۲۱ شهریور ۱۳۹۶

اگر روزی حکیمی ...

زنگ زدم که «کتاب آماده‌ست؟» گفت «آره ولی فقط تا هشت هستیم.» ساعت را نگاه کردم؛ هفت و نیم بود. تا وسایل‌م را جمع کنم و این تن خسته و بی‌حوصله را از میدان فلسطین پیاده یا با ماشین بکشانم سرِ جمال‌زاده یحتمل از هشت می‌گذشت. چاره‌ی این ترافیک‌های بی‌مفر تهران فقط موتور است. از درِ دفتر که بیرون آمدم، ایستادم کنار خیابان برای موتور. فن موتورگیری دست‌کم دو واحد درسی است؛ یکی تئوری و یکی عملی. چه‌طور بایستی و چه زاویه‌ای به بدن‌ت بدهی که تاکسی‌ها بوق نزنند اما موتوری‌ها نخ را بگیرند و سراغ‌ت بیایند. قدم بعدی قیمت‌گذاری‌ست. جوش خوردن معامله با موتوری‌ها الگوریتم‌های مختلفی دارد؛ مثلا جوش سه‌مرحله‌ای یا جوش «انقد می‌بری منو» که اخیرا یاد گرفته‌ام.

القصه بنا به طُرق موتورگیری ایستادم و خیلی زود جوانکی جلوی پام ایستاد. جلیقه‌ی آبی به تن داشت؛ یعنی که پیک آنلاین است. لاغراندام بود و سبزه. گفتم «جمال‌زاده!» چند ثانیه فکر کرد و گفت «باشه. بریم.» این یکی از ترفندهای موتوری‌هاست که تو را از بازی قیمت‌گذاری حذف کنند. وقتی بی‌قیمت سوار شوی، دمِ مقصد بی‌چک‌و‌چانه حرف او مقدم است. گفتم «چند؟» بی‌تفاوت گفت «خودت بگو.» گفتم «سه تومان. یه توقف که برم یه کتاب بگیرم. اگه پایه‌ای بعدش هم بریم جیحون چهارتومان. مجموع هفت تومان.» شسته‌رفته قیمت دادن ترفند بی‌حوصله‌هاست. یعنی مقطوع فلان می‌دهم و چک‌و‌چانه نزن. منتظر بودم ان‌قلت بیاورد که خیلی راحت گفت «باشه.» بی‌دردسر سوار شدم و راه افتادیم.

رسیدیم سر جمال‌زاده. گفتمش یکی دو دقیقه منتظر بمان که برگردم. بدو رفتم و کتاب را گرفتم و برگشتم. دم موتور که رسیدم، کیف‌م را باز کردم که کتاب را بچپانم توش که پرسید «کتاب چیه؟» چه باید می‌گفتم؟ موضوع را؟ نویسنده را؟ حوزه‌اش را؟ یحتمل سوال‌ش از جنس سوال‌هایی بود که آدم‌ها می‌پرسند تا سرِ صحبت را باز کنند. این سوال‌ها خودشان معنایی ندارند؛ دنبال جواب نیستند و فقط باب حرف را می‌گشایند و بعد، دود می‌شوند و به هوا می‌روند. پس کلی‌ترین و بی‌مایه‌ترین جواب کفایت می‌کرد. گفتم «فلسفه». ماجرا از همین‌ جواب‌م شروع شد.

هندل زد و هم‌زمان گفت «خیلی هم خوب! پس به‌م بگو فلسفه چیه؟» چندبار این سوال را شنیده باشم خوب است؟ توی آرایشگاه، توی تاکسی، صف نان، بین فامیل و هزارتا جای دیگر. آدم‌ها فکر می‌کنند وقتی می‌فهمند کسی درس و رشته‌اش چیست، مرتبط‌ترین سوال‌ها را باید بپرسند و مرتبط‌ها را هم همین‌ها می‌دانند. مثلا دوستی انسان‌شناسی خوانده بود. می‌گفت کسی از او پرسیده بود «تو که انسان‌ها رو می‌شناسی، بگو من الان چه جور انسانی‌ام؟» یا هم‌سرم که جامعه‌شناسی خوانده می‌گوید یک‌بار ازش پرسیده‌اند «تو که جامعه‌ را می‌شناسی، بگو جامعه‌ی ما چه‌طوره الان؟» وقتی سوال‌ها از این جنس اند و این‌قدر تکراری، ما هم برای‌شان پاسخ آماده داریم. پاسخ آماده‌ی من؟ جایی شنیده بودم و تقریبا از حفظ بودم‌ش. «روزگاری اژدهاها زنده بودند و یه سری آدم‌ها تربیت‌شون می‌کردند و یه سری ازشون می‌ترسیدند و برنامه می‌ریختند برا کشتن‌شون. راز اژدهاکشی معنا داشت اون موقع. اما فلسفه یعنی آموزش راز اژدهاکشی وقتی همه‌ی اژدهاها مرده‌اند.» قند توی دل‌م آب شد از این جواب. گام بعدی را پیش‌بینی می‌کردم؛ بحث بازار کار پیش می‌آید و می‌گویم هیچ بازاری ندارد فلسفه. بعد هم او شروع می‌کند از رشته‌ی خودش یا بستگان‌ش گفتن که آن‌ها هم با فوق‌لیسانس یا دکترای فلان رشته، راننده‌ی آژانس یا دست‌فروش اند و ای آقا! مملکت ما همین است و لاجرم، نوبت بحث‌های سیاسی می‌رسید.

اما واکنش‌ش هیچ‌جوره با این الگوریتم‌ها و برنامه جور نبود. گفت «دست بردار! شوخی نکن. جدی بگو می‌خوام بدونم. فلسفه چی اه؟» یک لحظه چنته‌ام خالی شد. غیرمنتظره بود برای‌م و بالطبع جواب حاضر و آماده‌ای نداشتم. باید خرت‌و‌پرت‌های ذهن‌م را، ریز و درشت‌هایشان را، این‌ور و آن‌ور می‌کردم تا جواب پیدا کنم. به بهانه‌ی نشان دادن راه میان‌بُر، کمی زمان خریدم. رفتم سراغ حرف‌های جلسات اول کلاس‌های فلسفه. «آدم‌‌ها داشتند زندگی‌شون رو می‌کردند. یک‌دفعه دچار التفات شدند. انگار کن از بیرون نگاه کنند به عالَم. وضع‌شون شده بود مثل آدمی که توی یه اتاق تاریک ناشناخته ول‌ش کنند. جهان مجهول بود براشون و ناامن. برای این‌که این اتاق تاریک امن بشه براشون و بتونند زندگی کنند توش، شروع کردن به شناختن. کورمال‌کورمال گوشه‌کنار رو دست زدند تا بفهمند جهان چیه و چه شکلی اه تا بتونند یه قاعده‌ی کلی براش بگن. این شد فلسفه.» باطمأنینه سر تکان داد؛ انگار که بخواهد بگوید «اوهوم.» از قرارِ معلوم، پیچ تاریخی را رد کرده بودم. جوابی روی میز گذاشته بودم که هم او را راضی کرده بود و هم خودم را.

چند ثانیه گذشت. انگار حرف‌م را مضمضه کرده باشد؛ یک‌دفعه گفت «شناخت قانونی؟» از کجا آورد این قانون را؟ شاید از همان کلمه‌ی «قاعده» این را برداشت کرد اما هرچه که باشد، عجیب مناسب این‌جا بود این کلمه. برایش از «لوگوس» گفتم و این‌که اتفاقا ایده‌ای شبیه همین «شناخت قانونی» داشته‌اند که بگذریم.

رسیدیم پشت چهارراه. منتظر ماندیم تا چراغ سبز شود. پرسید «حالا عرفان چیه؟» قاعدتا نباید جوابی می‌داشتم. من نهایتا یک کتاب فلسفه توی کیف‌م بود و حوزه‌ی استحفاظی‌م هم محدود بود به همان فلسفه. اما خب جواب دادم؛ از همان جواب‌هایی که اول کتاب‌های فلسفه و عرفان می‌نویسند. گفتم راه رسیدن به حقیقت از فلان مسیر. حالا از من نخواهید که توضیح دهم آن موقع پشت موتور چه چیزی بافته‌ام.

حرف‌م که تمام شد، بلافاصله پرسید «پس حکمت چیه؟» دیگر جوابی نداشتم. واقعا حکمت چیست؟ خوانده بودم که داوری چیزی می‌گوید درباره‌ی تفاوت فیلسوف و حکیم. اما توقع نداشته باشید روی موتور یادم بیاید که قدیم‌تر چه خوانده بودم. من‌و‌من کردم. چه باید می‌گفتم؟ گفتمش که حکمت انگار یک‌جور بصیرت است. ممکن است پدربزرگ‌م که با زندگی دست‌و‌پنجه نرم کرده، حرفی بزند که روی من کار کند. فیلسوف نیست اما حکیمانه حرف زده. حکمت انگار باید خیس بخورد. از وقتی به زبان می‌آید آرام‌آرام خیس می‌خورد و تازه طعم و معنا می‌گیرد و می‌بینی چه بصیرتی در آن نهفته است.

فهمید؟ نمی‌دانم. خودم که هیچ چیزی نفهمیدم از این حرف‌. اما هیجان‌زده سر تکان می‌داد که یعنی فهمیدم. پرسید «از جهان‌های موازی چی؟ چیزی می‌دونی؟» توی دل‌م به خودم گفتم دوباره افتادی توی مخمصه. ما نهایتا از جهان‌های ممکن حرف می‌زنیم و این حرف‌ها را یا توی فیزیک می‌زنند یا توی ماوراء‌الطبیعه. به ما چه ربطی دارد جهان‌های موازی؟ پس گفتم‌ش که «نمی‌دونم والا. بلد نیستم.» خودش ادامه داد و مجلس روی موتور را به دست گرفت. «یه مسافر داشتم مهندس بود ... این مسافرای ما چه خوب از آب درمیان؛ مثل شما و مهندس ... می‌گفت جهان‌های موازی داریم. ...» من دیگر گوش نمی‌دادم. معلوم بود می‌خواهد از این حرف‌های بی‌سروتهی را بزند که هشت دست چرخیده و حالا از معنا تهی است. اما یک جای حرف‌هاش میخکوب‌م کرد. براق شدم که گوش بدم. «... من خودم چون یه بار روح از بدن‌م جدا شده می‌فهمیدم حرف مهندس رو.» ماجرا جذاب شده بود. منتظر بودم از سفرش بین جهان‌های موازی حرف بزند و بگوید که تجربه‌ای نزدیک از جهان‌های موازی دارد. اما گفت «... به قول مهندس، انرژی‌ها بین این جهان‌ها تبادل می‌شه.» ناخواسته جهان‌های موازی را تبدیل کرد به جهان‌های متوالی. «ممکنه خیلی از رنج‌هایی که توی زندگی می‌کشم به خاطر زندگی‌های قبلی‌م باشه.» با دست یکی از ماشین‌های لوکس نمایشگاه را نشان داد. «زور می‌زنه یه میلیون بیش‌تر بفروشه این رو. اما نمی‌دونه توی زندگی بعدی‌ش چوب‌ش رو می‌خوره.» حالا می‌خواست قانع‌م کند که زندگی‌های متوالی ممکن است. «پونزده‌سالگی یه بار مامان‌م گفت دی‌شب به یه زبون دیگه حرف می‌زدی. گفتم هذیون می‌گفتم حتما. گفت نه! هذیون نبود. یه زبون بود. بعد از اون، یه احوالاتی برام پیش اومد.»

سر کوچه رسیده بودیم. من نپرسیدم منظورش از احوالات چی بود. او هم نگفت. اما وقتی داشتم پیاده می‌شدم، گفت «من اعتقاد دارم آدم‌ها از جنس نور اند. مختص به همین کالبَد مادی نیستند. خدا زندگی‌به‌زندگی می‌چرخوندشون تا پاک شن بعد ببردشون.» یعنی داشت از ایده‌ی تناسخ حرف می‌زد؟ نمی‌دانم. جدی نگرفتم و بی‌تفاوت گفتم «ایده‌ی جالبی اه.» چند ثانیه سکوت و بعد، پول را حساب کردم و خداحافظی کردیم.

تا خانه چند قدم راه بود. راه می‌رفتم و حرف‌هاش را سبک‌سنگین می‌کردم. حرف‌هاش تازه داشت خیس می‌خورد برای‌م. کم‌کم داشت طعم و معنا می‌گرفت. حیف شد. باید برمی‌گشتم و می‌گفتم حکمت یعنی همین حرف آخری‌ت.

۴ بهمن ۱۳۹۵

آن‌جا که زمین به آسمان می‌پیوندد

از قدیم، آسمان برای انسان رازآلود و خداگون و مقدس بود. اگر اسطوره‌ی «برج بابل» را شنیده باشیم، دریافته‌ایم که رسیدن به آسمان چه دیرینه‌آرزویی‌ست که با آب و گل جان ِ ما انسان‌ها آمیخته است.

از همان روزها، در میان مکان‌های پیرامون‌مان، قله‌های کوه‌ها را نزدیک‌ترین نقطه‌ها به آسمان می‌دیدیم. اگر قرار بود جایی از زمین را برگزینیم که «آسمانی» باشد، قله‌ها را انتخاب می‌کردیم. همین ماجرا وامی‌داشت‌مان که «معبد»‌ها را بر فراز قله‌‌های کوه‌ها بسازیم. مثلا زیگورات‌ معبدی است که «پلکانی بی‌کران تا آسمان بنا می‌کند تا آرام‌آرام از فضای ناهمگون پیرامون جدا شوی، به پیش روی تا به سرای پاک آسمانی برسی. پله‌پله تا آسمان. تا جایی که همچون قله‌ی کوه، زمین به آسمان پیوند می‌خورد و خداوند با آغوش همیشه گشوده‌اش پدیدار و پر‌نور [رخ می‌نماید].»

انسان در آرزوی دیرینه‌ی رسیدن به جایی‌ست که آسمان و زمین پیوند بخورد و مرغ باغ ِ ملکوت از زمین بگسلد و به آسمان بپیوندد. «معبد»‌ها نمودی از این آرزوی دیرپای بشری اند.

وقتی از پیوند زمین و آسمان سخن می‌گویم، لاجرم گفتار مرتضی آوینی شنیده می‌شود که 
«خرمشهر دروازه‌ای در زمین دارد و دروازه‌ای دیگر در آسمان. آن روزها زمین و آسمان به هم پیوسته بود و مردترین مردان از همین خاک بال در آسمان‌ها می‌گشودند ... شهر زمینی خرمشهر در دست دشمن افتاد اما شهر آسمانی هم‌چنان در تسخیر شهدا باقی ماند. از باطن این ویرانی‌ها معارجی به رفیع‌ترین آسمان‌ها وجود داشت که جز به چشم شهدا نمی‌آمد.»

چه کسی از این نردبام‌ها بالا می‌رود؟ چه کسی از شهر زمینی به شهر آسمانی می‌رسد؟ آوینی پاسخ‌مان می‌دهد: «آن کس که به حقیقت انسان دست یافته است.» کسی که با التفات به مرگ، مرگ را در آغوش می‌کشد به حقیقت انسان نزدیک است. خود آوینی می‌گوید 
«آنان را که از مرگ می‌ترسند از کربلا می‌رانند. مردان مرد جنگاوران عرصه‌ی جهاد اند که راه حقیقت وجود انسان را از میان هاویه‌ی آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب کرده‌اند تا فتوت آشکار شود و راه فنا را به آنان بیاموزد. و موانسان حقیقت آنان اند که ره به سرچشمه‌ی فنا جسته‌اند.»

اگر بپذیریم که ملتفتانه در آغوش کشیدن مرگ است که حقیقت انسان را متجلی می‌کند؛ و اگر بپذیریم آن کس که حقیقت انسان را عیان می‌بیند نردبام‌های آسمان را در دل همین شهرهای خاکی‌مان می‌یابد؛ و اگر بپذیریم انسان‌های معراج‌نیافته باغبطه همین نقطه‌های پیوند آسمان و زمین را «معبد» کرده‌اند، لاجرم باید بپذیریم که مشهد شهیدان آتش‌نشان‌مان ــ‌هرچند در میانه‌ی خاکی‌ترین و دنیوی‌ترین نقطه‌ها‌ـــ معبد است. مقدس است. رازآلود است و خداگون. جایی‌ست که زمین به آسمان پیوسته است.

۱۳ دی ۱۳۹۵

روایت رنج حسین

کلمه‌ها به زبان می‌آیند و بی‌که شنیده شوند آرام‌آرام گُم می‌شوند و اثری از آن‌ها نمی‌ماند. ما در میانه‌ی عصری زندگی می‌کنیم که حرف‌ها در مَحمل «موج» و «مُد» و «ترند» و «استریم» نقل می‌شوند. بر این اساس، ناگاه همه به یک موضوع واحد ملتفت می‌شوند و مطلب‌ها می‌نویسند و به آن می‌اندیشند و درباره‌ش نظر می‌دهند اما به همان سرعتی که نگاه‌ها به آن ملتفت شده بود، با پیش آمدن موضوعی دیگر، به سراغ موضوع تازه می‌روند و حرف‌ها ابتر و فراموش‌شده باقی می‌مانند. شاید ساده‌ترین پیش‌نهاد این باشد که اگر قرار است حرفی شنیده شود باید خود را با حدود و ثغور موج‌ها هماهنگ کند. شاید هم باید راهی سخت‌تر در پیش گرفت و در نبردی تراژیک، خلاف جریان آب شنا کرد و به جنگ این موج‌ها رفت.[1]

روضه‌های محرم و صفر دیگر تمام شده‌اند و یحتمل دیگر کسی شال عزا بر دوش ندارد. شاید حالا بتوانیم کمی درباره‌ی روضه‌ها حسین (ع) حرف بزنیم.

نسبت ما با روایت ِ رنج چیست؟ فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» را باید چندبار دید و ساعت‌ها با فکرش قدم زد و مدت‌ها آن را مزمزه کرد. فیلم یک غزل سینمایی‌ست که با سنت برساخته‌ای که از شعرهای عاشقانه در ذهن داریم هم‌خوان است. عاشقی (فرهاد) که معشوق را به چنگ نیاورده هنوز «زمان» و «مکان»‌ش را با زمان و مکان معشوق تنظیم می‌کند ـــ‌و جهان چیست به جز زمان و مکان؟‌ـــ در حالی که معشوق به‌کلی فراموش‌ش کرده است. این همان «رنج»ی است که در سنت شعرهای عاشقانه‌مان، گریبان‌گیر عاشق است. البته گلایه‌ای از این ندارد؛ چرا که هرچه رنج بیش‌تر باشد گوهر عشق تابنده‌تر می‌شود و از این روست که دائم سینه‌ی پرسوز طلب می‌کند. ما ـــ‌یعنی تماشاگران ِ این واقعه‌ــ هم این نکته را می‌دانیم. بنابراین هرچه رنج‌های فرهاد عیان‌تر می‌شود گوهر وجودی‌ش و جایگاه رفیع‌ش در عاشق بودن نمایان‌تر می‌شود. دوست داریم نویسنده و کارگردان زخم‌های کاری‌تری که به پیکر فرهاد نشسته را نشان‌مان دهند تا پله‌پله شأن‌ش بالاتر برود. روایت ِ رنج ِ فرهاد ما را به غبطه وامی‌دارد که کاش جانی داشتیم که این حجم از عاشقانگی را در خود جای داده بود. بگذریم.

فیلم‌هایی هستند که به لحاظ فیلم‌شناختی ‌إن‌قلت‌هایی بر آن وارد است اما از جنبه‌های غیرسینمایی احترام‌برانگیز اند. به‌گمان‌م «شیار ۱۴۳» از این دست فیلم‌ها بود. ماجرای مادران ِ سربازان ِ نیامده آن‌قدر محترم است که حتی إن‌قلت‌های فیلم‌شناختی نیز نمی‌توانند ذهن‌مان را از این فیلم خلاص کنند. در شیار ۱۴۳، لحظه‌به‌لحظه رنج مادر عمیق‌تر و جان‌کاه‌تر می‌شود و هم‌طراز با آن، لحظه‌به‌لحظه با هر چین و چروکی که به چهره‌ش می‌افتد، جایگاه‌ش نزد مخاطب بالاتر می‌رود. در این‌جا نیز روایت ِ رنج ما را به بهت وامی‌دارد که روح ستودنی چنین مادری چه دست‌نایافتنی‌ست.

«زمین سیاره رنج است» و ابتلا و رشد قرین یک‌دیگر اند. هرچه روایت ِ رنجی که عاشق در مسیر عاشقانگی‌اش متحمل شده جلوتر می‌رود، عظمت او افزوده  و حقارت ما نمایان‌ می‌شود؛ آن‌سان که حتی ممکن است غبطه بخوریم به انسانی که چنین رنجی را به دوش کشیده است و بخوانیم «یا لیتنا کنا معک».

روضه‌های حسین (ع) چیست جز روایت رنج حسین (ع)؟ شاید باید بپذیریم که هرچه روایت ِ رنج ِ حسین (ع) و هم‌راهانش عمیق‌تر و جان‌‌سوزتر، شأن و مقام‌ش نزد مستمع غبطه‌آورتر.    




[1] چرا چنین نبردی تراژیک است؟ چون قهرمان ِ چنین نبردی ملتفت است که (۱) هویت‌ش با عصری که در آن می‌زید پیوند خورده و (۲) عصر حاضر عصر موج‌ها و ترندهاست و (۳) نبرد با چنین موج‌هایی یک عملیات ناممکن است.

۱۴ آذر ۱۳۹۵

خدای عصر جدید موبور است

کاش هیچ‌وقت تلویزیون ایران به سراغ سریال House of Cards نمی‌رفت. حالا باید مدت‌ها صبر می‌کردیم تب ِ این سریال بیفتد و بعد درباره‌ش حرف بزنیم تا با حرف‌هایمان در زمینی که تلویزیون ایران طراحی کرده بازی نکرده باشیم. حرف‌هایی که پیش‌تر می‌شد به زبان آوردشان و درباره‌شان اندیشید اما با پخش این سریال به حرف‌های معمولی و جوزده‌ی استریم‌های شبکه‌های مجازی فروکاسته می‌شود؛ استریم‌هایی که هرازگاهی روی موضوعی زوم می‌کنند و هرکس از نگاه خودش «تحلیلی» ارائه می‌دهد و وقتی بزم تحلیل تمام می‌شود، همه به گوشه‌ای می‌خزند تا «ابژه»‌ی دیگری را سر میز بیاورند. اما فعلاً تمسکی کوتاه به همین سریال.

چرا چنین سریالی در کاخ سفید می‌گذرد؟ به‌گمان‌م میان صحنه‌ی اجرای سریال و محتوایش رابطه‌ای سفت‌و‌سخت برقرارست؛ آن‌چنان که اگر ــ‌مثلا‌ــ سریال را در یک کارخانه می‌ساختند و آب‌زیرکاه‌بازی‌های رسیدن به ریاست کارخانه را نشان می‌دادند، داستان به این درخشانی ِ حالا نمی‌شد. اما رابطه‌ی میان «کاخ سفید» و محتوای این سریال چیست؟ به‌گمان‌م سریال به «قدرت» و اراده‌ی معطوف به آن می‌پردازد و چه لوکیشنی به‌تر از خانه‌ی قدرت‌مندترین فرد روی زمین؟ چه بخواهیم و چه نخواهیم، ما در جهانی زندگی می‌کنیم که آمریکا سرزمین مقدس‌ش است و «کاخ سفید» خانه‌ی خدای عصر جدید.

این‌روزها هیجان‌زده ام از این‌که آن مردِ موطلایی راهی کاخ سفید شده است. مُثُلِ اعلای جهانی که در آن زندگی می‌کنیم همین ترامپ است. بی‌پرده‌تر از این دیگر نمی‌شد. هرکسی غیر از ترامپ ساکن کاخ سفید می‌شد، به این آشکاری جهان‌مان را نشان‌مان نمی‌داد. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که خدای آن ترامپ است.

تا از جهانی سخن می‌گوییم که مؤلفه‌هایش «پول» و «سرمایه» و «این‌جهان» و «عشرت» و البته «اسطوره‌ی ساینس» است، احتمالاً خودمان را کنار می‌کشیم و می‌گوییم «چه جهان کثیفی!» اما حرف‌م دقیقاً همین‌جاست. ما در این جهان زندگی می‌کنیم و آن‌کس که توهم بورزد که در جهانی دیگر زندگی می‌کند، هنوز به عصر خودش ملتفت نشده است. آن‌کس که از دور چنین جهانی را با انگشت نشان دهد و بگوید «چه خوب که در این جهان زندگی نمی‌کنیم!» و «ببینید که چه جهان کثیفی دارند!» هنوز ملتفت نشده است که ما شهروندان همین جهان ایم؛ چه بخواهیم و چه نخواهیم. آن‌کس که خیال کند بر ساحل سلامت نشسته و از تلاطم‌های دریای جهان ِ مُدرن (و پسامدرن و ...) به‌دور است، هنوز به عمق بحران پی نبرده است.

آیا راهی برای خروج از این بحران وجود دارد؟ آیا می‌توان جهان تازه‌ای ساخت؟ نمی‌دانم اما اگر وجود داشته باشد، قطعا پیش‌نیازش این است که ملتفت باشیم ما شهروندان همین جهان ایم. بنا به لغت، «بحران» نقطه‌ای‌ست که تبِ بیمار به اوج رسیده و دیگر نمی‌توان دست‌ روی ‌دست گذاشت. انسانی که ملتفت نباشد که شهروند همین عصرِ جدیدست و از جهانی تازه سخن می‌گوید، هم‌چون پدری‌ست که فرزندش به تب نهایی رسیده اما بی‌خیال به هم‌کارش می‌گوید «فردا پسرم را به به‌ترین و لوکس‌ترین بیمارستان خواهم برد.»

کاش هیچ‌وقت تلویزیون ایران به سراغ سریال House of Cards نمی‌رفت تا با انگشت نشان‌شان دهد و بگوید «چه دنیای کثیفی دارد کاخ سفید!» طنز روزگار ماست دیگر. آن چیزی که قرار است «رسانه» باشد خودش اوج جهل مرکب است.

پ.ن: دفعِ دخلِ مقدرِ آن‌که واضح و مبرهن است منظورم از «خدا» در این عبارات خدا به معنای الاهیاتی نیست.

۵ شهریور ۱۳۹۵

زندگی بی‌نوسان

زنگ‌ش می‌زنم که «فلان عملیات از کدام محور رفتید جلو؟» ریز و مفصل توضیح می‌دهد؛ جوری که انگار هم‌الان کالک را گذاشته‌اند کف دست‌ش و دارد یکی‌یکی ارتفاعات و شیارها را می‌شمارد. تمام که می‌شود، می‌پرسم «من از تاریخ شروع عملیات دو تا روایت دارم. تاریخ‌ش ... یادتان هست کی بود؟» کمی من و من می‌کند و انگار که چیزی یادش آمده باشد می‌گوید «هم‌زمان بود با تولد دختر بزرگ‌م. نگاه می‌کنم دقیق‌ش را خبر می‌دهم به‌ت.»
تماس‌مان تمام می‌شود و من توی دل‌م هی به سرم می‌زنم که چه‌قدر حقیر ام پیش آدم‌هایی که قشنگ‌ترین و پراسترس‌ترین لحظات عمرشان را ـــ‌که اوج فراز و نشیب زندگی خموده‌ی ماست‌ـــ منگنه کرده‌ بودند به شهر و خودشان چریک جنگل و بیابان شده‌ بودند. 

۱ مرداد ۱۳۹۵

بحران گفت‌و‌گو‌ها و دورهمی‌هایمان

مصاحبت‌های ‌ام‌روزی ما بحران‌زده است. دور هم جمع می‌شویم و ادا می‌گیریم که در باب مسئله‌ی مهمی سخن می‌گوییم اما درواقع هیچ نمی‌گوییم. فهم بحران یعنی فهم همین غریبگی ما نسبت به هم.

*     *     *
شوهرعمه‌م مُرد. همه‌ رفتیم روستای‌مان نیکویه. یکی دو روز آن‌جا بودیم و رسم‌ روستا در التیام دردهای صاحب‌عزا را به جا آوردیم. دور هم می‌نشستیم و معاشرت می‌کردیم و میانه‌ش فاتحه می‌خواندیم. گاهی کسی جمله‌ای می‌گفت و سکوت درمی‌گرفت و باز از روزنی دیگر گفت‌و‌گویی دیگر شکل می‌گرفت. اختلاف‌نظری در کار نبود.

عطش‌زده‌ی این معاشرت‌های بی‌پیرایه بودم و من که سال‌ها این جنس معاشرت‌ها را ندیده بودم، حریصانه به تک‌تک جمله‌های آدم‌ها گوش می‌دادم. 

*     *     *
جناب هایدگر ـــ‌علیه‌الرحمة‌‌ـــ در متنی با عنوان «چرا روستانشین ام؟» می‌گوید:
ما، بعدازظهر‌ها که وقت استراحت‌م است، دور آتش روستایی‌ها یا پشت میزی در گوشه‌ای می‌نشینم. اغلب حرفی نمی‌زنیم، پیپ‌مان را در سکوت محض می‌کشیم و‌گاه و بی‌گاه شاید یکی درآید که: «برداشت هیزم از جنگل همین روز‌ها تمام می‌شود.» که «دیشب سمور به یک مرغ دانی زده.» که «صبح سحر احتمالا گاو‌ها بچه بزایند.» که «عموی فلانی سکته کرده.» یا اینکه «به زودی «هواگردِش» است.»  
در جایی دیگر، کسی دارد از معاشرت‌ش با جناب هایدگر سخن می‌گوید:
هایدگر سپس درباره‌ی اطلاعات‌م از «پدیدارشناسی» سوال کرد و من بی‌آن‌که در قید کلمات باشم، جواب دادم که درباره‌ی پدیدارشناسی چیز زیادی نخوانده‌ام  و او سخنم را تصحیح کرد و گفت: درست نیست که بگوییم «درباره‌ی» پدیدارشناسی چیزی نمی‌دانیم، بلکه باید گفت در پدیدارشناسی مطالعه نکرده‌ام.
نکاویده معلوم است که یکی از این مواجهات از جنس هم‌رنگ شدن با جماعت روستایی است و دیگری از جنس بیرون کشیدن مو از ماست. اولی را «معاشرت» می‌گویم و دومی را «مباحثه/بحث». معتقدم معاشرت‌های ام‌روزی ما بحران‌زده است چون به جای معاشرت، مباحثه می‌کنیم. مباحثه چیست؟

*    *     *
اندیشه‌ی ما هم‌چون کوه یخی است که یک‌هشتم‌ش نمایان است و باقی پنهان. مباحثه یعنی (1) ایستادن در مقام نظر و تحلیل و (2) تکیه زدن به آن هفت‌هشتم ِ ناپیدا و (3) گفت‌و‌گو در باب آن یک‌هشتم. هر سخنی که درباره‌ی آن یک‌هشتم می‌گوییم بن‌مایه‌هایش را از آن هفت‌هشتم ِ ناپیدا گرفته است. 

گاهی با کسی وارد گفت‌و‌گو می‌شوم و خیال می‌کنم «‌هم‌سخن» و «هم‌زبان» ایم اما نیستیم؛ که یکی بودن لفظ و واژه به معنای یکی بودن معناها نیست (ایده‌ام را مفصل در این‌جا توضیح داده‌ام). از این رو، گمان می‌کنم آن‌چه یک مباحثه را «ممکن» می‌کند همانا اشتراک در آن هفت‌هشتمی است که ناپیداست و تکیه به آن است که حرف‌ها را برای طرفین معنادار می‌کند. 

آن هفت‌هشتم موطن بحث است و مباحثه‌ی دو مصاحبی که از یک موطن برنخاسته‌اند، لاجرم به بن‌بست می‌رسد. انگار کن که در همان لحظه‌ای که جناب هایدگر سخن مصاحب‌ش را تصحیح می‌کند، دیگری براق شود که این نکته‌بینی‌ها چه معنایی دارد و معنا را بگیر و ملانقظی نباش. اگر مصاحب ِ جناب هایدگر چنین می‌گفت، یا جناب هایدگر باید بحث را عوض می‌کرد و به گفت‌و‌گویی در باب گرمای هوا و گرانی شیفت می‌کرد یا آن‌که مصاحب‌ش را به صبر فرامی‌خواند تا آرام‌آرام آن هفت‌هشتم ِ ناپیدا را برای‌ش رشته‌رشته کند تا بفهمد که چرا این نکته‌بینی‌ها لازم است. 

با این حساب، بحران کجاست؟

*     *     *
بحران مصاحبت آن‌جاست که انسانی که در مقام نظر و تحلیل ایستاده به مباحثه برمی‌خیزد اما با کسی سخن می‌گوید که هفت‌هشتم ِ مشترکی با او ندارد و دیالوگ‌ها ــ‌ـ‌به‌ناچار‌ـــ بی‌که نسبتی با هم داشته باشند به پیش می‌روند؛ درست مثل پیش رفتن دیالوگ‌های پالپ‌فیکشن. 

آیا راهی برای برون‌رفت از این بحران وجود دارد؟ به‌گمان‌م یا باید از مقام نظر و تحلیل پایین بیاییم و معاشرت‌های قدیمی را احیا کنیم یا آن‌که تنها با کسانی مصاحبت کنیم که شِماهای مفهومی قریبی با آن‌ها داریم؛ أعنی همان هفت‌هشتم‌های ناپیدا. 


۲۲ تیر ۱۳۹۵

بحران ِ ماهی ِ افتاده بر کف ِ حوضی بی‌آب

عباس کیارستمی مُرد. روز وداع‌ش اصغر فرهادی گفت:

«آقای کیارستمی عزیزم،
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی‌ها، حوض‌شان بی‌آب است.»

غرض‌م شعر ِ سهراب است. این چه رازی است که همه خود را هم‌چون ماهی افتاده بر کف حوضی بی‌آب می‌بینیم؟

وقتی ماهی از دست‌ت لیز بخورد و بیرون از تُنگ بیفتد، چه‌طور بالا و پایین می‌پرد و تقلا و تلظی می‌کند؟ سهراب از این لحظه‌ی واپسین حرف می‌زند که بحران سرتاپای ماهی‌های حوض را گرفته است. 

بحران چیست؟ در لغت، بعضی «بحران» را به آن تب ِ شدیدی اطلاق می‌کنند که کار بیمار را یک‌سره می‌کند. بیمارت که به «بحران» رسید، دیگر نمی‌توانی بنشینی گوشه‌ای و دست‌روی‌دست بگذاری. بحران آخرِ ماجراست؛ آن‌جایی که موسیقی متن ضرب‌آهنگ‌ ِ شدیدی می‌گیرد و هر لحظه منتظری اتفاقی بیفتد و البته گریزی از این حادثه نیست. 

نقطه‌ی بحران نقطه‌ی زاییدن است. مرحوم علی صفایی جایی می‌گوید «محمد ــ‌پسر اول‌ من‌ــ مى‌خواست به دنيا بيايد و اين تجربه‌ی اول ما بود. نصف شب بود كه درد به سراغ مادرش آمد. با داروهايى كه مى ‌شناختم و با گل‌گاوزبان و تخم شويد كارسازى نمودم ولى درد زايمان بود و شتاب مى‌گرفت. به منزل پدر آمدم. هنوز ساعاتى تا اذان صبح مانده بود. مادرم با چند نفر از بستگان به پذيرايى مادر محمد مشغول شدند و مرا از اطاق تبعيد كرد. من از دور فريادها و ناله‌ها را مى‌شنيدم و زمان بر من كُند مى‌گذشت. تجربه‏‌ی اول من بود. حدود طلوع آفتاب خانم دكتر تشيدى را آورديم. باخيال راحت‌ترى در انتظار تولد نشستيم. فريادها وناله‌ها زيادتر مى‌شد اما از ولادت خبرى نبود. مادرم را صدا زدم. من آشفته بودم ولى او سرخوش. پرسيدم آيا مشكلى هست؟ جواب داد كارِ زايمان طبيعى است. گفتم پس چه وقت فارغ مى‌شود؟ با اين همه ناله كى كار تمام مى‌شود؟ خنديد و گفت تا ناى ناليدن دارد و توان فرياد كشيدن دارد، نمى‌زايد. آن‌جا كه درد توانش را گرفت، آن وقت فارغ مى‌شود ...
مدتى گذشت از ناى افتاده بود و فقط زنجموره بود، كه صداى گريه محمد بلند شد، واين حرف و اين درس را فهميدم كه تا ناى ناليدن دارى و تا آن‌جا كه توان دارى ولادتى نيست، راه آنجا آغاز مى‌‏شود كه تو به پايان مى‌‏رسى.»

اگر قرار بر آن است که متفکر/اندیشمند به زایایی برسد، لاجرم باید به بحران ملتفت شود و خود را در خط مقدم رویارویی با بحران بینگارد. این روزها از «مسئله‌مندی» متفکر حرف می‌زنند اما مسئله‌مندیْ ظاهر ِ فروکاسته و کادوشده‌ی بحران است که صبغه‌ی اصیل آن را نمی‌رساند. اگر از متفکری بپرسی «مسئله‌ت چیست؟» یحتمل جوابی خواهد داد. اما اگر پرسیدی «بحران چیست؟» و با بهت نگاه‌ت کرد که بحرانی در کار نیست، بدان که هیچ وقت به زایش نخواهد رسید. متفکری به زایش می‌رسد که مسئله‌ش را در قالب یک بحران بفهمد.

آن کس که به «عمق فاجعه» و «بحران» ملتفت است، ناچار به تضرع می‌رسد. هرچه تیر داشته در چله گذاشته و هرچه آه در بساط داشته از کف داده است که اگر چنین نشده باشد که اصلا به «بحران» ملتفت نشده است. آن کس که به بحران ملتفت است، تُهی ِ تُهی است. دست‌ش تهی است و قلب‌ش سرشار از طلب ِ حل بحران و همین او را به تضرع می‌رساند. وعده‌ی راستین الاهی است که «من حیث لایحتسب» پیاله‌ی تهی ِ چنین فردی لب‌ریز می‌کند. به هنگام تضرع است که اسماعیل ــ‌آنگاه که نوزادی است عطشان در آغوش مادر‌ــ پا بر زمین می‌کشد و آب می‌جوشد. آن کس که بحران را لمس کرده و به تضرع رسیده است، هم‌چون ماهی‌‌ای است در حوض بی‌آب‌ که دیگر نه نای نالیدن دارد و نه نای تقلا و تلظی و با همان تضرع‌ش است که من‌حیث‌لایحتسب از زیر پای‌ش آب خواهد جوشید. 

شاید باید از چیزی شبیه «رزق اندیشه» سخن گفت. شاید باید کلید دست‌یابی به این رزق را «تضرع» دانست. شاید بی‌جهت نیست که شاعر فراق را مغتنم می‌شمارد و بر وصال و بی‌خبری از درد ِ جدایی ترجیح‌ش می‌دهد. شاید.

۱۵ خرداد ۱۳۹۵

آیا «سکوت» راه رهایی است؟

چگونه می‌توان در ستایش «سکوت»، «سخن» گفت؟ گوینده اگر حقیقتا در مقام ستایش سکوت باشد لاجرم باید به لکنت بیفتد و خروج از این لکنت نمی‌شود مگر به مددی از ورای امکانات عالَم و به خواندن «رب اشرح لی صدری. و یسر لی امری. واحلل عقدة من لسانی. یفقهوا قولی.»
.     .     .
می‌توانیم قصه‌ای را تعریف کنیم که انتهایش این است: آدم‌ها در دوره‌ای به این نتیجه رسیدند که جهان ِ فی‌نفسه را نمی‌بینند بل آن را به‌واسطه‌ی یک عینک درک می‌کنند. بعدتر فهمیدند می‌شود که عینک‌ها متعدد باشند و بعد، پرسیدند که اصلا فارغ از این عینک‌ها می‌توان چیزی از جهان را دید؟ وقتی در پاسخ به این سوال درماندند، دیگر قبول کردند که هرکس می‌تواند جهان را از منظر عینک خود ببیند و نقل کند.

در این دوره هرکس می‌تواند جهان را از منظر خودش تعریف کند. همه می‌توانند زبان باشند و سخن بگویند. تکنولوژی هم با این عصر هم‌راه می‌شود و زمینه‌ی سخن گفتن آدم‌ها را فراهم می‌کند. همه می‌توانند بلندگوی خودشان را داشته باشند و روایت خودشان از جهان را جار بزنند. همه می‌توانند جهان را آن‌گونه که می‌بینند در فیس‌بوک‌شان تعریف کنند و همه می‌توانند کانال تلگرامی‌شان را داشته باشند. همه می‌توانند گوینده باشند. 
.     .     .
معنای واژه‌ها کجا تعیین می‌شوند؟ واژه‌ها در پیوندشان با واژه‌های دیگر معنا می‌یابند. وقتی روایت‌های متعدد از جهان به رسمیت شناخته شد، راحت‌تر می‌شد مثال‌هایی یافت که من و تو از واژه‌های مشترکی استفاده می‌کنیم که ظاهراْ معنای یک‌سانی دارند اما به خاطر جای داشتن در دل ِ شبکه‌های مختلف ِ معنایی، معنای‌شان متفاوت است. در چنین عصری، هم‌زبانی (یعنی این‌همانی ظاهری میان دو معنای یک واژه) فراوان می‌شود و هم‌دلی (یعنی این‌همانی واقعی دو معنای یک واژه یا حتی معانی واژگان مختلف) دست‌نایافتنی می‌شود. هم‌زبانی عرصه‌‌ای است که دو پادشاه می‌توانند با هم سخن می‌گویند. ام‌روزی‌اش می‌شود عرصه‌ی دیپلماسی. هم‌دلی اما جایی است که گدایی به شاهی مقابل نشیند. آدم‌های هم‌دل از افق‌های مختلف تاریخ هم‌دیگر را می‌یابند و با هم سخن می‌گویند و در یک مجمع می‌نشینند. داغ ِ دل ِ فیلسوف و عارف و رمان‌نویس و شاعر گاهی چنان هم‌دل‌شان می‌کند که انگار سال‌ها هم‌حجره بوده‌اند.
.     .     . 
ما حرف می‌زنیم و تحلیل می‌کنیم و در فیس‌بوک، پست می‌گذاریم و کانال تلگرامی می‌زنیم و نظر می‌دهیم و روایت‌مان از جهان را سروشکل می‌دهیم. اما با چگال‌تر شدن روایت‌مان از جهان، معانی واژگان‌مان نیز چگال‌تر می‌شوند و رسیدن به هم‌دلی سخت‌تر می‌شود. آرام‌آرام بحران معنا ما را دربرمی‌گیرد؛ معنای واژه آن‌گونه که در ذهن توست در ذهن من نمی‌آید. وقتی رودرروی هم قرار می‌گیریم، انگار «گفت‌و‌شنود» می‌کنیم اما درواقع «گفت‌و‌گو» می‌کنیم؛ هر دو فقط حرف می‌زنیم و کسی حرف دیگری را نمی‌شنود. استعاره‌ی چنین انسانی «دهان محض» است. ما دهان محض هستیم و گوش نداریم.

تصویرمان می‌شود هم‌چون کسانی که دوشادوش راهی ِ بیابانی پُررمز و راز می‌شویم و در طول چند روز، کم‌کم میان‌مان فاصله می‌افتد و پس از چند هفته هر کدام‌مان «تنها» مسیر را طی می‌کنیم و هیچ هم‌قطاری نداریم. تنهای تنها. تنها میان برهوتی که با گام زدن‌مان بُعد تازه‌ای از آن را «برمی‌سازیم». 
.     .     . 
آیا به جایی خواهیم رسید؟ آیا همه در این «تیه» الی‌الابد سرگردان نمی‌مانیم؟ 


۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۵

کز سنگ ناله خیزد روز وداع معلم با دانش‌آموزان


هفته‌ی پیش، برای آخرین روز ِ درسی رفتم مدرسه و بعد، با بچه‌هایی که دو سال مدرس‌شان بودم خداحافظی کردم.
.     .     .
مادرم از شیطنت‌های کودکی‌ش تعریف می‌کرد که سر ِ ظهرها ــ‌وقتی مادربزرگ‌م خواب بود‌ــ می‌رفت سراغ مرغ و خروس‌هایی که توی حیاط خانه داشته‌اند. دست‌ش آمده بود که یکی از مرغ‌ها چه زمانی تخم می‌گذارد. کمین می‌کرد و تا مرغ معهود با زحمت زیاد تخم می‌گذاشت، سریع تخم را برمی‌داشت؛ آن‌قدر سریع که وقتی مرغ برمی‌گشت تا تخم‌ش را ببیند خبری از آن نمی‌یافت. می‌گفت مرغ ِ بی‌چاره شروع می‌کرد به جیغ و هوار کشیدن و از این سو به آن سو دویدن. از صدای‌ شیون مرغ مادربزرگ بیدار می‌شد و باتشر می‌گفت تخم ِ مرغ ِ بی‌چاره را بگذار سر جاش و بعداْ بردار. مادرم می‌گفت مرغی که تازه تخم گذاشته برمی‌گردد و تخم‌ش را می‌بیند و چند بار دورش می‌چرخد و روی‌ش می‌نشیند و دل‌ش آرام می‌گیرد و بعد ... اگر تخم را برداری، جیغ و هوار راه نمی‌اندازد. 
.     .     .
علم نه «حضور صورة الشیء عند العقل» که خبر داشتن از بحران است. عالِم از احوالات لبه‌های علم (یا به بیانی استعاری‌تر: مرزهای سرزمین علم) خبر دارد حتی اگر خودش در آن لبه‌ها حاضر نباشد. و احوالات لبه‌های علم چیزی نیست مگر بحران و تعارض و تضاد و نزاع و سردرگمی. مطلع بودن از این بحران‌ها آدم را به اضطراب و بی‌آرامی می‌اندازد. عالِم اگر به دست خودش باشد، صبح و مساءش را می‌گذارد تا آن بحران را یک‌سره کند و دل‌ش آرام بگیرد. استادمان می‌گفت آن کس که مسئله دارد شب‌ها هراسان از خواب بیدار می‌شود و سراغ مسئله‌ش می‌رود.

مُعلم عالِمی است که از بحران خبر دارد و ناآرامی در دل‌ش خانه کرده اما بر عهده‌ش است که باطمأنینه، دانش‌آموز را آرام‌آرام وارد ِ سرزمین ِ امنی کند که قرن‌ها پیش به دست عالمان فتح شده است. کاری کند که کم‌کم به مرزها نزدیک شوند و نهایتا خودشان درگیر ِ جنگ‌های مرزی میان علم و جهل شوند. معلم هم‌چون کسی است که خانواده‌ش در شهر مرزی زیر توپ و خمپاره است و دل توی دل‌ش نیست اما مجبور است در میانه‌ی پایتخت به بچه‌های بی‌خبر از جنگ ِ مرزی بگوید «بنی‌آدم اعضای یک‌دیگر اند.»
.     .     .
من فقط «درس» می‌دادم و به‌گمان‌م عنوان‌م فقط مدرس است. اما گه‌گاه ته ِ دل‌م می‌خواست معلم‌ می‌بودم. انگار کنید شده بودم شبیه آدمی که جلوی آینه می‌ایستد و سرتاپایش را ورانداز می‌کند و در خیالات‌ش خود را در قامت یک وکیل، وزیر و نظامی ‌ــ یا هر چه عشق‌ش می‌کشد‌ــ می‌بیند. من هم گه‌گاه خودم را معلم می‌پنداشتم؛ معلمی که دانش‌‌آموزان‌ش را برای ده سال دیگر که به لبه‌های مرز می‌رسند آماده کرده است.

در این دو سال، همه‌ی تلاش‌م بر این بود که اگر دانش‌‌آموزی نسبت به مسئله‌هایی که از نظر ِ من مهم اند بی‌تفاوت است آرام‌آرام دغدغه‌مندش کنم و اگر کسی دغدغه‌‌مند است اما طرح مسئله‌ش ــ‌به زعم ِ من‌ــ چکش‌کاری لازم دارد، مسئله را از بیخ و بن با مقدمات و حواشی برای‌ش طرح کنم. حوزه‌ی کاری ِ من علوم انسانی بود و خودبه‌خود مسئله‌هایی برای‌م اهمیت داشت که دانش‌آموز دبیرستانی کم‌تر از مسائل ریاضی و جبر و شیمی و فیزیک با آن‌ها دم‌خور است. در رقابت با عطش کنکور و دنبال کردن رشته‌ی ساینس در دانش‌گاه و ... بی‌سلاح بودم و فقط می‌توانستم بذرهایی در ذهن بچه‌ها بکارم که ده سال بعد، وقتی هم‌سن و سال خودم می‌شوند‌ و فوج‌فوج با سوال‌ها و مسئله‌های حوزه‌های علوم انسانی درگیر می‌شوند، بتوانند دانه‌ای برداشت کنند. 
.     .     .
چند روز پیش یکی از سرداران سپاه به نام محمد ناظری درگذشت. غیر از عناوین نظامی و سازمانی، به‌گمان‌م بسیاری از کسانی که با او دم‌خور بوده‌اند او را در قامت یک «مربی» می‌شناسند. گاهی توی دل‌م می‌افتد که مربی ــ‌خصوصاْ مربی نظامی‌ــ وقتی زبدگی نیروی‌ش را در نبردها می‌بیند چه حسی دارد؟ گمان می‌کنم حسی ‌است آمیخته به خوش‌حالی و رضایت از انجام تام و کامل وظیفه‌ای که بر عهده‌ش بوده است. گمان می‌کنم این نفس راحتی که بعد از این رضایت می‌کشد، هیچ جای دیگری پیدا نمی‌شود مگر بعد از انجام وظیفه. 
.     .     .
اگر بی‌مناقشه بپذیرم که معلم بوده‌ام، اگر دانش‌آموزهای‌م را در این دو سال نه برای آزمون‌های آخر سال و کنکور بل برای ده سال دیگر آماده کرده بود و اگر مربی‌ها با دیدن نتیجه‌ی کارشان نفس راحتی می‌کشند، حالا حس من که دیگر با بچه‌ها خداحافظی کرده‌ام و بعید می‌دانم که دیگر خبری از من بگیرند هم‌چون همان مرغی است که زحمتی کشیده اما هنوز حاصلی ندیده است.




۱۲ فروردین ۱۳۹۵

شاید زندگی فقط کودکی است و باقیْ یادآوری نوستالژی‌های کودکانه

شاید زندگی فقط کودکی است و باقیْ یادآوری نوستالژی‌های کودکانه.
.     .     .
نوروز که می‌آید ناخودآگاه یاد ِ نوروزهای دوران کودکی از پستوهای ذهن‌م بیرون می‌آید و آرام‌آرام ظاهر می‌شود. دوران کودکی چه داشت که هرچه تلاش می‌کنم، نمی‌توانم تجربه‌ای اصیل هم‌چون آن دوره را برای خودم تکرار کنم؟ 

هرچه بزرگ‌تر شده‌ایم طوق قراردادها و قاعده‌ها بیش‌تر بر گردن‌مان افتاده است. هرچه بزرگ‌تر شده‌ام دغدغه‌ی «ظاهر» و «تصویر» و «آن‌چه دیگران از من می‌بینند» بیش‌تر گریبان‌گیرم شده است. چرا؟ از بیم ِ «دیوانه خوانده شدن». هر آن کس که خلاف سنت مألوف زندگی کند دیوانه است و در این روزگار ِ جنگ ِ قدرت، انتساب دیگران به دیوانگی شیوه‌ای از اِعمال قدرت است. هرچه بزرگ‌تر شده‌ام «تصویر» و «نقاب‌»‌ام بیش‌تر از «من» فاصله گرفت است و «من» ِ بی‌چاره در این میان گم شده است. 

اگر زندگی اصیل از آن ِ «من» است و اگر سال‌به‌سال، نقاب‌های سنگین‌ترین بر چهره‌ام می‌نشیند و «من» ناپیداتر می‌شود، یحتمل دوران کودکی ــ‌یعنی دوران بی‌شیله‌پیله بودن و بی‌نقاب بودن‌ــ زندگی اصیل‌ را تجربه کرده‌ام. شاید زندگی فقط کودکی است و باقیْ یادآوری نوستالژی‌های کودکانه.
.     .     .
جهان ِ من پیوندهای زمانی و مکانی‌ای است که با محیط اطراف‌م برقرار کرده‌ام. هرچه پیوندهای بیش‌تری گسسته شوند، از «جهان منتسب به خودم» بیگانه‌تر می‌شونم و آرام‌آرام وارد جهانی دیگر می‌شوم؛ جهانی بیگانه با جهان قبلی. هروقت به خانه‌ی مادری‌ام می‌روم و مثلا مادرم وسیله‌ای نو به خانه اضافه کرده و بالطبع، وسیله‌‌ای کهنه را کنار گذاشته، قلب‌م گُر می‌گیرد. که آن وسیله ــ‌هرچند کهنه‌ــ پیوند من با دوران گذشته‌ام بوده است و حالا کم‌کم پیوندم با گذشته گسسته می‌شود. 
.     .     .
اگر قبول کنیم که «شاید زندگی اصیل فقط کودکی است» و اگر قبول کنیم که گسسته شدن پیوندهای من با جهان کودکی مرا از زندگی اصیل‌م دور می‌کند، آن‌گاه می‌فهمیم که «مادر» یعنی چه. مادر اکیدترین و وثیق‌ترین پیوندی است که با دوران کودکی‌م داشته‌ام. مادر حضور ِ همیشه حاضر در دوران کودکی‌م بوده است و «زوال مادر» یعنی زوال این پیوند وثیق. فراق ِ مادر ــ‌چه به مرگ‌ش باشد و چه با فرقت و فاصله‌ــ یعنی کم‌رنگ و بی‌رنگ شدن ِ «جهانی که من در آن خودم بودم». کسی که فراق مادر چشیده هم‌چون غریبی است که از وطن‌ش دور افتاده و کسی که مادر از دست داده، مثل غریبی است که وطن‌ش پشت سرش خراب شده است. 
.     .     .
بی‌مادری یک فاجعه است. آن کس که دچارش شده درگیر فاجعه است و آن‌ کس که دچارش نشده، درگیر کابوس‌ ِ این فاجعه است.