‏نمایش پست‌ها با برچسب رسانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رسانه. نمایش همه پست‌ها

۲۳ مرداد ۱۳۹۳

ببین احاطه کرده است «خبر» فکر خلق را

ما فرزندان عصری هستیم که «خبر» یکی از مهم‌ترین بخش‌های رسانه‌های آن است. به‌گمان‌م وقتی می‌خواهند کنداکتور‌های شبکه‌ها را بدوزند، «بخش‌های خبری» همان کوک‌هایی است که تکه‌پاره‌های مختلف را کنار هم نگه می‌دارد؛ بخش‌هایی که همواره ثابت‌اند و سال‌ها پخش می‌شوند. نیاز به «خبر» آن‌قدر هست که کنداکتور را ردایی در تن «بخش‌های خبری» بدانیم.

خبر چیست؟ خبرْ انتقال «دانش» از یک فرد «مطلع» به یک فرد «جاهل» است. در این‌جا واژگان ِ «دانش»، «مطلع» و «جاهل» می‌توانند ره‌زن باشند. در خبر، دانش از جنس علم نیست [مصیبت فزون شد؛ حالا علم چیست؟]. در مقام عمل، می‌توانم میان محتوای خبر و علم تمایز بگذارم اما در مقام نظر، سخت‌م است. شاید بتوانم بگویم تفاوت‌شان در ویژگی «بیات‌پذیری»‌ باشد. خبرْ بیات‌پذیر است؛ بعد از مدتی بیات می‌شود. اما گزاره علمی یا بیات نمی‌شود [که بعید است این حالت] یا مدت ِ بیات‌پذیری‌ش آن‌قدر طولانی است که کالمعدوم است. «مطلع» کسی است که این نوع دانش را دارد و «جاهل» فاقد ِ این نوع دانش است.

بیایید سرخط بعضی از خبرهای هرروزه‌مان را بخوانیم. 
- سرمایه‌گذاری ایران در سد فلان در تاجیکستان با بهمان‌میزان سرمایه؛
- پیرترین زن جهان فلانی است در بهمان‌جا؛
- رئیس‌جمهور در فلان همایش بهمان‌سخن را گفت [جمله‌ای پر از اصطلاحات تخصصی که من نمی‌فهمم‌ش!]؛
- برنامه‌ریزی برای 500 هزار صندلی خالی ِ مدارس؛
- زلزله فلان‌ریشتری در بهمان‌جا؛
- تصادف رانندگی در بهمان کشور؛
- ...

چه شد که به «خبر» نیاز پیدا کردیم؟ تنها چیزی که فعلا به ذهن‌م می‌رسد «شوق به درـجریان‌ـبودن» است. «جریان» ویژگی چیزی امر «پیش‌رفت»‌دار است و «در-جریان-بودن» ویژگی مطلوب برای کسانی است که پیش‌رفت را نیکو می‌دانند. «بیات‌پذیری» خبرها هم در این‌جا وارد بازی می‌شود: اگر قرار باشد گام‌های «جریان» آن‌قدر طولانی باشند که کسی نفهمد که گامی برداشته شده است، آن‌گاه کسی از حرکت ِ «جریان» خبر نمی‌داشت. پس نیاز است که گام‌هایی را انتخاب کنیم که بیات‌پذیری بالایی داشته باشند. که ام‌روز اگر ساعت 14 چیزی را از تلویزیون شنیدیم، جا برای شنیدن گام بعدی‌ش در ساعت 14 فردا هم باشد. 

ما مردمان ِ عصر ِ غوطه‌ور در خبر ایم. 

پ.ن: چرا برخی آدم‌ها ـ به‌خصوص مُسن‌ترها ـ تمایل زیادی به شنیدن خبر دارند؟ شاید آن‌چه گفتم نوری بر آن بتاباند. که خبرْ گم‌شده‌ی آن‌ها را به آن‌ها بازمی‌گرداند. که نسل ِ کهنه مدت‌هاست از پیش‌رفت‌های لحظه‌به‌لحظه عقب مانده است و پی‌گیری خبر تنها راه برای «در-جریان-بودن» است.  

 

۲۷ تیر ۱۳۹۳

فرار از شاوشنک با اکانت فیس‌بوک

در فیلم «رستگاری در شاوشنک» اندی آدم کارکشته‌ای است که با زیر و بم بوروکراسی آشناست. رئیس زندانْ پول‌شویی می‌کند و  اندی را به کار می‌گیرد. اندی هم امکان ِ مکاتبه با اداره‌ها برای‌ش فراهم می‌شود. او هوشمند است؛ از طریق همین مکاتبات، برای خودش هویتی تازه می‌سازد؛ هویتی که در بانک‌ها و اداره‌ها ثبت شده است. برای او، برگه‌های هویتی هم صادر شده است. 
*     *     *
دنیا دنیای تصویرهاست. دنیا دنیای کدها و پس‌وردهاست. در این دنیا، هر فردْ مجموعه‌ای از دیتاهاست که در یک سرور ثبت شده است. مهم نیست که در عالم ِ واقعیت چگونه‌ای. مهم این است که چه تصویری از خود به جا گذاشته‌ای. مهم این است که رد پای تو در کجاست. شخصیت ِ تو نه در تعامل مستقیم با آدم‌ها که از طریق شبکه‌های اجتماعی شکل می‌گیرد.
*     *     *
گاهی توی فیس‌بوک یا گوگل‌پلاسْ کامنت‌ها یا پست‌هایی می‌بینم که در نگاه ِ نخست، من را به شک وامی‌دارد. نمی‌توانم مکانیزم‌ش را به‌خوبی توضیح دهم. اما ساده‌ش این است که میان انتظارات‌م از نویسنده‌ی اغلب ناشناس و نوشته‌ش فرق است. خب ... می‌روم متن‌ش را گوگل می‌کنم. چندین بار برای‌م اتفاق افتاده است. متن ِ نویسنده کپی‌ای است از نوشته‌ای در جای دیگر. در یکی از موارد، فرد کپی‌کننده چند کامنت از نوشته‌ی کسی در گوگل‌پلاس را برداشته بود و در فیس‌بوک به‌عنوان کامنت‌ استفاده کرده بود. در یکی دیگر از موارد هم کسی در گفت‌و‌گو با صاحب پست، تکه‌هایی از مطالب یک وبلاگ ِ وزین را کپی کرده بود. 
*     *     *
حالتی را تصور می‌کنم که کسی با متن‌های دیگران برای خودش شخصیتی در فضای مجازی بسازد. کم‌کم دوره‌ای فرا می‌رسد که شخصیت اصلی فرد همان است که در همین شبکه‌ها می‌سازد. کم‌کم برای فرار از شاوشنگ، باید شخصیتی دیگر داشته باشیم. دوره‌ی حاضر ـ شاید بتوان مدرنیته نامیدش ـ امکان‌ش را فراهم کرده که شخصیتی داشته باشیم که نه خود ِ ما بلکه برساخته‌ای باشد که آگاهانه آجر‌به‌آجرش را روی هم چیده‌ایم.

دست‌به‌کار شوید. افکارتان را منظم کنید. ببینید شخصیت ایده‌آل‌تان کیست. حالا می‌توانید کم‌کم تکه‌های شخصیت‌تان را از جاهای مختلف گوگل کنید و در یک پروفایل بریزید. حواس‌تان باشد که منبعی نزنید. باید تلقی شود که آن متن‌ها از آن ِ خودتان است. آفرین ... شخصیت جدید‌تان مبارک. 

۲۰ تیر ۱۳۹۳

واقعیت چگال؛ دوربین و فوتبال

یکم
فوتبال است دیگر. می‌شود خیلی از اتفاقات ام‌روز ِ آن را با اتفاقات چند دهه‌ی قبل مقایسه کرد. مجری می‌گوید فلان اتفاقْ آخرین بار سال 1920 افتاده است اما هیچ تصویری از آن نداریم. 

دوم
پیش‌ترها یک مسابقه 90 دقیقه‌ای فوتبال را می‌شد در یک پاراگراف خلاصه کرد. هرچه می‌جستی، داده‌ای نمی‌یافتی تا به این پاراگراف بیفزایی. فقط می‌گفتی این دو تیم در قالب مسابقات بهمان دیدار داشتند و گل‌هایی رد و بدل شد و کارت‌هایی داده شد. همین. 
حالا اما ثانیه به ثانیه یک مسابقه فوتبال، بل فریم به فریم آن ثبت می‌شود. چشم دوربین‌ها تیزتر شده و هر صحنه‌ای با جزییات ضبط می‌شود. نه فقط کلوزآپ که لانگ‌شات و به قول فردوسی‌پور، سوپراکتسریم‌لانگ‌شات هم گرفته می‌شود. نود دقیقه همان نود دقیقه است. اما داده‌هایی که از این نود دقیقه در خاطره‌ها می‌ماند بسیار بیش‌تر از یک پاراگراف است. واکنش‌ تماشاگران، پرواز پرونده‌ای بر فراز ورزش‌گاه، خنده یکی از نیم‌کت‌نشینان، فریاد بازیکن‌ها، پرتاب شدن قطره‌های عرق بازیکن به هنگام دویدن، تکان خوردن پارچه‌ی پیراهن بازیکن و ... ؛ همه این‌ها ثبت می‌شوند.

سوم
بودریار می‌گفت کم‌کم تصویرها جای واقعیت را گرفته‌اند. انسان جامعه پسامدرن نمی‌تواند میان تصویر و واقعیت فرق بگذارد. تصویرها واقعیت را شبیه‌سازی می‌کنند و به جای آن می‌نشینند. شبیه‌سازی واقعیت را نشان نمی‌دهد؛ بل واقعیت را می‌سازد. ویژگی دنیای پسامدرنْ گسترش رسانه‌های جمعی است.

چهارم
کیفیت ِ دوربین‌ها به‌تر می‌شود و کم‌کم همان 90 دقیقه فوتبال، فریم‌های بیش‌تری را نتیجه می‌دهد. واقعیتی که از 90 دقیقه قرن بیستم ساخته می‌شود، چگال‌تر از واقعیتی است که همین 90 دقیقه در دهه 1920 می‌ساخت. کم‌کم واقعیت‌ها چگال‌تر می‌شوند. به دوران واقعیت‌های چگال خوش آمدید. بعید نیست هم‌اینک یک دوربین روی شما زوم کرده باشد. بخندید تا جزیی از واقعیت باشید. بگویید «سیب».

۲۹ خرداد ۱۳۹۳

مرثیه‌ای برای عصر کُرسی یا: دانستن عجایبی که بقیه نمی‌دانند به‌مثابه قدرت

می‌گویند وقتی میرزاملکم خان برگشت ایران، برای آن‌که مردم دورش جمع شوند و قانع‌شان کند که حرف‌ش را بشنوند، خُرده‌آزمایش‌‌ها و تردستی‌هایی که در فرنگ یاد گرفته بود را برای‌شان رو می‌کرد. بعد، کم‌کم از ایده‌های انتلکتوئلی‌ش برای‌شان تعریف می‌کرد. 
*     *     *
«کُرسی» خاطره مشترک ماست. نه آن‌که همه‌مان روزگاری زیر کُرسی نشسته و تجربه‌ش کرده باشیم. بلکه یا از بزرگ‌ترهامان شنیده‌ایم یا گاهی خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ‌هامان شمّه‌ای ازش را لمس کرده‌ایم یا شاید توی فیلم و سریالی دیده‌ایم. تنها چند دهه قبل‌تر؛ مثلا وقتی که پدر و مادرهامان خردسال بودند. آن زمان‌ها هسته‌ی نشست‌های شبانگاهی خانواده‌ها همین میز و لحاف و سینی ذغال و گرمایش بود. گرمای کرسی.

دورتادور کرسی که می‌نشستند، بزرگ‌ترها شروع می‌کردند. یا قصه تعریف می‌کردند یا از عجایب می‌گفتند. دیگران هم حواس‌شان را می‌دوختند به حرف‌های بزرگ‌تر مجلس. کسی شور نمی‌زد که وقتی هنوز «بزرگ‌تر» نشده رشته کلام را دست‌ش بگیرد. جای‌گاه آدم‌ها روشن بود. این روزها اما وقتی با خانواده جمع می‌شویم، حس می‌کنم چیزی گم شده است. شوق و لذت هم‌نشینی با خانواده گم شده است. دیگر «عصر کُرسی» تمام شده انگار. 
*     *     *
به‌گمان‌م چیزی شبیه «قدرت» در شب‌نشینی‌ها جاری بوده و هست. رشته‌کلام می‌افتاده دست کسی که قدرت می‌داشت. در عصر کُرسی، این قدرت را پیرمردها و پیرزن‌ها داشتند و این روزها این قدرتْ مرجع‌ش را گم کرده. اما منشأ این قدرت چیست؟ خُب توقع‌تان بی‌جاست اگر خیال کنید قرار است پاسخ‌ش را من بدهم. من فقط می‌توانم چیزکی بگویم که شاید بخش کوچکی از جواب این سوال باشد؛ آن هم «شاید».

شاید منشأ این قدرت چیزی باشد مثل «دانستن عجایبی که بقیه نمی‌دانند.» قدیم‌ترها، هرچه آدم کهن‌سال‌تر می‌شد، شگفتی‌های زیادی را می‌دید و می‌شنید. تجربه‌هاش آن‌قدر زیاد می‌شد که دیگران حظ می‌کردند پای صحبت‌ش بنشینند. «دانستن عجایبی که بقیه نمی‌دانند» یا با گذشت عمر به دست می‌آمد یا با شنیدن از کسی. شاید همین باعث می‌شد که آدم‌های عصر کُرسی وقتی شب‌ها دور هم جمع می‌شدند، شش‌دانگ حواس‌شان را می‌سپردند به گفته‌های بزرگ‌ترشان. 

روزگار عوض شد اما. کم‌کم مجراهای «دانستن» بیش‌تر شد. دیگر داستان‌های جنّ و پری و تاجرهای خرپول و قصرهای آن‌چنانی و منظره‌های نادیدنیْ دست‌یافتنی شده بودند. قبل‌تر ریش‌سفیدها از نردبام عُمر بالا می‌رفتند از آن بالا چیزهایی را برای‌مان حکایت می‌کردند که ما نمی‌دیدیم. اما حالا دیگر نردبام‌ها متعدد شده است. دیگر تلویزیون و اینترنت و روزنامه و ... دانستنی‌ها را به آدم تزریق می‌کنند. مرجع «قدرت» در میان آدم‌های شب‌نشینی گم شده است. بزرگ‌ترها فقط محترم‌‌اند اما دیگر آن‌چنان که شاید، مرجع قدرت نیستند. اما مرجع قدرت کیست؟

به‌گمان‌م هم‌چنان منشأ قدرت همان «دانستن عجایبی که بقیه نمی‌دانند» است و همین منشأ است که مشخص می‌کند چه کسی قدرت‌مند است و چه کسی بی‌قدرت؟ چه کسی مرجع قدرت است و چه کسی نیست؟ حالا اما دانستن اوضاع بورس و اقتصاد و سیاست، دانستن خبرهای مگوی مطبوعات، دانستن پیش‌‌گویی‌ها، دانستن اخبار زرد آدم‌های مهم و ... منشأ قدرت است. وقتی بزرگ‌ترها از اریکه قدرت به زیر کشیده شدند، حالا صندلی قدرت بی‌صاحب است. حالا هر کسی می‌تواند و می‌خواهد تلاش کند تا خودش مرجع قدرت بشود. هرکسی می‌کوشد خبرهای تازه‌تر و داغ‌تر و عجیب‌تر و ... را رو کند. جوک‌های ناب‌تری را تعریف کند. به‌روزتر باشد. این جنگ ِ قدرت است که شب‌نشینی‌ها را خراب کرده است. 

اوضاع عوض شده است. پیش‌تر هرکه سن و وابستگی‌اش به گذشته بیش‌تر می‌شد، محوریت شب‌نشینی‌ها بیش‌تر به دوش‌ش می‌افتاد. این روزها اما هرچه «به‌روز»‌تر باشد بیش‌تر می‌تواند رشته کلام را به دست بگیرد. 
*     *     *
میرزا ملکم‌خان رشته کلام را قاپید.  

۲۵ فروردین ۱۳۹۳

خارخار پلاس: غولی که در شب ِ سیاه بر سنگی سیاه گام برمی‌دارد

منفی یک
تک‌تک‌ جمله‌های این پست، نگاه ِ من است و نه تعمیم. این یک گزارش است.

صفر
آغاز ِ هر فیلم سینمایی‌ای که زامبی‌ها یا ویروس‌ها در آن رشد می‌کنند صحنه‌ای است که مردم زندگی هموار و بی‌مشکل‌شان را ادامه می‌دهند اما در لایه‌های مخفی این زندگی، جایی که بسان سنگ ِ سیاه در تاریکی شب است، زامبی پیدا می‌شود و ویروس رشد می‌کند. گاهی شب‌هنگام سفینه‌ای در دل ِ مزرعه‌ای فرود می‌آید و موجودی از آن پیاده می‌شود و یک کشاورز بی‌چاره را از درون تهی می‌کند و خودْ جای‌گزین او می‌شود. این‌گونه ماجرا شروع می‌شود؛ درست از دل ِ ناپیدای یک تمدن. گویا باید از هالیوود ممنون باشم که کمک‌م کرده تا استعاره خوبی برای آغاز مطلب‌م بیابم.

یک
شبکه‌های اجتماعی را بشمریم: فیس‌بوک، پلاس و توئیتر. سرعت استریم‌های این سه را اگر مقایسه کنم، عکس ترتیبی است که گفتم: توئیتر می‌دود و پلاس تند گام برمی‌دارد و فیس‌بوک لک‌و‌لک‌کنان پیش می‌رود. پلاس را انتخاب می‌کنم؛ شبکه‌ای که باهاش دم‌خورترم و از بدو تولدش در کنارش بوده‌ام.
پلاس متن‌محور است حال‌آن‌که فیس‌بوک را بر اساس رابطه دوستی می‌فهمم‌ش. تابلوی آدم‌ها در پلاس متن‌هاشان است. مهم نیست نام اکانت‌شان چیست اما متن‌شان است که دیگران را جذب یا دفع می‌کند.

دو
پلاس نه یک URL که غولی است نشسته در پوست یک URL؛ درست مثل همان کشاورز ِ از درون تهی‌ شده‌ای است که حالا یک غول تازه جان‌ش را خریده است. غول ِ دنیای مدرن؛ یکی از غول‌های دنیای مدرن. اما غول‌های دنیای مدرن هیکل بزرگ و سر ِ تراشیده و بازوان تنومند و صدای غرش‌گون و تن ِ پرمو ندارند. غول ِ دنیای مدرن مرد متوسط‌اندامی است که کت‌و‌شلوار پوشیده و کراوات ِ خوش‌رنگی بسته و بوی عطرش از چند قدمی دماغ‌م را می‌خاراند. انگشتان باریکی دارد؛ از چند قدمی هم معلوم است دستان‌ش دستان ِ یک پشت‌ِ‌ـ‌‌میز‌ـ‌‌نشین است؛ بی‌که ذره‌ای خش و پینه بر آن مانده باشد. صدای‌ش ظریف و مؤدبانه است و چشمان‌ش نازک شده از بس لب‌خند بر لب دارد. پشت ِ میزی از چوب ِ گران‌قیمت نشسته؛ میزی که انگار کشتی بزرگی است در هیاهوی روزگار.

سه
غول دنیای مدرنْ زامبی است در لباس ِ زیبا. ناگهان خون‌آشامی می‌شود که تو را می‌مکد؛ مغزت را می‌مکد و مجبورت می‌کند به نوشتن. غول دنیای مدرن از تو نوشته می‌خواهد. بنویس! بنویس تا وجود داشته باشی. انگار کن که استریم پیش می‌رود و تو مجبور می‌شوی برای ِ بودن‌ت چیزی بنویسی. «می‌نویسم پس [داخل ِ گود] هستم.» داخل ِ گود ِ مجازستان. اما آیا کسی که روزگاری پای‌ش به کف گود خورده باشد، خارج از گود هم تواند بود؟
می‌گویند هرکه عزرائیل را ببیند، لاجرم می‌میرد. هیچ عزرائیل‌دیده‌ای نیست که زنده مانده باشد. چرا؟ چون چیزی را دیده که نبایست می‌دید. دوره پیشا‌ـ‌عزرائیل و پسا‌ـ‌عزرائیل متمایز است. کسی که عزرائیل را دیده است، دیگر نمی‌تواند بسان دورا پیشا‌-‌عزرائیلی‌ش زندگی کند. به همین سان، کسی که «ملتفت» شده است دیگر نمی‌تواند مانند بی‌خبران زندگی کند. هرکه روزگاری التفات پیدا کرده به این مجازستان، دیگر زندگی‌ش به حالت پیشین بازنمی‌گردد. هرکه غول ِ دنیای مدرن را دیده باشد، انگار است که عزرائیل را دیده. زندگی تازه‌ای را خواهد چشید.

چهار
غول ِ دنیای مدرن از زبان روزمره من استفاده کرده و استعاره ساخته. کلید «لایک» و «پلاس» ساخته. اما آن‌قدر استعاره‌ش حقیقی شده است که در زبان روزمره‌م از ادبیات استعاره‌شده غول ِ دنیای مدرن استفاده می‌کنم. نمونه‌ش: چه‌بسا بارها که دیده‌ایم کسانی در کامنت نوشته‌اند: «+»، «لایک به نوت»، «پلاس»، «صدتا پلاس» و...
غول آمده و زبان‌ش را ـ که روزگاری برآمده از زبان معمولی من بود ـ به من تحمیل کرده است. آیا استعاره در استعاره بد است؟ نمی‌دانم اما می‌دانم که نشان می‌دهد غول ِ قصه ما چه‌قدر تواناست که می‌تواند هرچه‌قدر که بخواهد زبان ما را «تاب» بدهد.

پنج
غول نشسته آن‌جا و مرا به نوشتن می‌خواند. بی‌که زوری به خرج بدهد تنها با نگاه خندان‌ش مرا مجبور می‌کند به نوشتن. وقتی که از نوشتن فارغ شدم، همان لب‌خندش را رنگ تمسخر می‌دهد.
غول مرا تهی کرده از اندیشه. آن‌چه می‌بایست می‌ماند و خیس می‌خورد، به اشاره انگشت ِ غول نوشته شد و ناپخته سوخت و نابُریده حرام شد. غول عینکی به چشمان‌م زد تا هر آن‌چه می‌اندیشم را در قالب «نوت» و «پست» و «کامنت» ببینم. غول ذهن مرا درنوردید. غول در دل ِ یک شب ِ تاریک آمد و زامبی‌وار مرا در خود گرفت. غول مانند مورچه‌ای که در دل ِ‌سیاه ِ شب بر تخته‌سنگ سیاهی گام برمی‌داشت آمد. غول مرا مثل ِ خودش کرد: یک «پلاس» ِ متحرک. این یک شبیخون بود.

شش
حالا که رسیده‌ام به این‌جا، هم‌چون معتادی که ملتفت است به اعتیادش، می‌بینم که همین نوشته هم به اشاره انگشت غول بود و پاک کردن‌ش را هم نتوانم. در فکر ِ انتقام از غول‌م.  




۲ تیر ۱۳۹۲

خلط میان دو-تایی‌ها

آقای سعید جلیلی در یکی از مناظره‌ها در جواب آقای محسن رضایی نکته نغزی را ـ هرچند به شکل مبهم ـ بیان کرد. گفت:
"بین حق و باطل رفتن، معنی‌ش میانه‌روی و دوری از افراط و تفریط نیست." [لینک ویدیو در رجانیوز]
احساس می‌کنم آن‌چه آقای سعید جلیلی در مقام بیان‌ش بود ـ با کمی پس و پیش ـ چنین چیزی است:
معنای میانه‌روی این نیست که همیشه در مواجهه با دو نقطه‌نظر، یکی را افراط و دیگری را تفریط بدانیم و برآیند آن‌ها را برگزینیم. گاهی از میان آن دو نقطه‌نظر، یکی‌شان حق است و دیگری باطل.
همین نکته ساده گاهی می‌تواند ما را در مواجهه با بسیاری از نظرات یاری کند. رویکرد "نه-این، نه-آن" همیشه رویکرد درستی نیست. 
مدت‌ها پیش آرمان امیری نیز طی مطلبی با عنوان "تفاوتی است میان «میانه‌روی» با «میان‌یابی»!"، نکته‌هایی در این زمینه گفته بود. یکی از بخش‌های نیکوی مطلب‌ش چنین است:
"انسان «میان‌یاب» در هر وضعیتی، برای اتخاذ موضع خود به دنبال دو سر طیف افراط و تفریط می‌گردد تا در نهایت بتواند مرکزیتی به عنوان «میانه» بیابد. هیچ اهمیتی ندارد که این مرکزیت میانه در نهایت ممکن است به صورت مطلق گرایشی افراطی به یکی از دو سمت قابل تصور داشته باشد، کافی است فرد «میان‌یاب» بتواند دو حد نهایی قابل ارایه پیدا کند که در نهایت نظر خودش در وسط آن‌ها قرار می‌گیرد. بدین ترتیب، حتی افراطی‌ترین و یا واپس‌گراترین اندیشه‌ها هم می‌توانند وضعیت را به گونه‌ای ترسیم کنند که در نهایت مدعی «میانه‌روی» شوند! پس می‌توان مدعی شد «مواضع میان‌یاب، همواره مواضعی وابسته به دو طیف دیگر اظهار نظرات هستند؛ فارغ از اینکه نتیجه کار حرکت به جلو، عقب و یا توقف باشد»!"
با این حال، بدیهی است که «میان‌یابی» ـ در ادبیات آرمان امیری ـ لزوما ً نادرست و غیرصائب نیست. 


۲۵ فروردین ۱۳۹۲

حس «من آن‌جا بودم»؛ به بهانه آرگو


آرگو را دیدم؛ داستان آرگو و ماجراهای پیرامون اکران‌ش، می‌تواند هرکسی را تحریک کند که چیزکی درباره‌ش بنویسد. کسی ممکن است از مستند بودن/نبودن اتفاقات فیلم سخن بگوید و کسی از بازخوردهای آن در کشورهای خارجی حرف بزند و کسی هم ممکن است درباره اُسکار دادن و حواشی‌ش بحث‌هایی به هم ببافد. من اما حرف‌م در این وادی‌ها نیست.

بگذار موقعیتی را تعریف کنم: سر ِ کوچه داری راه می‌روی و ناگاه تصادف بهت‌آوری اتفاق می‌‌افتد. تو تمام صحنه‌ها و اتفاقات را موبه‌مو از نزدیک می‌بینی و می‌توانی به‌عنوان یک شاهد عینی، همه چیز را بازگو کنی. روزها می‌گذرد و برای خرید، به مغازه‌ای در آن نزدیکی می‌روی. می‌بینی بین صاحب‌مغازه و یکی از مشتریان، گفت‌و‌گویی است پیرامون همان حادثه تصادف. با این حال، می‌بینی که هر دو دارند حادثه را اشتباه تعریف می‌کنند و آب‌و‌تاب دیگری به آن می‌دهند و معلوم است خودشان آن‌جا نبوده‌اند و صرفا یک‌کلاغ، چهل‌کلاغ شنیده‌اند. درست در این لحظه، چه حسی داری؟ پتانسیل این را داری که به زبان بیایی و بگویی: «این‌ها که می‌گویید اراجیف است؛ شرح ماوقع چنین است: ...» این حس را حس «من آن‌جا بودم» نام می‌نهم.

برگردم به آرگو! من از زمانی که درگیر این فیلم شدم ـ حتی پیش‌تر از آن‌که ببینم‌ش ـ دارم حس دانش‌جویانی را توی ذهن‌م می‌کاوم که آن‌روزها متولی این کار بوده‌اند و الان فیلم را می‌بینند و گمان می‌کنم چنین می‌اندیشند که صحنه‌هایی از فیلم، خلاف ِ واقع است. این دانش‌جویان سابق، حس «من آن‌جا بودم» دارند وقتی فیلم را می‌بینند.


حس «من آن‌جا بودم» گاهی خیلی شدید می‌شود؛ آن‌قدر که تو چنین می‌پنداری که حرفی درست راه گلوی‌ت را بسته و بین گفتن و نگفتن‌ش مانده‌ای. به‌گمان‌م بار ِ روانی‌ای که این حس ایجاد می‌کند، آن‌قدر زیاد است که فرد را درگیر خود می‌کند؛ آن‌گونه که حتی شاید نتواند از دست آن نجات پیدا کند و هر حرفی که بزند، صرفا در جهت بیان این است که «من آن‌جا بودم و واقعه جور ِ دیگری بود.»

ابراهیم اصغرزاده ـ به‌عنوان یکی از همان دانش‌جویان ـ پیش‌تر گفت‌و‌گویی مناظره‌گون داشته با تهمینه میلانی (+). چنین برداشتی دارم که حتی زمانی که خانم میلانی می‌کوشد فضای بحث را به نقد فیلم ـ فارغ از مطابق بودن یا نبودن آن ـ سوق دهد، باز هم ابراهیم اصغرزاده دارد تلاش می‌کند برگردد به این بحث: «من آن‌جا بودم و این‌ جزییات مطابق نیست.» جایی از بحث، خانم میلانی چنین می‌گوید:

"به نظرم آقای اصغرزاده روی اتفاقاتی که افتاده تعصب دارند و خوشبختانه من این تعصب را ندارم."
به‌گمان‌م واکاوی این حس «من آن‌جا بودم» چیزهای جالبی به دست می‌دهد؛ مثلا این‌که هرچه روایت تو عینی‌تر باشد، این حس شدیدتر می‌شود؛ هرچه روایتی که غیرمطابق است پذیرفتنی‌تر بشود، این حس شدیدتر می‌شود؛ هرچه روایت غیرمطابق گسترده‌تر شود، این حس شدیدتر می‌شود و ... از سوی دیگر، چنین به نظر می‌رسد که گاهی قدرت ِ این حس آن‌قدر هست که نباید از کسی که درگیر ِ این حس شده، توقع داشته باشیم بتواند از بیرون ِ آن به ماجرا نگاه کند. گاهی این تعصب، موجّه است [به‌گمان‌م]!  

۱۲ فروردین ۱۳۹۲

آب‌پریا و نگاه اساطیری به جهان

«آب‌پریا» (+) سریال نوروزی شبکه دوم است. داستان آن را طبق آن‌چه در سایت‌شان آمده، می‌توان چنین خلاصه کرد:
"هر سال ـ روز سیزدهم نوروز ـ ابرپری، سبزپری و آب‌پری در خانه خواهر بزرگ‌ترشان ـ برف‌پری ـ گرد هم می‌آیند، آش چل‌دانه چل‌گیاه می‌خورند، گل می‌گویند و گل می‌شنوند و درددل می‌کنند، سپس برف‌پری می‌خوابد تا زمستان دیگر. این چهار خواهر نوه‌های "بی‌بی آب‌پری" هستند و اینک پس از مادربزرگ‌شان وظیفه پاسداری از آسمان، زمین و آب را بر عهده دارند. صدها سال پیش بی‌بی آب‌پری در نبردی سخت، اَپوش (دیو خشک‌سالی) را شکست داده و پشت کوه‌های سر به فلک کشیده البرز به بند کشیده، اما امسال نشانه‌های شوم اَپوش کم‌کم دارد ظاهر می‌شود. ابرها سیاه و دودآلودند، از آسمان آبی خبری نیست، رودها و چشمه‌ها دارند می‌خشکند، گیاهان کم بار و پژمرده‌اند و خواهر کوچک‌شان آب‌پری دیر کرده است. درواقع، آب‌پری اسیر آپوش شده است."
آن‌چه مرا به کلیت این سریال جذب کرده ـ حال آن‌که متأسفانه نتوانسته‌ام درست و حسابی ببینم‌ش ـ استفاده از اسطوره‌هاست. در این سریال، پدیده خاصی وجود دارد که همانا «خشک‌سالی» است. حالا این دو پدیده را به دو زبان می‌توان بررسی کرد:
الف) به زبان علمی؛ که زباله‌ها در جنگل‌ها زیاد شده است و درختان کم شده‌اند و در مصرف آب زیاده‌روی می‌شود؛ 
ب) به زبان اسطوره؛ که دیو خشک‌سالی پری ِ گماشته بر آب را به اسارت گرفته است. 
سریال آمیخته‌ای است از هر دوی این تبیین‌ها. پری‌ها به زمین آمده‌اند و هم‌راه چند آدمی‌زاد مسئله گم شدن آب‌پریا را پی‌گیری می‌کنند اما حل این مسئله نیازمند تلاش برای حل علمی مسئله خشک‌سالی است؛ به‌گونه‌ای که پری‌ها به هم‌راه استاد آرام نزد شهردار کلاردشت می‌روند و از او می‌خواهند کاری برای زباله‌های آن‌جا کند و ... 

درواقع، سریال «آب‌پریا» تلاقی دو خوانش علمی و اسطوره‌ای از مسئله خشک‌سالی است. فرض کنیم کسی بخواهد کسانی را مجاب کند که با طبیعت مهربان باشد؛ اگر از گزاره‌های علمی و گزارش‌های سازمان‌های جهانی در سریال‌ها استفاده کند ـ کما این‌که نمونه‌های زیادی هم دیده‌ایم ـ تنها باعث بی‌حوصلگی مخاطب می‌شود. اما مرضیه برومند در این سریال، با استفاده از مواجهه اسطوره‌ای توانسته است مخاطب را ـ که با توجه به اهداف شبکه دو، غالبا کودکان هستند ـ پای برنامه بنشاند. هدف یک‌خطی برنامه بسیار کسل‌کننده است اما نحوه پردازش آن، رنگ و لعاب دیدنی به آن داده است. با تمام این حرف‌ها، سخن ِ اصلی من درباره اسطوره است.

تعریف اسطوره، سخت است انگار. من در پ.ن1 یکی از تعریف‌هایی که به نظر جامع است، خواهم آورد. به‌طور کلی اسطوره‌ها تلاشی بوده‌اند برای تبیین برخی اوضاع و احوالات. منشأ اسطوره‌ها چه بوده است؟ بحث‌های زیادی حول‌ش درگرفته است. من اما صرفا می‌خواهم به بعضی از کاربردهای اسطوره‌ها بپردازم. 

شاید بدانید که برخی از کسانی که به تعارض میان «نظریه فرگشت» و «نظریه خلقت دینی» می‌پردازند، می‌کوشند با استفاده از مبحث اسطوره این تعارض را حل کنند: به این شکل که نظریه فرگشت، تبیینی است علمی از ماوقع و نظریه خلقت دینی تبیینی است اسطوره‌ای. به همین سان، برخی قائل‌اند داستان‌های دینی هم داستان‌هایی هستند اسطوره‌ای که طی آن، موضوعی را از زاویه‌ای دیگر نگاه کرده‌اند. (پ.ن2)

برخی هم بوده‌اند که با ترکیب جامعه‌شناسی و فلسفه قائل بوده‌اند که جامعه و فرد از یک نظر با هم شباهت دارند: این‌که سه دوره را طی می‌کنند:
- دوره کودکی: که در آن با بیان اسطوره‌ای به توضیح اوضاع می‌پردازند ("لولو آمد عروسک‌ت را برد" در مقام گم شدن عروسک یک کودک.)
- دوره نوجوانی: که در آن با بیان فلسفی به توضیح اوضاع می‌پردازند
- دوره بلوغ: که در آن با بیان علمی وضع امور را توضیح می‌دهند. 
 گروهی هم قائل‌اند که «دین» مسئله‌ای است زاده دوران اسطوره‌ انسان‌ها و انسانی که از این دوران می‌گذرد، دیگر با تبیین علمی سروکار خواهد داشت و بی‌نیاز از دین خواهد شد. البته این تلاش‌ها نظر آخر نبوده و نیست و پاسخ‌هایی نیز به آن‌ها داده شده است انگار. کوتاه سخن‌م آن‌که اسطوره‌ها ماجراهای جالبی هستند که می‌ارزد کسانی که به عرصه «اندیشه» علاقه دارند، مختصری هم درباره آن‌ها بدانند.

وقتی که مسئله «آب‌پریا» برای من جالب شد، یادم افتاد روزگاری کسی کتابی به‌م هدیه داده بود با عنوان «گذار از جهان اسطوره به فلسفه» به قلم محمد ضیمران. سراغ‌ش رفته‌ام و به نظرم هماهنگ خواهد بود با کنج‌کاوی فعلی‌م پیرامون اسطوره‌ها! 

پ.ن1: در کتابی که نام‌ش را بردم، تعریف تفصیلی دوتی از اسطوره را چنین بیان می‌کند:
"منظومه اساطیری مشتمل است بر شبکه‌ای در هم پیچیده از اساطیر که از لحاظ فرهنگی واجد اهمیت بوده و دارای صور خیالی گوناگون و قصه‌ها و حکایات استعاری و نمادین متعدد است و تصویرهای تجسمی متنوعی را به کار می‌گیرد تا باورهای عاطفی و انبازی آدمیان را میسر سازد. این اساطیر اغلب مشتمل است بر روایات آفرینش و پیداش عالم و آدم و از این رو جنبه‌هایی از عالم واقعیت و تجربه را مجسم می‌سازد و نقش و منزلت آدمیان را در این عالم معلوم می‌دارد. 
اسطوره‌ها به طور کلی ممکن است ارزش‌های سیاسی و اخلاقی یک فرهنگ را متبلور ساخته و در سایه نظامی از تأویل‌ها، تجارب فردی را در چارچوبی کلی تبلور دهند که در پاره‌ای از موارد، مداخله نیروهای مینوی و فراطبیعی بعضی از نظام‌های فرهنگ و طبیعی را مجسم می‌سازد. اسطوره‌ها ممکن است در مراسم و مناسک و نمایش‌هایی خاص به معرض اجرا درآیند. به‌طور کلی، اسطوره‌ها در پاره‌ای موارد، مواد و مصالحی را برای بسط و تفصیل رویدادها و تجارب فراهم می‌آورند که البته همین اسطوره‌ها اغلب در شرح و توضیح مفاهیم ادبی، تاریخی، حماسی و یا رویدادهای روزمره به کار می‌روند. " (محمد ضیمران، 1379، گذار از جهان اسطوره به فلسفه، نشر هرمس، ص39)

پ.ن2: روزگاری که ادبیات می‌خواندم، مواردی از تأویل‌های اسطوره‌ای از آفرینش را شنیده بودم و مایل بودم پی‌شان را بگیرم. یکی از مواردی که یادم مانده، به کوشش فردی به نام «جان میلتون» بوده است. 

پ.ن3: این‌که مثال‌هام حول محور دین بود چون با توجه به مطالعات‌م با نظرات مبتنی بر اسطوره در این وادی آشنا بوده‌ام. ممکن است در جاهای دیگری نیز از اسطوره‌ها استفاده شده باشند که من بی‌اطلاع‌م. هم‌چنین این اشارات، به معنی تأیید این نظرات نیست.

پ.ن4: تلاش دست‌اندرکاران «آب‌پریا» در پردازش سایت‌شان بسیار جالب و قابل قدردانی است. 

پ.ن5: پیش‌تر در جایی این ماجرا را تعریف کردم که مرحوم طبرسی در جوامع‌الجامع ذیل تفسیر «تسبیح رعد» می‌گوید: برخی می‌گویند "رعد" نام فرشته‌ای است گمارده بر ابرها تا آن‌ها را به تسبیح وادارد و برخی دیگر می‌گویند از آن رو که مومنان با شنیدن صدای رعد به تسبیح خدا می‌پردازند، پس سخن از «تسبیح رعد» شده است. شاید بتوانم این دو نوع مواجهه با تفسیر را تحت دو عنوان مواجهه اسطوره‌ای و غیراسطوره‌ای بیاورم.

۱۸ فروردین ۱۳۹۱

شما دکترا دارید؟ پس آمپول من را بزنید

یکی از شب‌نشینی‌های نوروزی، دوستی شروع کرد بحث شیعه و سنی را به میان کشیدن و حرف‌های آن مردکی را بلغور کرد که برنامه ماه‌واره‌ای دارد برای اثبات شیعه. اسم‌ش را نمی‌دانم اما تنها یک‌بار خانه همین دوست برنامه‌ش را دیدم و با دانش اندک خودم بعضی از استنادهاش را مشکل‌دار می‌فهمیدم. خلاصه دوست ِ ما ـ با آن که در این زمینه تخصصی هم نداشت ـ پشت سر هم حرف‌هاش را زد. یکی از حاضران جواب داد که این‌طورها هم که شما می‌گویید نیست اما دوست ِ ما گفت: «خیر! باید فرصت باشد شما را قانع کنم که فلان و بهمان.» یک نفر دیگر هم دائم به من سیخونک می‌زد که تو هم جواب‌ش را بده اما می‌ترسیدم! دوست ِ ما مفر نمی‌داد کسی حرف بزند؛ چه برسد که استشمام کند در مقام مخالفت با اوست. به هر حال، با هر مشقتی که بود، بحث عوض شد و رسید به اتفاقات سال 90. دوست دوباره عنان جلسه را به دست گرفت که بعله! سال نود سال قمر در عقرب بود. از هر کی بپرسید، می‌گوید سال نحسی داشته. اما ان‌شاء‌الله سال 91 نیکو باشد. من نیز هم‌چنان سر تکان می‌دادم و با ظرف آجیل ور می‌رفتم. کمی که جمع ساکت شد، دوست رو کرد به من و گفت: «درست‌ه‌ حامد؟ سال 90 قمر در عقرب بوده دیگه؟» من شانه‌ها را بالا انداختم که نمی‌دانم! درواقع بلد نیستم. حق‌به‌جانب شد که: «پس چی خوندید تو حوزه این همه سال؟»
این‌جا دقیقا جای نگاه کردن به دوربین بود.

۱۴ فروردین ۱۳۹۱

«ورود افغانی‌ها ممنوع؟» یا: بررسی کوتاه ماجرای صفه اصفهان

روز قبل از سیزده‌به‌در ـ یا همان روز طبیعت به بیان صداوسیما ـ اطلاعیه‌ای منتشر شد که لب کلام‌ش چون‌این بود:

"احمدرضا شفيعي با اشاره به حضور پررنگ افاغنه در روز طبیعت در سال‌های گذشته در این پارک کوهستانی و ایجاد ناامنی برای خانواده‌ها اظهار داشت: به منظور رفاه شهروندان نیرو‌های این کمیته با همکاری پلیس امنیت و اداره اماکن در روز ۱۳ فروردین از ورود افاغنه به پارک کوهستانی صفه جلوگیری می‌کنند." (+)

بلافاصله بازخوردهایی در شبکه‌های اجتماعی شکل گرفت که بنر زیر، یکی از این نمونه‌هاست:

در این‌جا دو موضع اخلاقی قابل بررسی است:
یکم: تصمیم من به‌عنوان یک مسئول در ممنوع کردن حضور اتباع افغان؛
دوم: تصمیم من به‌عنوان یک مخاطب برای واکنش به تصمیم آن مسئول.

موضع اول را کاری ندارم. تصمیمی نامعقول است به‌ظاهر. تأکیدم روی «به‌ظاهر» از آن روست که شباهت زیادی به مسئله نژادپرستی دارد که همه باهاش مشکل داریم. اما شباهت نمی‌تواند راه‌گشا باشد. به اطلاعات بیش‌تری نیاز داریم. به هر حال، از این مسئله درمی‌گذرم و به موضع دوم می‌پردازم: «تصمیم برای واکنش».
خلاصه حرف‌م این است که بر من لازم است پیش از هر تصمیمی، دلایل یا شبه‌دلایل مسئولان برای چون‌این حکمی را بدانم. معتقدم فی‌بادی‌الامر چون‌این رفتارهایی باید حمل بر معقولیت شود (پ.ن1). یعنی فرض کنیم که فرد ِ مسئول، دلیلی داشته است و در پی فهمیدن آن دلیل باشیم. پس از شنیدن آن دلیل و بررسیدن‌ش، داوری داشته باشیم. 
اشکال بنر‌ پیش‌گفته ـ و بازخوردهایی مانند آن ـ این است که به محض شنیدن خبر و با دیدن شباهت ظاهری با نژادپرستی، تصمیم گرفته و به واکنش دست زده است. جالب است که این نوع واکنش‌ها بیش‌تر در شب سیزدهم ـ یعنی ساعاتی پس از انتشار خبر ـ انجام شده است. بعید می‌دانم که مسببان این واکنش‌ها قدمی در راستای دانستن دلیل مسئول برداشته باشند. این رفتارها به نظرم قابل مقایسه است با برخی رفتارهای گروه‌ـ‌فشارـ‌گونه که نمونه‌ش را پیرامون اکران گشت ارشاد دیدیم. عده‌ای به محض برداشت بدوی، تصمیم گرفتند که با اکران آن مخالفت کنند.
خب ممکن است کسی جواب دهد: 
«توی متن خبر آمده که سال‌های پیش اتباع افغان برای خانواده‌ها ایجاد ناامنی کرده‌اند. اما این دلیل، چون‌آن قدرتی ندارد که مسئول، تعمیم دهد و بگوید: «ورود افاغنه ممنوع». نمی‌توان ایجاد ناامنی از سوی برخی را به پای همه نوشت.»
قبول دارم. تعمیم ناروایی صورت گرفته است. اما باز هم اطلاعات کمی در اختیار داریم. مثلا باید بدانیم وقتی مسئول، می‌گوید «افغانی» منظورش ملیت افغانی است یا این را صرفا در مقام وصف یک عمل به کار برده است (پ.ن2). توضیح می‌دهم. فرض کنید در پارکی، جوان‌هایی عادت کرده‌اند که دسته‌جمعی حرکت کنند و مزاحم دیگران شوند. بعد از مدتی، خانواده‌ها عموما چون‌این نتیجه‌ای گرفته‌اند که این‌ها اکثرشان افغانی هستند. دور هم نشسته‌اند و می‌بینند دسته‌ای آدم به سمت‌شان می‌آید. می‌گویند: «افغانی‌ها آمدند». این‌جا افغانی‌ها دیگر به ملیت اشاره ندارد بل عمل آن‌ها را مراد کرده است. هرچند این نام‌گذاری خودش یک تعمیم نارواست اما باید توجه داشته باشیم که این‌جا افغانی معادل افرادی شده است که می‌آیند و مزاحمت ایجاد می‌کنند؛ درست مانند لفظ «لات و لوت» در ادبیات عامه ما (که این هم خودش یک بی‌اخلاقی است البته).
بگذارید جهت بحث‌م را عوض کنم. چند هفته پیش، یکی از دوستان سمیناری درباره پایان‌نامه‌ش داشت که رابطه بین ابهام (مطرح در معرفت‌شناسی) و نظریه‌های علم حقوق را بررسی کرده بود. چند نظریه را مطرح کرد و یکی از نکات جالب‌ش این بود که مجری قانون ـ مامور یا قاضی ـ به‌تدریج واجد نقش بیش‌تری نسبت به متن قانون می‌شود. حتی مواردی بوده است که با استناد به روح قانون، قاضی حکمی خلاف متن قانون داده است.
مثال می‌زد: «ورود وسایل نقلیه به پارک ممنوع». و بعد می‌گفت: «حالا دوچرخه چه حکمی دارد؟»‌ درست است وسایل نقلیه با عمومیت بیان شده است اما فرد ِ آشنا با روح قانون می‌داند که دوچرخه مشکلی ندارد. این‌جا جایی است که فرد مجری، در مقام تفسیر قانون و تطبیق آن است. حالا بیایید این داستان را بر روی ماجرای صفه اصفهان پیاده کنیم: 
فرض کنیم خانواده‌ای از اتباع افغان ـ خانواده‌ای که از روی چهره به‌خوبی قابل شناسایی باشند ـ با زیرانداز و توپ و زنبیل و وسایل تفریح، عازم صفه اصفهان شوند. بعید می‌دانم که ماموری از ورود آن‌ها ممانعت کرده باشد (مطمئن نیستم و اگر کسی خبر دارد، بگوید.) اگر حدس من درست باشد، این‌جا مامور با روح حکم ارتباط برقرار کرده است: منظور از افغانی‌ها، افرادی است که ممکن است ناامنی ایجاد کنند اما کسی که برای تفریح آمده، مشمول حکم نیست.
اگر تمام گمانه‌زنی‌هام درست باشد، هم‌چنان یک بی‌اخلاقی آشکار در رفتار مسئول باقی می‌ماند: این‌که در استفاده از لفظ دقت نداشته است. در مورد مثال وسایل نقلیه، فی‌بادی‌الامر شامل «دوچرخه» هم می‌شود اما دوچرخه از این شمول، ناراحت نمی‌شود! اما در مثال صفه اصفهان، افغانی‌هایی که ایجاد ناامنی نمی‌کنند و بدون مزاحمت هم وارد پارک می‌شوند، هم‌چنان تحت شمول «ورود افغانی‌ها ممنوع» قرار می‌گیرند و توهین می‌شود به‌شان. این مسئله به نظرم دیگر مسئله نژادپرستی نیست بل مسئله‌ای زبانی است. یعنی تعمیمی در ناحیه زبان داده‌ایم و در مقام عمل، چون‌این تعمیمی نداشته‌ایم. از این تعمیم‌های زبانی بسیار داشته‌ایم. تعمیم‌هایی که برای اشاره راحت‌تر از آن‌ها استفاده می‌کنیم و البته در مواردی مثل این‌جا بی‌اخلاقی است.

پ.ن1: هنوز به مرزی نرسیده‌ایم که رفتارهایی این‌چون‌این را خارج از معقولیت ابتدایی تفسیر کنیم. احساس می‌کنم در برخورد با چون‌این مسائلی، باید آن‌ها را فی‌بادی‌الامر معقول اما هم‌راه با ناآگاهی‌های متداول میان مسئولان در نظر گرفت.

پ.ن2: مثلا این را مقایسه کنید با امور روزمره‌مان که جنس‌های نامرغوب را «چینی» می‌خوانیم در صورتی که حداقل از رانندگان تاکسی شنیده‌ایم که جنس‌های درجه سوم‌شان نصیب ما می‌شود. پس چینی‌ها می‌توانند طلب اعاده حیثیت کنند که چرا ما را با نامرغوب بودن هم‌طراز کرده‌اید. در حالی که می‌دانیم این حرف ـ نسبت چینی دادن به نامرغوب‌ها ـ مسئله قومیتی نیست.

پ.ن3: متن خبر متن دقیقی نیست به گمان‌م. یعنی این‌طور نیست که بتوانیم به تفسیر قیدهاش بپردازیم. بعید می‌دانم نویسنده‌ش این‌قدر دقت داشته است. اما اگر چون‌این فرضی داشته باشیم، احتمال دارد قید حضور پررنگ، تمام حرف‌های من را نقش‌بر‌آب کند. 

پ.ن4: حساسیت شهروندی خیلی خوب است. اما تمام بحثی که این‌جا هست این است که عجله در انجام وظیفه، ما را در اشتباه نیندازد. به‌عنوان نمونه، پست زیر را بخوانید:

پ.ن (دو روز پس از انتشار): این هم لینکی که گمانه‌زنی عدم ممانعت از خانواده‌ها را تقویت می‌کند:

روزنامه شرق: افغانها می گویند از ورودشان به پارک صفه جلوگیری نشده


۲ فروردین ۱۳۹۱

وقتی داستان یک فیلم را لو می‌‌دهیم، دقیقا چه می‌کنیم؟

بازتاب در این‌جا مطلبی منتشر کرده است درباره «قلاده‌های طلا». همان ابتدای نوشته، این حس را منتقل کرده است که با ایده اصلی قلاده‌های طلا موافق نیست. پس سطرهای اولیه‌ش را چون‌این خلاصه می‌کنم که: «بازتاب نسبت به قلاده‌های طلا حس خوبی ندارد.»
در ادامه مطلب، داستان قلاده‌های طلا را روایت می‌کند؛ روایتی سرشار از جزییات. مثلا این بند آغازین روایت است:

"روایت «قلاده های طلا» با سکانسی شروع می شود که گوینده فرودگاه امام خمینی از نشستن هواپیماهایی از شهرهای مختلف انگلیس به ایران خبر می دهد و این یادآور ورود عوامل ایرانی وابسته به دولت انگلیس برای ایجاد درگیری های سال 88 است. در صحنه های بعد دوربین به یک قایق توریستی می رود که شخص مشروب خوری در حال پیاده سازی نقشه های انقلاب مخملی در ایران با اتصال به دولت های غربی و به طور خاص آمریکا برای سال 88 است و از برنامه شان برای انفجار هواپیمای سید محمد خاتمی رئیس جمهور سابق ایران سخن به میان می آورد و تاکید می کند با مرگ خاتمی، اتفاقی مشابه کشته شدن گاندی که باعث رای آوردن اقوامش در انتخابات هند شد رخ می دهد و یا رای آوردن همسر بی نظیر بوتو پس از ترور همسرش می افتد و جریانی  هم طیف خاتمی به این شکل باقی می ماند. البته بعد از ناکام ماندن انفجار بمب در هواپیمای خاتمی و پرتاب آن به بیرون هواپیما و انفجار در کنار باند فرودگاه، این شخص در قایقش با عصبانیت می گوید که اگر بمب منفجر می شد چنان درگیری های خونین خیابانی می شد که دیگر انتخابات برگزار نمی شد. (رسم‌‌الخط بازتاب را نگه داشتم.)"

گمان می‌‌کنم این‌گونه روایت دقیق از یک فیلم، از تازگی فیلم می‌کاهد. مخاطبانی را هم که قصد داشتند فیلم را ببینند، بی‌میل می‌کند به دیدن. من از ژانر فیلم‌ها سر در نمی‌‌آورم اما نوع فیلم به گونه‌ای است که برخی اطلاعات، باید در سینما کشف شوند. برخی جاهای فیلم، معماگون است و مخاطب باید درگیر آن شود و بعد، در میانه‌های فیلم، شاهد حل شدن‌ش باشد. بازتاب، این گره‌های اصلی فیلم را همین‌جا باز کرده است. دست‌کم در مورد خودم می‌توانم بگویم که میل‌م نسبت به دیدن فیلمی که روایت‌ش را موبه‌مو می‌دانم، کاسته می‌شود. در این میان، البته استثناهایی وجود دارد. مثلا گاهی فیلم‌ها را بعد از سینما رفتن، لایق چند بار دیدن تشخیص می‌دهم و شاید بارهای بعد ـ با وجود دانستن خط داستان ـ دوباره مشتاق دیدن‌ش باشم. جدایی یا آژانس به نظرم چون‌این ویژگی‌هایی داشتند اما قلاده‌‌های طلا حداقل برای من این‌چون‌این نیست.

یکم: اما یکی از جواب‌های احتمالی در دفاع از بازتاب‌، این است: «فیلم دارد اطلاعات ناواقعی را منتقل می‌کند و قصد دارد مخاطب را فریب بدهد. این کار بازتاب، مفسده فریب خوردن آدم‌ها را کم کرده است. پس خوب است.»
فرض کنیم ادعای اصلی این پاسخ ـ انتقال اطلاعات ناواقعی و قصد فریب ـ درست باشد. اما آیا نتیجه، معقول است؟ برای این‌ که داوری را آسان‌تر کنم، بیاییم این گزاره را از حالت خاص دربیاوریم و کمی کلی‌تر بیان‌ش کنیم:
الف) «اگر کسی در مقام فریب دیگری باشد، می‌توانیم از رسیدن صدای‌ش به افراد جلوگیری کنیم.» 
این جمله به نظر من بسیار بی‌انصافی است. مگر این‌طور نیست که بسیاری از مخالفان فیلم‌هایی چون «قلاده‌‌‌های طلا» و «پایان‌نامه» مدعی‌‌اند سانسورهایی صورت می‌گیرد؛ سانسورهایی که باعث می‌شود صدای دیگران به ما نرسد (فیلتر اینترنت) و سانسورهایی که باعث می‌شود صدای ما به دیگران نرسد (مشکل مطبوعات). به نظرتان همین سانسورها با جمله‌ الف، توجیه نمی‌شود؟ سانسورچی احساس کرده است این نوع اطلاع‌رسانی در مقام فریب است؛ پس موجه است در سانسور کردن‌شان. 
و نیز این‌جا مقام ِ بیان افکار است؛ مقامی که هر کسی آزاد است حرف‌هاش را بزند و مخاطب باید نتیجه‌گیری کند. مگر من بابای مخاطبان هستم که نگذارم چیزهایی را بشنوند تا فریفته شوند. بابای خوب، جای این که گوش بچه‌‌ش را بگیرد، خود ِ بچه را رشید بار می‌آورد.

دوم: پاسخ دیگری هم متصور است در دفاع از بازتاب. عصاره این پاسخ را شاید چون‌این بگویم به‌تر باشد: «فیلم اگر خوب باشد، حتی اگر داستان‌ش لو رفته باشد، باز هم مخاطب می‌‌رود سینما.» اما پاسخ به نظرم مشکل دارد. قدر مشترک بین فیلم‌ها این است که یک‌بار دیده شوند. اگر خوب بودند، دوباره دیده شوند و اگر خوب نبودند، تکرار نشوند. جدایی و آژانس را که قبلا مثال زدم، از همین روند گذشته‌اند: یک بار دیده شدند، خوب بودند؛ پس تکرار شدند. بازتاب اما باعث شده است فیلم همان یک‌بار هم توسط بعضی مخاطبان دیده نشود.
و نیز این پاسخ، فیلم‌ها را تبدیل کرده است به «خوب» و «بد». می‌توانیم داستان‌ها را لو بدهیم اما خوب‌ها هستند که باز هم می‌فروشند. این باعث می‌شود که زمینه برای ورشکسته شدن فیلم‌های بد فراهم شود. لو رفتن‌‌شان باعث فروخته نشدن‌شان می‌شود. باید این را بدانیم که لزوما این‌طور نیست که هر فیلمی چندبار دیده شود.

کار بازتاب به نظرم بی‌اخلاقی است. هم ضرر مالی به افرادی می‌زند و هم ضرر معنوی. این رویه از جانب هر کس که انجام شود، زشت است و ناپسند.

سوم: شاید جواب دیگری هم بتوان داد. قبول کنیم که کار ِ بازتاب، بی‌اخلاقی بود اما چون طرف مقابل هم بی‌اخلاقی‌هایی در مقابل ما انجام می‌دهد، انجام این بی‌اخلاقی‌ها توجیه می‌شود. بطلان این جمله به نظرم واضح است. اما مثالی که غالبا در این مواقع به ذهن‌م می‌رسد این است: وقتی کسی به‌ت فحش داد، نباید تف کنی. وگرنه اگر کسی فحش نداد ولی تف کردی، به‌ت می‌گویند «دیوانه» و نه «بی‌اخلاق». چه معنی دارد اخلاق را مقید کنیم به حالت‌هایی که طرف مقابل هم اخلاقی می‌اندیشد؟ من موظف به اخلاق هستم. این‌ که طرف مقابل‌م اخلاقی باشد یا نه، چیزی از وظیفه من نمی‌کاهد.    


۲۲ بهمن ۱۳۹۰

گاهی باید «سوال پیرمرد» را ازخودت بپرسی یا پیش به سوی آگاهی رسانه‌ای!

کارکرد رسانه برای من و تو چیست؟ وقتی می‌گویم «رسانه»، صداوسیما و بی‌بی‌سی و فیس‌بوک و توئیتر و پلاس و روزنامه‌ها و بحث‌های شبان‌گاهی را هم مدنظر دارم. وقتی می‌گویم «رسانه» یعنی هر منبعی که به من و تو ماده خام بدهند برای تصمیم‌گیری‌های روزمره.
سوال‌م را تکرار می‌کنم: کارکرد رسانه برای من و تو چیست؟ خب شاید تعریفی که در سطر بالا از رسانه داده باشم، تعریفی کارکردی باشد. بدین ترتیب، کارکرد رسانه همانی می‌شود که قبلا گفتم: ارائه ماده خام برای تصمیم‌گیری‌های روزمره.
همه می‌دانیم که رسانه‌ها خنثی نیستند. همه می‌دانیم که پشت سر هر رسانه تیمی است و ادعایی. پس اگر بخواهیم هر چه از رسانه می‌گیریم را مستقیم وارد تحلیل‌هامان کنیم، قطعا فکر آن تیم را هم وارد کرده‌ایم. شما را نمی‌دانم اما من خوش ندارم در تحلیلی که قرار است به اسم من تمام شود، تحت مهندسی رسانه‌ها قرار گیرم. پس این‌جا لفظی وضع می‌کنم که گویا در ادبیات ارتباطات وجود دارد اما نمی‌دانم دقیقا همین معنا را می‌رساند یا نه: «آگاهی رسانه‌ای» (پس تعریف‌ش را خودم ارائه می‌دهم و کاری به تعریفی که در ارتباطات دارند برای‌ش، ندارم.) آن‌چه من از «آگاهی رسانه‌ای» قصد می‌کنم، شامل دو مرحله می‌شود:
یکم: آگاهی به این‌که هر رسانه‌ای در مقام تحمیل ایدئولوژی خودش بر مخاطب است؛
دوم: تفکیک اصل خبر از ایدئولوژی پشت آن.
مورد نخست مشخص است. مورد دوم اما کمی سخت است و پیچیده. در این مرحله تو باید بتوانی خبر را از ایدئولوژی‌ش جدا کنی و ببینی آیا آن‌قدر مهم است که در تحلیل تو وارد شود؟ گاهی خبری که از رسانه به ما می‌رسد، صرفا در ایدئولوژی ِ آن رسانه مهم تلقی می‌شود وگرنه فارغ از آن ایدئولوژی، ارزش خاصی ندارد.
واضح است که هر دو مرحله مهارت می‌طلبد. اما شاید بتوان روشی معرفی کرد که پس از مدتی فرد بتواند این مهارت را در خودش تقویت کند. من گمان ِ خودم را می‌گویم. 
به‌ گمان‌م اگر کمی تحقیق کنیم و ایدئولوژی پشت هر رسانه را بشناسیم و از سوی دیگر، از رسانه‌های مختلفی کسب خبر کنیم، می‌توانیم تفکیک خبر از ایدئولوژی را انجام دهیم. چه‌گونه؟ مثلا تو می‌دانی که بی‌بی‌سی عمده فعالیت‌ش در راستای سیاست خارجی انگلیس است. پس هر خبری که از بی‌بی‌سی می‌گیری را باید بسنجی با این ایدئولوژی‌ش. بعد سعی کنی همان خبر را از منابع دیگر بگیری (قطعا اگر از رسانه‌ای بگیری که در جبهه مخالف ـ مثلا - بی‌بی‌سی قرار دارد، به‌تر است). این‌جا تو می‌توانی مواضع مشترک خبر را که از دو منبع متضاد شنیده‌ای، جدا کنی و حدس بزنی که ایدئولوژی هر کدام، چه بخش‌هایی را حذف کرده‌اند و چه بخش‌هایی را بُلد. تو حالا خبرهای خام را به دست آورده‌ای؛ خبرهای لیسیده از ایدئولوژی‌های پشت سرشان. حالا آماده می‌شوی که تحلیل ِ خودت را انجام دهی.
بحث‌م تمام شد. چیز جدید برای گفتن ندارم. از این‌جا به بعد، ابزاری معرفی می‌کنم که سنجه‌ای باشد برای مرحله یکم و دوم (خصوصا مرحله یکم). یعنی نشان‌مان دهد که آیا نسبت به این‌که هر خبر، ایدئولوژی‌ ـ بار است، آگاه بوده‌ایم یا نه؟ البته این هم یک ابزار گمانی است!
اسم‌ش را می‌گذارم «سوال پیرمرد». «سوال پیرمرد» یعنی سوالی که گه‌گاه باید از خودمان بپرسیم. «سوال پیرمرد» سوالی است عامیانه. برای مثال، وقتی مدتی در شبکه‌های اجتماعی و سایت‌ها و روزنامه‌ها گشت بزنی، احساس می‌کنی مثلا اوضاع فلان موضوع نابسامان است. بعد دائم زیرلب غرولند می‌کنی که: «عجب وضعی (وعضی!)» بعد، وقتی بی‌خیالی ِ فرد دیگری را می‌بینی، ممکن است رگ‌گردنی شوی که چرا حواس‌ت نیست که اوضاع خراب است. این‌جا دقیقا جای‌گاه «سوال پیرمرد» است. این‌جا لازم است پیرمردی را پیش روی خودت تصور کنی که از تو می‌پرسد: «واقعا چرا اوضاع خراب است؟» و تو باید تمام ادله‌ت را به شکل منطقی و دقیق، برای پیرمرد نقل کنی. باید بدون آن‌که صدای‌ت را بلند کنی، قانع‌ش کنی که وضع خراب است. باید تمام دلایل‌ت برای نقد اوضاع را داشته باشی. اما اگر نتوانی قانع‌ش کنی، یعنی این‌که تحت تاثیر رسانه‌ها بوده‌ای؛ تحت تاثیر بمباران رسانه‌ها، باوری پیدا کرده‌ای که هیچ بنیانی نداشته است. این نشان‌ت می‌دهد که وقتی با رسانه‌ها برخورد داشتی، کُمیت‌ت یا در مرحله یکم لنگیده است یا در مرحله دوم. به بیانی دیگر، «آگاهی رسانه‌ای» نداشته‌ای.

پ.ن: چرا اسم سوال را گذاشتم «سوال پیرمرد»؟ هدف‌م آن است که سوال‌کننده را فردی فرض کنی که خیلی بر رسانه‌ها آن‌گونه که تو دست‌رسی داری، احاطه ندارد. ضمنا لازم است ساده برای‌ش توضیح دهی و از سوی دیگر، بیش‌تر از تو در بطن زندگی روزمره است (شیر و گوشت و مرغ می‌خرد؛ تو که دائم‌الپلاس یا دائم‌الاینترنت هستی!). هم‌چنین تجربه دوره‌های مختلف و اوضاع متفاوت را دارد و با شور ِ جوانی تصمیم نمی‌گیرد. به‌گمان‌م چنین فردی را یک «پیرمرد» در نظر بگیریم، دور از صحت نباشد.  
پ.ن2: از «ایدئولوژی» چیزی شبیه پیش‌فرض‌ها و جهت فکری مراد کرده‌ام.