‏نمایش پست‌ها با برچسب احتمالا من باید خدایی داشته باشم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب احتمالا من باید خدایی داشته باشم. نمایش همه پست‌ها

۲۵ مهر ۱۳۹۳

زبان دینی یا: آنتن‌دهی در نقطه‌های کور

خانه‌ی ما بد‌آنتن است؛ افتاده‌ای گوشه‌ای از محله‌‌ که دور و برمان را خانه‌های بلند احاطه کرده و نه‌تنها آنتن گوشی‌ها که آنتن تلویزیون هم چندان صائب نیست. بنابراین یکی از مشکلات ِ هماره‌ی ما این است که گوشی‌هامان را در نقاط ِ آنتن‌گیر ِ خانه بگذاریم. اما این‌ها را گفتم تا ماجرای چند روز پیش را تعریف کنم.

بانو نشسته بود جایی از خانه و با گوشی‌ش کار می‌کرد. خوش‌حال گفت که انگار آنتن‌ها تقویت شده و همین‌جا که نشسته‌ام هم گوشی‌مان آنتن می‌دهد. راست می‌گفت. در آن‌ نقطه‌ی خاص از خانه‌مان گوشی‌ها آنتن می‌داد اما بلافاصله جفت‌مان به نتیجه‌ی دیگری رسیدیم. ما از همان اول که آمده بودیم این خانه، بلای آنتن افتاده بود به جان‌مان. چه وقت‌ها که منتظر یک تماس مهم بودیم و بعدتر یادمان آمد که کلاً گوشی‌مان را در نقطه‌های کور خانه نشانده‌ایم. اما هرچه بیش‌تر در خانه «زندگی» کردیم، بیش‌تر از نقشه‌ی نقاط کور و ناکور خانه سردرآورده‌ایم. مثلاً می‌دانیم که اگر روی مبل سوم بنشینیم و به دسته‌ی سمت راست‌ش تکیه بدهیم، گوشی آنتن می‌دهد و مثلا اگر کمی به سمت چپ مایل شویم، آنتن از دست می‌رود.

اما همه‌ی این «فهم‌»‌ها و «دانش»‌های ما درباره‌ی آنتن‌دهی به شکل «ناخودآگاه» است. یعنی همین‌طور که داریم «زندگی» می‌کنیم، این چیزها را فهمیده‌ایم و شاید هیچ التفاتی به این «فهم»‌مان نداشته باشیم. ما به خاطر زندگی در محیط خانه، وقتی گوشی‌مان را دست‌مان می‌گیریم، بی‌که حواس‌مان باشد روی همان مبل سوم می‌نشینیم و به سمت راست تکیه می‌دهیم. ما ناخودآگاه با محیط خانه «اُخت» شده‌ایم و کم‌کم بی‌آنتی دیگر بلای حان‌مان نیست.

*     *     *

«مشکل آنتن خانه‌مان حل شده است». این یک فکت است. حالا اگر بخواهیم تبیین‌ش کنیم چه می‌توانیم بگوییم؟ ساده‌ترین تبیین این است که بگوییم:
- مخابرات آنتن‌ها را تقویت کرده است. 
اما اگر کمی دقیق‌تر به مسئله نگاه کنیم، می‌بینیم که تبیین‌ش چیز دیگری است:
- به خاطر زندگی در محیط خانه، ناخودآگاه نقشه‌ی نقاط کور و ناکور خانه را فهمیده‌ایم و زیست‌مان را با آن هماهنگ کرده‌ایم.
تبیین دوم معقول‌تر است برای‌م.

*    *    *

من فعلاً دین را یک رویکرد به عالَم می‌بینم. رویکردی که مبتنی بر یک زبان است و این زبان ِ خاصْ منطق و تاریخ و جغرافیای خاص خودش را دارد. البته واضح است که رویکرد و زبان ِ دینْ تنها رویکرد و تنها زبان ِ موجود نیست. زبان‌های دیگری هم وجود دارند؛ مثلاً زبان ساینس، زبان جادو و ...

اگر این‌گونه ببینیم، معیار انتخاب بین زبان‌ها را چیزی نمی‌بینم مگر انگیزه‌های عمل‌گرایانه (پرگماتیک). من به شکل پرگماتیکی انتخاب می‌کنم که زبان دین را برگزینم یا زبان علم را (پ.ن1). حالا اگر تنها معیار ِ انتخاب ِ میان ِ این زبان‌ها پرگماتیک است، پس این همه بحث و جدل میان متولیان این زبان‌ها در کجای ماجرا جا می‌گیرد؟ آن‌هایی که به رابطه‌ی میان علم و دین می‌پردازند؛ آن‌هایی که با زبان ِ علم به نقد دین می‌پردازند و برعکس. وقتی تنها معیار پرگماتیک است، این بحث‌ها که تلاش می‌کنند طرف مقابل را متعارض نشان دهند به چه دردی می‌خورند؟ 

پاسخ ِ فعلی‌م این است که این گفت‌و‌گوها و بحث‌ها و جدل‌ها ظاهراً در مقام نقد ِ مستقیم ِ موضع ِ مخالف هستند. اما در حقیقت، تلاش می‌کنند نشان دهند که زبان آن‌ها دارای قدرت بیش‌تری است. اگر بخواهم به زبان تمثیل و استعاره حرف بزنم، باید بگویم که شاخ‌و‌شانه‌ کشیدن زبان‌ها برای هم‌دیگر برای این است که نشان دهند زور و بازوی‌شان چه اندازه است و شخص ِ ثالث (یعنی فردی که ناظر ِ جدال این دو زبان است) را قانع کنند که آن‌ها «قوی‌تر/قدرت‌مندتر» از رقیب‌شان هستند. در این حالت، شخص ِ ثالث به شکل پرگماتیکی فرد ِ قوی‌تر را انتخاب می‌کند. بنابراین، بحث‌های میان زبان‌ها درواقع محملی برای نشان‌ دادن قدرت آن زبان است. 

*     *    *

تمام ِ این داستان‌ها را گفتم تا بگویم ـ به نظرم ـ دین‌داری ماجرایی شبیه همان آنتن‌دهی ِ خانه‌ی ماست. ما مشکل آنتن‌دهی‌مان را حل می‌کنیم. اما نه با تقویت آنتن‌های مخابراتی. بل با زیستن در خانه و خو گرفتن با شرایط و قواعد خانه و اُخت شدن با نقشه‌ی آنتن‌دهی آن (و همه‌ی این‌ها ناخودآگاه است). در دین‌داری هم همین‌طور است. فرض کنیم (پ.ن2) شخصی می‌خواهد میان دین‌داری و عدم آن انتخابی کند. متولی دین می‌تواند تلاش کند قدرت ِ زبان دینی را نشان‌ش دهد؛ درست مانند تقویت آنتن‌‌های مخابراتی. دائم استدلال بیاورد که وجود واجب‌الوجود نهایتاً مستلزم شکر منعم است و دائم فهوالمطلوب بیاورد (پ.ن3). اما می‌تواند دست او را بگیرد و در چارچوب ِ زندگی دینی بگرداندش تا خود ِ او کم‌کم قواعد را یاد بگیرد. به نظرم زیست مؤمنانه به این راه نزدیک‌تر است. 

پ.ن1: پرگماتیک یکی از معیارهایی است که ما در زندگی‌مان به‌شدت با آن خو گرفته‌ایم اما معمولاً تقریر نادرستی از آن در ذهن‌مان داریم. پرگماتیک به معنای منفعت‌طلبی تاجرمآبانه نیست. وقتی با کسی حرف می‌زنیم و می‌گوییم: «بذار یه جور دیگه به‌ت بگم» درواقع یک انتخاب پرگماتیکی کرده‌ایم. یعنی می‌کوشیم زبانی دیگر برای انتقال منظورمان بیابیم.

پ.ن2: این فرض بسیار بسیار ساده‌انگارانه است و شاید حتی با محتوای همین متن مشکل داشته باشد. این‌که فرض کنیم فردی نشسته است و منازعه‌ای را تماشا می‌کند و می‌خواهد بر اساس نتیجه‌ی این نزاعْ تصمیم بگیرد، فرض ساده‌انگارانه‌ای است. 

پ.ن3: البته این به معنا نیست که هیچ نیازی به مباحث استدلالی نیست. اتفاقاً لازم است که کسانی خود را وقف جبهه‌ی «زورآزمایی» بکنند. اما مسئله این‌جاست که فکر نکنند کل ِ ماجرا همین‌جاست.  

۲۱ مهر ۱۳۹۳

نماز باران و اسطوره

مناسک طلب باران یکی از جالب‌ترین و البته عجیب‌ترین بخش‌های یک دین است. چرا؟ چون رابطه‌ی خدای یک دین و متدینان آن دین به انضمامی‌ترین حالت ممکن می‌رسد. یعنی متدینان می‌خواهند که خدایشان در اسرع وقت نیازشان را برطرف کند و در صورت مستجاب شدن ِ درخواست‌شان، به نظر می‌رسد که متدینان نقش پررنگی در تصمیم خدای‌شان داشته‌اند. 

در اسلام، مناسک طلب باران را تحت عنوان «صلاة استسقاء» می‌شناسند؛ نماز باران. بخشی از لمعه و شرح لمعه‌ی شهیدین گرامی را این‌جا می‌آورم که در آن‌، کیفیت نماز باران را توضیح داده‌اند:

«و هو طلب السُقیا ... و أفضله الاستسقاء برکعتین و خطبتین. و هی کالعیدین فی‌الوقت و التکبیرات و ... و الخروج الی الصحراء و غیر ذالک إلّا أنّ القنوت هنا بطلب الغیث و توفیر المیاه و الرحمة. و یُحوِّل الإمام و غیرُه الرداء یمیناً و یساراً بعد الفراغ من الصلاة ... للاتباع و التفؤل و لو جعل مع أعلاه أسفله و ظاهره باطنه کان حسناً. و یُترک محوّلا حتی یُنزع ... ولیخرجوا حُفاة و نعالهم بأیدیهم فی ثیاب بذلة و تشخع. و یُخرجون الصبیان و الشیوخ و البهائم؛ لأنّهم مظّنة الرحمة علی المذنبین.»

«نماز باران طلب سیرابی است ... و بهترین حالت آنْ طلب باران در دو رکعت و دو خطبه است. این نماز مانند نماز عید فطر و قربان است از جهت وقت و تکبیرها و ... و رفتن به صحرا و چیزهای دیگر؛ تنها اختلاف‌ش این است که در قنوت این نماز، باران و افزایش آب و رحمت درخواست می‌شود. بعد از فارغ شدن از نماز، امام و سایران رداهایشان را برعکس بیند؛ چپ و راست‌ش را برعکس کنند ... به خاطر پیروی از رسول‌الله و به خاطر فال نیک زدن. و اگر بالا و پایین عبا را هم برعکس کند و پشت‌و‌رو بپوشد بهتر است. و همان‌طور برعکس بماند تا خودش بیفتد ... و پابرهنه از شهر خارج شوند در حالی که کفش‌هایشان در دست‌هاشان است و لباس‌های کهنه پوشیده‌اند. کودکان، پیران و حیوانات را هم به خارج شهر بیاورند؛ چرا که آن‌ها باعث رحمت بر گناه‌کاران خواهند بود.»

چندتا چیز در نماز باران برای‌م جالب است.
تلاش برای نشان دادن عجز بشری؛ برای این کار، توصیه شده که ظاهری آشفته داشته باشند و افرادی مانند کودکان و پیران و حیوانات را همراه خود ببرند تا این‌گونه رحمت خدا را کسب کنند. چند روز پیش دوستی از کتاب «شاخه‌ی زرین» نقل می‌کرد که در برخی از آیین‌های کهن، توصیه می‌کردند که برای طلب باران، بره‌ها را از گوسفندها جدا کنند تا گریه کنند و این گریه، خدای باران را به گریه بیندازد و به تبع آن، باران ببارد. به گمان‌م ماهیت این دو نوع تلاش یکی است؛ تلاش برای گریاندن خدا و تلاش برای کسب رحمت الاهی. البته در این‌جا حرف بسیار است و به‌گمان‌م نباید به این نتیجه بسنده کرد که بین مناسک دینی و مناسک اسطوره‌ای رابطه‌هایی وجود دارد. چیزهای عمیق‌تری از این بحث‌ها قابل کشف است. 

نکته‌ی دیگر آن توصیه‌ای است که برای نماز باران شده است؛ که بعد از نماز، رداهایشان را برعکس کنند. وقتی روایات مربوط به این بخش را در کتاب وسائل‌الشیعه دنبال کنیم، می‌بینیم که قصد پیام‌بر این بود که همان‌سان که ردا برعکس شده است، اوضاع بی‌بارانی به پربارانی تبدیل شود (انقلاب الجَدَب خصباً). احساس می‌کنم ماجرا چیزی شبیه این است: خارج از دسترس تو اتفاقاتی می‌افتند. اما تو نماد و سمبلی برای آن اتفاق‌ها برمی‌گزینی که بتوانی دستکاری‌ش کنی. بعد، آن‌ نمادها را دستکاری می‌کنی به این امید که مابه‌ازای آن، یعنی آن اتفاق ِ خارج از دسترس، مطابق میل و خواسته‌ی تو دستکاری شوند. در این‌جا، رداء نمادی از اوضاع جوّی می‌شود و تغییر در حالت این رداء نمادی برای تغییر در اوضاع جوی است. 

همان ابتدا که این نکته به ذهن‌م رسید، یاد اسطوره‌هایی افتادم که در آن‌ها، عروسکی را می‌سازند و آن را نماد فردی قرار می‌دهند و در نتیجه، هر فعل و انفعالی را که بر این عروسک اِعمال می‌کنند، بر آن فرد نیز اِعمال می‌شود. این دو رفتار هم بسیار شبیه یک‌دیگراند.

خلاصه کنم حرف‌م را. به گمان‌م می‌توانیم در بخش‌هایی از دین که مناسک این‌چنینی دارند پژوهش‌های اسطوره‌شناسانه کرد؛ بخش‌هایی مانند نماز باران، کفن و دفن میت، حج، آداب عقیقه و ...


۱۴ فروردین ۱۳۹۳

وقتی مسیح رفت، باران گرفت

مسیح که به صلیب کشیده شد، باران گرفت. جاری ِ آب با رگه‌های خون‌ش هم‌راه شد و تمام شهر را، آرام‌آرام، در خود گرفت. بن‌هور شنیده بود که عیسی برای مخالفان‌ش دعا می‌کرد؛ پس شعله انتقام در دل‌ش فروکش کرد. مادر و خواهرش که جذام‌گرفته‌های گسیخته‌‌ـاز‌ـ‌‌جامعه بودند، با نم ِ باران شفا گرفتند.

عیسی که به صلیب کشیده شد، رحمت الاهی بارید و تمام شهر را در خود گرفت. قلب پرکینه بن‌هور تشفی گرفت و زشتی‌ها و رنج‌های مردمان پایان یافت. انگار باران بهاری گرفته باشد، موسیقی شادی پس‌زمینه را پر می‌کند و وجد می‌گیردمان. این ... شرح صحنه‌های پایانی «بن‌هور» است. 


ویلیام هادسون را در ایران بیش‌تر با ترجمه ملکیان از اثرش پیرامون نگاه دینی ویتگنشتاین می‌شناسند. مقاله‌ای دارد پیرامون عقلانیت و باور دینی که در مجموعه‌ای حول محور الاهیات و جامعه‌شناسی منتشر شده. در جایی از مقاله می‌گوید که در تاریخ مسیحیت سه نوع دیدگاه درباب چرایی مرگ عیسی هست که برای هر کدام مثالی می‌آورد:

نخست نظریه کسی به نام اوریگن است که اعتقاد داشت شیطان انسان را در چنگال خود داشت و کم‌کم به سمت قهقهرا می‌برد. خدا معامله‌ای کرد و روح مسیح را به او داد تا روح انسان‌ها را آزاد کند. شیطان به امید آن‌که روح مسیح را به چنگ آورد و آن را بفریبد، پذیرفت حال آن‌که مسیحْ پسر ِ خدا بود و فریب‌ناخوردنی. این‌گونه خدا مردمان را از رنج ناشی از گناه نجات داد و در این راه، پسرش را قربانی کرد.

دومین نظریه را از آن ِ آنسلم می‌داند. انسان‌ها آن‌چنان در گناه غوطه زده بودند که بخشش حاصل نمی‌شد مگر با پرداخت فدیه‌ای عظیم. اما گناه آن‌چنان بزرگ بود که هیچ فدیه‌ای از انسان‌ها برای آن قابل تصور نبود. کسی باید قربانی می‌شد اما نمی‌توانست انسان باشد. انسان کوچک‌تر از آن بود که فدیه چنان گناهانی باشد. پس می‌بایست کسی را قربانی کرد که هم خدا باشد و هم انسان. انسان باشد تا فدیه‌ای از جانب انسان‌ها باشد و خدا باشد تا فدیه‌ای در شأن گناهان عظیم بشری باشد.

آبلارد را مبیّن سومین نظریه می‌داند. طبق نظر آبلارد، خدا عشق مطلق بود؛ از این رو، با فدا کردن مسیح ِ عزیز، کوشید انسان را از اراده معطوف به گناه برهاند و او را به سوی خیر بکشاند.

هر چه باشد، به بیان مسیحیت، انسان پس از مرگ عیسی نفسی می‌کشد و دوره تازه‌ای از زندگی‌ش را آغاز می‌کند. شاید به‌سان ِ شب قدر ما مسلمان‌ها.   

۳۰ بهمن ۱۳۹۲

بالاخره بگیرم این بروشور را یا نه؟

این واقعه رایجی در پیاده‌روهای شهرمان است: سرت را پایین انداخته‌ای و راه‌ت را می‌روی که کسی دست‌ش را جلو می‌آورد و بروشوری را پیش روی تو می‌گیرد. مدتی است هر وقت با این صحنه مواجه می‌شوم، بخش اخلاق ذهن‌م به خارش می‌افتد که حکم اخلاقی آن است که بگیرم‌ش یا نه. یک طرف ماجرا این است که فردی که غالبا تنگ‌دست است به این شغل روی آورده و طرف دیگر ماجرا این است که چنین مسئله‌ای منجر به حکم اخلاقی نمی‌شود. معمولا تا چند قدم پس از این خارش، هم‌چنان ذهن‌م درگیر است اما به لطف روزگار نیکو (پ.ن1)، موضوع دیگری خودش را می‌چپاند توی کله‌م که فراموش‌ش می‌کنم. ام‌روز عزم‌م را جمع کرده‌ام که دست‌کم مسئله را به هم‌راه برخی احتمالاتی که به این ذهن ِ فوق‌درگیر می‌رسد، مکتوب کنم که شاید گشایشی شود.

گام خیلی مقدمات! اصلا این بحث ارزش مطرح کردن دارد؟ خدایی دارد؟
به‌گمان‌م دو نوع مخالفت با طرح چنین بحثی قابل تصور است. یکم آن‌که کسی بگوید: «موضوع پیش‌پا‌افتاده‌تر از آن است که درباره‌ش بحث کنیم.» جواب ِ من به این سوال آن است که شاید موضوع پیش‌پاافتاده باشد. اما دغدغه من این است که آیا این فعل، واجد حکم اخلاقی هست یا نه؟ منظورم از حکم اخلاقی این است که اگر آن را انجام ندهم، مورد مذمت قرار بگیرم. وگرنه ممکن است به این نتیجه برسیم که از نظر اخلاق، مذمتی در انجام دادن‌ش نیست اما با این حال، به سبب کمک به توزیع‌کننده این برگه‌ها آن را خواهم گرفت (پ.ن2). این‌جا ذهن‌م می‌رود سراغ بحثی که در اصول فقه حول تعبدی بودن یا نبودن برخی اعمال مطرح می‌شود. گاهی یک عمل بسیار نیکوست؛ مثلا برخی نمازها. اما اگر آن را به نیت این‌که خدا گفته پس واجب است انجام بدهی، باطل خواهد بود. اما می‌توانی با آرزوی دریافت ثواب و بدون اعتقاد به وجوب انجام‌ش دهی.

نوع دوم مخالفت آن است که کسی بگوید: «تصمیمات اخلاقی آدم‌ها شهودی است و در لحظه تصمیم می‌گیرند. این‌که از قبل بحث و بررسی کنیم، فایده‌ای برای تصمیم ِ درـ‌لحظه ندارد.» در پاسخ می‌گویم من [أعنی حامد بدون رفرنس] توی ذهن‌م میزان اخلاقی بودن یک فعل را تابعی از دو عنصر «انصاف» و «آگاهی» می‌دانم. هرچه انصاف و آگاهی‌م نسبت به جوانب یک موقعیت تصمیم اخلاقی بیش‌تر کنم، می‌توانم تصمیم اخلاقی‌تری بگیرم. پس به منظور نزدیک‌ شدن به اخلاقی‌ترین تصمیم ممکن لازم است بکوشم انصاف و آگاهی‌م از موقعیت اخلاقی بیش‌تر شود. تأملات این‌چنینی درباره موقعیت‌های فرضی ذهن را ورزیده می‌کند تا در لحظه وقوع واقعه سریع‌تر و راحت‌تر به جوانب امر توجه کند و تصمیمی اخلاقی‌تر بگیرد؛ به زبان خودمانی‌تر، این بحث‌ها به‌منزله ورزش اخلاقی است برای روز مسابقه.  

گام دوم: ادعای کسی که مدعی است اخلاق حکم می‌کند این برگه‌ها را بگیریم
خب این آدم توزیع‌کننده کارش توزیع این برگه‌هاست. من با گرفتن این برگه‌ها کمک می‌کنم به سریع‌تر و راحت‌تر شدن شغل‌ش. با این کار، به‌نوبه‌ی خودم به او کمک می‌کنم تا درآمد به‌تری داشته باشد یا درآمد همیشگی‌ش را در ازای رنج کم‌تری دریافت کند. این هم طبیعی است که نیکوست.
تازه اگر کسی بگوید شغل‌ش است و دنده‌ش نرم، باید پای لرزش بشیند؛ جواب می‌دهم که اگر این را قبول کنیم، آن‌وقت نتایج ناگواری حاصل می‌شود. مثلا یک مأمور شهرداری کارش جمع کردن آشغال‌هاست. چرا من باید با دیدن یک آشغال روی زمین، آن را بردارم تا کمکی به او کرده باشم؟ اگر به خاطر شغل او، برگه را ازش نگیریم، این‌جا هم به خاطر شغل مأمور شهرداری لازم نیست کمک‌ش کنیم. در صورتی که این نتیجه کمی نچسب است.

گام سوم: ادعای کسی که مدعی است اخلاق حکم نمی‌کند این برگه‌ها را بگیریم
دلیلی برای گرفتن وجود ندارد. این آدم شغل‌ش این است و خودش باید حساب کار دست‌ش باشد. تازه اگر بی‌که نیازی به این برگه داشته باشم، آن را بگیرم، نوعی اسراف هم خواهد بود. اقدام به گرفتن برگه‌ای کرده‌ام که هدف‌ش انتقال اطلاعی به من بود اما من آن را یا روی زمین انداخته‌ام یا توی سطل آشغال. در هر صورت، هدف انتقال اطلاعات حاصل نشده است.
هم‌چنین تشبیه ماجرای توزیع‌کننده با مأمور شهرداری قیاس مع‌الفارق است برادر! در مسئله مأمور شهرداری، صرف «جمع کردن آشغال» اقدامی است اخلاقی. من به خاطر کمک به مأمور شهرداری آن را برنمی‌دارم؛ بل به خاطر خوب بودن پاکیزگی و بد بودن کثیفی آن را برمی‌دارم.

گام چهارم: حسن ختام برنامه هم چند خط حرف از مادر عروس
ان‌شاء‌الله که توانسته باشم میزان نادانی و بی‌ادعایی‌م را نشان داده باشم [به قول معروف، بی‌ادعا بودن ادعای کمی نیست!]. استدلال‌ها را می‌توان چکش‌کاری کرد؛ من اما صرفا به‌ دنبال طرح مسئله بودم و البته دوست‌تر دارم خارشی در ذهن کسی ایجاد شده باشد و این استدلال‌ها بیش‌تر شاخ و برگ بگیرند و تا شاید خدای اخلاق روزی یقه‌مان را نگیرد. شوخی کردم؛ خدای اخلاق، خدای خوبی است؛ خدای عاشقانه‌هاست.

پ.ن1: حکایت است که ژولیده‌ای نان ِ خشک به آب گل‌آلود می‌زد و می‌خورد و در همان حال خدا را شکر می‌کرد. کسی گذشت که فلانی! خدایی که به تو این نان ِ خشک و این آب گل‌آلود را داده چه جای شکر دارد؟ ژولیده گفت: ابله! این شکر ِ من از صدتا فحش برای خدا بدتر است؛ أقول: نعوذ بالله أن نهتک شأنه‌ جلً جلاله.

پ.ن2: من [أعنی حامد بدون رفرنس] توی ذهن‌م دو نوع اخلاق دارم: اخلاق اجتماعی و اخلاق سلوکانه. اخلاق اجتماعی مبتنی بر «دیگری» است و اخلاق سلوکانه مبتنی بر رابطه من با مقصد سلوک [مثلا خدای باری] است. ممکن است اخلاق اجتماعی چیزی را بد نداند اما اخلاق سلوکانه آن را نادرست بداند. فتأمل.

۵ مهر ۱۳۹۲

ما داریم از این ور ِ خیابان می‌رویم آن ور ِ خیابان؛ کسی نمی‌آد؟

یکم
متن زیر را بخوانید؛ می‌گویند ذهن بعد از مدت بسیار کوتاهی، خود را با آن آداپته می‌کند:
i cdnuolt blveiee taht I cluod aulaclty uesdnatnrd waht I was rdanieg. The phaonmneal pweor of the hmuan mnid, aoccdrnig to a rscheearch at Cmabrigde Uinervtisy, it dseno't mtaetr in waht oerdr the ltteres in a wrod are, the olny iproamtnt tihng is taht the frsit and lsat ltteer be in the rghit pclae. The rset can be a taotl mses and you can sitll raed it whotuit a pboerlm. Tihs is bcuseae the huamn mnid deos not raed ervey lteter by istlef, but the wrod as a wlohe. Azanmig huh? yaeh and I awlyas tghuhot slpeling was ipmorantt!
این یکی از مسائل جالب نوروسانیس و علوم شناختی (Cognitive Science) است که چه‌طور ذهن این فرآیند را به سرانجام می‌رساند. نمی‌دانم به جواب روشنی رسیده‌اند یا نه اما به‌گمان‌م فعلا نیاز خاصی ندارم به‌ش. جواب هرچه که باشد، این را می‌توان گفت که ذهن می‌کوشد که از ـ به قول ویتگنشتاین ـ نردبام الفاظ بگذرد و ـ به قول مولانا ـ دانه معنا را بگیرد. برای رسیدن به معنا، خطاها و اشکالاتی را نادیده می‌گیرد. 

دوم
سال‌ها ویراستاری کرده‌ام. یاد گرفته‌ام که در ویراستاری دیگر قرار نیست اسیر معنای متن بشوی. نه‌تنها متن‌هایی مانند متن بالا، بل متن‌های ساده و بی‌اشکال ظاهری را هم باید به دیده تشکیک نگاه کنی که نکند نیم‌فاصله یا حرفی جا افتاده باشد. باید جلوی تمایل ذهن بایستی که بی‌خیال متن نشود و فقط چشم‌ش به معنا باشد. نگاه ویراستارانه باعث می‌شود وقتی متن ِ مورد کارت را می‌خوانی، دائم به خودت نهیب بزنی که توی عمق مطلب فرو نرو! به عبارت‌ها دقت کن! نکند «می‌باشد»ی از زیر چشم‌ت در برود و «است»‌ش نکنی. نکند «می» از «شود» فاصله پیدا کند و قس علی‌هذا. برای من، کتاب ویراستاری‌شده، کتاب خوانده‌نشده است مگر آن‌که در میانه ویراستاری، بعضی جاها را دوبار خوانده باشم؛ یک‌بار به نگاه ویراستاری و باری به نگاه مطالعه.

سوم
جهان را، فرهنگ را، علم را، زبان را و هرچه را می‌شود «ویراستارانه» نگاه کرد و می‌شود «مطالعه‌وار» دید. گاهی لازم است ویراستانه نگاه کنیم اما پیه از دست دادن دانه معنا را به تن‌مان بمالیم؛ گاهی لازم است مثل متن بالا ببینیم؛ چیزهایی را نادیده بگیریم تا معنا را بیابیم. فلسفه شاخه‌های مختلفی دارد. شاخه‌هایی که دوست دارد نگاه ویراستارانه داشته باشد و شاخه‌هایی که نگاه دیگر را می‌گزیند. نگاه دوم کمی رنگارنگ‌تر است.

چهارم
از شما چه پنهان، مدتی است قرارداد ویراستاری‌م با معاونت پیش‌گیری قوه قضاییه معلق مانده. خب بهانه خوبی است؛ نیست؟ کمی می‌خواهم از نگاه ویراستارانه به عالم فاصله بگیرم و چشم‌هام را بشویم. هرچند نگاه ویراستارانه را هم‌چنان دوست دارم و بسیاری موارد راه‌گشا می‌دانم، اما تازگی‌ها فهمیده‌ام که دانه معنا را باید پاس داشت حتی اگر به قیمت انداختن نردبام الفاظ باشد. فتأمل!

۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲

وقتی می‌گویم «عقلانیت دین» ...

عقلانیت دین تقریبا اصلی‌ترین دغدغه‌م بوده و هست و انگیزه‌م برای سرک کشیدن به هر گوشه‌ای، همین مسئله است. هرچند مطالعات‌م در این زمینه زیاد نیست، اما احساس می‌کنم نوعی تفاوت در چگونگی پرداختن به این مسئله قابل تشخیص است؛ بنابراین سعی می‌کنم این تفاوت را در این‌جا توضیح دهم. پس ابتدا از دو نوع مواجهه با مسئله عقلانیت دین حرف می‌زنم و ارتباط این مواجهات با سایر علوم را نوک می‌زنم.

مواجهه نخست: عقلانیت باور به وجود خدا
آیا باور به گزاره «خدا وجود دارد» عقلانی/موجه است؟ این سوالی است که در این نوع مواجهه با آن دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند. درواقع، کسانی که می‌کوشند عقلانیت باورهای دینی را از این منظر نگاه کنند، همان ابتدا تأکید می‌کنند که باورهای دینی را به «باور به وجود خدا» فرومی‌کاهند و درباره آن سخن می‌گویند. این مواجهه در نبرد میان خداباوران و ناخداباوران مطرح می‌شود. از این رو، بحثی از یک دین خاص به میان نمی‌آید. 

کسانی که خودشان را در این زمین ِ بازی متمرکز کرده‌اند، از ابزارهای استدلال فلسفی ـ به معنای عام ـ و معرفت‌شناسی استفاده می‌کنند. درواقع می‌کوشند با ارائه استدلال‌هایی نشان دهند که باور به وجود خدا، باوری موجه یا ناموجه است. اگر جایی درباره "تبیین عالم"، "مسئله شر"،‌ "برهان وجودی"، "برهان غایت‌انگارانه"، "برهان جهان‌نگرانه"، "تجربه دینی" و ...  بحثی به میان می‌آید، معمولا مرتبط با این فاز از بحث عقلانیت باورهای دینی است. پس فی‌الجمله می‌توان گفت این نوع مواجهه به ابزارهای فلسفی و خصوصا ً معرفت‌شناسی نیاز دارد. کارهای پلنتینگا، آلستون، آئودی و سوئین‌برن را می‌توان جزو این دسته از مواجهات برشمرد. سردستی می‌توانم کتاب‌های زیر را در این رابطه معرفی کنم (و البته لزوما لیست کامل یا حتی مناسبی نیست):
یکم: فلسفه دین، الوین پلنتینگا، ترجمه دکتر سعیدی‌مهر؛
دوم: کلام فلسفی، نوشته مؤلفان، ترجمه آرش نراقی و ابراهیم سلطانی؛
سوم: The Existence of God، نوشته ریچارد سوئین‌برن؛
چهارم: Where the Conflict Really Lies، نوشته الوین پلنتینگا؛
پنجم: Myths, Models, and Paradigms، نوشته ایان باربور. 

مواجهه دوم: عقلانیت احکام دینی
آیا پیام‌بران عصمت داشتند؟ آیا قرآن سخن پیام‌بر است؟ آیا حکم سنگسار/قتل مرتد معقول است؟ آیا حجاب معقول است؟
این‌ها سوال‌هایی است که در همین زمینه عقلانیت دین مطرح می‌شود اما تفاوت واضحی با مواجهه سابق دارد. در این‌جا پژوهش‌گر در غالب گزاره‌های یک دین خاص به بحث و فحص می‌پردازد. 

ابزار پژوهش‌گر در این زمینه، فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق، تاریخ، جغرافیا، انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی و ... است. به‌عنوان مثال، کسانی که درباره عقلانی بودن یا نبودن حکم سنگسار بحث می‌کنند، آن را از حیثیت اخلاقی بودن یا نبودن بررسی می‌کنند. و خود ِ این مسئله، مسئله دیگری را تحت عنوان «رابطه اخلاق و دین» مطرح می‌کند. به‌عنوان مثال، پیرامون مسئله «رابطه اخلاق و دین» می‌توان کتاب‌های ابوالقاسم فنایی ـ "دین در ترازوی اخلاق" و "اخلاق دین‌شناسی" ـ را نام برد. 

در مورد همین مسئله خاص نیز توجه به یک تفکیک مهم راه‌گشاست. در فقه و مباحث مربوطه، احکام را به عبادیات و معاملات تقسیم می‌کنند. عبادیات مواردی هستند که در آن‌ها فی‌الجمله قصد قربة لازم است (مثل نماز، طهارت، غسل و ...)، اما معاملات مواردی هستند که این‌چنین نیست. مثل خرید و فروش و اجاره و ... کسانی که پیرامون عقلانیت احکام دینی بحث می‌کنند، بحث‌شان عقلانی بودن یا نبودن دو رکعت بودن نماز صبح نیست. بل عبادیات را معمولا کناری نهاده و بیش‌تر پیرامون معاملات ـ مثل احکام قضایی ـ واکاوی می‌کنند.

نتیجه
در رابطه با عقلانیت دین، دو نوع مواجهه می‌توان داشت: 
یکم: عقلانیت باورهای دینی که غالبا به «باور به وجود خدا» می‌پردازند و معمولا ابزار اصلی در این زمینه، معرفت‌شناسی است.
دوم: عقلانیت احکام دینی که غالبا به «احکام مربوط به معاملات» در دین می‌پردازند و معمولا ابزار اصلی در این زمینه، فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق، تاریخ، جغرافیا، انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی و ... است. 

پ.ن: آن‌چه گفتم نکته بدیعی نبود و هم‌چنین بحث کاملی نبود. هم‌چنین مواردی هست که بین این دو روابطی پیدا شود؛ مثلا کسانی قائل به «برهان اخلاقی» برای وجود خدا هستند. هم‌چنین در زمینه استنباط احکام دینی نیز معرفت‌شناسی به‌شدت دخیل است؛ مثلا بخش عمده‌ای از مباحث قطع و ظن اصول فقه را می‌توان با معرفت‌شناسی مدرن به تطبیق و تعدیل کشاند.

۱۲ فروردین ۱۳۹۲

آب‌پریا و نگاه اساطیری به جهان

«آب‌پریا» (+) سریال نوروزی شبکه دوم است. داستان آن را طبق آن‌چه در سایت‌شان آمده، می‌توان چنین خلاصه کرد:
"هر سال ـ روز سیزدهم نوروز ـ ابرپری، سبزپری و آب‌پری در خانه خواهر بزرگ‌ترشان ـ برف‌پری ـ گرد هم می‌آیند، آش چل‌دانه چل‌گیاه می‌خورند، گل می‌گویند و گل می‌شنوند و درددل می‌کنند، سپس برف‌پری می‌خوابد تا زمستان دیگر. این چهار خواهر نوه‌های "بی‌بی آب‌پری" هستند و اینک پس از مادربزرگ‌شان وظیفه پاسداری از آسمان، زمین و آب را بر عهده دارند. صدها سال پیش بی‌بی آب‌پری در نبردی سخت، اَپوش (دیو خشک‌سالی) را شکست داده و پشت کوه‌های سر به فلک کشیده البرز به بند کشیده، اما امسال نشانه‌های شوم اَپوش کم‌کم دارد ظاهر می‌شود. ابرها سیاه و دودآلودند، از آسمان آبی خبری نیست، رودها و چشمه‌ها دارند می‌خشکند، گیاهان کم بار و پژمرده‌اند و خواهر کوچک‌شان آب‌پری دیر کرده است. درواقع، آب‌پری اسیر آپوش شده است."
آن‌چه مرا به کلیت این سریال جذب کرده ـ حال آن‌که متأسفانه نتوانسته‌ام درست و حسابی ببینم‌ش ـ استفاده از اسطوره‌هاست. در این سریال، پدیده خاصی وجود دارد که همانا «خشک‌سالی» است. حالا این دو پدیده را به دو زبان می‌توان بررسی کرد:
الف) به زبان علمی؛ که زباله‌ها در جنگل‌ها زیاد شده است و درختان کم شده‌اند و در مصرف آب زیاده‌روی می‌شود؛ 
ب) به زبان اسطوره؛ که دیو خشک‌سالی پری ِ گماشته بر آب را به اسارت گرفته است. 
سریال آمیخته‌ای است از هر دوی این تبیین‌ها. پری‌ها به زمین آمده‌اند و هم‌راه چند آدمی‌زاد مسئله گم شدن آب‌پریا را پی‌گیری می‌کنند اما حل این مسئله نیازمند تلاش برای حل علمی مسئله خشک‌سالی است؛ به‌گونه‌ای که پری‌ها به هم‌راه استاد آرام نزد شهردار کلاردشت می‌روند و از او می‌خواهند کاری برای زباله‌های آن‌جا کند و ... 

درواقع، سریال «آب‌پریا» تلاقی دو خوانش علمی و اسطوره‌ای از مسئله خشک‌سالی است. فرض کنیم کسی بخواهد کسانی را مجاب کند که با طبیعت مهربان باشد؛ اگر از گزاره‌های علمی و گزارش‌های سازمان‌های جهانی در سریال‌ها استفاده کند ـ کما این‌که نمونه‌های زیادی هم دیده‌ایم ـ تنها باعث بی‌حوصلگی مخاطب می‌شود. اما مرضیه برومند در این سریال، با استفاده از مواجهه اسطوره‌ای توانسته است مخاطب را ـ که با توجه به اهداف شبکه دو، غالبا کودکان هستند ـ پای برنامه بنشاند. هدف یک‌خطی برنامه بسیار کسل‌کننده است اما نحوه پردازش آن، رنگ و لعاب دیدنی به آن داده است. با تمام این حرف‌ها، سخن ِ اصلی من درباره اسطوره است.

تعریف اسطوره، سخت است انگار. من در پ.ن1 یکی از تعریف‌هایی که به نظر جامع است، خواهم آورد. به‌طور کلی اسطوره‌ها تلاشی بوده‌اند برای تبیین برخی اوضاع و احوالات. منشأ اسطوره‌ها چه بوده است؟ بحث‌های زیادی حول‌ش درگرفته است. من اما صرفا می‌خواهم به بعضی از کاربردهای اسطوره‌ها بپردازم. 

شاید بدانید که برخی از کسانی که به تعارض میان «نظریه فرگشت» و «نظریه خلقت دینی» می‌پردازند، می‌کوشند با استفاده از مبحث اسطوره این تعارض را حل کنند: به این شکل که نظریه فرگشت، تبیینی است علمی از ماوقع و نظریه خلقت دینی تبیینی است اسطوره‌ای. به همین سان، برخی قائل‌اند داستان‌های دینی هم داستان‌هایی هستند اسطوره‌ای که طی آن، موضوعی را از زاویه‌ای دیگر نگاه کرده‌اند. (پ.ن2)

برخی هم بوده‌اند که با ترکیب جامعه‌شناسی و فلسفه قائل بوده‌اند که جامعه و فرد از یک نظر با هم شباهت دارند: این‌که سه دوره را طی می‌کنند:
- دوره کودکی: که در آن با بیان اسطوره‌ای به توضیح اوضاع می‌پردازند ("لولو آمد عروسک‌ت را برد" در مقام گم شدن عروسک یک کودک.)
- دوره نوجوانی: که در آن با بیان فلسفی به توضیح اوضاع می‌پردازند
- دوره بلوغ: که در آن با بیان علمی وضع امور را توضیح می‌دهند. 
 گروهی هم قائل‌اند که «دین» مسئله‌ای است زاده دوران اسطوره‌ انسان‌ها و انسانی که از این دوران می‌گذرد، دیگر با تبیین علمی سروکار خواهد داشت و بی‌نیاز از دین خواهد شد. البته این تلاش‌ها نظر آخر نبوده و نیست و پاسخ‌هایی نیز به آن‌ها داده شده است انگار. کوتاه سخن‌م آن‌که اسطوره‌ها ماجراهای جالبی هستند که می‌ارزد کسانی که به عرصه «اندیشه» علاقه دارند، مختصری هم درباره آن‌ها بدانند.

وقتی که مسئله «آب‌پریا» برای من جالب شد، یادم افتاد روزگاری کسی کتابی به‌م هدیه داده بود با عنوان «گذار از جهان اسطوره به فلسفه» به قلم محمد ضیمران. سراغ‌ش رفته‌ام و به نظرم هماهنگ خواهد بود با کنج‌کاوی فعلی‌م پیرامون اسطوره‌ها! 

پ.ن1: در کتابی که نام‌ش را بردم، تعریف تفصیلی دوتی از اسطوره را چنین بیان می‌کند:
"منظومه اساطیری مشتمل است بر شبکه‌ای در هم پیچیده از اساطیر که از لحاظ فرهنگی واجد اهمیت بوده و دارای صور خیالی گوناگون و قصه‌ها و حکایات استعاری و نمادین متعدد است و تصویرهای تجسمی متنوعی را به کار می‌گیرد تا باورهای عاطفی و انبازی آدمیان را میسر سازد. این اساطیر اغلب مشتمل است بر روایات آفرینش و پیداش عالم و آدم و از این رو جنبه‌هایی از عالم واقعیت و تجربه را مجسم می‌سازد و نقش و منزلت آدمیان را در این عالم معلوم می‌دارد. 
اسطوره‌ها به طور کلی ممکن است ارزش‌های سیاسی و اخلاقی یک فرهنگ را متبلور ساخته و در سایه نظامی از تأویل‌ها، تجارب فردی را در چارچوبی کلی تبلور دهند که در پاره‌ای از موارد، مداخله نیروهای مینوی و فراطبیعی بعضی از نظام‌های فرهنگ و طبیعی را مجسم می‌سازد. اسطوره‌ها ممکن است در مراسم و مناسک و نمایش‌هایی خاص به معرض اجرا درآیند. به‌طور کلی، اسطوره‌ها در پاره‌ای موارد، مواد و مصالحی را برای بسط و تفصیل رویدادها و تجارب فراهم می‌آورند که البته همین اسطوره‌ها اغلب در شرح و توضیح مفاهیم ادبی، تاریخی، حماسی و یا رویدادهای روزمره به کار می‌روند. " (محمد ضیمران، 1379، گذار از جهان اسطوره به فلسفه، نشر هرمس، ص39)

پ.ن2: روزگاری که ادبیات می‌خواندم، مواردی از تأویل‌های اسطوره‌ای از آفرینش را شنیده بودم و مایل بودم پی‌شان را بگیرم. یکی از مواردی که یادم مانده، به کوشش فردی به نام «جان میلتون» بوده است. 

پ.ن3: این‌که مثال‌هام حول محور دین بود چون با توجه به مطالعات‌م با نظرات مبتنی بر اسطوره در این وادی آشنا بوده‌ام. ممکن است در جاهای دیگری نیز از اسطوره‌ها استفاده شده باشند که من بی‌اطلاع‌م. هم‌چنین این اشارات، به معنی تأیید این نظرات نیست.

پ.ن4: تلاش دست‌اندرکاران «آب‌پریا» در پردازش سایت‌شان بسیار جالب و قابل قدردانی است. 

پ.ن5: پیش‌تر در جایی این ماجرا را تعریف کردم که مرحوم طبرسی در جوامع‌الجامع ذیل تفسیر «تسبیح رعد» می‌گوید: برخی می‌گویند "رعد" نام فرشته‌ای است گمارده بر ابرها تا آن‌ها را به تسبیح وادارد و برخی دیگر می‌گویند از آن رو که مومنان با شنیدن صدای رعد به تسبیح خدا می‌پردازند، پس سخن از «تسبیح رعد» شده است. شاید بتوانم این دو نوع مواجهه با تفسیر را تحت دو عنوان مواجهه اسطوره‌ای و غیراسطوره‌ای بیاورم.

۲۳ بهمن ۱۳۹۱

سرک کشیدن و ناخنک زدن به فتواهای علیه رایتل

پیش‌تر آقای مکارم شیرازی (این‌جا) حکمی درباره استفاده از رایتل داده بودند که مفاد آن بدین‌گونه بود:
به یقین مفاسد این کار از فوائد آن بیش‌تر است و منشأ مفاسد جدیدی در جامعه ما که متاسفانه درگیر مفاسد مختلفی است خواهد شد و با توجه به این‌که ضرورتی برای اصل این کار نیست بنابراین شرکت‌های خصوصی و دولتی باید از ن خودداری کنند و مکلفین نیز باید از خرید آن خودداری نمایند.
این شاید ابراز نظر فردی یک مرجع بوده است. اما زمانی ماجرا ریشه‌دارتر شد که مراجع دیگری ـ آقایان نوری همدانی، علوی گرگانی و سبحانی ـ نیز فتاوایی به این شکل ابراز کردند (این‌جا). من از چند جهت می‌توانم این بحث را نظاره کنم. یک‌بار از درون نظام فقهی و باری دیگر از بیرون یک نظام فقهی و به‌عنوان فردی که درباره «دین» ـ به‌خصوص تفسیر شیعی از اسلام ـ می‌اندیشد.

گام نخست: نگاهی درون‌فقهی
هر حکم فقهی به تبعیت از منطق قدیم، ساختاری مبتنی بر «صغرا» و «کبرا» دارد. اگر بخواهم از مثال‌های رایج کتاب‌های فقهی  استفاده کنم، می‌توانم این ساختار را این‌چنین نشان دهم:
کبرا: هر مسکری حرام است (کل مسکر حرام)؛
صغرا: این لیوان حاوی مایع مسکر است (هذا مسکر)؛
نتیجه: [نوشیدن محتویات] این لیوان حرام است (هذا حرام).
کار فقیه ارائه گزاره‌های کلی و به بیان دیگر «کبراهایی» است که مقلدان در مقام عمل آن‌ها را استفاده می‌کنند. رویه مشهوری میان فقها وجود دارد که فقیه در مقام تشخیص موضوعات نیست؛ به بیان واضح‌تر، فقیه سراغ صغراها نمی‌رود بل بررسی آن را به مقلدان می‌سپارد. به همین خاطر است که اگر سری به بخش استفتائات سایت‌های  مراجع مختلف ـ مانند سایت آقای سیستانی (این‌جا) ـ بزنید، می‌بینید که پاسخ سوالات را در برخی موارد به‌گونه‌ای می‌دهند که خود را در تشخیص موضوعات دخیل نکنند. 
تشخیص موضوعات بر عهده چه کسی است؟ به فراخور مسائل مختلف، ممکن است خود مقلد، عرف یا فردی متخصص این تشخیص را بر عهده داشته باشند.
مثال برای جایی که خود مقلد تشخیص می‌دهد: خون نجس است؛ آیا این لکه، خون است یا خیر؟
مثال برای جایی که عرف تشخیص می‌دهد: غنا حرام است؛ آیا این موسیقی خاص غناست یا خیر؟
مثال برای جایی که متخصص تشخیص می‌دهد: استفاده از هرآن‌چه ضرر دارد، حرام است؛ آیا پارازیت ضرر دارد یا نه؟ 
حالا برگردم سر حکم مربوط به رایتل. احتمالا کبرا و صغرای این حکم ـ آن‌طور که از متن فتاوا برمی‌آید ـ چنین است:
کبرا: از هرآن‌چه دارای مفسده برای جامعه باشد، دوری باید کرد؛
صغرا: رایتل دارای مفسده برای جامعه است؛
نتیجه: از رایتل دوری باید کرد.
من گمان می‌کنم فقها در تشخیص صغرا/تعیین موضوع نظر شخصی خودشان را گفته‌اند. در صورتی که این مسئله باید توسط خود فرد، عرف یا متخصصان تشخیص داده می‌شد. گمان می‌کنم دارای مفسده بودن «رایتل» برای جامعه را می‌توان پروژه‌ای تعریف کرد که گروهی از متخصصان ارتباطات بر اساس واقعیات جامعه به بررسی آن بپردازند. احتمالا با بودن چنین صورتی، این نقض بر فقها وارد نمی‌شود: "شما خبر ندارید که مدت مدیدی است چت تصویری در جامعه رواج دارد؟"
با این حال، من خیلی بر این نگاه درون‌فقهی پافشاری نمی‌کنم. چرا؟ چون ممکن است کسی بگوید تشخیص مفسده داشتن رایتل بر عهده یک «اسلام‌شناس» است و مراجع بر اساس حیثیت «اسلام‌شناس بودن‌شان» صغرای استدلال را هم نتیجه گرفته‌اند و در کل، حکم داده‌اند که «از رایتل دوری باید کرد.» من با این جواب قانع نمی‌شوم اما واقعا پاسخ آشکاری هم در مقابله با آن ندارم. از این رو، سعی می‌کنم بحث نگاه درون‌فقهی را همین‌جا تمام کنم.

گام دوم: نگاه دین‌شناسانه
[همین‌جا تأکید کنم که لفظ «دین‌شناسانه» ره‌زن نشود که من «دین‌شناس‌»م. خیر! بنده اگر بتوانم راه میان خانه‌مان تا دانش‌گاه را بشناسم، کلاه‌م را بالا می‌اندازم.]   
احساس می‌کنم جدا از بحث‌های فقهی مربوط به «تشخیص موضوع»، می‌توان یک نتیجه فرافقهی از آن گرفت: «دین به عقلانیت اعتماد کرده است.» یعنی تشخیص موضوع را به خود مقلدان سپرده است؛ یا آن‌که از آن‌ها خواسته در تشخیص آن به سراغ متخصصان بروند. البته این عقلانیتی که گفتم، تفاوت دارد با عقلانیتی که در مقام تشخیص گزاره‌های کلی/کبراهای فقهی باید پیاده شود؛ با این حال، گمان می‌کنم بسیاری از مسائلی که دین را غیرعقلانی می‌نمایاند ناشی از آن است که منتقدان گام «تشخیص موضوع»‌ را بر عهده خود افراد یا متخصصان ندیده‌اند.
احساس می‌کنم مراجع یادشده می‌توانستند در این مسئله کمی به عقلانیت آدم‌ها اعتماد می‌کردند. می‌توانستند حکم خود را به‌گونه‌ای بگویند که به این میزان تشخیص فردی خود را دخیل نکنند و آدم‌ها را در سنجش شرایط و موقعیت، آزاد بگذارند. به‌عنوان مثال، می‌توانستند حکم فقهی را این‌چنین بیان کنند:
(*) استفاده از «رایتل» اگر دارای مفسده برای فرد یا جامعه باشد، حرام است. 
و در این گام، تشخیص مفسده یا مصلحت داشتن «رایتل» را بر عهده مقلدان می‌گذاشتند. مقلدان می‌توانستند به‌راحتی سبک و سنگین کرده و به این نتیجه برسند که آیا رایتل برای‌شان مصلحت دارد یا نه؟ هم‌چنین اگر مفسده‌ای دارد، آیا می‌توان با ایجاد موانعی مفسده‌ش را حل کرد یا آن‌که باید بالکل آن را کنار گذاشت؟ 
احساس می‌کنم همین که مراجع، نظر خود را در مقام تشخیص مفسده «رایتل» وارد گود کرده‌اند، می‌تواند رویه‌ای ایجاد کند که بیش‌تر سبب زده شدن آدم‌ها از احکام فقهی شود ـ نقض غرض مراجع شود. تصور کنید آدم‌هایی که خوش‌حال‌اند که برخی از مشکلات معقول‌شان با رایتل حل می‌شود. درست همین که دارند شادی می‌کنند، در سایتی می‌خوانند که مرجع‌شان «رایتل» را تحریم کرده است. چند واکنش احتمالی منفی در این موقعیت قابل تصور است:
یکم: فرد بگوید مراجع آن‌قدر بینش ندارند که مصالح رایتل را در جامعه مدرن ام‌روزی درک کنند.
دوم: فرد رفتاری لج‌بازانه را برگزیند که شما مصلحت من را به جای من تشخیص داده‌اید پس من کلاً تشخیص شما را کناری نهاده و برعکس نظر شما، رایتل خواهم خرید.
به‌گمان‌م رفتار نخست به مسئله‌ای منجر شود که جرم‌شناسان از آن در مسئله «افزایش جرم به سبب جرم‌انگاری» یاد می‌کنند [البته عنوان‌ش دقیقا این نیست]؛ به قیاس حرف‌های جرم‌شناسان پیرامون آن مسئله، در این‌جا می‌توان گفت که گسترش دایره باید و نبایدهای دینی به این شکل می‌تواند منجر به دل‌زدگی آدم‌ها نسبت به فقه و از دست دادن حساسیت نسبت به سایر احکام مهم‌تر باشد.
رفتار دوم نیز به‌گمان‌م پایه حرف‌های متداول ام‌روزی است که می‌گویند: "هیچ تبلیغی بیش‌تر از این فتواهای مراجع باعث فروش بیش‌تر رایتل نمی‌شود."

پ.ن: پی‌نوشت‌های بحث بسیار است. اما فقط به این اکتفا می‌کنم که در این نوشتار سخنی پیرامون اعمال عقلانیت در تشخیص گزاره‌های کلی/کبراها به میان نیاورده‌ام. هم‌چنین به‌طور کلی سعی کرده‌ام به‌نوعی هم‌دلانه با فتواهای مراجع مواجهه داشته باشم.

۱ دی ۱۳۹۱

اتفاقی که در 21 دسامبر افتاد و نفهمیدیم

در ادبیات دینی حکایتی تعریف می‌شود که فرد می‌میرد اما نمی‌فهمد؛ جزو مشایعت‌کنندگان دنبال جنازه‌ش راه می‌افتد و شاید در دل‌ش بگوید "خدا بیامرزدش". اما وقتی به سر قبر می‌رسند، می‌بیند که خودش است و این‌جا بهت آغاز می‌شود.

نظریه من درباره 21 دسامبر این است که همه ما مرده‌ایم الان. دقیقا مانند آن فرد مرده، داریم زندگی خودمان را می‌کنیم اما یک دانای کل، دارد نگاه‌مان می‌کند و می‌خندد که مرده‌اند و هنوز بدن‌شان گرم است؛ نمی‌فهمند.

القصه، هیچ راهی هم ندارم که نشان‌تان دهم که وضع امور فعلی، با وضع امور سابق متفاوت است؛ مگر آن‌که بالای قبر، جنازه خودتان را ببینید و مطمئن شوید، 21 دسامبر پایان جهان بوده است.

پ.ن: ابطال‌ناپذیر

۱۲ آذر ۱۳۹۱

ترسا گذشت و رنگ ردای‌ش به نظر ماند

زیر ِ پل ِ کریم‌خان؛ سازمان سنجش. آدرس‌ش را بیش‌تر با آن کلیسای ارامنه یادم مانده بود. ام‌روز رفته بودم تافل بدهم. مدتی که توی لابی بودم ـ قبل و بعد از امتحان ـ دو روحانی مسیحی را دیدم که با ردای سرتاسری که زیر گلوشان مربعی سفید داشت، می‌رفتند سمت کلیسا: یکی را قبل از امتحان و دیگری را بعد از امتحان.

دست ِ اول که دیدم‌شان، گمان کردم روحانی‌های مسلمان‌اند که مثلا به‌عجله و برای کاری جزیی از ماشین پیاده شده‌اند و عبا و عمامه را نپوشیدند. اما همان مربع سفید را که دیدم، یادم از فیلم‌هایی آمد که موقع دیدن‌شان، حواس‌م به همین تکه‌ی سفید متمرکز شده بود.

الآن که رسیده‌ام خانه، کمی دمغ شده‌ام که ای‌کاش جلو می‌رفتم و کمی باهاشان صحبت می‌کردم و سوال‌هایی می‌کردم ازشان. حیف ... حواس‌م پرت امتحان بود ... حیف.

۲۲ آبان ۱۳۹۱

آن‌گاه که بر بالین محتضر نشسته‌ای و خرخر می‌کند

ام‌روز کسی داشت درباره نظر الیوت سوبر زیست‌شناس/فیلسوف پیرامون برهان نظم سخن‌رانی می‌کرد. جایی در آخرهای بحث‌ش چیزی در این حدود گفت که متأسفانه متکلمان اسلامی، برهان نظم را برهانی برای عوام در نظر می‌گرفتند. اما چندصد آیه از قرآن و بخش‌های زیادی از نهج‌البلاغه ـ به‌عنوان یکی از متون دینی مسلمانان ـ بر اساس این برهان، سخن گفته‌اند و مثال زد از جایی در نهج‌البلاغه که علی می‌گوید: "هل یکون بناء مِن غیر بانی و جنایة من غیر جانی؟" که استفهام انکاری‌ش می‌رساند که هر ساختمانی را بنّایی لازم است. نتیجه گرفت که به‌تر است ادعای متکلمان مبنی بر عوامانه بودن برهان نظم تعدیل شود وگرنه بخش بزرگی از متون مقدس را برچسب عوامانه خواهند زد.

همان‌جا مثالی که مدت‌ها بود در ذهن‌م وول می‌خورد را تعریف کردم برای‌ش: در آیه‌های واپسین سوره واقعه، گوینده چنین می‌خواندمان:

"آن‌گاه که جان کسی به حلقوم‌ش می‌رسد حالی که شما نظاره‌گرید؛ ما نزدیک‌تریم به او از شما اما نمی‌بینید. اگر حیات به دست شما یا طبیعت است، پس برش گردانید اگر راست‌گویید؟"

احساس می‌کنم بخشی از استدلال این آیات، بر «بهت» استوار است؛ بهت من به خاطر ندانم‌کاری‌م به هنگام خرخر یک محتضر. از سوی دیگر اما، از چندین نفر که کارشان پزشکی و پرستاری و زیست بود درباره این آیه پرسیده‌ام که معتقدند: "ما دچار بهت نمی‌شویم." یعنی حالات متداولی قابل فرض هستند که «بهت» حاصل نشود. می‌خواهم بگویم که استدلال این آیه، یک استدلال فلسفی نیست؛ بل دست‌کم یکی از مقدمات‌ش، ماهیتی روان‌شناختی دارد: فرد در موقعیت خاصی و تحت فشار روانی خاصی، گزاره خاصی را راجح می‌داند.

از این منظر، آیات مصحف و فرازهای نهج‌البلاغه، [شاید] قرارشان بر این نبوده است که استدلالی فلسفی ارائه دهند. بل می‌کوشیدند بر اساس مجموعه‌ای از مقدمات ـ چه فلسفی و چه غیرفلسفی، نتیجه‌ای بگیرند. شاید ادعای متکلمان مسلمان هم بر این اساس بوده است که برهانی مثل برهان نظم را که چیزی شبیه این نوع استدلال‌هاست، از نظر فلسفی ضعیف می‌دانند. یعنی اگر من باشم و مقدمه‌های برهان و فلسفه، می‌توانم ایرادهایی به مقبول بودن استدلال بگیرم. اما وقتی فرد در موقعیت خاصی قرار می‌گیرد ـ مثل حضور بالای سر محتضر یا تعجب به هنگام دیدن یک شتر ـ مقدمه‌ای غیرفلسفی و روان‌شناختی به آن افزوده می‌شود و نتیجه می‌دهد. 

نتیجه‌ای که من از این داستان برای خودم گرفته بودم این است که شاید بتوان تلاش‌هایی کرد که در بحث‌های پیرامون مسئله «عقلانیت»، برخی مقدمات و حالات روان‌شناختی را نیز معقول و توجیه‌ساز در نظر گرفت. 

۱۱ آبان ۱۳۹۱

بهت سربریدگی

یادم نمی‌آید چه کسی تعریف می‌کرد برای‌م اما فقط می‌دانم که به خرم‌شهر مربوط بود؛ به‌ روزهای ابتدایی حمله عراق به خرم‌شهر. می‌گفت دیده بود که مردی سوار بر دوچرخه‌ی کاکاموجه می‌رود و ناگاه صدای سوت توپ یا خم‌پاره‌ای و وقتی گردوغبار می‌خوابد، می‌بیند که دوچرخه‌سوار هنوز رکاب می‌زند بی‌که سری بر بدن داشته باشد. نهایتا ً هم چند قدم جلوتر بر زمین می‌افتد. 

انگار می‌کنم که دوچرخه‌سوار ِ قصه خودم باشم. دارم سوت‌زنان رکاب می‌زنم که ناگاه صدایی و اندکی بعد، دردی فراگیر در ناحیه گلو و احتمالا اندکی بعد، مرگ. دقیقا کدام لحظه خواهم مرد؟ وقتی که گوش‌تاگوش ِ سرم بریده می‌شود یا زودتر؟ آیا بعد از بریده شدن سرم، چشم‌هام به مغزم پیغام می‌فرستند؟ در این صورت، آیا به چشم خویشتن خواهم دید که دست و پای‌م از من دور می‌شوند؟ من کدام‌م؟ سر یا دست‌و‌پا؟ 

فارغ از خون و درد و مرگ، تجربه جالبی است دیدن این‌که خودت از خودت دور می‌شوی.

۳ آبان ۱۳۹۱

پیوند اعضا؛ فقه و دایلمای فلسفه

جوانی‌های‌مان توی سایت اهدای اعضا ثبت‌نام کردیم و چند وقت بعدش، کارت‌ش رسید دم ِ خانه‌مان. به‌فرموده‌ی پشت ِ کارت، گذاشته‌ام‌ش توی کیف کارت‌هام. هربار که به‌ش نگاه می‌کنم، از یک‌سو بحثی فقهی و از سویی دیگر، یک دوراهی فلسفی در ذهن‌م جولان می‌گیرد.

بحث فقهی
تنها با فتوانی آیت‌الله سیستانی سروکار دارم و سعی می‌کنم کمی درباره آن جست‌و‌خیز دگراندیشانه کنم. در مورد پیوند اعضا، خلاصه نظرات آیت‌الله سیستانی چنین (+) است:

1. پیوند اعضا در حال حیات فرد، اگر ضرری برای او نداشته باشد، مثل یکی از دو کلیه، جایز است؛
2. پیوند اعضا در حال مرگ مغزی فرد، اگر ضرری برای او داشته باشد، مثل قلب، جایز نیست؛
3. ملاک مرگ، مرگ عرفی است که همانا بازایستادن قلب از حرکت است.

دلیل حکم (2) احتمالا همان حکم (3) است: یعنی هرچند فرد مرگ مغزی کرده است، اما به سبب آن‌که قلب‌ش از حرکت بازنایستاده، هم‌چنان لفظ «مرده» بر او صدق نمی‌کند. به همین خاطر، جدا کردن قلب به منزله مباشرت در قتل فرد به حساب می‌آید احتمالا. 
فرض کنیم معیار این احکام، یک حکم کلی فقهی باشد که: در چنین مواقعی مباشرت به قتل فرد زنده نکنید. احساس می‌کنم معنای تمام واژگان بی‌مناقشه است مگر لفظ «زنده». دست‌کم چیزی که در فیلم‌ها دیده‌ایم، چنین وانمود می‌کند که پزشکان فردی که مغزش خاموش شده را صریحا مرگ مغزی می‌نامند؛ به این سبب، سوال اصلی از آیت‌الله سیستانی چنین می‌شود:

الف) مبنای این‌که تشخیص مرگ را عرف قرار دادید چیست؟
ب) مبنای این‌که تشخیص عرف را بازایستادن قلب قرار دادید چیست؟

برای پاسخ به سوال یکم، می‌توانم پاسخ رایج فقهی را در ذهن بیاورم که معنای واژه‌های مستعمل، با رجوع به عرف و اصطلاحا ً تبادر یا انصراف مشخص می‌شود.
برای پاسخ سوال دوم کمی مناقشه‌برانگیز است. آیا منظور از عرف، عموم آدم‌هاست یا عرف متخصصین؟ احساس می‌کنم دست‌کم در این مسئله شاید بتوانیم به عرف متخصصان رجوع کرد و از آن‌جا که عرف متخصصان، مرگ مغزی را هم مصداقی از مرگ به شمار می‌آورند، پس پیوند قلب فرد مبتلا به مرگ مغزی، مصداق «در چنین مواقعی مباشرت به قتل فرد زنده نکنید» نخواهد بود. 

کسی ممکن است روایاتی بیاورد که در آن، معیار مرگ را بازایستادن قلب معرفی کرده باشد. نخست آن‌که با وجود چنین روایتی، بعید می‌دانیم آیت‌الله سیستانی لازم می‌دانست به «ملاک عرفی» رجوع کند. جایی که ملاک نقلی وجود داشته باشد ـ در فضای فقه ـ ملاک عرفی راه‌گشا نیست احتمالا. از سوی دیگر، حتی اگر روایتی چنین گفته باشد، باز هم ممکن است ناشی از عرف زمان صاحب‌روایت بوده باشد که در آن زمان، تنها زمانی مرگ مسجل می‌شد که قلب بازایستاده باشد. برای توجه تمایز این دو عرف، این مثال راه‌گشاست: جهان ممکنی را فرض کنید که قلب کار می‌کند اما فرد مرده است. در گذشته، چنین جهان ممکنی اصلا قابل تصور نبود؛ اما این روزها، روز و شب از این مثال‌ها می‌شنویم. 
به‌ گمان‌م تشخیص ملاک مرگ، تنها به عهده عرف متخصصان (اصطلاحا عرف خاص) است و نه عرف عام. از سوی دیگر، این از مواردی است که تشخیص مصداق بر عهده مرجع فقهی نیست و باید گردن بنهد به تشخیص متخصصان سایر علوم.

دوراهی فلسفی
این حالت را تصور می‌کنم:
من مرگ مغزی کرده‌ام و بر خلاف ادعای برخی ای‌تئیست‌ها، می‌بینم که دنیای پسین وجود دارد. تازه می‌فهمم که اگر مثلا قلب‌م از بدن‌م خارج شود، به‌طور کلی معدوم خواهم شد و فرصت زندگی در دنیای پسین را نخواهم داشت (یا مثال‌هایی مانند این). اما پزشکان دست به کار شده‌اند که قلب‌م را از بدن‌م خارج کنند و من ـ منی که احتمالا چیزی مثل روح هستم ـ در تک و تا که نکُشیدم؛ غافل از آن‌که هیچ‌جوری امکان ندارد که کسی از این دنیا صدای مرا بشنود. 
فکر می‌کنم حل این مسئله چیزی مثل قمار است. وگرنه بعید می‌دانم فلسفه، علوم تجربی و حتی دین جوابی برای این داشته باشند.
در بی‌جوابی فلسفه حرفی نیست به‌گمان‌م. اما چرا علوم تجربی حرفی ندارد؟ چون اگر قرار بود حرفی داشته باشد، در همین دنیا می‌توانست مسئله‌ای غیرتجربی مثل دنیای پسین را تشخیص می‌داد. وقتی هنوز در تشخیص این مسئله مشکل دارد، در تشخیص ویژگی‌های دنیای پسین هم به طریق اولی ساکت است.
اما چرا دین حرفی ندارد؟ نخست بگویم که منظورم از دین، دین رایج است؛ دین اسلام فقهی. دست‌یافته‌های فقیهان، طبق قول مخطئه، ممکن است اشتباه باشند اما عذاب در پی ندارد. ممکن است فقیهی که کاملا این‌دنیایی می‌اندیشد، به منابع رجوع کند و مثلا طبق اصل برائت به دست بیاورد که این عمل مشکلی ندارد. اما با پای گذاشتن به آن دنیا، ببینیم این احکام برای اطلاع از ویژگی‌های آن دنیا کفایت نمی‌کنند. 
یک دلیل کلی دیگرم هم این است که تمام دانسته‌های ما از دنیا بر سبیل استعاره است. 

۲۰ مهر ۱۳۹۱

استدلالی عاشقانه ـ مبهم از نظر صدق و اعتبار ـ برای جهان پسین

شاید کسی بتواند برای اثبات وجود جهان پسین، چنین استدلال کند:

در طول تاریخ عاشقان ِ بسیاری زیسته‌اند که ابر و باد و مه و خورشید و فلک نگذاشته‌اند که به معشوق برسند؛ یا بدتر از آن، با وجود گداختگی دل ِ عاشق، معشوق از ماجرای عشق بی‌خبر بوده است. برای سادگی بیاییم چنین حالتی را تصور کنیم که فرهاد عاشق شیرین می‌شود اما شیرین، با خسرو ازدواج می‌کند و از بد ِ حادثه، فرهاد می‌میرد بی‌که از وصال بهره‌مند شود.

فرهاد تا آخرین لحظه زندگی‌ش در فکر ِ خود به شیرین می‌اندیشیده و نمی‌توانسته قبول کند که وصالی به دست نمی‌آید. با خود می‌گفته: "مگر می‌شود این عشق، عبث و بیهوده بوده باشد؟" پس نتیجه می‌گیرد که عمری دگر بباید، بعد از وفات ما را؛ چرا که این عمر طی نمودیم، در حسرت وصال. پس وجود جهان پسین به‌ترین نتیجه است برای فرهاد. از آن‌جا که هر انسانی که عاشق باشد و عشق‌ش مستدام و البته وصالی حاصل نشده باشد، چنین حسی دارد، پس این حس، مختص به فرهاد نیست و عمومی است.

شاید خلاصه استدلال این‌گونه باشد:
1. وجود داشته‌اند عاشقانی که به معشوق نرسیده‌اند و تا لحظه مرگ، در شوق وصال بوده‌اند.
2. چنین عاشقی با خود می‌گوید: "برای‌م متصور نیست که با وجود میل شدید قلبی‌م، هیچ‌گاه وصال حاصل نشود."
3. پس باید آنا ًمایی بعد از وفات وجود داشته باشد که در آن وصال حاصل می‌شود.
4. پس بعد از وفات، جهانی دیگر وجود دارد.

این استدلال، کمی مبهم است البته؛ هم از جهت صدق مقدمات و هم از جهت اعتبار کلی. مناقشه‌برانگیز‌ترین گام‌ش هم سطر دوم است که شاید کسی بگوید، کجا عاشقان چنین چیزی با خود می‌گویند. با این حال، ظاهری پذیرفتنی دارد. اما ته ِ قلب‌م حس می‌کنم پذیرفتن این استدلال، منطقی نیست و صرفا شاعرانه است.

چه تفاوتی است بین این استدلال و استدلالی که برخی متکلمان برای جهان آخرت آورده‌اند مبنی بر این‌که: 
"انسان حس بقا دارد؛ پس، به سبب حکمت الاهی، جهان آخرتی وجود دارد که این حس را ارضا کند."؟

گمان می‌کنم از نظر ضعف و قوه، هر دو در یک اندازه هستند. هر دو از یک مقدمه روان‌شناختی استفاده کرده‌اند. از آن‌جا که در پذیرفتن استدلال نخست، کمی مردّدم، استدلال دوم را هم با تردید می‌نگرم.

پ.ن: در استدلال معروف متکلمان، از "حکمت الاهی" استفاده شده است که قرار دادن چنین احساسی، بی‌دلیل نبوده است. فکر نمی‌کنم این نکته، تمایزی بین این دو استدلال ایجاد کند. چرا که در اولی نیز می‌توانیم به پشتوانه حکمت الاهی استدلال را پیش ببریم.

۱۷ مهر ۱۳۹۱

نفت آب‌نما بر داغ دل مصیبت‌دیده

ام‌روز، جلسه‌ای از سمینارهای گروه فلسفه دانش‌گاه تربیت مدرس بود (فهرست سمینارها در این‌جا). ارائه‌دهنده ـ دکتر سعیدی‌مهر ـ پیرامون نظر عدلیه درباره مسئله شر صحبت کرد و نظریه عوض و انتصاف را توضیح داد. قبض و بسط سخن به کنار، تقسیم‌بندی و نکته جالبی یاد گرفته‌ام که شریک.

جناب دکتر تقسیم‌بندی‌ای از مسئله شر مطرح کرد که طبق آن، مسئله شر به سه دسته مسئله نظری شر، مسئله وجودی شر و مسئله عملی شر تقسیم می‌شود. مسئله نظری شر یعنی بحث‌های فلسفی که پیرامون شرور مطرح است که یا با وجود خدا ناسازگار است یا دلیل خوبی برای عدم خداست. مسئله وجودی شر اما درگیری روزمره ما آدم‌ها با این مسئله است؛ این‌که زلزله‌ای می‌آید و خانواده‌مان سربه‌سر کشته می‌شوند و می‌گوییم: "خدا کجاست در این وانفسا؟" مسئله عملی شر را کاری ندارم.

نکته جالبی فرمودند پیرامون مسئله نظری و مسئله وجودی؛ این‌که قرار نیست راه‌حل‌هایی که در مسئله نظری مطرح می‌شوند، پاسخ‌گوی مسئله وجودی شر باشند. به بیانی دیگر ـ یا به بیانی که من می‌فهمم ـ در وانفسای آن زلزله خانمان‌برانداز که کسی دارد از شرور عالم گلایه می‌کند، نمی‌توان گفت: "البته پلنتینگا راه‌حل‌هایی در این زمینه دارد."

این تفکیک ـ به نظرم ـ نیکوست. به زعم من، تمایزی بین عرصه‌های روانی و معرفتی را نشان می‌دهد. گاهی مسئله ناشی از دلایلی روان‌شناسانه است که پاسخ‌ معرفتی‌ به آن شاید بغرنج‌ترش کند. انگار می‌کنم کسی را که داغ‌دیده است و در مرحله‌ای از مصیبت‌زدگی است که افکارش گسیختگی دارد و بی‌سازمان می‌اندیشد. در این‌جا صحبت از ـ مثلا ـ راه‌کار پلنتینگا نفتی آب‌نماست که بر آتش داغ‌دیده می‌ریزند. 

پ.ن: به شکل مبهمی، وقتی زمینه‌هایی را می‌بینم که در آن، تفکیک بین عرصه‌های روانی و معرفتی را نشان می‌دهند و اثرات و انفعالات روانی را محترم می‌شمارند، احساس خوشی به‌م دست می‌دهد. می‌دانم چرا اما نمی‌گویم :)

۸ مهر ۱۳۹۱

بهشت چه‌گونه جایی است؟

پروسبلاگیون یک وبلاگ (+) جالب درباره فلسفه دین و بحث‌های مرتبط است. گاهی اوقات نکته‌های مفیدی می‌توان یاد گرفت ازش. اما مسئله من، یکی از پست‌های (+) سابق‌ش است با این مضمون:

Heaven?
Jack loves Jill and Jill hates Jack. They both go to heaven. Do they meet?

من کمی با این سوال و سوال‌های مشابه مشکل دارم. گمان می‌کنم تمام چیزهایی که ما از جهان واپسین می‌دانیم، به بیان استعاری است. ملکوم* در انتهای مقاله‌ای که به بحث برهان وجودی آنسلم می‌پردازد، نکته‌ جالبی درباره تعریف آنسلمی از خدا می‌گوید که مضمونی این‌چنین دارد: 
«بشر احساس گناه نخستین می‌کرده است؛ گناهی که بسیار بزرگ است. این حس همیشه هم‌راه‌ش بوده است. برای فرار از این حس، خدا بخشنده‌ای را در ذهن می‌آورد که فراتر از این گناه باشد. بنابراین خدا را "چیزی که فراتر از آن قابل تصور نیست" تعریف می‌کند.» (پ.ن1)
احساس می‌کنم در مورد بهشت و جهنم نیز چنین تعریف‌هایی داریم: «بهشت، به‌ترین و جهنم بدترین جاها هستند.» بعد، این تعریف‌ها را گسترش می‌دهیم. چون هم‌راه بودن با معشوق اتفاق نیکویی است، می‌گوییم: «در بهشت، عاشق و معشوق در کنار هم‌اند.» و ...

اگر آن‌چه گفته شد را بپذیریم، نمی‌دانم پایه تعقل‌هایی آن‌چنان در مورد بهشت و جهنم چیست. به نظرم سوال‌هایی هستند بی‌پاسخ. 

پ.ن1: مضمون کلی را گفتم نه‌لزوما ترجمه متن را.

* Malcolm, Norman (1960). "Anselm's Ontological Arguments". In John Hick. The Existence of God (Problems of Philosophy

۲۳ شهریور ۱۳۹۱

اندر حساسیت دینی و اعتراض به توهین


عرب‌ها کنایه‌ای دارند که می‌گوید: «فلان ٌ جبان الکلب». ترجمه تحت‌اللفظی‌ش می‌شود: «سگ فلانی ترسوست» اما معنای کنایی جالبی دارد. "جبان‌الکلب" کنایه از بسیار کریم بودن است که غریبه‌ها هم از کرم‌ش بی‌نصیب نیستند. سگ‌ش تا غریبه‌ها را دیده است، پارسیدن آغاز کرده اما صاحب ِ کریم، توبیخ‌ش کرده که «ساکت باش! میهمان است». این واقعه آن‌قدر تکرار شده که سگ، بیم‌ناک است. غریبه را هم که می‌بیند، می‌ترسد که پارس کند و صاحب‌ش مذمت‌ش کند.

روزهای پیش، سفارت‌خانه‌های ایالات متحده دست‌کم در دو کشور ِ مصر و لیبی مورد تهاجم مسلمانان معترض قرار گرفت. سفیر آمریکا در لیبی و چند دیپلمات دیگر نیز کشته شده‌اند. اعتراض مسلمانان به چیست؟ به ساخت فیلمی اهانت‌آمیز نسبت به پیام‌بر اسلام. بحث از این‌که این حرکت خوب است یا بد را کنار می‌گذارم. این واکنش را یک حرکت دینی می‌دانم و پرسش اصلی‌م ـ در ادامه ـ این است که چرا چنین حرکتی در ایران اتفاق نیفتاد (یا اگر افتاد، دیر افتاد).

چند دلیل خرده‌ریز دارم برای‌ش. آن‌ها را می‌گویم و بعد، می‌روم سراغ دلیلی که به‌گمان‌م «عمده» است. یکی از دلایل کوچک آن است که مردم دست‌رسی به ماه‌واره و اینترنت ندارد که مثلا ببینند چه فیلمی اکران شده و چه فیلمی در تلویزیون‌ها پخش می‌شود. طبیعی است که نسبت به وجود چنین فیلمی بی‌خبر باشند. دلیل دیگر هم آن است که شاید مردم احساس می‌کنند خبرهای مهم‌تری مثل قیمت دلار و ارز یا پرداخت یارانه وجود دارد که ذهن را آن‌چنان پر می‌کند که جایی برای حساسیت به اخبار دیگر نیست.

اما دلیل عمده‌م چیست؟ مردم، حکومت را متولی دین دیده‌اند و اعتراض دینی را هم بر عهده آن‌ها می‌دانند. نهایتا اگر متولی دین، از مردم بخواهد که به خیابان بیایند، می‌آیند برای اعتراض. متدینان منتظر می‌مانند تا سازمان‌هایی مثل تبلیغات اسلامی یا بسیج دانش‌جویی حرکتی را سازمان‌دهی کنند و سپس در آن شرکت کنند؛ مثلا بعد از نماز جمعه یا اجتماع بسیج دانش‌جویی در مقابل فلان ساختمان. از سوی دیگر، مردم نسبت به این‌که واکنش‌شان چه تاثیری دارد، چونان همان کنایه عرب شده‌اند که در بالا گفته‌ام. از آن‌جا که حکومت دینی است، مردم بار ِ مسئولیت واکنش نشان دادن یا ندادن را به گردن حکومت انداخته‌اند. مردم می‌ترسند که نکند جایی اعتراض‌ برآمده از حس دینی را نشان دهند اما مصلحت حکومت در آن نبوده باشد.

به گمان‌م این فرآیند، یک نتیجه خوب و یک نتیجه بد دارد. نتیجه خوب‌ش آن است که در صورت درست کنترل کردن هیجانات مردم توسط سازمان‌های دست‌اندرکار، می‌توان به‌خوبی آن‌ها را هدایت کرد. اما نتیجه بدش آن است که فرد نسبت به ابراز احساس دینی‌ش قفل می‌شود. نمی‌داند که کجا اعتراض کند و کجا نه. سلوک فردی دینی‌ش را گم می‌کند. تشخیص ِ مسئله را بر عهده فردی دیگر می‌گذارد و لزومی ندارد که تشخیص فرد دیگر، لزوما تشخیص مطابق با واقع باشد. در این موقعیت، کم‌ پیش می‌آید که فردی احساس وظیفه دینی کند و مثلا جمعیتی، صرفا به خاطر جمع شدن آحاد متدینان تشکیل شود.

احساس می‌کنم یکی از نتایج نچسب این‌که حکومت به‌عنوان متولی دین اعمال نظر کند، آن است که کمی از حساسیت افراد نسبت به دین‌داری‌شان کاسته می‌شود و آن را وظیفه کسی غیر از خودشان می‌دانند.

پ.ن1: این‌که کنایه عرب، از «سگ» استفاده کرده و من در متن از آن کنایه استفاده کرده‌ام، هیچ قصد توهینی در کار نبوده است. صرفا قرار بود فرآیند از دست دادن حساسیت را نشان دهم.
پ.ن2: اهمیت این مطلب برای من چیست؟ این‌که دین‌داری ـ و به تبع آن: حساسیت دینی ـ را دست‌کم مفید می‌دانم. اما این‌که نحوه نمایش دادن این حساسیت چه‌طور باشد، بحثی است دیگر. 

۲۱ شهریور ۱۳۹۱

بگوییم «طلبیدند بروم مشهد» یا «شرایط جور شد بروم»؟

آقای الف یک فرد دین‌دار سنتی است. چند سالی است نتوانسته به مشهد سفر کند. می‌گوید: "امام رضا نطلبیده است."
دو روز بعد، میسر می‌شود که برود. این بار می‌گوید: "امام رضا طلبید."

آقای ب یک فرد غیر «دین‌دار سنتی» است [اعم از دین‌دار متجدد (چنین تعبیری معنی دارد؟) یا غیردین‌دار]. داستان را می‌بیند. در حالت اول می‌گوید: "شرایط برای رفتن آقای الف جور نبود." در حالت دوم می‌گوید: "شرایط برای رفتن آقای الف جور شد."

تمایز این دو دیدگاه در مفهوم ِ دینی «طلبیدن» است؛ مفهومی که به‌گمان‌م در این داستان، نه اثبات‌پذیر است و نه ابطال‌پذیر. البته اثبات و ابطال در فضای متداول مدنظرم است. بدین ترتیب، این‌که من بمیرم و مثلا بعد از مرگ بفهمم که طلبیدن معنا داشته یا نه، تاثیری در ابطال‌ناپذیر بودن و اثبات‌ناپذیر این مفهوم ندارد.

در مقایسه بین این دو دیدگاه، مانده‌ام. نگاه آقای ب قوی است چون مفهومی ابطال‌ناپذیر یا اثبات‌ناپذیر را شامل نمیشود. نگاه آقای الف هم برـ‌‌هوا نیست چون احساس می‌کنم قرار نیست هر مفهومی که ابطال‌ناپذیر یا اثبات‌ناپذیر باشد، معدوم تلقی شود. 

فکر می‌کنم انتخاب بین این دو دیدگاه ـ صرف‌نظر از دیگر مباحث الاهیاتی ـ صرفا مبتنی بر تصمیم است؛ تصمیم بگیرم مثل آقای الف نگاه کنم  و یا چونان آقای ب. هر تصمیم هم احتمالا مزایا و معایبی خواهد داشت.

۱۸ مرداد ۱۳۹۱

تأملی در عصمت

آیه‌های زیادی هست توی مصحف که چنین بیانی دارد از زبان مخالفان پیام‌بر:
"محمد که مثل ما بشر است؛ خدا اگر می‌خواست بندگان را هدایت کند، ملکی می‌فرستاد نه یکی از خودمان را."
گمان می‌کنم برخی از گویندگان این کلام‌، به این‌که خدایی وجود دارد، شاک نبودند بل تنها فرستاده بودن پیام‌بر را نمی‌پذیرفتند با این دلیل.
حالا استدلالی با چند سطر زیر را ببینیم:

1. خدایی وجود دارد که ممکن است پیام‌بری بفرستد؛
2. این پیام‌بر باید ویژگی خاصی داشته باشد که با من ِ بشر تمایز داشته باشد تا او را بپذیرم؛ مثلا «ملک» باشد.
3. اما محمد این‌گونه نیست؛
4. پس محمد پیام‌بر نیست.

این شاید خلاصه استدلال آن مخالفان باشد.
اما به‌گمان‌م کسی که قائل به عصمت پیام‌بر است، همین جا جواب‌ش را می‌دهد که اتفاقا عقلاً پیام‌بر این تمایز را دارد. چون به سبب عصمت، هیچ خطا و گناهی نمی‌کند؛ بنابراین «ملک‌گونه» است.
اما چنین جوابی نداده‌اند.

گمان می‌کنم این دعوا، چنین رخ بنمایاند که مسلمانان با مسئله عصمت احتجاج نمی‌کردند؛ با مسئله عصمت ایمان نمی‌آوردند؛ با مسئله عصمت اعتماد نمی‌کردند. بنابراین این ادعا که: "پیام‌بر باید معصوم باشد تا مخاطب او مردد نشود که این فعل‌ پیام‌بر واقعا فرموده خداست یا ناشی از اشتباه و خطا و گناه." درست نیست. شاید ـ که به گمان‌م هم همین‌طور است ـ برساخته‌ای کلامی باشد که لزوما مطابق نیست.
فتأمل.

پ.ن: البته کسی می‌تواند بگوید حرف مخالفان، از چنین الگویی پیروی می‌کرده:
"این بنده‌خدا که تا دی‌روز بین ما بوده. چه‌طور ممکن‌ه با خدا ارتباط داشته باشه؟!"
و احساس می‌کنم این یک احساس شکی است که همین حالا هم برای ما وجود دارد. مثلا فرض کنید همین الان یکی از هم‌سایگان آپارتمان‌تان بگوید من "مهدی" را همین‌جا دیدم. کمی حس مخالفت در درون ما شکل می‌گیرد که: "مهدی؟ ... این‌جا؟ ... توی خونه ما؟ ... امکان نداره"
در این صورت، استدلال‌شان به نتیجه‌ای که من گفتم نمی‌رسد.

۳۰ تیر ۱۳۹۱

فرآیند تقدیس

گاهی اوقات وقتی با کسی بحث می‌کنی و به‌گمان خودت حرفی منطقی و منصفانه می‌زنی، فرد مقابل بازخوردهایی این‌چنین نثارت می‌کند:
"این توهین‌ت رو برنمی‌تابم!"
"تو در شأنی نیستی که فلان موضوع رو نقد کنی."
"زیاده از کوپن‌ت داری حرف‌ می‌زنی‌ها!"
و ...
بگذارید این جواب‌ها را خلاصه کنم: «گاهی فرد مقابل چیزی را مقدس می‌داند اما شما مقدس‌ش نمی‌دانید. شما درباره‌ش مثل یک چیز معمولی صحبت می‌کنید اما آن فرد، شما را کسی می‌بیند که پرده تقدس آن چیز را می‌درید.»
آن‌چه در این‌جا می‌کوشم بیان کنم آن است که یکی از راه‌های احتمالی برای "مقدس‌پنداری" را تعریف کنم. همین‌ جا نظرم را بگویم که نمی‌دانم "تقدس موجه" هم وجود دارد یا نه؛ یعنی تقدسی که معقول است. اما فرض بگیریم که چنین تقدسی وجود دارد. پس تقدس‌ها را دو دسته می‌کنم: تقدس‌های موجه و تقدس‌ها ناموجه. فرآیندی که می‌خواهم تعریف‌ش کنم، یکی از اقسام تقدس ناموجه است. پس دست‌کم درـ‌نگاه‌ـ‌نخست، این بحث همه تقدس‌ها را رد نمی‌کند. فی‌الجمله کافی است نشان دهید یک امر مقدس، به شکل معقولی مقدس است.

گام نخست: باور پیدا کردن
فرد به آن چیزی که مقدس می‌شماردش، باور پیدا می‌کند. باوری که می‌گویم، معنایی شبیه پذیرش دارد. یعنی می‌پذیرم که الف آدم خوبی است؛ پس باور دارم که الف خوب است.

گام دوم: عدم موجه بودن باور
فرد باور پیدا کرده است اما شوربختانه باورش موجه نیست. برای این اتفاق، سه حالت می‌توانم تصور کنم: یکی آن‌که از ابتدا توجیه مناسبی برای باورش ـ مثلا باور به این‌که الف آدم خوبی است ـ نداشته است؛ پس بنیان باورش درست نبوده. دوم آن‌که ابتدا بر اساس دلایل موجه، باور پیدا کرده است اما الان آن توجیه را از دست داده؛ یا فراموش کرده است یا دیگر از توجیه افتاده‌اند برای‌ش. اما هم‌چنان باورمند است که الف آدم خوبی است. سوم آن‌که با دلایل موجه باوری را پذیرفته و اکنون هم آن دلایل را نزد خودش دارد. اما نمی‌تواند جواب نقد معقول طرف مقابل را بدهد. یعنی دلایل‌ش در مقابل نقد طرف مقابل، مقاومت نمی‌کنند.

گام سوم: نمی‌تواند از آن باور دست بکشد
گاهی فرد باور ناموجهی دارد اما نمی‌تواند بی‌خیال‌ش شود. مثلا اگر آن باور را تکان دهد، کل شبکه باورش می‌لرزد و شاید فرو بریزد. یا آن‌که هویت‌ش را با آن باور گره زده. یا آن‌که باور نداشتن به آن، مشکلات روانی برای‌ش پدید می‌آورد یا ...

گام چهارم: توسل به تقدیس باور
پس به‌ناچار، فرد صفتی بر آن باور می‌افزاید که دیگران را از نقد آن باز دارد: آن را مقدس نشان می‌دهد. داستان را این‌طور تعریف می‌کند: "من به این‌که الف آدم خوبی است باور دارم. هر کس خوب بودن الف را زیر سوال ببرد، نشان از نفهمی و اراجیف گفتن و فساد اخلاق و ... اوست."
انگار کنید که این فرد، توان این را هم داشته باشد که نقدکننده را ـ غیر از برچسب زدن ـ تنبیه بدنی هم بکند. آن وقت حرف‌ش را به کرسی می‌نشاند. تازه وقتی می‌خواهد این گزاره را به بچه‌ش یاد بدهد، این‌طور یاد می‌دهد: "پسرم! این یک باور مقدس است که الف آدم خوبی است." آن وقت نوع دیگری از تقدیس ایجاد می‌شود: این‌که فرد باوری را از ابتدا با فرض مقدس بودن یاد بگیرد.

مهم‌ترین حلقه زنجیره بالا، گام دوم است: موجه نبودن باور. شاید با فرض قبول این فرآیند، بتوانیم یک تحقیق میدانی انجام دهیم و نتیجه خوبی بگیریم: به میزانی که افراد ناآگاه‌تری به یک باور، باورمند شده‌اند، بر میزان تقدس آن افزوده شده است. هم‌چنین سودمند بودن آن باور ـ به‌گونه‌ای که باورمند نتواند به‌راحتی از آن دست بکشد ـ رابطه مستقیمی با این میزان تقدس دارد. البته این نشان نمی‌دهد که آن باور، علی‌الاصول می‌تواند موجه باشد یا خیر. پس می‌توان یک باوری را پیدا کرد که فردی بتواند به‌راحتی آن را مطابق عقلانیت تشخیص دهد، اما عده‌ای ناتوان در این تطبیق، به‌ سراغ آن باور بیایند و برای مهار نقدها، دست به تقدیس آن بزنند.