۲۶ فروردین ۱۳۹۷

ضجه‌ی طفلی برای طفلی

گپ می‌زدیم. حرف حرف می‌آورْد و دائم از این شاخه به آن شاخه می‌پریدیم. یک‌باره پرسید «بهت‌آورترین چیزی که توی زندگی‌ت دیدی؟ یادت هست؟ اصلا تا حالا بهت‌زده شدی؟» خنده‌ام گرفت از حرف آخرش که مگر می‌شود کسی بهت‌زده نشود. هم‌زمان گوشه‌و‌کنار ذهن‌م را می‌گشتم و خرت‌و‌پرت‌های حافظه‌م را کندوکاو می‌کردم تا ببینم «بهت‌آورترین چیز زندگی‌م» چه بوده.
ناگهان خاطره‌ای پررنگ شد و آرام‌آرام از بین خاطرات دیگرم بیرون آمد و بقیه را محو کرد. لب‌خند روی لب‌م ماسید و تجربه‌ی «بهت» دوباره به سراغ‌م آمد. چند ثانیه‌ای خیره شده بودم به گوشه‌ای؛ انگار داشتم صحنه را دوباره می‌دیدیم. گفتم‌ش «سال‌ها قبل مردی را دیدم که بچه‌ی دو، سه‌ساله‌ی کفن‌شده‌ش را باطمأنینه اما سرشار از تلاطم، از صندلی عقب ماشین بیرون آورد و روی دست گرفت.»
خیره شد به‌م؛ انگار بهت به او هم سرایت کرده باشد. بین شوخی و جدی مردد بود. به زبان آمد «جدی؟!» سر تکان دادم که یعنی «بلی». این بار چشم‌هایش کنج‌کاو شدند و به زبان بی‌زبانی خواست که ماجرا را تعریف کنم.
* * *
پنج، شش سال قبل؛ صبح پنج‌شنبه‌‌ای که یادم نیست که اواخر پاییز بود یا اوایل زمستان اما خاطرم است که بادِ نسبتاً سردی ته‌مانده‌ی برگ‌های زرد را ــ‌که از فرط مُردگی، مچاله و شکننده بودند‌ــ روی زمین می‌کشید.

تا ظهر حول‌و‌حوش بلوار کشاورز جلسه‌ای داشتم. تمام که شد، از ساختمان بیرون آمدم. هنوز چند قدم نرفته بودم که گوشی‌م زنگ زد. مامان بود؛ با صدایی سنگین؛ انگار غریبه‌ای کنارش باشد و بخواهد ظاهر نگه دارد و قلمبه‌سلمبه حرف بزند. بعد از احوال‌پرسی‌ها، گفت «پسر علی را، امیرحسین را، یادت هست؟» همه‌ی علی‌ها و همه‌ی امیرحسین‌ها رژه می‌رفتند توی ذهن‌م. هنوز «امیرحسین پسر علی» را پیدا نکرده بودم که مامان فهمید. «نوه‌ی عمو! عمومحمد.» حالا یادم آمد. خیلی‌وقت بود که از علی بی‌خبر بودم اما پسرش امیرحسین‌ را یکی‌دوبار دیده بودم؛ دو، سه سال بیش‌تر نداشت و مثل همه‌ی بچه‌های هم‌سن‌و‌سالش، تازه شیرینی‌ها و شیطنت‌هاش گل کرده بود. مامان گفت «آمپول اشتباهی زدند به‌ش. بیمارستان‌اه.» باور کن هنوز نتوانسته بودم بین «امیرحسینِ کوچک» و «آمپول اشتباهی» و «بیمارستان» ارتباط برقرار کنم که مامان باعجله ادامه داد «فوت کرده.» قاعده این است که مرگ را آرام‌آرام خبر می‌دهند اما مامان اهل‌ش نیست. وقتی خبر مرگ می‌دهد، ابتدایش را با بیمارستان و «حال‌ش بد است» و «بستری‌ست» شروع می‌کند ولی بلافاصله می‌گوید طرف مُرده؛ انگار که خبر روی زبان‌ش سنگینی کند و طاقت نگه داشتن‌ش را نداشته باشد.
خبر را که شنیدم، یخ نکردم؛ حتی تعجب هم نکردم. شاید آن لحظه‌، ذهن‌م قفل شده بود و نفهمیده بودم «امیرحسین، پسر علی و نوه‌ی عمومحمد، با آمپول اشتباهی مُرده» یعنی چه و مرگ‌ش چه نزدیک است به ما. با چند سوال معمول که «چرا؟» و «کی؟» و «کجا؟» و «تشییع؟» و «دفن؟» مکالمه تمام شد. می‌خواستند فردای آن روز ــ‌جمعه‌ــ تشییع و دفن کنند؛ پس قرار شد فردا خودم را به تشییع برسانم.
صبح رفتم قبرستان. عمو را پیدا کردم و سرسلامتی گفتم. بعد یکی‌یکی فامیل‌ها را جستم و سلام‌علیک و تسیلت ردوبدل ‌کردیم. جمع شده بودیم غسال‌خانه به‌ انتظار که امیرحسین را بشویند و تحویل‌مان بدهند؛ آدمی را که تا روز قبلش یحتمل فقط مادر و پدرش شسته بودندش و حالا باید غریبه‌ای می‌شست‌ش. بچه اگر زنده بود، زهره‌ترک می‌شد اما حالا؟ آرام و بی‌صدا؛ بی‌شیرین‌زبانی و بی‌شیطنت پیش دست غسال خوابیده بود.
کار غسل طول کشید. پس قرار شد برویم سر قبر و آن‌جا منتظر باشیم. همه سوار ماشین‌ها شدند اما من پیاده راه افتادم. چندصدقدم به قبر خالی امیرحسین مانده بود. سیاهه‌ی فامیل‌ها را از دور بالای قبر می‌دیدم. رسیدم به صدقدمی قبر. علی را دیدم که از ماشین پیاده شد. زود خودم را رساندم برای تسلیت. بغل‌ش کردم؛ محکم. جوری که قلب غم‌دیده‌ش که مثل کبوتر بالا‌و‌پایین می‌پرید، لحظه‌ای آرام شود. بعد، از او جدا شدم و چند قدم دور شدم.
ناگاه دیدم علی درب صندلی عقب را باز کرد و خم شد توی ماشین. جنازه‌ی کفن‌پیچ‌شده‌ی امیرحسین را از توی ماشین درآورد و روی دست گرفت و راه افتاد طرف قبر. اشک می‌ریخت اما قدم‌هایش استوار بود. تابوتی در کار نبود. اصلا بچه‌ی دو، سه‌ساله را که حتی نماز میت ندارد چه به تابوت؟! آرام‌آرام خرامید طرف قبر. با هر قدمی که به قبر نزدیک می‌شد، صدای همهمه‌ بالا می‌گرفت. همه چشم دوخته بودند به او. انگار سفیدی کفنِ روی دست‌ش‌ ید بیضای موسا باشد پیش تماشاچی‌ها. رسید بالای قبر. حالا همهمه‌ها شیون شده بود. یکی رفت توی قبر. امیرحسین کفن‌پیچ‌‌شده را از علی گرفت. درست همان لحظه علی شکست و ریخت روی زمین. اگر بگویم «نشست روی خاک» بی‌شک غلط گفته‌ام. روی خاک می‌غلطید. می‌غلطید و ضجه می‌زد؛ ضجه‌ی طفلی برای طفلی.

۱۸ اسفند ۱۳۹۶

وطن، کودکی، مادر

انسان هماره در جست‌و‌جو و آرزوی «وطن‌» است؛ آن‌جا که بی‌هیچ‌ واهمه‌ای در آن آرام بگیرد و اضطراب غربت را در آن‌جا زمین بگذارد. غریب دورافتاده از وطن یا در تمنای راهی برای رجعت به وطن‌ است یا می‌کوشد سرزمین غریبه‌ای که در آن ساکن شده را وطن خود کند.  

وطن نه یک مکان جغرافیایی بل آمیزه‌ای از مکان و زمان و آدم‌ها و چیزهاست. چه بسیار مکان‌ها که روزگاری وطن انسان بود و حالا هیچ نسبتی با آن ندارد؛ پس گویا زمان دخیل است. چه بسیار عاشقانی که وطن‌شان را همان وطن معشوق می‌دانستند و برای خانه و کاشانه‌ی او شعر گفته‌اند اما به محض عزیمت معشوق از وطن، خانه‌ی او را چیزی جز خرابه نمی‌دیدند؛ پس گویا آدم‌ها هم دخیل‌اند. چه بسیار خانه‌هایی که صاحب‌شان در آن‌ها آرام می‌گرفت اما با تهی شدن‌شان از اثاثیه، یک‌باره‌ از معنا تهی شدند و غریبه؛ پس گویا چیزها هم دخیل‌اند. همه‌ی این‌ها روی‌هم‌رفته چیزی را می‌سازند که انسان به آن علقه پیدا می‌کند و در حضور آن، آرام می‌گیرد و در فقدان آن، غریب و غم‌گرفته می‌شود.  

القصه هر کدام از آن مولفه‌ها رشته‌های گوناگونی را می‌سازند که انسان را به آن حس «دروطن‌بودگی» و «آرامش» حاصل از آن پیوند می‌زند. در مقابل، به ازای گسیختن هرکدام از آن رشته‌ها، غربتی بر دل او می‌نشیند که آرامش را از او می‌ستاند. کسی که سفر می‌رود و هنگام بازگشت، می‌بیند که خانه‌های محله‌ ــ‌خانه‌هایی که بخشی از خاطرات او را ساخته بودند‌ــ تخریب شده‌اند، ناگهان اسیر غربتی می‌شود که تا مدت‌ها جبران‌شدنی نیست؛ و البته گذر زمان به او کمک می‌کند که دوباره با وضعیت تازه پیوند برقرار کند و آرام‌آرام محله‌ی بی‌خانه را وطن خود کند و از غربت درآید. 

حالا که حدود و ثغور «وطن» را شناختیم، می‌توانیم بپرسیم که وطن‌مان کجاست؟ کجاست که دل‌مان آرام می‌گیرد؟‌ مرغ باغ کدام ملکوت‌ایم؟

«کودکی» یکی از آن وطن‌های ماست که دل به تمنا و آرزوی آن داده‌ایم. کودکی پیوند خورده با معصومیت و سبک‌بالی. کودکی دورانی بود که هنوز مسحور دغدغه‌ها نشده بودیم. کودکی جایی بود که هنوز نقش‌های گوناگون زندگی روزمره وادارمان نکرده بود که نقاب‌های رنگارنگ به چهره بزنیم. کودکی همان‌جایی بود که «خود» حقیقی‌مان را در آن تجربه کرده بودیم و گذشته از آن، کودکی سرآغاز خاطرات ماست. با این حال، وطن کودکی از جنس کوچه و محله نیست که قابل بازیابی باشد. دیگر نمی‌توان وطن کودکی را آن‌گونه که بود تجربه کرد.

هرچند کودکی دور از دسترس ماست اما رشته‌هایی در کار‌ند که خاطره‌ی کودکی را برای ما زنده نگه می‌دارند و شمه‌ای از آن «آرامش حاصل از در وطن کودکی بودن» را برای‌مان ایجاد می‌کنند: خانه‌ی دوران کودکی، اسباب‌بازی‌ها، هم‌بازی‌ها، غذاهایی آن دوران، عطرها و صداهایی که در آن دوران شنیده‌ایم‌، احساساتی که در آن دوران تجربه‌ کرده‌ایم و هزاران چیز دیگری که به کودکی‌مان منتسب‌اند. 

اگر بپذیریم که وطن آمیزه‌ای‌ست از مکان و زمان و آدم‌ها و چیزها؛ و اگر بپذیریم که رشته‌های گوناگونی هستند که ما را به وطن‌مان پیوند می‌زنند و گسیختن آن‌ها غم غربت را به جان‌مان می‌اندازد؛ و اگر بپذیریم که کودکی یکی از وطن‌ها ــ‌وشاید اصلی‌ترین وطن‌‌ــ ماست، آن‌گاه می‌توانیم از «مادر» بگوییم.

از میان همه‌ی چیزهایی که می‌توانند ما را به وطن کودکی‌مان پیوند بزنند، «مادر» پررنگ‌ترین و زنده‌ترین آن‌هاست. «مادر» در لحظه‌لحظه‌ی کودکی ما حضور داشت؛ آن‌چنان که کودکی رنگ‌و‌بوی «مادر» را داشت و «مادر» رنگ‌و‌بوی کودکی را. از این منظر، «مادر» مستحکم‌ترین رشته‌‌ی پیوند ما با دوران کودکی‌ست و وقتی «مادر» هست، هم‌چنان شدنی‌ست که خاطره‌ی آرامش دروطن‌بودگی‌مان را زنده نگه داریم. آغوش مادر آغوش وطن است. از این رو، شاید بی‌راه نباشد که در سنت استعاری‌مان، «وطن» را به «مادر» تشبیه کرده‌اند و از «مام وطن» سخن گفته‌اند.

حرف همین‌ جا تمام می‌شود و فقط یک نکته باقی می‌ماند. اگر وطن چنین و چنان است و اگر مادر چنان و چنین است، وای بر آن کس که در این بحبوحه‌ی عصر غربت، اصلی‌ترین رشته‌ی پیوندش با وطن‌ش را از دست داده باشد. اگر با حضور مادر، امکان تجربه‌ی ولو ناقص آرامش دوران کودکی فراهم است، وای بر آن دلی که دیگر بین او تجربه‌ی ولو ناقص کودکی دیوارهای بلند فاصله انداخته و دیگر هیچ باقی نمانده جز خاطره‌ی مادر.

۲۷ بهمن ۱۳۹۶

تکه‌های بی‌روح جهانی که روزگاری روح داشت

رفتیم کرج که به مادرم و خانه‌ی پدری سر بزنیم؛ خانه‌ای که هم‌سن‌و‌سال من است و آجربه‌آجرش را پدر و مادرم با دست‌های خودشان روی هم چیده بودند. مادرم گاهی تعریف می‌کند که مرا حامله بود و در همان حال، به پدرم کمک می‌کرد تا خانه زودتر آماده شود. اما وقتی هنوز نیمه‌کاره بود، من هوسِ به دنیا آمدن به سرم زده بود و دست‌شان را بند کرده بودم؛ درست سرِ سیاه زمستان.

با این حساب، خانه‌ی پدری هم مثل من سی‌ساله است و تمامِ جهان کودکی من را در خود جای داده است. اما مثل خانه‌های سی‌ساله‌ی دیگر نیست که کلنگی و زوار‌دررفته باشد. رسم خاندان ما این است که هر از گاهی (مثلا هر یکی دو سال) اثاث و بساط بنایی را عَلم می‌کنیم و دستی به سروگوش خانه می‌کشیم تا جان تازه بگیرد. 

داشتم می‌گفتم: رفتیم کرج. دی‌شب‌ش مامان گفته بود که دوباره بنّایی داریم. قرار بود پاسیو و گل‌خانه و شومینه را بالکل بردارند تا خانه نفسی بکشد. با فکر و خیال این‌که حالا خانه پر از خاک و خل است و چه کار کنیم که نورای ده‌ماهه با این خاک و خل کنار بیاید، وارد خانه شدیم. اما یک‌باره میخ‌کوب شدم. تازه به خودم آمدم و فهمیدم وقتی می‌گویند «پاسیو و گلخانه را برمی‌داریم» یعنی چه؛ یعنی زخمی تازه.

هفت‌، هشت‌ساله بودم که طبقه‌ی دوم خانه را ساختیم. این‌بار، خودم تک‌تک صحنه‌ها و لحظه‌های بالا رفتن دیوارها و سروشکل گرفتن خانه را به یاد دارم. یکی از این لحظه‌ها وقتی بود که پاسیو و گل‌خانه را تکمیل می‌کردیم. آن سال‌ها مد شده بود که روی یکی از دیوارهای پاسیو کاشی‌کاری می‌کردند و یک تابلوی مینیاتوری درمی‌آوردند. پدرم هم سفارش داده بود تا تابلوی کوچکی بیاورند و روی دیوار کار کنند؛ یک‌متر در یک‌و‌نیم‌متر. طرح روی تابلو رودخانه‌ای بود که از دل دشت و دمن می‌گذشت و یحتمل با شُرشُر دل‌انگیز از کادر خارج می‌شد. کنار رودخانه کلبه‌ای ساخته بودند و کمی پایین‌تر، دو آهو کنار رودخانه بازی‌گوشی می‌کردند و نهایتا، چند مرغابی‌ها ــ‌بی‌که واهمه‌ای از شکارچی داشته باشند‌ــ با خیال راحت توی آب شنا می‌کردند. 

انگار که در جهان توی تابلو، همه در صلح و صفا کنار هم زندگی می‌کنند. همه چیز آرام بود و هیچ چیزی نمی‌توانست این آرامش و زیبایی را به هم بزند. گاهی که خانه خلوت می‌شد و سکوت همه جا را می‌گرفت، خیره می‌شدم به تابلو و توی خیالات‌م سُر می‌خوردم و وارد همان جهان توی تابلو می‌شدم. از این گوشه به آن گوشه می‌پریدم و با آهوها بازی می‌کردم و به مرغابی‌ها غذا می‌دادم و وقتی خسته می‌شدم، راه‌م را می‌کشیدم و به کلبه می‌رفتم و استراحت می‌کردم. جهان توی تابلو همیشه روز بود اما توی خیالات‌م شب‌های پُرستاره‌اش را هم می‌دیدم. می‌آمدم بیرون کلبه دراز می‌کشیدم و خیره می‌شدم به آسمان و گوش می‌سپردم به صدای زوزه‌ی حیواناتی که در دوردست‌ها (یحتمل جایی خارج از کادر تابلو) زندگی می‌کردند. اما توی جهان تابلو همه جا امن و امان بود و خطری نبود.

داشتم می‌گفتم: تا وارد خانه شدم، میخ‌کوب شدم. دیدم کارگرها دیوار پاسیو را برداشته‌اند و بالطبع، تابلوی دوست‌داشتنی من، جهان آرام من، بر باد رفته بود. خرده‌های کاشی‌ها بی‌جان افتاده بودند گوشه‌کنار هال. آیا می‌شد با این خرده‌کاشی‌ها دوباره جهانی ساخت؟ قطعا نه. خصوصا که انگار آهوها پس از سال‌ها زندگی توی جهان تابلو، با اولین ضربه‌های کارگرها از کادر بیرون جهیده و مرغابی‌ها هم دنبال آن‌ها پرواز کرده و الوارهای کلبه‌ی ساحلی زیر دست‌و‌پا خرد شده و آب رودخانه گل‌آلود شده بود. دیگر جهانی در کار نبود.

برای منِ دورافتاده از وطن، خانه‌ی سی‌ساله‌مان پر شده از روزگار کودکی‌ام؛ روزگار نفس کشیدن‌م در هوای وطن. هر تکه‌ای از این خانه مثل ریسمانی‌ست که مرا به آن دوران شیرین وصل می‌کند و درد غربت را آرام می‌کند. اما امان از وقتی که همین خانه دچار تغییر شود. هر تغییری ولو ناچیز مثل آن است که یکی از ریسمان‌ها بریده شود و دسترسی من به وطن و جهان شیرین کودکی دست‌نایافتنی‌تر بشود. هر بار که گوشه‌ای از خانه را تعمیر می‌کنند و شکل و ظاهر آن را تغییر می‌دهند، پیوند من با وطن‌م گسسته‌تر می‌شود و این ماجرا بار غربت را سنگین‌تر می‌کند. و چه کسی غریب‌ترست از آن کس که سرش پر از سودای وطن است اما وطن‌ش بر باد رفته و ناگزیر، دیگر دل‌آرامی ندارد؟

۸ بهمن ۱۳۹۶

امپراتور عزل‌شده

خانه‌مان ته یک کوچه‌ی بن‌بست عریض بود؛ آن‌قدر عریض که راستِ تیردروازه کاشتن بود. از سر تا ته‌ش می‌شد هفت‌هشت‌جفت تیردروازه‌ی گل‌کوچک را پشت‌به‌پشت هم نشاند. نیمه‌ی انتهایی کوچه فقط یک‌طرف‌ش خانه بود و طرف دیگر، تنه‌به‌تنه‌ی ‌زمین وسیعی داشت که روزگاری باغ پردرختی بود؛ از همان باغ‌هایی که کرج را با آن می‌شناختند. وقتی می‌گویم «روزگاری»، خیال نکن از عصر دقیانوس و مملکت تیرکمون‌شاه حرف می‌زنم. هنوز درخت‌های زردآلو و گیلاسش را به خاطر دارم. هنوز یادم هست که پاییزها وقتی باد به راه می‌افتاد، درخت‌های گردویی که مرز باغ و کوچه را مشخص می‌کردند، به خش‌خش می‌افتادند و هر از گاهی، صدای تقی می‌آمد که یعنی گردویی از شاخه‌ها جدا شده و افتاده روی زمین. 

آرام‌آرام روزگار چرخید و درخت‌ها یک‌به‌یک خشک شدند. برکت از باغ رفت و به‌مرور، باغ کرجی کوچه‌ی ما شد تکه‌زمینی خشک که تنها روییدنی‌اش علفِ بیابانی بود؛ زمینی پت‌و‌پهن اما صاف و بی‌پستی‌و‌بلندی.

بچه‌مدرسه‌ای بودم. یادت هست؟ آن زمان‌ها زمستان‌ها گُروگُر برف می‌آمد و زمین را می‌پوشاند. کله‌ی سحر که بیدار می‌شدم، از پنجره دید می‌زدم که چه‌قدر برف آمده. و همان زمین زمخت و کچل که تا قبل از آن، چیزی بیش‌تر از یک تکه‌ بیابان نبود، تبدیل می‌شد به ملحفه‌ای پهناور و یک‌دست سفید؛ اما یک جای کار می‌لنگید. همیشه یکی از هم‌سایه‌ها زودتر از من بیدار شده بود و یحتمل عازم کار شده بود و جای پاش روی سفیدی یک‌دست برف‌ها توی ذوق می‌زد؛ حرص‌م می‌گرفت و خون خون‌م را می‌خورد که «مرد حسابی! سر خر را کج می‌کردی و از بیخ دیوار می‌رفتی که جای لنگ‌های لندهورت روی برف‌های نازنین نماند.» اما حرص و حسرت‌م طولی نمی‌کشید. بساط برف‌بازی که به راه می‌افتاد، خودم برف‌ها را شخم می‌زدم و حرص و غرولند کله‌ی سحر را فراموش می‌کردم.

گذشت. سال‌ها گذشت. رسید به دوره‌ای که دیگر بچه‌مدرسه‌ای نبودم. حالا طلبه‌ای بودم که صبح‌به‌صبح از کرج راه می‌افتادم تا سر وقت ــ‌أعنی هفت صبح‌ــ برسم به کلاس فقه‌و‌اصول. کجا؟ حوزه‌ی علمیه‌ی مروی؛ دُرست ناف تهران. علی‌القاعده باید پنج، پنج‌و‌نیم صبح که حتی هنوز گرگ‌و‌میش هوا شروع نشده بود، راه می‌افتادم. مامان به‌شوخی می‌گفت این ساعت فقط سگ‌ها توی خیابان‌اند و یحتمل دیگر برای‌شان شناس شده‌ای. گاهی هم شوخی را ادامه می‌داد و مثلا وقتی صدای عوعویشان می‌آمد، می‌گفت «دارند صدات می‌کنند!» 

ساعت پنج، پنج‌و‌نیم چی می‌چسبد؟ هر چیزی غیر از «خواب» بگویی، یعنی عمق ماجرا را نفهمیده‌ای. دل کندن از رخت‌خواب و راهی شدن آن‌قدر سخت بود که ناگزیر تلاش می‌کردم دیرترین زمانِ ممکن بیدار شوم. یکی از راه‌حل‌ها این بود که جای مسیر معمول از وسط همین زمین روبه‌روی خانه بروم و در عوض، دو سه دقیقه دیرتر بیدار شوم. 

زمستان‌ها که برف می‌آمد، دیگر آن بچه‌مدرسه‌ای حسرت‌خورده و غرولندکُن نبودم. حالا شده بودم همان هم‌سایه‌ای که زودتر از همه بیدار می‌شد و با ملحفه‌ی سفید برف روبه‌رو می‌شد؛ چنان زود که حتی سگ‌ها هم فرصت نکرده بودند از لانه بیرون بخزند و پا روی برف‌ها بگذارند. آسمان قرمز بود و زیر نور نارنجی چراغ‌های سرِ تیر، برف‌ها تند و تند می‌باریدند و من چشم‌به‌چشم دشت وسیعی از برف ایستاده بودم. هیچ قید و بندی در کار نبود. همه‌ی گزینه‌ها پیش روی‌م بود. هر جا که دل‌م می‌خواست قدم می‌گذاشتم. احساس قدرت می‌کردم. من صاحب‌اختیار بودم و می‌توانستم هر طور که بخواهم اولین جای پای روی برف‌ها را ثبت کنم. آن‌قدر هیجان‌انگیز بود که پیه پربرف شدنِ کفش‌ها را به تن می‌مالیدم و پای‌م را محکم روی برف‌ها می‌کوبیدم تا امضایم پررنگ‌تر باشد. من مالک برف‌ها بودم؛ امپراتور برف‌ها. 

ام‌روز ــ‌بهمن ۹۶‌ــ تهران برف آمد؛ سنگین و پربار. کوچه و خیابان پرشده از برف. حالا خانه‌ام نه آن خانه‌ی پدری در ته کوچه‌ی بن‌بست عریض در شهر مادری بل خانه‌ای آپارتمانی در کوچه‌ای تنگ اما محل گذر است. شب که از خانه بیرون آمدم، هیچ تکه‌ی دست‌نخورده‌ای از برف باقی نمانده بود؛ همه پای‌مالِ کفش‌ها و چرخ‌های ماشین‌ها. حالا من مالک هیچ تکه‌ای از برف‌ها نیستم. شده‌ام امپراتوری که از سرزمین‌ش رانده شده و هیچ ملک و مملکتی ندارد؛ هیچ ندارد جز خاطره‌ی روزگاری که وطنی داشت و مالک دشت وسیعی از برف‌ها بود.

۱۵ دی ۱۳۹۶

قدح خاطره

مثل الان نبود؛ آدم‌های معمولی مثلِ ما فقط گزینه‌ی مدرسه‌ی دولتی را داشتند. اما اگر درس‌خوان بودند، روزنه‌ی کوچکی برایشان باز بود تا از مدرسه‌ی معمولی برای آدم‌های معمولی فرار کنند: مدرسه‌ی تیزهوشان. شهرِ ما، کرج، فقط یک مدرسه‌ی تیزهوشان داشت و هر سال فقط هفتادواندی دانش‌آموز می‌گرفت. پس رقابت سخت بود. تازه آن‌روزها دهان‌به‌دهان می‌چرخید که رفتن به تیزهوشان پارتی‌بازی هم دارد و بعید است بی‌پارتی کسی را راه بدهند. اما من درس‌خوان بودم و دوست داشتم تیزهوشانی بشوم و با این اوصاف، شده بودم قهرمانی که می‌داند آخرِ مسیر شکست می‌خورد اما شوق تجربه‌ی مسیر را دارد.

پنجم ابتدایی؛ مدرسه سر کوچه‌مان بود و هفته‌به‌هفته شیفت‌مان عوض می‌شد. یک هفته ما صبح بودیم و دخترها عصر و هفته‌ی بعد برعکس. آن هفته شیفت‌مان عصر بود. ناظم آمد و گفت فردا مد‌ارک‌ فلان و بهمان را بیاورید برای ثبت‌نامِ تیزهوشان. فردا رسید و تا واردِ مدرسه شدم، تازه یاد مدارک افتادم. دلم هری ریخت. آن‌روزها، از دربِ مدرسه که رد می‌شدی، دیگر راه برگشت نداشتی. در عالمِ کودکی خیال می‌کردم اگر امروز عصر تحویل ندهم، صبحِ فردا نوش‌داروی پس از مرگ سهراب است. اضطراب افتاد به جانم. رفتم پیش ناظم و با گردنِ کج و نگاه ملتمسانه گفتم «آقا می‌شه من بعد از زنگِ آخر سریع برم خونه مدارک رو بیارم. خونه‌مون همین‌ نزدیکیه. پنج دقه می‌شه نهایت.» او هم قبول کرد. ساعت پنج عصر زنگ خورد. دوان‌دوان رفتم خانه و مدارک را برداشتم و برگشتم مدرسه. با نفسِ بریده و تنِ خیسِ عرق مدارک را تحویل دادم. از دفتر که بیرون آمدم، تکیه دادم به دیوار تا نفسم جا بیاید. حالا گام اول برداشته شده بود.

آزمون دو مرحله داشت. مرحله‌ی اول در مدرسه‌ی دوری برگزار می‌شد که فقط راهروی تاریکش در یادم مانده. آزمون که تمام شد، تقریبا مطمئن بودم که قبول نمی‌شوم. از پله‌های راهروی تاریک که پایین می‌آمدم، با خودم کلنجار می‌رفتم تا رؤیای تیزهوشانی شدن را آرام‌آرام از ذهنم پاک کنم. اما مدتی بعد خبر رسید که قبول شده‌ام. و این‌جا قهرمان جان دوباره‌ای گرفت.

از یک طرف درس می‌خواندم و از طرف دیگر، در همان عالم کودکی نذر کوچکی کردم برای مرحله‌ی دوم؛ که هر روز یک بار زیارت عاشورا بخوانم. آن‌قدر به نذرم دل بسته بودم که یکی، دو روز درس خواندن را تعطیل کردم تا زیارت عاشورا را حفظ کنم.

آزمون مرحله‌ی دوم کجا بود؟ تصویر مبهمی دارم اما گمان می‌کنم در همان مدرسه‌ی تیزهوشان کرج برگزار شد. هیچ خاطره‌ی روشنی ندارم از روز آزمون جز مداد و پاک‌کنی که آرم و نام سازمان روی آن حک شده بود.

مدتی گذشت. یک ظهر گرم تابستانی، مامان زنگ زد مدرسه‌ی تیزهوشان تا خبر بگیرد که قبول شده‌ام یا نه. آن طرفِ خط لحظه‌ای مکث کرد و گفت خودتان بیایید ببینید. مامان سرِ دیگ ناهار بود اما تا بی‌صبری من را دید، راه افتاد تا برویم و نتیجه را ببینیم. حدود یک ساعت راه بود. من بیم‌ناک و امیدوار بودم. قلبم شده بود کبوتری که قفسش تنگ شده. وارد سالنِ مدرسه شدیم. پرپر زدنِ کبوتر بیش‌تر شد. پرسان‌پرسان فهمیدیم که اسم قبولی‌ها را روی شیشه چسبانده‌اند. رفتیم پای شیشه. کبوتر دیگر بند نبود. اسم‌ها را یکی‌یکی می‌دیدیم که ناگهان به اسم خودم رسیدیم. من قبول شده بودم. قهرمان بی‌پارتی و از دلِ یک مدرسه‌ی معمولی به دل شهر اسرارآمیز تیزهوشان راه یافته بود. موقع برگشتن، کبوتر باز هم بالا و پایین می‌پرید اما این‌بار انگار رقص شادی داشت. به خانه که رسیدیم، همان ناهار شد جشن کوچک ما. تصویر روشنی از آن جشن دارم. حالا من بودم و آینده‌ای که انگار روشن و پراُمید بود.

قصه از این‌جا دو خط دارد: اولی‌ش سرگذشت تک‌تک روزهای تیزهوشانی بودن است؛ قصه‌ای پرنشیب و فرازی که حالا دارد دلم را ورز می‌دهد و خاطراتش یک‌به‌یک جلوی چشمم می‌آید. اما بی‌خیالِ این قصه. خط دوم همان زیارت عاشوراست؛ زیارت عاشورایی که نصفه‌نیمه حفظش کرده بودم.

سال‌ها و ماه‌های بعد، در مسیر خانه تا مدرسه زیر لب زیارت عاشورا می‌خواندم. گاهی سه، چهار تا در روز. کم‌کم اما راه شرعی‌ای پیدا کردم که از زیرِ نذرِ هرروزه فرار کنم. بعد از آن، خواندنش یکی‌درمیان شد و به‌مرور هفته‌به‌هفته و ماه‌به‌ماه. حالا سال‌هاست از آن عادتِ هرروزه فاصله گرفته‌ام. آرام‌آرام نقشِ فرازهای زیارت‌ عاشورا در حافظه‌ام کمرنگ شده. از سرِ «السلام علیک» که شروع می‌کنم بریده‌بریده یادم می‌آید و بریده‌بریده از خاطرم می‌رود. به‌شوخی به هم‌سرم می‌گویم ورژن فشرده‌ی زیارت عاشورا در ذهنم مانده.

چند روز است که زیارت‌ عاشورا دوباره پررنگ شده. نورا شب‌ها بدخواب است؛ باید نرم‌نرمک از شور بیداریش کم کنی و بسِپاریش به خواب. پس هر شب قبل از خواب، آرام بغلش می‌کنم و توی اتاق تاریک راه می‌برمش. توی گوشش نجوا می‌کنم و برایش لالایی می‌خوانم. تازگی‌ها قرآن می‌خواندم و دو، سه روز است که همان زیارت عاشورای بریده‌بریده، همان ورژن فشرده، را برایش زمزمه می‌کنم. او ساکت و آرام گوش می‌دهد و کم‌کم آماده‌ی خواب می‌شود و من؟ می‌پَرم به تک‌تک لحظه‌های آن روزها و غم دوری خاطره‌ها توی دلم شُره می‌کند.


۲ آذر ۱۳۹۶

خواب مرگ

سوم راه‌نمایی که باشی، شب با چه خواب و خیالی می‌خوابی؟ شبی پاییزی که صبح‌ش زنگ ورزش داشتی و عصر نشستی به تماشای فوتبال و غروب لامپ مهتابی آشپزخانه را تعمیر کردی و یحتمل شب‌ش را هم با درس و مشق‌ت سروکله زدی. نای نوجوانی زیاد است، دُرست. اما قبول کنیم که اگر روزت چنین بوده، شب دیگر نای ایستادن نداری و سرت به بالش نرسیده می‌خوابی.

خوابیده بودم. خوابی عمیق و شیرین. کنار بخاریِ گرم که اگر فاصله می‌گرفتی ازش، سوزِ سرما آزارت می‌داد. ناگهان بدن‌م تکان خورد. تند و محکم. مامان داشت با هول و ترس بیدارم می‌کرد. «پاشو ببین کیه زنگ می‌زنه؟» خشم گرفتم که «چه خبره؟! حتما مهمون اه دیگه!». تارتار چشم دوختم به ساعت. کم‌کم واضح شد. ساعت یک بامداد و میهمان؟ 

به‌مرور هوش و حواس‌م جمع شد. یادم آمد که بابا صبح رفته بود سفر کاری؛ سفر یک‌روزه به جاده‌ی چالوس که قرار بود نیمه‌شب نشده برگردد اما برنگشته بود. حالا یک بامداد رسیده و از پنجره واضح می‌بینم که یک نفر غیر از بابا زنگ در را زده. ترسان و لرزان رفتم دم در. توی ذهن‌م هزار نفر را مرور کردم. آخرین‌شان عمو بود و شوهرعمه. اما خودشان بودند. تا مرا دیدند، بغض‌شان ترکید. من هاج‌و‌واج ایستاده بودم. بی‌اختیار خنده‌ام گرفت. سربرگرداندم و مامان را دیدم که پشتِ سرم توی قاب راهرو، بی‌که خبری بشنود، ضجه می‌زند. 

بابا تصادف کرده بود توی جاده و قبل از آن‌که ما خبردار شویم، به عمه و عمو خبر داده بودند. حالا ما آخرین نفرهایی بودیم که مطلع شدیم. یک‌باره همه‌ی فامیل و آشنا‌ها مثل مور و ملخ ریختند خانه‌مان. انگار که از دم‌دمای شب همه آماده بودند و پیراهن‌مشکی‌به‌تن سر کوچه کمین کرده بودند. حالا خانه‌مان مجلس عزا بود.

بابابزرگ خودش را رساند. نشسته بودم کنارش. سرم پایین بود و فکر می‌کردم. به چی؟ نمی‌دانم. نم‌نم خواب خزید توی چشم‌هام. بدن‌م سنگین شد. تکیه دادم به بابابزرگ. او هم فهمید انگار. کم‌کم سرم را گرفت و گذاشت روی پاش. حالا خواب‌و‌بیدار بودم اما سر و صدای گریه و زاری را می‌شنیدم. صداها دور و نزدیک می‌شدند. تصویرها کم‌رنگ و پررنگ می‌شدند. خواب داشت مرا می‌برد به همان خواب کنار بخاری گرم بعد از یک روز شلوغ. اما نمی‌توانست.

خواب‌م که عمیق می‌شد، صدای ضجه‌ می‌آمد و دل‌م هری می‌ریخت؛ انگار که آب داغ از لبه‌ی قلب سرریز بشود به بطن و جوف. به‌مرور خواب‌م سبک می‌شد و تازه ماجرا یادم می‌آمد: بابا ... صبح ... چالوس ... شب ... غریبه ... مرگ. آرام‌آرام صدای بابابزرگ می‌آمد؛ که نجواکنان گریه می‌کرد و دست‌ش را روی سرم می‌کشید. 

«کاشکی خواب باشه همه چیز.» توی ذهن‌م می‌چرخید این حرف‌ها و چشم‌هام را محکم فشار می‌دادم تا دوباره به عمق خواب بروم و این‌بار هنگامی از این کابوس بیدار شوم که وقت مدرسه باشد. دوباره خواب‌م عمیق می‌شد و دوباره صدای ضجه و دوباره سیل آب داغ توی دل‌م و دوباره نجوای بابابزرگ و دوباره ...

حالا سال‌ها گذشته از آن شب. همه چیز محو شده الّا همان آرزوی «کاشکی خواب باشه همه چیز». زنده جلوی چشمان‌م ایستاده. وقتی به آن شب پاییزی فکر می‌کنم، انگار هنوز همان آب داغ توی دل‌م می‌طپد. بعد کم‌کم از خودم فاصله می‌گیرم و می‌بینم که سرم روی پای بابابزرگ است. کودکانه خوابیده‌ام؛ بی‌که تا آن روز مرگی را از نزدیک دیده باشم. و بیدار می‌شوم وقتی که مرگ دوقدمی‌ام ایستاده و دستی روی شانه‌ام می‌کوبد که «مرد باش! ... مبادا بشکنی!».

۲۱ شهریور ۱۳۹۶

اگر روزی حکیمی ...

زنگ زدم که «کتاب آماده‌ست؟» گفت «آره ولی فقط تا هشت هستیم.» ساعت را نگاه کردم؛ هفت و نیم بود. تا وسایل‌م را جمع کنم و این تن خسته و بی‌حوصله را از میدان فلسطین پیاده یا با ماشین بکشانم سرِ جمال‌زاده یحتمل از هشت می‌گذشت. چاره‌ی این ترافیک‌های بی‌مفر تهران فقط موتور است. از درِ دفتر که بیرون آمدم، ایستادم کنار خیابان برای موتور. فن موتورگیری دست‌کم دو واحد درسی است؛ یکی تئوری و یکی عملی. چه‌طور بایستی و چه زاویه‌ای به بدن‌ت بدهی که تاکسی‌ها بوق نزنند اما موتوری‌ها نخ را بگیرند و سراغ‌ت بیایند. قدم بعدی قیمت‌گذاری‌ست. جوش خوردن معامله با موتوری‌ها الگوریتم‌های مختلفی دارد؛ مثلا جوش سه‌مرحله‌ای یا جوش «انقد می‌بری منو» که اخیرا یاد گرفته‌ام.

القصه بنا به طُرق موتورگیری ایستادم و خیلی زود جوانکی جلوی پام ایستاد. جلیقه‌ی آبی به تن داشت؛ یعنی که پیک آنلاین است. لاغراندام بود و سبزه. گفتم «جمال‌زاده!» چند ثانیه فکر کرد و گفت «باشه. بریم.» این یکی از ترفندهای موتوری‌هاست که تو را از بازی قیمت‌گذاری حذف کنند. وقتی بی‌قیمت سوار شوی، دمِ مقصد بی‌چک‌و‌چانه حرف او مقدم است. گفتم «چند؟» بی‌تفاوت گفت «خودت بگو.» گفتم «سه تومان. یه توقف که برم یه کتاب بگیرم. اگه پایه‌ای بعدش هم بریم جیحون چهارتومان. مجموع هفت تومان.» شسته‌رفته قیمت دادن ترفند بی‌حوصله‌هاست. یعنی مقطوع فلان می‌دهم و چک‌و‌چانه نزن. منتظر بودم ان‌قلت بیاورد که خیلی راحت گفت «باشه.» بی‌دردسر سوار شدم و راه افتادیم.

رسیدیم سر جمال‌زاده. گفتمش یکی دو دقیقه منتظر بمان که برگردم. بدو رفتم و کتاب را گرفتم و برگشتم. دم موتور که رسیدم، کیف‌م را باز کردم که کتاب را بچپانم توش که پرسید «کتاب چیه؟» چه باید می‌گفتم؟ موضوع را؟ نویسنده را؟ حوزه‌اش را؟ یحتمل سوال‌ش از جنس سوال‌هایی بود که آدم‌ها می‌پرسند تا سرِ صحبت را باز کنند. این سوال‌ها خودشان معنایی ندارند؛ دنبال جواب نیستند و فقط باب حرف را می‌گشایند و بعد، دود می‌شوند و به هوا می‌روند. پس کلی‌ترین و بی‌مایه‌ترین جواب کفایت می‌کرد. گفتم «فلسفه». ماجرا از همین‌ جواب‌م شروع شد.

هندل زد و هم‌زمان گفت «خیلی هم خوب! پس به‌م بگو فلسفه چیه؟» چندبار این سوال را شنیده باشم خوب است؟ توی آرایشگاه، توی تاکسی، صف نان، بین فامیل و هزارتا جای دیگر. آدم‌ها فکر می‌کنند وقتی می‌فهمند کسی درس و رشته‌اش چیست، مرتبط‌ترین سوال‌ها را باید بپرسند و مرتبط‌ها را هم همین‌ها می‌دانند. مثلا دوستی انسان‌شناسی خوانده بود. می‌گفت کسی از او پرسیده بود «تو که انسان‌ها رو می‌شناسی، بگو من الان چه جور انسانی‌ام؟» یا هم‌سرم که جامعه‌شناسی خوانده می‌گوید یک‌بار ازش پرسیده‌اند «تو که جامعه‌ را می‌شناسی، بگو جامعه‌ی ما چه‌طوره الان؟» وقتی سوال‌ها از این جنس اند و این‌قدر تکراری، ما هم برای‌شان پاسخ آماده داریم. پاسخ آماده‌ی من؟ جایی شنیده بودم و تقریبا از حفظ بودم‌ش. «روزگاری اژدهاها زنده بودند و یه سری آدم‌ها تربیت‌شون می‌کردند و یه سری ازشون می‌ترسیدند و برنامه می‌ریختند برا کشتن‌شون. راز اژدهاکشی معنا داشت اون موقع. اما فلسفه یعنی آموزش راز اژدهاکشی وقتی همه‌ی اژدهاها مرده‌اند.» قند توی دل‌م آب شد از این جواب. گام بعدی را پیش‌بینی می‌کردم؛ بحث بازار کار پیش می‌آید و می‌گویم هیچ بازاری ندارد فلسفه. بعد هم او شروع می‌کند از رشته‌ی خودش یا بستگان‌ش گفتن که آن‌ها هم با فوق‌لیسانس یا دکترای فلان رشته، راننده‌ی آژانس یا دست‌فروش اند و ای آقا! مملکت ما همین است و لاجرم، نوبت بحث‌های سیاسی می‌رسید.

اما واکنش‌ش هیچ‌جوره با این الگوریتم‌ها و برنامه جور نبود. گفت «دست بردار! شوخی نکن. جدی بگو می‌خوام بدونم. فلسفه چی اه؟» یک لحظه چنته‌ام خالی شد. غیرمنتظره بود برای‌م و بالطبع جواب حاضر و آماده‌ای نداشتم. باید خرت‌و‌پرت‌های ذهن‌م را، ریز و درشت‌هایشان را، این‌ور و آن‌ور می‌کردم تا جواب پیدا کنم. به بهانه‌ی نشان دادن راه میان‌بُر، کمی زمان خریدم. رفتم سراغ حرف‌های جلسات اول کلاس‌های فلسفه. «آدم‌‌ها داشتند زندگی‌شون رو می‌کردند. یک‌دفعه دچار التفات شدند. انگار کن از بیرون نگاه کنند به عالَم. وضع‌شون شده بود مثل آدمی که توی یه اتاق تاریک ناشناخته ول‌ش کنند. جهان مجهول بود براشون و ناامن. برای این‌که این اتاق تاریک امن بشه براشون و بتونند زندگی کنند توش، شروع کردن به شناختن. کورمال‌کورمال گوشه‌کنار رو دست زدند تا بفهمند جهان چیه و چه شکلی اه تا بتونند یه قاعده‌ی کلی براش بگن. این شد فلسفه.» باطمأنینه سر تکان داد؛ انگار که بخواهد بگوید «اوهوم.» از قرارِ معلوم، پیچ تاریخی را رد کرده بودم. جوابی روی میز گذاشته بودم که هم او را راضی کرده بود و هم خودم را.

چند ثانیه گذشت. انگار حرف‌م را مضمضه کرده باشد؛ یک‌دفعه گفت «شناخت قانونی؟» از کجا آورد این قانون را؟ شاید از همان کلمه‌ی «قاعده» این را برداشت کرد اما هرچه که باشد، عجیب مناسب این‌جا بود این کلمه. برایش از «لوگوس» گفتم و این‌که اتفاقا ایده‌ای شبیه همین «شناخت قانونی» داشته‌اند که بگذریم.

رسیدیم پشت چهارراه. منتظر ماندیم تا چراغ سبز شود. پرسید «حالا عرفان چیه؟» قاعدتا نباید جوابی می‌داشتم. من نهایتا یک کتاب فلسفه توی کیف‌م بود و حوزه‌ی استحفاظی‌م هم محدود بود به همان فلسفه. اما خب جواب دادم؛ از همان جواب‌هایی که اول کتاب‌های فلسفه و عرفان می‌نویسند. گفتم راه رسیدن به حقیقت از فلان مسیر. حالا از من نخواهید که توضیح دهم آن موقع پشت موتور چه چیزی بافته‌ام.

حرف‌م که تمام شد، بلافاصله پرسید «پس حکمت چیه؟» دیگر جوابی نداشتم. واقعا حکمت چیست؟ خوانده بودم که داوری چیزی می‌گوید درباره‌ی تفاوت فیلسوف و حکیم. اما توقع نداشته باشید روی موتور یادم بیاید که قدیم‌تر چه خوانده بودم. من‌و‌من کردم. چه باید می‌گفتم؟ گفتمش که حکمت انگار یک‌جور بصیرت است. ممکن است پدربزرگ‌م که با زندگی دست‌و‌پنجه نرم کرده، حرفی بزند که روی من کار کند. فیلسوف نیست اما حکیمانه حرف زده. حکمت انگار باید خیس بخورد. از وقتی به زبان می‌آید آرام‌آرام خیس می‌خورد و تازه طعم و معنا می‌گیرد و می‌بینی چه بصیرتی در آن نهفته است.

فهمید؟ نمی‌دانم. خودم که هیچ چیزی نفهمیدم از این حرف‌. اما هیجان‌زده سر تکان می‌داد که یعنی فهمیدم. پرسید «از جهان‌های موازی چی؟ چیزی می‌دونی؟» توی دل‌م به خودم گفتم دوباره افتادی توی مخمصه. ما نهایتا از جهان‌های ممکن حرف می‌زنیم و این حرف‌ها را یا توی فیزیک می‌زنند یا توی ماوراء‌الطبیعه. به ما چه ربطی دارد جهان‌های موازی؟ پس گفتم‌ش که «نمی‌دونم والا. بلد نیستم.» خودش ادامه داد و مجلس روی موتور را به دست گرفت. «یه مسافر داشتم مهندس بود ... این مسافرای ما چه خوب از آب درمیان؛ مثل شما و مهندس ... می‌گفت جهان‌های موازی داریم. ...» من دیگر گوش نمی‌دادم. معلوم بود می‌خواهد از این حرف‌های بی‌سروتهی را بزند که هشت دست چرخیده و حالا از معنا تهی است. اما یک جای حرف‌هاش میخکوب‌م کرد. براق شدم که گوش بدم. «... من خودم چون یه بار روح از بدن‌م جدا شده می‌فهمیدم حرف مهندس رو.» ماجرا جذاب شده بود. منتظر بودم از سفرش بین جهان‌های موازی حرف بزند و بگوید که تجربه‌ای نزدیک از جهان‌های موازی دارد. اما گفت «... به قول مهندس، انرژی‌ها بین این جهان‌ها تبادل می‌شه.» ناخواسته جهان‌های موازی را تبدیل کرد به جهان‌های متوالی. «ممکنه خیلی از رنج‌هایی که توی زندگی می‌کشم به خاطر زندگی‌های قبلی‌م باشه.» با دست یکی از ماشین‌های لوکس نمایشگاه را نشان داد. «زور می‌زنه یه میلیون بیش‌تر بفروشه این رو. اما نمی‌دونه توی زندگی بعدی‌ش چوب‌ش رو می‌خوره.» حالا می‌خواست قانع‌م کند که زندگی‌های متوالی ممکن است. «پونزده‌سالگی یه بار مامان‌م گفت دی‌شب به یه زبون دیگه حرف می‌زدی. گفتم هذیون می‌گفتم حتما. گفت نه! هذیون نبود. یه زبون بود. بعد از اون، یه احوالاتی برام پیش اومد.»

سر کوچه رسیده بودیم. من نپرسیدم منظورش از احوالات چی بود. او هم نگفت. اما وقتی داشتم پیاده می‌شدم، گفت «من اعتقاد دارم آدم‌ها از جنس نور اند. مختص به همین کالبَد مادی نیستند. خدا زندگی‌به‌زندگی می‌چرخوندشون تا پاک شن بعد ببردشون.» یعنی داشت از ایده‌ی تناسخ حرف می‌زد؟ نمی‌دانم. جدی نگرفتم و بی‌تفاوت گفتم «ایده‌ی جالبی اه.» چند ثانیه سکوت و بعد، پول را حساب کردم و خداحافظی کردیم.

تا خانه چند قدم راه بود. راه می‌رفتم و حرف‌هاش را سبک‌سنگین می‌کردم. حرف‌هاش تازه داشت خیس می‌خورد برای‌م. کم‌کم داشت طعم و معنا می‌گرفت. حیف شد. باید برمی‌گشتم و می‌گفتم حکمت یعنی همین حرف آخری‌ت.

۴ بهمن ۱۳۹۵

آن‌جا که زمین به آسمان می‌پیوندد

از قدیم، آسمان برای انسان رازآلود و خداگون و مقدس بود. اگر اسطوره‌ی «برج بابل» را شنیده باشیم، دریافته‌ایم که رسیدن به آسمان چه دیرینه‌آرزویی‌ست که با آب و گل جان ِ ما انسان‌ها آمیخته است.

از همان روزها، در میان مکان‌های پیرامون‌مان، قله‌های کوه‌ها را نزدیک‌ترین نقطه‌ها به آسمان می‌دیدیم. اگر قرار بود جایی از زمین را برگزینیم که «آسمانی» باشد، قله‌ها را انتخاب می‌کردیم. همین ماجرا وامی‌داشت‌مان که «معبد»‌ها را بر فراز قله‌‌های کوه‌ها بسازیم. مثلا زیگورات‌ معبدی است که «پلکانی بی‌کران تا آسمان بنا می‌کند تا آرام‌آرام از فضای ناهمگون پیرامون جدا شوی، به پیش روی تا به سرای پاک آسمانی برسی. پله‌پله تا آسمان. تا جایی که همچون قله‌ی کوه، زمین به آسمان پیوند می‌خورد و خداوند با آغوش همیشه گشوده‌اش پدیدار و پر‌نور [رخ می‌نماید].»

انسان در آرزوی دیرینه‌ی رسیدن به جایی‌ست که آسمان و زمین پیوند بخورد و مرغ باغ ِ ملکوت از زمین بگسلد و به آسمان بپیوندد. «معبد»‌ها نمودی از این آرزوی دیرپای بشری اند.

وقتی از پیوند زمین و آسمان سخن می‌گویم، لاجرم گفتار مرتضی آوینی شنیده می‌شود که 
«خرمشهر دروازه‌ای در زمین دارد و دروازه‌ای دیگر در آسمان. آن روزها زمین و آسمان به هم پیوسته بود و مردترین مردان از همین خاک بال در آسمان‌ها می‌گشودند ... شهر زمینی خرمشهر در دست دشمن افتاد اما شهر آسمانی هم‌چنان در تسخیر شهدا باقی ماند. از باطن این ویرانی‌ها معارجی به رفیع‌ترین آسمان‌ها وجود داشت که جز به چشم شهدا نمی‌آمد.»

چه کسی از این نردبام‌ها بالا می‌رود؟ چه کسی از شهر زمینی به شهر آسمانی می‌رسد؟ آوینی پاسخ‌مان می‌دهد: «آن کس که به حقیقت انسان دست یافته است.» کسی که با التفات به مرگ، مرگ را در آغوش می‌کشد به حقیقت انسان نزدیک است. خود آوینی می‌گوید 
«آنان را که از مرگ می‌ترسند از کربلا می‌رانند. مردان مرد جنگاوران عرصه‌ی جهاد اند که راه حقیقت وجود انسان را از میان هاویه‌ی آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب کرده‌اند تا فتوت آشکار شود و راه فنا را به آنان بیاموزد. و موانسان حقیقت آنان اند که ره به سرچشمه‌ی فنا جسته‌اند.»

اگر بپذیریم که ملتفتانه در آغوش کشیدن مرگ است که حقیقت انسان را متجلی می‌کند؛ و اگر بپذیریم آن کس که حقیقت انسان را عیان می‌بیند نردبام‌های آسمان را در دل همین شهرهای خاکی‌مان می‌یابد؛ و اگر بپذیریم انسان‌های معراج‌نیافته باغبطه همین نقطه‌های پیوند آسمان و زمین را «معبد» کرده‌اند، لاجرم باید بپذیریم که مشهد شهیدان آتش‌نشان‌مان ــ‌هرچند در میانه‌ی خاکی‌ترین و دنیوی‌ترین نقطه‌ها‌ـــ معبد است. مقدس است. رازآلود است و خداگون. جایی‌ست که زمین به آسمان پیوسته است.

۱۳ دی ۱۳۹۵

روایت رنج حسین

کلمه‌ها به زبان می‌آیند و بی‌که شنیده شوند آرام‌آرام گُم می‌شوند و اثری از آن‌ها نمی‌ماند. ما در میانه‌ی عصری زندگی می‌کنیم که حرف‌ها در مَحمل «موج» و «مُد» و «ترند» و «استریم» نقل می‌شوند. بر این اساس، ناگاه همه به یک موضوع واحد ملتفت می‌شوند و مطلب‌ها می‌نویسند و به آن می‌اندیشند و درباره‌ش نظر می‌دهند اما به همان سرعتی که نگاه‌ها به آن ملتفت شده بود، با پیش آمدن موضوعی دیگر، به سراغ موضوع تازه می‌روند و حرف‌ها ابتر و فراموش‌شده باقی می‌مانند. شاید ساده‌ترین پیش‌نهاد این باشد که اگر قرار است حرفی شنیده شود باید خود را با حدود و ثغور موج‌ها هماهنگ کند. شاید هم باید راهی سخت‌تر در پیش گرفت و در نبردی تراژیک، خلاف جریان آب شنا کرد و به جنگ این موج‌ها رفت.[1]

روضه‌های محرم و صفر دیگر تمام شده‌اند و یحتمل دیگر کسی شال عزا بر دوش ندارد. شاید حالا بتوانیم کمی درباره‌ی روضه‌ها حسین (ع) حرف بزنیم.

نسبت ما با روایت ِ رنج چیست؟ فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» را باید چندبار دید و ساعت‌ها با فکرش قدم زد و مدت‌ها آن را مزمزه کرد. فیلم یک غزل سینمایی‌ست که با سنت برساخته‌ای که از شعرهای عاشقانه در ذهن داریم هم‌خوان است. عاشقی (فرهاد) که معشوق را به چنگ نیاورده هنوز «زمان» و «مکان»‌ش را با زمان و مکان معشوق تنظیم می‌کند ـــ‌و جهان چیست به جز زمان و مکان؟‌ـــ در حالی که معشوق به‌کلی فراموش‌ش کرده است. این همان «رنج»ی است که در سنت شعرهای عاشقانه‌مان، گریبان‌گیر عاشق است. البته گلایه‌ای از این ندارد؛ چرا که هرچه رنج بیش‌تر باشد گوهر عشق تابنده‌تر می‌شود و از این روست که دائم سینه‌ی پرسوز طلب می‌کند. ما ـــ‌یعنی تماشاگران ِ این واقعه‌ــ هم این نکته را می‌دانیم. بنابراین هرچه رنج‌های فرهاد عیان‌تر می‌شود گوهر وجودی‌ش و جایگاه رفیع‌ش در عاشق بودن نمایان‌تر می‌شود. دوست داریم نویسنده و کارگردان زخم‌های کاری‌تری که به پیکر فرهاد نشسته را نشان‌مان دهند تا پله‌پله شأن‌ش بالاتر برود. روایت ِ رنج ِ فرهاد ما را به غبطه وامی‌دارد که کاش جانی داشتیم که این حجم از عاشقانگی را در خود جای داده بود. بگذریم.

فیلم‌هایی هستند که به لحاظ فیلم‌شناختی ‌إن‌قلت‌هایی بر آن وارد است اما از جنبه‌های غیرسینمایی احترام‌برانگیز اند. به‌گمان‌م «شیار ۱۴۳» از این دست فیلم‌ها بود. ماجرای مادران ِ سربازان ِ نیامده آن‌قدر محترم است که حتی إن‌قلت‌های فیلم‌شناختی نیز نمی‌توانند ذهن‌مان را از این فیلم خلاص کنند. در شیار ۱۴۳، لحظه‌به‌لحظه رنج مادر عمیق‌تر و جان‌کاه‌تر می‌شود و هم‌طراز با آن، لحظه‌به‌لحظه با هر چین و چروکی که به چهره‌ش می‌افتد، جایگاه‌ش نزد مخاطب بالاتر می‌رود. در این‌جا نیز روایت ِ رنج ما را به بهت وامی‌دارد که روح ستودنی چنین مادری چه دست‌نایافتنی‌ست.

«زمین سیاره رنج است» و ابتلا و رشد قرین یک‌دیگر اند. هرچه روایت ِ رنجی که عاشق در مسیر عاشقانگی‌اش متحمل شده جلوتر می‌رود، عظمت او افزوده  و حقارت ما نمایان‌ می‌شود؛ آن‌سان که حتی ممکن است غبطه بخوریم به انسانی که چنین رنجی را به دوش کشیده است و بخوانیم «یا لیتنا کنا معک».

روضه‌های حسین (ع) چیست جز روایت رنج حسین (ع)؟ شاید باید بپذیریم که هرچه روایت ِ رنج ِ حسین (ع) و هم‌راهانش عمیق‌تر و جان‌‌سوزتر، شأن و مقام‌ش نزد مستمع غبطه‌آورتر.    




[1] چرا چنین نبردی تراژیک است؟ چون قهرمان ِ چنین نبردی ملتفت است که (۱) هویت‌ش با عصری که در آن می‌زید پیوند خورده و (۲) عصر حاضر عصر موج‌ها و ترندهاست و (۳) نبرد با چنین موج‌هایی یک عملیات ناممکن است.

۱۴ آذر ۱۳۹۵

خدای عصر جدید موبور است

کاش هیچ‌وقت تلویزیون ایران به سراغ سریال House of Cards نمی‌رفت. حالا باید مدت‌ها صبر می‌کردیم تب ِ این سریال بیفتد و بعد درباره‌ش حرف بزنیم تا با حرف‌هایمان در زمینی که تلویزیون ایران طراحی کرده بازی نکرده باشیم. حرف‌هایی که پیش‌تر می‌شد به زبان آوردشان و درباره‌شان اندیشید اما با پخش این سریال به حرف‌های معمولی و جوزده‌ی استریم‌های شبکه‌های مجازی فروکاسته می‌شود؛ استریم‌هایی که هرازگاهی روی موضوعی زوم می‌کنند و هرکس از نگاه خودش «تحلیلی» ارائه می‌دهد و وقتی بزم تحلیل تمام می‌شود، همه به گوشه‌ای می‌خزند تا «ابژه»‌ی دیگری را سر میز بیاورند. اما فعلاً تمسکی کوتاه به همین سریال.

چرا چنین سریالی در کاخ سفید می‌گذرد؟ به‌گمان‌م میان صحنه‌ی اجرای سریال و محتوایش رابطه‌ای سفت‌و‌سخت برقرارست؛ آن‌چنان که اگر ــ‌مثلا‌ــ سریال را در یک کارخانه می‌ساختند و آب‌زیرکاه‌بازی‌های رسیدن به ریاست کارخانه را نشان می‌دادند، داستان به این درخشانی ِ حالا نمی‌شد. اما رابطه‌ی میان «کاخ سفید» و محتوای این سریال چیست؟ به‌گمان‌م سریال به «قدرت» و اراده‌ی معطوف به آن می‌پردازد و چه لوکیشنی به‌تر از خانه‌ی قدرت‌مندترین فرد روی زمین؟ چه بخواهیم و چه نخواهیم، ما در جهانی زندگی می‌کنیم که آمریکا سرزمین مقدس‌ش است و «کاخ سفید» خانه‌ی خدای عصر جدید.

این‌روزها هیجان‌زده ام از این‌که آن مردِ موطلایی راهی کاخ سفید شده است. مُثُلِ اعلای جهانی که در آن زندگی می‌کنیم همین ترامپ است. بی‌پرده‌تر از این دیگر نمی‌شد. هرکسی غیر از ترامپ ساکن کاخ سفید می‌شد، به این آشکاری جهان‌مان را نشان‌مان نمی‌داد. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که خدای آن ترامپ است.

تا از جهانی سخن می‌گوییم که مؤلفه‌هایش «پول» و «سرمایه» و «این‌جهان» و «عشرت» و البته «اسطوره‌ی ساینس» است، احتمالاً خودمان را کنار می‌کشیم و می‌گوییم «چه جهان کثیفی!» اما حرف‌م دقیقاً همین‌جاست. ما در این جهان زندگی می‌کنیم و آن‌کس که توهم بورزد که در جهانی دیگر زندگی می‌کند، هنوز به عصر خودش ملتفت نشده است. آن‌کس که از دور چنین جهانی را با انگشت نشان دهد و بگوید «چه خوب که در این جهان زندگی نمی‌کنیم!» و «ببینید که چه جهان کثیفی دارند!» هنوز ملتفت نشده است که ما شهروندان همین جهان ایم؛ چه بخواهیم و چه نخواهیم. آن‌کس که خیال کند بر ساحل سلامت نشسته و از تلاطم‌های دریای جهان ِ مُدرن (و پسامدرن و ...) به‌دور است، هنوز به عمق بحران پی نبرده است.

آیا راهی برای خروج از این بحران وجود دارد؟ آیا می‌توان جهان تازه‌ای ساخت؟ نمی‌دانم اما اگر وجود داشته باشد، قطعا پیش‌نیازش این است که ملتفت باشیم ما شهروندان همین جهان ایم. بنا به لغت، «بحران» نقطه‌ای‌ست که تبِ بیمار به اوج رسیده و دیگر نمی‌توان دست‌ روی ‌دست گذاشت. انسانی که ملتفت نباشد که شهروند همین عصرِ جدیدست و از جهانی تازه سخن می‌گوید، هم‌چون پدری‌ست که فرزندش به تب نهایی رسیده اما بی‌خیال به هم‌کارش می‌گوید «فردا پسرم را به به‌ترین و لوکس‌ترین بیمارستان خواهم برد.»

کاش هیچ‌وقت تلویزیون ایران به سراغ سریال House of Cards نمی‌رفت تا با انگشت نشان‌شان دهد و بگوید «چه دنیای کثیفی دارد کاخ سفید!» طنز روزگار ماست دیگر. آن چیزی که قرار است «رسانه» باشد خودش اوج جهل مرکب است.

پ.ن: دفعِ دخلِ مقدرِ آن‌که واضح و مبرهن است منظورم از «خدا» در این عبارات خدا به معنای الاهیاتی نیست.