‏نمایش پست‌ها با برچسب اپیستمه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اپیستمه. نمایش همه پست‌ها

۲۵ مرداد ۱۳۹۴

وقتی انسان متافیزیکی از دیوار مرگ می‌پرد

ماهی‌گیری را تصور کن که توی قایق‌ش نشسته و دارد تورش را پهن می‌کند توی آب. دیده‌ای تن‌ش را کش می‌دهد تا تورش را جوری پرت کند که بیش‌ترین سطح ِ آب را در بربگیرد؟ حالا انگار می‌کنم که همین ماهی‌گیر بخواهد توری بیندازد که نه‌تنها دو، سه متر اطراف‌ش را بل تمام دریا را بپوشاند. فراتر از این، توری بیندازد که تمام عالم را هضم کند و با کمک آن تور، تمام عالم را «فراچنگ»‌ بیاورد. در خیالات ِ من، این مقام ِ «انسان متافیزیکی» است؛ انسانی که می‌خواهد عالَم را زیر سیطره‌ی طرحی بیاورد و موضوع اندیشه‌ش کند. [اکثر] تلاش‌های متفلسفانه‌ای که دیده‌ایم همان کش آوردن عضلات برای پرت کردن تور است. 

برای انسان متافیزیکی، «دانستن» یک باید است. هرچه طرح‌ش، تحلیل‌ش یا نظریه‌ش فراخ‌تر باشد و توضیح به‌تری از عالم بدهد، خیال‌ش راحت‌تر است. انسان‌های متافیزیکی در این‌که باید تور را بر عالم بیفکنند اختلافی ندارند بل اختلاف‌شان در این است که تور من فراگیرتر است یا تور تو؟ تور من راحت‌تر توضیح می‌دهد یا تور تو؟ تور من فلان‌تر است یا تور تو و این «فلان» همان معیارهایی است که در مقام مقایسه‌ی دو نظریه به سراغ‌شان می‌رویم. 

اما مرگ؛ با مرگ چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا همه چیز ِ عالم منکشف می‌شود و دیگر نقطه‌ای باقی نمی‌ماند که شهوت ِ فراچنگ آوردن‌ش تحریک‌م کند که تور بیندازم و نظریه ببافم؟ آیا ساحت ِ دیگری از انسان پدیدار می‌شود که رابطه‌ش با عالم به‌ گونه‌ای دیگر است (أعنی غیر از مناسبات متافیزیکی)؟ نمی‌دانم و نمی‌دانید و هیچ‌گاه نخواهیم دانست. مرگ وضعیتی عجیب برای شهوت ِ نظریه‌بافی است. از یک طرف اگر همه چیز عالم منکشف شود، یحتمل دیگر جدلی باقی نخواهد ماند. اما در این حالت، اگر فصل انسان ِ متافیزیکی همین تلاش برای تور افکندن بر عالم باشد، آیا انسان متافیزیکی در چونان عالمی انسان خواهد بود؟

چه بگوییم؟ چه می‌توانیم بگوییم که خودش متافیزیک‌زده نباشد؟ هیچ به‌گمان‌م. فقط سکوت است که جریان خواهد داشت.    

۲۵ مهر ۱۳۹۳

زبان دینی یا: آنتن‌دهی در نقطه‌های کور

خانه‌ی ما بد‌آنتن است؛ افتاده‌ای گوشه‌ای از محله‌‌ که دور و برمان را خانه‌های بلند احاطه کرده و نه‌تنها آنتن گوشی‌ها که آنتن تلویزیون هم چندان صائب نیست. بنابراین یکی از مشکلات ِ هماره‌ی ما این است که گوشی‌هامان را در نقاط ِ آنتن‌گیر ِ خانه بگذاریم. اما این‌ها را گفتم تا ماجرای چند روز پیش را تعریف کنم.

بانو نشسته بود جایی از خانه و با گوشی‌ش کار می‌کرد. خوش‌حال گفت که انگار آنتن‌ها تقویت شده و همین‌جا که نشسته‌ام هم گوشی‌مان آنتن می‌دهد. راست می‌گفت. در آن‌ نقطه‌ی خاص از خانه‌مان گوشی‌ها آنتن می‌داد اما بلافاصله جفت‌مان به نتیجه‌ی دیگری رسیدیم. ما از همان اول که آمده بودیم این خانه، بلای آنتن افتاده بود به جان‌مان. چه وقت‌ها که منتظر یک تماس مهم بودیم و بعدتر یادمان آمد که کلاً گوشی‌مان را در نقطه‌های کور خانه نشانده‌ایم. اما هرچه بیش‌تر در خانه «زندگی» کردیم، بیش‌تر از نقشه‌ی نقاط کور و ناکور خانه سردرآورده‌ایم. مثلاً می‌دانیم که اگر روی مبل سوم بنشینیم و به دسته‌ی سمت راست‌ش تکیه بدهیم، گوشی آنتن می‌دهد و مثلا اگر کمی به سمت چپ مایل شویم، آنتن از دست می‌رود.

اما همه‌ی این «فهم‌»‌ها و «دانش»‌های ما درباره‌ی آنتن‌دهی به شکل «ناخودآگاه» است. یعنی همین‌طور که داریم «زندگی» می‌کنیم، این چیزها را فهمیده‌ایم و شاید هیچ التفاتی به این «فهم»‌مان نداشته باشیم. ما به خاطر زندگی در محیط خانه، وقتی گوشی‌مان را دست‌مان می‌گیریم، بی‌که حواس‌مان باشد روی همان مبل سوم می‌نشینیم و به سمت راست تکیه می‌دهیم. ما ناخودآگاه با محیط خانه «اُخت» شده‌ایم و کم‌کم بی‌آنتی دیگر بلای حان‌مان نیست.

*     *     *

«مشکل آنتن خانه‌مان حل شده است». این یک فکت است. حالا اگر بخواهیم تبیین‌ش کنیم چه می‌توانیم بگوییم؟ ساده‌ترین تبیین این است که بگوییم:
- مخابرات آنتن‌ها را تقویت کرده است. 
اما اگر کمی دقیق‌تر به مسئله نگاه کنیم، می‌بینیم که تبیین‌ش چیز دیگری است:
- به خاطر زندگی در محیط خانه، ناخودآگاه نقشه‌ی نقاط کور و ناکور خانه را فهمیده‌ایم و زیست‌مان را با آن هماهنگ کرده‌ایم.
تبیین دوم معقول‌تر است برای‌م.

*    *    *

من فعلاً دین را یک رویکرد به عالَم می‌بینم. رویکردی که مبتنی بر یک زبان است و این زبان ِ خاصْ منطق و تاریخ و جغرافیای خاص خودش را دارد. البته واضح است که رویکرد و زبان ِ دینْ تنها رویکرد و تنها زبان ِ موجود نیست. زبان‌های دیگری هم وجود دارند؛ مثلاً زبان ساینس، زبان جادو و ...

اگر این‌گونه ببینیم، معیار انتخاب بین زبان‌ها را چیزی نمی‌بینم مگر انگیزه‌های عمل‌گرایانه (پرگماتیک). من به شکل پرگماتیکی انتخاب می‌کنم که زبان دین را برگزینم یا زبان علم را (پ.ن1). حالا اگر تنها معیار ِ انتخاب ِ میان ِ این زبان‌ها پرگماتیک است، پس این همه بحث و جدل میان متولیان این زبان‌ها در کجای ماجرا جا می‌گیرد؟ آن‌هایی که به رابطه‌ی میان علم و دین می‌پردازند؛ آن‌هایی که با زبان ِ علم به نقد دین می‌پردازند و برعکس. وقتی تنها معیار پرگماتیک است، این بحث‌ها که تلاش می‌کنند طرف مقابل را متعارض نشان دهند به چه دردی می‌خورند؟ 

پاسخ ِ فعلی‌م این است که این گفت‌و‌گوها و بحث‌ها و جدل‌ها ظاهراً در مقام نقد ِ مستقیم ِ موضع ِ مخالف هستند. اما در حقیقت، تلاش می‌کنند نشان دهند که زبان آن‌ها دارای قدرت بیش‌تری است. اگر بخواهم به زبان تمثیل و استعاره حرف بزنم، باید بگویم که شاخ‌و‌شانه‌ کشیدن زبان‌ها برای هم‌دیگر برای این است که نشان دهند زور و بازوی‌شان چه اندازه است و شخص ِ ثالث (یعنی فردی که ناظر ِ جدال این دو زبان است) را قانع کنند که آن‌ها «قوی‌تر/قدرت‌مندتر» از رقیب‌شان هستند. در این حالت، شخص ِ ثالث به شکل پرگماتیکی فرد ِ قوی‌تر را انتخاب می‌کند. بنابراین، بحث‌های میان زبان‌ها درواقع محملی برای نشان‌ دادن قدرت آن زبان است. 

*     *    *

تمام ِ این داستان‌ها را گفتم تا بگویم ـ به نظرم ـ دین‌داری ماجرایی شبیه همان آنتن‌دهی ِ خانه‌ی ماست. ما مشکل آنتن‌دهی‌مان را حل می‌کنیم. اما نه با تقویت آنتن‌های مخابراتی. بل با زیستن در خانه و خو گرفتن با شرایط و قواعد خانه و اُخت شدن با نقشه‌ی آنتن‌دهی آن (و همه‌ی این‌ها ناخودآگاه است). در دین‌داری هم همین‌طور است. فرض کنیم (پ.ن2) شخصی می‌خواهد میان دین‌داری و عدم آن انتخابی کند. متولی دین می‌تواند تلاش کند قدرت ِ زبان دینی را نشان‌ش دهد؛ درست مانند تقویت آنتن‌‌های مخابراتی. دائم استدلال بیاورد که وجود واجب‌الوجود نهایتاً مستلزم شکر منعم است و دائم فهوالمطلوب بیاورد (پ.ن3). اما می‌تواند دست او را بگیرد و در چارچوب ِ زندگی دینی بگرداندش تا خود ِ او کم‌کم قواعد را یاد بگیرد. به نظرم زیست مؤمنانه به این راه نزدیک‌تر است. 

پ.ن1: پرگماتیک یکی از معیارهایی است که ما در زندگی‌مان به‌شدت با آن خو گرفته‌ایم اما معمولاً تقریر نادرستی از آن در ذهن‌مان داریم. پرگماتیک به معنای منفعت‌طلبی تاجرمآبانه نیست. وقتی با کسی حرف می‌زنیم و می‌گوییم: «بذار یه جور دیگه به‌ت بگم» درواقع یک انتخاب پرگماتیکی کرده‌ایم. یعنی می‌کوشیم زبانی دیگر برای انتقال منظورمان بیابیم.

پ.ن2: این فرض بسیار بسیار ساده‌انگارانه است و شاید حتی با محتوای همین متن مشکل داشته باشد. این‌که فرض کنیم فردی نشسته است و منازعه‌ای را تماشا می‌کند و می‌خواهد بر اساس نتیجه‌ی این نزاعْ تصمیم بگیرد، فرض ساده‌انگارانه‌ای است. 

پ.ن3: البته این به معنا نیست که هیچ نیازی به مباحث استدلالی نیست. اتفاقاً لازم است که کسانی خود را وقف جبهه‌ی «زورآزمایی» بکنند. اما مسئله این‌جاست که فکر نکنند کل ِ ماجرا همین‌جاست.  

۷ شهریور ۱۳۹۳

در باب پابند کردن واقعیت‌ها با تصویر

قدیم‌تر توی روستای ما کسی بود که به‌ش می‌گفتند «هپنگ‌قاسم»؛ شاید معناش بشود چیزی مثل «قاسم‌ جوشی». قاسم شش‌ماهه به دنیا آمده بود و زود عصبانی می‌شد. الان که هپنگ‌قاسم آمده به این متن، به خاطر جوشی بودن‌ش نیست. ماجرای دیگری دارد. هپنگ‌قاسم تنها بود؛ هم‌سری نداشت. اما نوار کاستی داشت که نمی‌دانم محتواش چه بود. هر شب نوارش را برمی‌داشت و می‌رفت خانه‌ی یکی از اهالی روستا و می‌گفت آمده‌ام با هم نوار را گوش کنیم. شب را آن‌جا می‌گذراند و فرداش دوباره جایی دیگر. هپنگ‌قاسم با نوارش معروف شده بود.
*     *     *
آن روزها هنوز دستگاه ویدئو رایج نشده بود. هنوز دوربین‌های هندی‌کم از عجایب بود و داشتن‌ش یک اتفاق نادر. یکی از دایی‌های من دوربین هندی‌کم داشت و البته تشکیلات ویدئو و یک فیلم ویدئویی خاص به زبان ترکی. معمولاً در هر ماجرایی دوربین‌ش را علم می‌کرد و بعضی وقت‌ها هم ویدئو و فیلم‌ش را به خانه‌ی اقوام می‌برد. دایی از آن‌ آدم‌هایی بود که سعی می‌کرد از دور هم جمع شدن‌های‌مان فیلم بگیرد؛ ولو با دوربین‌های بی‌کیفیت گوشی‌ها. 

بعضی از افراد خانواده گاهی ریزریز پشت سر ِ دایی می‌خندیدند که شده هپنگ‌قاسم دوم. تازه‌به‌دوران‌رسیده است و هی با دوربین‌هاش ور می‌رود. تا دی‌شب.

دی‌شب خانه‌ی همین دایی میهمان بودیم. میهمانی هیچ ویژگی خاصی نداشت؛ درست مثل سایر میهمانی‌ها. اما آخر میهمانی ناگهان دایی هم‌چون شعبده‌باز وارد میدان شد و وضع را تغییر داد؛ ذهنیت‌هامان را هم. 

دایی فیلم‌هایی که قبلا گرفته بود را جمع و جور کرده بود و مبتدیانه سرهم کرده بودشان. یکی از صحنه‌های آن، برای سال 79 بود؛ مراسم چهلم ِ مادربزرگ پدری مادرم. همه‌ی خانواده رفته بودند روستا و قبل از شروع مراسم، خانه‌ی پدربزرگ مادری مادرم جمع شده بودند زیر کرسی‌ها. فیلم تدوین شده بود تا یادبودی باشد برای همان مادربزرگ مرحوم. اما اتفاق تازه‌ای افتاد. همان‌طور که دوربین روی حاضران می‌چرخید، ناگهان آدم‌هایی را دیدیم که تکان می‌خوردند، می‌خندیدند، نفس می‌کشیدند، میوه می‌خوردند و حرف می‌زدند اما سالیانی بود که مُرده بودند. فیلم برای یادبود یک نفر بود اما ناگهان یادمان آمد که چندین‌نفر از آن جمع مُرده‌اند. بهت‌آفرین بود. من بعد از حدود ده سال تصویر متحرکی از پدرم را دیدم. مادربزرگ و پدربزرگ مادری مادرم هم آن روزها زنده بودند. گوشه‌ای از تصویرها، جوانی بود که مدتی بعد به‌کلی مفقود شد و هیچ خبری ازش نشد؛ یا جوان دیگری که در یک اتفاق ناگوار همین چندسال پیش فوت کرد. چشم‌های همه‌ی میهمان‌ها اشک‌آلود شده بود. 

تصویرها زندگی آدم‌های مُرده را نشان‌مان می‌دادند نه ژست عکاس‌خانه‌ای عکس‌های یادبودشان را. این عکس‌ها معمولا جوری گرفته می‌شوند که انگار عکاس و سوژه «ملتفت‌»اند که باید از قالب روزانه‌شان خارج شوند و تصویری بگیرند که ربط چندانی با حیات روزمره نداشته باشد. اما این فیلم‌ها «بی‌التفات» بودند؛ هیچ یک از این سوژه‌ها نمی‌دانستند که یک سوژه‌ اند و بعدها همین تصویر، یادبودی برای مرگ‌شان خواهد بود. همه خودشان بودند؛ با واقعیت روزمره‌شان.

من این حس را داشتم؛ بعدتر کسی هم به زبان آورد که ای کاش دایی دوربین‌ش را بیاورد و از همین جمع کنونی‌مان هم فیلمی بگیرد؛ از همین لحظه‌هایی که آن‌قدر نزدیک‌ش هستیم که «با هم بودن‌»‌مان را نمی‌فهمیم و روزگاری تمنای تصویری از آن را خواهیم داشت. 
*     *     *
خاطرات وقتی در حافظه می‌مانند خاک می‌خورند. کم‌کم وضوح‌شان از بین می‌رود و جایی می‌رسد که به قول آن نویسند، مرده‌ها را جوری به یاد می‌آوریم که جای چشم‌هاشان فقط دو تا گودی روی صورت دارند. دیگر نمی‌توانیم جزییات را به خاطر بیاوریم. آن‌قدر وضوح‌شان کم می‌شود که کم‌کم مردّد می‌شویم که خواب بودند یا واقعیت ِ دور. وقتی وضوح‌شان کم می‌شود، کم‌کم می‌توانیم در آن‌ها دست ببریم و خیالات‌مان را هم با آن‌ها بیامیزیم. دیگر از آن «اتفاق ِ افتاده» فاصله می‌گیرند.

تصویرها لطف بزرگی به واقعیت‌ها می‌کنند. دست‌کم آن‌ها را واقعی نگه می‌دارند و نمی‌گذارند به دامان رؤیاهای مبهم بیفتند. تصویرها واقعیت‌ها را در بند ِ واقعیت نگه می‌دارند ولو دیگر آن واقعیت‌ها وجود نداشته باشند. تصویرها ...   

پ.ن: شاید چندان دل‌چسب نباشد که در لحظه‌ی وقوع یک واقعیت، دوربین به دست به دنبال جمع کردن سند باشیم. شاید واقعیتی که به یک رؤیا تبدیل شده است شیرین‌تر از واقعیتی باشد که سفت و محکم جلومان می‌ایستد و می‌توانیم جزییات‌ش را ببینیم. نمی‌دانم.
  

۲۳ مرداد ۱۳۹۳

ببین احاطه کرده است «خبر» فکر خلق را

ما فرزندان عصری هستیم که «خبر» یکی از مهم‌ترین بخش‌های رسانه‌های آن است. به‌گمان‌م وقتی می‌خواهند کنداکتور‌های شبکه‌ها را بدوزند، «بخش‌های خبری» همان کوک‌هایی است که تکه‌پاره‌های مختلف را کنار هم نگه می‌دارد؛ بخش‌هایی که همواره ثابت‌اند و سال‌ها پخش می‌شوند. نیاز به «خبر» آن‌قدر هست که کنداکتور را ردایی در تن «بخش‌های خبری» بدانیم.

خبر چیست؟ خبرْ انتقال «دانش» از یک فرد «مطلع» به یک فرد «جاهل» است. در این‌جا واژگان ِ «دانش»، «مطلع» و «جاهل» می‌توانند ره‌زن باشند. در خبر، دانش از جنس علم نیست [مصیبت فزون شد؛ حالا علم چیست؟]. در مقام عمل، می‌توانم میان محتوای خبر و علم تمایز بگذارم اما در مقام نظر، سخت‌م است. شاید بتوانم بگویم تفاوت‌شان در ویژگی «بیات‌پذیری»‌ باشد. خبرْ بیات‌پذیر است؛ بعد از مدتی بیات می‌شود. اما گزاره علمی یا بیات نمی‌شود [که بعید است این حالت] یا مدت ِ بیات‌پذیری‌ش آن‌قدر طولانی است که کالمعدوم است. «مطلع» کسی است که این نوع دانش را دارد و «جاهل» فاقد ِ این نوع دانش است.

بیایید سرخط بعضی از خبرهای هرروزه‌مان را بخوانیم. 
- سرمایه‌گذاری ایران در سد فلان در تاجیکستان با بهمان‌میزان سرمایه؛
- پیرترین زن جهان فلانی است در بهمان‌جا؛
- رئیس‌جمهور در فلان همایش بهمان‌سخن را گفت [جمله‌ای پر از اصطلاحات تخصصی که من نمی‌فهمم‌ش!]؛
- برنامه‌ریزی برای 500 هزار صندلی خالی ِ مدارس؛
- زلزله فلان‌ریشتری در بهمان‌جا؛
- تصادف رانندگی در بهمان کشور؛
- ...

چه شد که به «خبر» نیاز پیدا کردیم؟ تنها چیزی که فعلا به ذهن‌م می‌رسد «شوق به درـجریان‌ـبودن» است. «جریان» ویژگی چیزی امر «پیش‌رفت»‌دار است و «در-جریان-بودن» ویژگی مطلوب برای کسانی است که پیش‌رفت را نیکو می‌دانند. «بیات‌پذیری» خبرها هم در این‌جا وارد بازی می‌شود: اگر قرار باشد گام‌های «جریان» آن‌قدر طولانی باشند که کسی نفهمد که گامی برداشته شده است، آن‌گاه کسی از حرکت ِ «جریان» خبر نمی‌داشت. پس نیاز است که گام‌هایی را انتخاب کنیم که بیات‌پذیری بالایی داشته باشند. که ام‌روز اگر ساعت 14 چیزی را از تلویزیون شنیدیم، جا برای شنیدن گام بعدی‌ش در ساعت 14 فردا هم باشد. 

ما مردمان ِ عصر ِ غوطه‌ور در خبر ایم. 

پ.ن: چرا برخی آدم‌ها ـ به‌خصوص مُسن‌ترها ـ تمایل زیادی به شنیدن خبر دارند؟ شاید آن‌چه گفتم نوری بر آن بتاباند. که خبرْ گم‌شده‌ی آن‌ها را به آن‌ها بازمی‌گرداند. که نسل ِ کهنه مدت‌هاست از پیش‌رفت‌های لحظه‌به‌لحظه عقب مانده است و پی‌گیری خبر تنها راه برای «در-جریان-بودن» است.  

 

۲۷ تیر ۱۳۹۳

فرار از شاوشنک با اکانت فیس‌بوک

در فیلم «رستگاری در شاوشنک» اندی آدم کارکشته‌ای است که با زیر و بم بوروکراسی آشناست. رئیس زندانْ پول‌شویی می‌کند و  اندی را به کار می‌گیرد. اندی هم امکان ِ مکاتبه با اداره‌ها برای‌ش فراهم می‌شود. او هوشمند است؛ از طریق همین مکاتبات، برای خودش هویتی تازه می‌سازد؛ هویتی که در بانک‌ها و اداره‌ها ثبت شده است. برای او، برگه‌های هویتی هم صادر شده است. 
*     *     *
دنیا دنیای تصویرهاست. دنیا دنیای کدها و پس‌وردهاست. در این دنیا، هر فردْ مجموعه‌ای از دیتاهاست که در یک سرور ثبت شده است. مهم نیست که در عالم ِ واقعیت چگونه‌ای. مهم این است که چه تصویری از خود به جا گذاشته‌ای. مهم این است که رد پای تو در کجاست. شخصیت ِ تو نه در تعامل مستقیم با آدم‌ها که از طریق شبکه‌های اجتماعی شکل می‌گیرد.
*     *     *
گاهی توی فیس‌بوک یا گوگل‌پلاسْ کامنت‌ها یا پست‌هایی می‌بینم که در نگاه ِ نخست، من را به شک وامی‌دارد. نمی‌توانم مکانیزم‌ش را به‌خوبی توضیح دهم. اما ساده‌ش این است که میان انتظارات‌م از نویسنده‌ی اغلب ناشناس و نوشته‌ش فرق است. خب ... می‌روم متن‌ش را گوگل می‌کنم. چندین بار برای‌م اتفاق افتاده است. متن ِ نویسنده کپی‌ای است از نوشته‌ای در جای دیگر. در یکی از موارد، فرد کپی‌کننده چند کامنت از نوشته‌ی کسی در گوگل‌پلاس را برداشته بود و در فیس‌بوک به‌عنوان کامنت‌ استفاده کرده بود. در یکی دیگر از موارد هم کسی در گفت‌و‌گو با صاحب پست، تکه‌هایی از مطالب یک وبلاگ ِ وزین را کپی کرده بود. 
*     *     *
حالتی را تصور می‌کنم که کسی با متن‌های دیگران برای خودش شخصیتی در فضای مجازی بسازد. کم‌کم دوره‌ای فرا می‌رسد که شخصیت اصلی فرد همان است که در همین شبکه‌ها می‌سازد. کم‌کم برای فرار از شاوشنگ، باید شخصیتی دیگر داشته باشیم. دوره‌ی حاضر ـ شاید بتوان مدرنیته نامیدش ـ امکان‌ش را فراهم کرده که شخصیتی داشته باشیم که نه خود ِ ما بلکه برساخته‌ای باشد که آگاهانه آجر‌به‌آجرش را روی هم چیده‌ایم.

دست‌به‌کار شوید. افکارتان را منظم کنید. ببینید شخصیت ایده‌آل‌تان کیست. حالا می‌توانید کم‌کم تکه‌های شخصیت‌تان را از جاهای مختلف گوگل کنید و در یک پروفایل بریزید. حواس‌تان باشد که منبعی نزنید. باید تلقی شود که آن متن‌ها از آن ِ خودتان است. آفرین ... شخصیت جدید‌تان مبارک. 

۲۰ تیر ۱۳۹۳

واقعیت چگال؛ دوربین و فوتبال

یکم
فوتبال است دیگر. می‌شود خیلی از اتفاقات ام‌روز ِ آن را با اتفاقات چند دهه‌ی قبل مقایسه کرد. مجری می‌گوید فلان اتفاقْ آخرین بار سال 1920 افتاده است اما هیچ تصویری از آن نداریم. 

دوم
پیش‌ترها یک مسابقه 90 دقیقه‌ای فوتبال را می‌شد در یک پاراگراف خلاصه کرد. هرچه می‌جستی، داده‌ای نمی‌یافتی تا به این پاراگراف بیفزایی. فقط می‌گفتی این دو تیم در قالب مسابقات بهمان دیدار داشتند و گل‌هایی رد و بدل شد و کارت‌هایی داده شد. همین. 
حالا اما ثانیه به ثانیه یک مسابقه فوتبال، بل فریم به فریم آن ثبت می‌شود. چشم دوربین‌ها تیزتر شده و هر صحنه‌ای با جزییات ضبط می‌شود. نه فقط کلوزآپ که لانگ‌شات و به قول فردوسی‌پور، سوپراکتسریم‌لانگ‌شات هم گرفته می‌شود. نود دقیقه همان نود دقیقه است. اما داده‌هایی که از این نود دقیقه در خاطره‌ها می‌ماند بسیار بیش‌تر از یک پاراگراف است. واکنش‌ تماشاگران، پرواز پرونده‌ای بر فراز ورزش‌گاه، خنده یکی از نیم‌کت‌نشینان، فریاد بازیکن‌ها، پرتاب شدن قطره‌های عرق بازیکن به هنگام دویدن، تکان خوردن پارچه‌ی پیراهن بازیکن و ... ؛ همه این‌ها ثبت می‌شوند.

سوم
بودریار می‌گفت کم‌کم تصویرها جای واقعیت را گرفته‌اند. انسان جامعه پسامدرن نمی‌تواند میان تصویر و واقعیت فرق بگذارد. تصویرها واقعیت را شبیه‌سازی می‌کنند و به جای آن می‌نشینند. شبیه‌سازی واقعیت را نشان نمی‌دهد؛ بل واقعیت را می‌سازد. ویژگی دنیای پسامدرنْ گسترش رسانه‌های جمعی است.

چهارم
کیفیت ِ دوربین‌ها به‌تر می‌شود و کم‌کم همان 90 دقیقه فوتبال، فریم‌های بیش‌تری را نتیجه می‌دهد. واقعیتی که از 90 دقیقه قرن بیستم ساخته می‌شود، چگال‌تر از واقعیتی است که همین 90 دقیقه در دهه 1920 می‌ساخت. کم‌کم واقعیت‌ها چگال‌تر می‌شوند. به دوران واقعیت‌های چگال خوش آمدید. بعید نیست هم‌اینک یک دوربین روی شما زوم کرده باشد. بخندید تا جزیی از واقعیت باشید. بگویید «سیب».

۸ اسفند ۱۳۹۲

تسبیح و صلوات‌شمار؛ مقدس و نامقدس

چند سالی هست که صلوات‌شمارهای دیجیتال رایج شده‌اند. آیا هدف‌شان شمردن صلوات است یا شمردن هر چیزی که ازـ‌ـقضا برای شمردن صلوات استفاده می‌کنندش؟ نمی‌دانم. صلوات‌شمار شاید از نسل همان رکعت‌شمارهایی باشد که روزگاری توی سجاده‌ها یافت می‌شد و با فشار پیشانی به مهر، سجده و رکعت را نشان می‌داد. 

شاید صلوات‌شمار فرزند مدرن‌شده‌ی تسبیح باشد (شاید هم نباشد البته). اما یک مقایسه ساده بین تسبیح و صلوات‌شمار برای‌م مسئله جدید را می‌سازد: این‌که چرا جریان رایج در میان متدین‌ها برای «تسبیح» نوعی تقدس قائل‌اند اما این تقدس برای «صلوات‌شمار» یا اصلا نیست و یا اگر هست، بسیار کم‌تر است؟ ادعای‌م بر اساس نوعی شهود «بودن» میان متدین‌هاست؛ مثلا گمان می‌کنم تسبیح برای‌شان جای‌گاهی مانند «مهر» را دارد از لحاظ قداست.

می‌خواهم کمی این تفاوت را ببررس‌م. معلوم است که هیچ یک از حرف‌هام پشتوانه ندارند؛ نه روان‌شناسی درش خوابیده و نه جامعه‌شناسی و نه انسان‌شناسی و نه هیچ چیز دیگر. نگاهی است عامیانه به آن‌چه فکر می‌کنم «فکت» جالبی است. 

نخستین گمان‌م آن است که شاید قدمت تسبیح باعث قداست آن باشد. گویا در سنت معابد بسیاربسیار کهن هم وسیله‌ای مانند تسبیح وجود داشته که اذکار و اوراد را با آن به شماره می‌آوردند. این قدیم بودن شاید آن را به ریشه قداست ـ أعنی زمان حضور پیام‌بر یا ائمه یا ... ـ نزدیک‌تر می‌کند و قداست بیش‌تری بر آن می‌بخشد. شاید هم تصدیقی پنهان در پس ِ پشت اذهان وجود دارد که هرچه قدیمی‌تر باشد دینی‌تر است. واضح و مبرهن است که صرف «قدیم» بودن باعث قداست نیست انگار؛ مثال‌های نقض فراوانی می‌توان ردیف کرد.

گمان دوم‌م بر آن است که ماهیت دیجیتالی بودن صلوات‌شمارها آن‌ها را تبدیل به ابژه‌ای نامتجانس با مقوله دین و تقدس کرده است. اگر این را قبول کنیم، یحتمل ذهنیتی برای متدین‌ها وجود دارد که طی آن «دین» سنخ خاصی دارد که چیزهایی می‌توانند دینی/مقدس باشند که در این سنخ بگنجند. من خودم شخصا وقتی شرح حال برخی ادیان نوظهور را می‌خوانم که برخی ابزارهای تکنولوژیک را به‌عنوان مبانی اصلی دین‌شان معرفی می‌کنند، کمی حس نچسبی دارم! احساس می‌کنم عنصر متجدد با مفهوم دین متعارض است. مجددا: این احساس من نهایتا یک حس روان‌شناختی است و نه معرفتی.

گمان سوم‌م آن است که تسبیح وقف ذکر و اوراد است؛ شمارنده صلوات و ذکر است. یعنی کارکرد شمارندگی مفاهیم مقدس به ماهیت آن نیز نفوذ کرده است. به همین خاطر، اگر کسی تسبیح را برای شمارش کیسه‌های برنج انبارش به کار ببرد، کمی نامتجانس خواهد بود. اما صلوات‌شمار، هرچند اسم‌ش صلوات‌شمار است، اما از ابتدا قرار نبود برای شمارش صلوات باشد. صرفا شمارنده‌ای بوده که حالا از‌-‌قضا برای صلوات استفاده‌ش می‌کنیم. کاربرد قیدی بر ماهیت‌ش نشده است هنوز. 

گمان چهارم چنین است که تسبیح هم عنوان و هم شمایل‌‌ش خاص ِ شمارش اذکار و اوراد است. نام «تسبیح» آن را خاص کرده و البته «صلوات‌شمار» هم چنین نامی دارد اما یحتمل وصف «شمارندگی‌»‌ش غالب‌تر است. شمایل تسبیح اما خاص ذکر است؛ جدا کردن تعداد سی و سه‌تایی تنها برای تسبیحات معروف بعد از نماز کاربرد دارد. 

قرار نیست هر یک از این‌ها علت مستقلی باشند. حتی قرار نیست همه این‌ها روی هم‌دیگر علت تامه باشند. چیزهایی بود که به ذهن‌م می‌رسید و البته می‌توان چیزهای جالب‌تری نیز یافت. من تنها شیرینی توصیف «مسئله» را برای خود برمی‌دارم. 

۱۸ تیر ۱۳۹۲

خودآگاهی باشکوه جان نش یا: «مغزی که از خمره فرار کرد»!

«ذهن زیبا» نسخه سینمایی زندگی «جان نش»، ریاضی‌دان بزرگی است که «نظریه بازی‌ها» و برخی مسائل سیستم‌های پیچیده را پروراند در حالی که اسیر بیماری شیزوفرنی بود. ماجرای زندگی شیزوفرنیک‌ش این‌"گونه است: آدم‌هایی وارد زندگی‌ش می‌شوند و با آن‌ها ارتباط نزدیکی برقرار می‌کند اما پس از مدتی مشخص می‌شود که هیچ یک از آن‌ها واقعی نیستند و فقط ساخته «ذهن ِ زیبا»ی جان نش هستند. یکی‌شان هم‌اتاقی خیالی او در دانش‌گاه است و دیگری، یک مأمور امنیتی که از دانش ریاضیاتی جان نش برای رمزگشایی کدهای جاسوسی استفاده می‌کند و دیگری، دختربچه‌ خردسالی که خواهرزاده همان هم‌اتاقی جان نش است. 

ما به‌عنوان تماشاگر نیز تا میانه راه می‌پذیریم که این‌ها شخصیت‌هایی واقعی هستند اما ناگاه پرده‌ها برمی‌افتد و حدود و ثغور توهم رخ می‌نمایاند. بزن‌گاه فیلم آن‌جایی است که جان ناگاه خیالی بودن این شخصیت‌ها را می‌فهمد. خلاصه این خودآگاهی چنین است که می‌بیند نه دختربچه سن‌ش زیاد می‌شود و نه آن هم‌اتاقی‌ش دچار چین و چروک پیری حال آن‌که خودش شکسته‌تر و پیرتر شده است. و همین امر، نشانه‌ای می‌شود برای نتیجه تاریخی جان نش؛ که این شخصیت‌ها واقعی نیستند هرچند کاملا واقعی می‌نمایانند. 

برای من، ماهیت این خودآگاهی جان نش جذاب و باشکوه است. بگذارید دلیل‌م را این‌گونه شرح بدهم: 
موقعیت جان نش را تصور کنید؛ موقعیتی که همه چیز را در کمال وضوح و واقع‌نمایی می‌بیند. شکی ندارد که هم‌کلاسی‌ش وجود‌ ِ خارجی دارد. شکی ندارد که واقعا کدهای جاسوسی را رمزگشایی کرده است و شکی ندارد که هر از گاهی به آن دختربچه سلام داده است. اما ناگاه دیگرانی می‌گویند که چنین افرادی وجود ندارند. این‌جا یقین حاصل از مشاهده خودش به جدال ظن حاصل از سخن دیگران می‌رود. حالا اوست که متهورانه از یقین خودش کوتاه می‌آید و می‌پذیرد که آن‌چه می‌بینم، واقعی نیست. به‌گمان‌م وقتی هم‌ذات‌پنداری کنیم و پافشاری خودمان بر یقین و قطع‌مان را ببینیم، آن‌وقت خواهیم توانست شکوه خودآگاهی جان نش را بفهمیم؛ که چه‌گونه آزاداندیشانه نشانه‌ها و قرائن را به نفع یقین خودش مصادره نکرد و «یقین» خودش را قربانی «نشانه‌ها» کرد. 

داستان مشهوری در معرفت‌شناسی هست به نام «مخ در خمره»: مغزی را در خمره‌ای بگذاریم و الکترودهایی به آن وصل کنیم به‌گونه‌ای که تمام تکانه‌های عصبی ِ یک انسان کامل را شبیه‌سازی کند. این مغز، احساس می‌کند که یک فرد واقعی است و دست و پا دارد و از طریق آن‌ها، به جهان اطراف‌ش مرتبط می‌شود در حالی که چنین نیست. هرچند داستان جان نش تفاوت‌هایی با «مخ در خمره» دارد اما می‌توانم بگویم تلاش جان نش ـ بر سبیل مبالغه ـ شبیه مخ ِ در خمره‌ای است که فهمیده است چیزی نیست جز مخ ِ در خمره!


پ.ن: داستان‌هایی مشابه ماجرای جان نش را در معرفت‌شناسی با نام «توهم/Hallucination» بررسی می‌کنند: وقتی چیزی را ادراک کنی در حالی که واقعا وجود نداشته باشد؛ مثلا سراب. مسئله ادراک حسی در معرفت‌شناسی چیزهای جالبی در این زمینه دارد.

۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲

وقتی می‌گویم «عقلانیت دین» ...

عقلانیت دین تقریبا اصلی‌ترین دغدغه‌م بوده و هست و انگیزه‌م برای سرک کشیدن به هر گوشه‌ای، همین مسئله است. هرچند مطالعات‌م در این زمینه زیاد نیست، اما احساس می‌کنم نوعی تفاوت در چگونگی پرداختن به این مسئله قابل تشخیص است؛ بنابراین سعی می‌کنم این تفاوت را در این‌جا توضیح دهم. پس ابتدا از دو نوع مواجهه با مسئله عقلانیت دین حرف می‌زنم و ارتباط این مواجهات با سایر علوم را نوک می‌زنم.

مواجهه نخست: عقلانیت باور به وجود خدا
آیا باور به گزاره «خدا وجود دارد» عقلانی/موجه است؟ این سوالی است که در این نوع مواجهه با آن دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند. درواقع، کسانی که می‌کوشند عقلانیت باورهای دینی را از این منظر نگاه کنند، همان ابتدا تأکید می‌کنند که باورهای دینی را به «باور به وجود خدا» فرومی‌کاهند و درباره آن سخن می‌گویند. این مواجهه در نبرد میان خداباوران و ناخداباوران مطرح می‌شود. از این رو، بحثی از یک دین خاص به میان نمی‌آید. 

کسانی که خودشان را در این زمین ِ بازی متمرکز کرده‌اند، از ابزارهای استدلال فلسفی ـ به معنای عام ـ و معرفت‌شناسی استفاده می‌کنند. درواقع می‌کوشند با ارائه استدلال‌هایی نشان دهند که باور به وجود خدا، باوری موجه یا ناموجه است. اگر جایی درباره "تبیین عالم"، "مسئله شر"،‌ "برهان وجودی"، "برهان غایت‌انگارانه"، "برهان جهان‌نگرانه"، "تجربه دینی" و ...  بحثی به میان می‌آید، معمولا مرتبط با این فاز از بحث عقلانیت باورهای دینی است. پس فی‌الجمله می‌توان گفت این نوع مواجهه به ابزارهای فلسفی و خصوصا ً معرفت‌شناسی نیاز دارد. کارهای پلنتینگا، آلستون، آئودی و سوئین‌برن را می‌توان جزو این دسته از مواجهات برشمرد. سردستی می‌توانم کتاب‌های زیر را در این رابطه معرفی کنم (و البته لزوما لیست کامل یا حتی مناسبی نیست):
یکم: فلسفه دین، الوین پلنتینگا، ترجمه دکتر سعیدی‌مهر؛
دوم: کلام فلسفی، نوشته مؤلفان، ترجمه آرش نراقی و ابراهیم سلطانی؛
سوم: The Existence of God، نوشته ریچارد سوئین‌برن؛
چهارم: Where the Conflict Really Lies، نوشته الوین پلنتینگا؛
پنجم: Myths, Models, and Paradigms، نوشته ایان باربور. 

مواجهه دوم: عقلانیت احکام دینی
آیا پیام‌بران عصمت داشتند؟ آیا قرآن سخن پیام‌بر است؟ آیا حکم سنگسار/قتل مرتد معقول است؟ آیا حجاب معقول است؟
این‌ها سوال‌هایی است که در همین زمینه عقلانیت دین مطرح می‌شود اما تفاوت واضحی با مواجهه سابق دارد. در این‌جا پژوهش‌گر در غالب گزاره‌های یک دین خاص به بحث و فحص می‌پردازد. 

ابزار پژوهش‌گر در این زمینه، فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق، تاریخ، جغرافیا، انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی و ... است. به‌عنوان مثال، کسانی که درباره عقلانی بودن یا نبودن حکم سنگسار بحث می‌کنند، آن را از حیثیت اخلاقی بودن یا نبودن بررسی می‌کنند. و خود ِ این مسئله، مسئله دیگری را تحت عنوان «رابطه اخلاق و دین» مطرح می‌کند. به‌عنوان مثال، پیرامون مسئله «رابطه اخلاق و دین» می‌توان کتاب‌های ابوالقاسم فنایی ـ "دین در ترازوی اخلاق" و "اخلاق دین‌شناسی" ـ را نام برد. 

در مورد همین مسئله خاص نیز توجه به یک تفکیک مهم راه‌گشاست. در فقه و مباحث مربوطه، احکام را به عبادیات و معاملات تقسیم می‌کنند. عبادیات مواردی هستند که در آن‌ها فی‌الجمله قصد قربة لازم است (مثل نماز، طهارت، غسل و ...)، اما معاملات مواردی هستند که این‌چنین نیست. مثل خرید و فروش و اجاره و ... کسانی که پیرامون عقلانیت احکام دینی بحث می‌کنند، بحث‌شان عقلانی بودن یا نبودن دو رکعت بودن نماز صبح نیست. بل عبادیات را معمولا کناری نهاده و بیش‌تر پیرامون معاملات ـ مثل احکام قضایی ـ واکاوی می‌کنند.

نتیجه
در رابطه با عقلانیت دین، دو نوع مواجهه می‌توان داشت: 
یکم: عقلانیت باورهای دینی که غالبا به «باور به وجود خدا» می‌پردازند و معمولا ابزار اصلی در این زمینه، معرفت‌شناسی است.
دوم: عقلانیت احکام دینی که غالبا به «احکام مربوط به معاملات» در دین می‌پردازند و معمولا ابزار اصلی در این زمینه، فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق، تاریخ، جغرافیا، انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی و ... است. 

پ.ن: آن‌چه گفتم نکته بدیعی نبود و هم‌چنین بحث کاملی نبود. هم‌چنین مواردی هست که بین این دو روابطی پیدا شود؛ مثلا کسانی قائل به «برهان اخلاقی» برای وجود خدا هستند. هم‌چنین در زمینه استنباط احکام دینی نیز معرفت‌شناسی به‌شدت دخیل است؛ مثلا بخش عمده‌ای از مباحث قطع و ظن اصول فقه را می‌توان با معرفت‌شناسی مدرن به تطبیق و تعدیل کشاند.

۲۲ آبان ۱۳۹۱

آن‌گاه که بر بالین محتضر نشسته‌ای و خرخر می‌کند

ام‌روز کسی داشت درباره نظر الیوت سوبر زیست‌شناس/فیلسوف پیرامون برهان نظم سخن‌رانی می‌کرد. جایی در آخرهای بحث‌ش چیزی در این حدود گفت که متأسفانه متکلمان اسلامی، برهان نظم را برهانی برای عوام در نظر می‌گرفتند. اما چندصد آیه از قرآن و بخش‌های زیادی از نهج‌البلاغه ـ به‌عنوان یکی از متون دینی مسلمانان ـ بر اساس این برهان، سخن گفته‌اند و مثال زد از جایی در نهج‌البلاغه که علی می‌گوید: "هل یکون بناء مِن غیر بانی و جنایة من غیر جانی؟" که استفهام انکاری‌ش می‌رساند که هر ساختمانی را بنّایی لازم است. نتیجه گرفت که به‌تر است ادعای متکلمان مبنی بر عوامانه بودن برهان نظم تعدیل شود وگرنه بخش بزرگی از متون مقدس را برچسب عوامانه خواهند زد.

همان‌جا مثالی که مدت‌ها بود در ذهن‌م وول می‌خورد را تعریف کردم برای‌ش: در آیه‌های واپسین سوره واقعه، گوینده چنین می‌خواندمان:

"آن‌گاه که جان کسی به حلقوم‌ش می‌رسد حالی که شما نظاره‌گرید؛ ما نزدیک‌تریم به او از شما اما نمی‌بینید. اگر حیات به دست شما یا طبیعت است، پس برش گردانید اگر راست‌گویید؟"

احساس می‌کنم بخشی از استدلال این آیات، بر «بهت» استوار است؛ بهت من به خاطر ندانم‌کاری‌م به هنگام خرخر یک محتضر. از سوی دیگر اما، از چندین نفر که کارشان پزشکی و پرستاری و زیست بود درباره این آیه پرسیده‌ام که معتقدند: "ما دچار بهت نمی‌شویم." یعنی حالات متداولی قابل فرض هستند که «بهت» حاصل نشود. می‌خواهم بگویم که استدلال این آیه، یک استدلال فلسفی نیست؛ بل دست‌کم یکی از مقدمات‌ش، ماهیتی روان‌شناختی دارد: فرد در موقعیت خاصی و تحت فشار روانی خاصی، گزاره خاصی را راجح می‌داند.

از این منظر، آیات مصحف و فرازهای نهج‌البلاغه، [شاید] قرارشان بر این نبوده است که استدلالی فلسفی ارائه دهند. بل می‌کوشیدند بر اساس مجموعه‌ای از مقدمات ـ چه فلسفی و چه غیرفلسفی، نتیجه‌ای بگیرند. شاید ادعای متکلمان مسلمان هم بر این اساس بوده است که برهانی مثل برهان نظم را که چیزی شبیه این نوع استدلال‌هاست، از نظر فلسفی ضعیف می‌دانند. یعنی اگر من باشم و مقدمه‌های برهان و فلسفه، می‌توانم ایرادهایی به مقبول بودن استدلال بگیرم. اما وقتی فرد در موقعیت خاصی قرار می‌گیرد ـ مثل حضور بالای سر محتضر یا تعجب به هنگام دیدن یک شتر ـ مقدمه‌ای غیرفلسفی و روان‌شناختی به آن افزوده می‌شود و نتیجه می‌دهد. 

نتیجه‌ای که من از این داستان برای خودم گرفته بودم این است که شاید بتوان تلاش‌هایی کرد که در بحث‌های پیرامون مسئله «عقلانیت»، برخی مقدمات و حالات روان‌شناختی را نیز معقول و توجیه‌ساز در نظر گرفت. 

۳۰ تیر ۱۳۹۱

فرآیند تقدیس

گاهی اوقات وقتی با کسی بحث می‌کنی و به‌گمان خودت حرفی منطقی و منصفانه می‌زنی، فرد مقابل بازخوردهایی این‌چنین نثارت می‌کند:
"این توهین‌ت رو برنمی‌تابم!"
"تو در شأنی نیستی که فلان موضوع رو نقد کنی."
"زیاده از کوپن‌ت داری حرف‌ می‌زنی‌ها!"
و ...
بگذارید این جواب‌ها را خلاصه کنم: «گاهی فرد مقابل چیزی را مقدس می‌داند اما شما مقدس‌ش نمی‌دانید. شما درباره‌ش مثل یک چیز معمولی صحبت می‌کنید اما آن فرد، شما را کسی می‌بیند که پرده تقدس آن چیز را می‌درید.»
آن‌چه در این‌جا می‌کوشم بیان کنم آن است که یکی از راه‌های احتمالی برای "مقدس‌پنداری" را تعریف کنم. همین‌ جا نظرم را بگویم که نمی‌دانم "تقدس موجه" هم وجود دارد یا نه؛ یعنی تقدسی که معقول است. اما فرض بگیریم که چنین تقدسی وجود دارد. پس تقدس‌ها را دو دسته می‌کنم: تقدس‌های موجه و تقدس‌ها ناموجه. فرآیندی که می‌خواهم تعریف‌ش کنم، یکی از اقسام تقدس ناموجه است. پس دست‌کم درـ‌نگاه‌ـ‌نخست، این بحث همه تقدس‌ها را رد نمی‌کند. فی‌الجمله کافی است نشان دهید یک امر مقدس، به شکل معقولی مقدس است.

گام نخست: باور پیدا کردن
فرد به آن چیزی که مقدس می‌شماردش، باور پیدا می‌کند. باوری که می‌گویم، معنایی شبیه پذیرش دارد. یعنی می‌پذیرم که الف آدم خوبی است؛ پس باور دارم که الف خوب است.

گام دوم: عدم موجه بودن باور
فرد باور پیدا کرده است اما شوربختانه باورش موجه نیست. برای این اتفاق، سه حالت می‌توانم تصور کنم: یکی آن‌که از ابتدا توجیه مناسبی برای باورش ـ مثلا باور به این‌که الف آدم خوبی است ـ نداشته است؛ پس بنیان باورش درست نبوده. دوم آن‌که ابتدا بر اساس دلایل موجه، باور پیدا کرده است اما الان آن توجیه را از دست داده؛ یا فراموش کرده است یا دیگر از توجیه افتاده‌اند برای‌ش. اما هم‌چنان باورمند است که الف آدم خوبی است. سوم آن‌که با دلایل موجه باوری را پذیرفته و اکنون هم آن دلایل را نزد خودش دارد. اما نمی‌تواند جواب نقد معقول طرف مقابل را بدهد. یعنی دلایل‌ش در مقابل نقد طرف مقابل، مقاومت نمی‌کنند.

گام سوم: نمی‌تواند از آن باور دست بکشد
گاهی فرد باور ناموجهی دارد اما نمی‌تواند بی‌خیال‌ش شود. مثلا اگر آن باور را تکان دهد، کل شبکه باورش می‌لرزد و شاید فرو بریزد. یا آن‌که هویت‌ش را با آن باور گره زده. یا آن‌که باور نداشتن به آن، مشکلات روانی برای‌ش پدید می‌آورد یا ...

گام چهارم: توسل به تقدیس باور
پس به‌ناچار، فرد صفتی بر آن باور می‌افزاید که دیگران را از نقد آن باز دارد: آن را مقدس نشان می‌دهد. داستان را این‌طور تعریف می‌کند: "من به این‌که الف آدم خوبی است باور دارم. هر کس خوب بودن الف را زیر سوال ببرد، نشان از نفهمی و اراجیف گفتن و فساد اخلاق و ... اوست."
انگار کنید که این فرد، توان این را هم داشته باشد که نقدکننده را ـ غیر از برچسب زدن ـ تنبیه بدنی هم بکند. آن وقت حرف‌ش را به کرسی می‌نشاند. تازه وقتی می‌خواهد این گزاره را به بچه‌ش یاد بدهد، این‌طور یاد می‌دهد: "پسرم! این یک باور مقدس است که الف آدم خوبی است." آن وقت نوع دیگری از تقدیس ایجاد می‌شود: این‌که فرد باوری را از ابتدا با فرض مقدس بودن یاد بگیرد.

مهم‌ترین حلقه زنجیره بالا، گام دوم است: موجه نبودن باور. شاید با فرض قبول این فرآیند، بتوانیم یک تحقیق میدانی انجام دهیم و نتیجه خوبی بگیریم: به میزانی که افراد ناآگاه‌تری به یک باور، باورمند شده‌اند، بر میزان تقدس آن افزوده شده است. هم‌چنین سودمند بودن آن باور ـ به‌گونه‌ای که باورمند نتواند به‌راحتی از آن دست بکشد ـ رابطه مستقیمی با این میزان تقدس دارد. البته این نشان نمی‌دهد که آن باور، علی‌الاصول می‌تواند موجه باشد یا خیر. پس می‌توان یک باوری را پیدا کرد که فردی بتواند به‌راحتی آن را مطابق عقلانیت تشخیص دهد، اما عده‌ای ناتوان در این تطبیق، به‌ سراغ آن باور بیایند و برای مهار نقدها، دست به تقدیس آن بزنند.

۱۹ تیر ۱۳۹۱

شکاکیت مبتنی بر سلاح‌ جنگی

می‌گفته‌اند ژول‌ورن تخیل کرد و بعدها بشر به آن‌ها رسید. سفر به ماه و غوص در اعماق آب‌ها و عمق‌نوردی زمین و ...
شاید برای‌م کمی بی‌معنی باشد که مگر چه کار کرده این آدم؟ خیال‌بافی کرده و خیال‌هاش را ساخته‌اند. اما این هم مهارتی است که بتوانی مسیر آینده را پیش‌بینی کنی.
*     *     *
از همان وقتی که انسان بود، جنگ هم بود؛ نبرد هم بود. بقا برای آن‌کس بود که دیگری را ناکار می‌کرد. اساس کار سلاح‌هاشان چه بود؟ تا آن‌جا که من می‌دانم، "تیز بودن" ویژگی‌ عام سلاح‌ها بود: چوب تیز، سنگ تیز، چاقوی تیز، شمشیر تیز و نیزه تیز. روزگار زیادی این تیز بودن، معیار سبک‌سنگین کردن سلاح‌ها بود. سازندگان سلاح‌ها، چیزهایی را سرهم می‌کردند که جنگ‌جوها بتوانن به‌خوبی از تیزی‌شان استفاده کنند.
تا چندصد سال پیش، معیار همین بود. اما آرام‌آرام تغییر کرد. حالا ویژگی‌ سلاح‌ها "آتش‌باری" آن‌ها بود. هرچه آتشین‌تر و سوزنده‌تر، به‌تر. برخی هم البته این آتش‌باری را با آن تیزی آمیختند و چیزهایی ساختند که هم تیز باشد و هم داغ.
این‌گونه جنگ‌ها را هدایت کردند تا این‌که چند دهه پیش، چیزی دیگر مبنای سلاح شد: "اثرات شیمیایی". این‌ها نه آتش داشتند و نه تیزی؛ بل بی‌که در لحظه اول، خون و خون‌ریزی به راه بیندازند، دشمن را زمین‌گیر می‌کردند. "هسته‌ای"ها را هم جزو همین‌ها می‌شمارم. ویژگی اصلی‌شان، اثر آرام‌شان بود.
سلاح‌ها تغییر کردند و البته هرچه زمان گذشت، فاصله جنگ‌جوها کم‌تر شد. از جنگ تن‌به‌تن به جنگ خاک‌ریزبه‌خاک‌ریز و کم‌کم به جنگ مرز‌به‌مرز و از آن به جنگ اقیانوس به اقیانوس رسیدند. این اواخر که جنگ، جنگ دکمه‌هاست.
*     *     *
چند روزی است که گمانه می‌زنم که اگر قرار باشد سلاح‌سازها سراغ سلاحی غیر این‌ها بروند، چه می‌کنند؟ برای خودم مثال زده‌ام که شاید چیزی بسازند که ناگاه منفجر شود و شیوه اندیشیدن سربازان دشمن ـ آدم‌های طرف مقابل ـ را تغییر دهد. ناگاه همگی نوع دیگری فکر کنند. چیزی را که تا دی‌روز خوب می‌دانستند، حالا بد بدانند و ...
بعد ممکن است همین سلاح را کمی پیش‌رفته‌تر کنند؛ آن‌قدر که مثلا سربازان دشمن متوجه نشوند که همین حالا یکی از این بمب‌ها کنارشان ترکیده است. راحت گام بردارند که بروند خدمت فرمانده‌شان سلامی عرض کنند اما وقتی به در سنگر فرمانده رسیدند، مصمم شوند که ترورش کنند.
خیال‌بافی است دیگر؛ گمانه‌زنی‌های ماست!
*     *     *
چه کسی تضمین می‌کند که آن بمب‌ها کنارمان منفجر نشده است در حالی که ما بی‌خبریم؟

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

گل‌گشت نمایش‌گاه کتاب

ام‌روز رفتم نمایش‌گاه کتاب. خیلی حوصله کتاب خریدن نداشتم. وقت خواندن هم ندارم. بیش‌تر درگیر پایان‌نامه‌م هستم. اما سعی کردم چیزهای جالبی را که به چشم‌م خورد، بخرم. لیست زیر، کتاب‌هایی است که خریده‌ام:

1. فلسفه ادراک حسی، ویلیام فیش، ترجمه یاسر پوراسماعیل، انتشارات حکمت؛
2. معرفت‌شناسی، ریچارد فیومرتون، ترجمه جلال پی‌کانی، انتشارات حکمت؛
3. از محرک حسی تا دانش، کواین، ترجمه مجید داودی، انتشارات حکمت؛
4. ایمان‌گروی، رضااکبری، پژوهشکده علوم و فرهنگ اسلامی؛
5. برهان وجودی، جاناتان بارنز، ترجمه احمد دیانی، پژوهشکده علوم و فرهنگ اسلامی؛
6. حسن و قبح عقلی، جعفر سبحانی، انتشارات موسسه امام صادق؛
7. نظام اخلاقی اسلام، علی صفایی، انتشارات لیلة‌‌القدر؛
8. عاشورا، علی صفایی، انتشارات لیلة‌القدر؛
9. درباره تجربه دینی، مجموعه نویسندگان، ترجمه مالک حسینی، انتشارات هرمس؛
10. اقلیت، فاضل نظری، انتشارات سوره؛
11. گریه‌های امپراتور، فاضل نظری، انتشارات سوره؛
12. آن‌ها، فاضل نظری، انتشارات سوره.

یکم) کتابی است از مجموعه فلسفه‌های انضمامی که به‌تازگی ترجمه شده است. نظریه‌های مربوط به فلسفه ادراک حسی را توضیح داده و درباره برخی موارد مربوط به ادراک حسی (مثل علیت) چیزهایی گفته است.
دوم) هنوز درباره معرفت‌شناسی یک کتاب درست‌و‌حسابی به فارسی نخوانده‌ام. این را از آن جهت خریدم که به‌عنوان کتاب اول در این زمینه به دیگران توصیه کنم.
سوم) کتاب کواین است دیگر :))
چهارم) در رابطه با معرفت‌شناسی دین [دینی] نگاه ایمان‌گرایی را جالب می‌دانم. برای‌م جذاب است که کتابی تالیفی را درباره‌ش ببینم. 
پنجم) این را برای پایان‌نامه‌م گرفتم. زالتا در برخی جاها به آن ارجاع داده و گمان می‌کنم آپی هم در مقاله استنفوردش کتاب بارنز را مهم می‌شمارد. اما چون ترجمه‌شده است و البته ترجمه‌ش مال این پژوهشکده است، به‌ هیچ عنوان توصیه‌ش نمی‌کنم. من به‌ غیر از افعال گفتاری ـ که آن را هم ملکیان ناظر ترجمه‌ش بوده ـ هیچ ترجمه خوبی از این پژوهشکده ندیده‌ام. خواندن اصل‌شان آسان‌تر از خواندن ترجمه‌هاست در بیش‌تر مواقع.
ششم) در اصول فقه مبحث مستقلات عقلیه، به حسن و قبح می‌پردازد و پایه اخلاق از نظر اسلام بر آن استوار است. احساس می‌کنم ـ صرفا احساس نامتخصصانه ـ که حسن و قبح را اگر ادامه بدهیم، می‌توانیم اخلاقی سکولار و بدون نیاز به ضمانت‌اجراهای دینی ازش دربیاوریم. اما جزییات حسن و قبح را لازم است به‌طور شسته‌رفته از جایی بخوانم. آن‌چه تا به حال خوانده بودم، از مبحث مستقلات عقلیه اصول فقه مظفر بود که خب ریزه‌کاری‌هایی که ناگفته بود، داشت.
هفتم) می‌خواستم ببینم صفایی نسبت به نظام اخلاقی چه نظری دارد و پایه‌های غیردینی برای آن را چه طور برداشت می‌کند.
هشتم) این را برای پروژه‌ای که این چند وقت روی‌ش کار می‌کنم، گرفته‌ام. قرار است مواد اولیه برای نوشتن یک تاریخ شسته‌رفته از تاریخ دهم محرم سال 61 آماده کنم. تلاش‌م آن است که غیرقدسی‌ترین بیان ممکن را انتخاب کنم و ـ مثلا ـ ادعای علم لدنی داشتن امام را کلا مورد توجه قرار ندهم و اهداف شاعرانه هم برای حرکت حسین در نظر نگیرم. شنیدم که صفایی در این کتاب‌ش ـ که خیلی هم جمع‌و‌جور است ـ بیانی این‌چنین دارد و از تحلیل فوق‌تصور این حرکت، گریخته است. 
نُه) این را هم در مورد همان معرفت‌شناسی دین گرفته‌ام. 
ده و یازده و دوازده) در شعرهای روز فارسی، شعرهای فاضل نظری را زیبا می‌دانسته‌ام. جسته‌گریخته برخی شعرهاش را خوانده بودم اما دوست داشتم همه آثارش را بخوانم. قبلا هم این‌جا (+) چیزی درباره شعر گفتم که شعرهای فاضل نظری با این معیارها می‌خواند؛ پس به دل‌م می‌نشینند. البته این‌که طراحی کتاب‌های فاضل نظری ـ و البته بخش قابل توجهی از آثار انتشارات سوره ـ را یکی از دوستان‌مان انجام می‌دهد، دلیل دیگری بود. در مورد کتاب‌های سوره، هر نوع نوآوری که دیدید، این رفیق ما پشت آن است.

اما کتاب‌هایی که دیدم و توصیه می‌کنم حتما بخرید:
اندیشیدن، نایجل واربرتن، ترجمه محمدمهدی خسروانی، انتشارت علمی و فرهنگی؛
چاپ‌ش تمام شد اما گویا دوباره چاپ‌ش کرده‌اند. یک دایره‌المعارف جمع‌‌و‌جور برای سنجش‌گرانه‌اندیشی (تفکر نقادانه) است که بخش عمده آن به توضیح مغالطات پرداخته. قبلا هم گفته‌ام که مهدی خسروانی از دوستان خوب من است و لازم است در هر مجموعه کتابی که توصیه می‌کنم، اسم کتاب‌ش را بیاورم :)
درآمدی بر هرمنوتیک، احمد واعظی، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی؛ 
این کتاب یکی از نوادر است؛ کتاب تألیفی باشد، نویسنده‌ش آخوند باشد اما خوب باشد. این خیلی عجیب است اما در این کتاب محقق شده. گمان می‌کنم برای هرمنوتیک خیلی خوب باشد.

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

حتی اسم‌ش را هم نمی‌دانم چه بگذارم :)

دارم کتاب Contemporary Perspectives on Religious Epistemology (+)را می‌خوانم. کتاب مجموعه مقاله‌ای است درباره باور به گزاره «خدا وجود دارد». چند نظر عمده در این باب را احصا کرده و برای هرکدام، مقالاتی برای معرفی و مقالاتی برای نقد آورده است.
پیرامون «خداناباوری» (Atheism)، مقاله‌ای دارد با عنوان The Problem of Evil and Some Varieties of Atheism (+). یک استدلال مختصر می‌آورد که چون‌این است:

1) رنج‌ها و مشقت‌هایی هست که بشر و حیوان متحمل می‌شود اما خدا می‌تواند مانع آن شود بدون آن‌که ممانعت‌ش منجر به از دست رفتن یک خوبی یا وقوع یک شر بدتر باشد؛
2) یک خدای قادر و دانا، می‌تواند مانع هر رنج و مشقتی شود مگر در صورتی که ممانعت‌ش منجر به از دست رفتن یک خوبی یا وقوع یک شر بدتر شود؛
3) (نتیجه) خدای قادر و دانا وجود ندارد.

بیان استدلال ساده است. می‌گوید طبق تعریف خداباوران، خدا ممکن است برخی شرها را اجازه دهد تا از شری بزرگ‌تر جلوگیری کند یا خیری را فراهم کند. اما مقدمه یک معتقد است شروری وجود دارند که ممانعت از آن‌ها این مشکلات را ندارند. پس چون واقع شده‌اند و خدا از آن‌ها ممانعت نکرده، پس چنین خدایی وجود ندارد.
برای صدق مقدمه دوم، حرف خاصی ندارد. استناد به خود باور خداباوران کافی است. اما مسئله‌ش در صدق مقدمه (1) است. حالتی از شر را تعریف می‌کند که معتقد است هیچ خیر در آن نیست و جلوگیری از آن هم باعث شر بدتر نمی‌شود اما خدا هم‌چنان آن را اجازه فرموده! بعد متواضعانه می‌گوید صدق این مقدمه قابل دست‌یابی نیست و تنها می‌توانیم درباره معقول بودن آن حرف بزنیم که معتقد است، معقول است. دلیل‌ش هم برای دست‌نیافتنی بودن صدق‌ش، این است که می‌توان مدعی شد بالاخره در همان مثال شر، خوبی یا شری بوده که خدا از آن آگاه بوده و به خاطر آن، وقوع آن شر را اجازه کرده است. اسم این دلیل را می‌گذارم (الف).

گمان می‌کنم این معقولیت کمی خدشه‌دار است. توضیح می‌دهم. 
تمام استدلال‌م بر این حرف استوار است:
«وجود یک خدای قادر و دانا ممکن است».
اگر خداناباور این گزاره را بپذیرد، آن‌گاه این نتیجه شاید گرفتنی باشد:
«چیزهایی هست که خدای دانا می‌داند اما من نمی‌دانم.»
منظور از من در این استدلال، بشر است. خب اگر استدلال‌کننده، این گزاره را بپذیرد، آن‌گاه نمی‌تواند به‌راحتی با وجود اذعان به (الف) بگوید: «با این حال طبق تجربه معقول است که گزاره (1) را بپذیریم.»
احساس می‌کنم این‌جا بحث به فضایی دیگر منتقل می‌شود. شرح این وضعیت را چنین می‌دانم:
«من می‌دانم که چیزهایی وجود دارند که نمی‌دانم اما آقای ج آن‌ها را می‌داند. کاری از آقای ج سر می‌زند که از نظر من، نامعقول است. اما در ژرفای ذهن‌م بین آن کار و آن نادانسته‌های من که آقای ج آن‌ها را می‌داند، ارتباط مبهمی می‌بینم. یعنی ممکن است آقای ج بر اساس آن موارد تصمیمی گرفته باشد که معقول باشد اما چون من آن‌ها را نمی‌دانم، به نظرم نامعقول می‌آید.»
در چنین وضعیتی آیا این‌که بگویم تصمیم آقای ج نامعقول است، معقول است؟ بگذارید مثال را کمی آشناتر کنم:
در داستان موسی و خضر، موسی می‌داند که خضر چیزهایی می‌داند که او نمی‌داند اما کارهایی نامعقول می‌کند. آیا سوال کردن موسی معقول بود یا نامعقول؟
باز هم فضا را روشن‌تر کنم:
فرض کنید من ده مورد باور دارم. طبق این مجموعه ده‌تایی، به این نتیجه می‌رسم که باور آقای ج نامعقول است. حالا این باور را به آن بیفزایم:
11. چیزهایی هست که من نمی‌دانم اما ج می‌داند و ممکن است نتیجه‌گیری‌ش بر اساس آن‌ها باشد.
12. ممکن است نتیجه‌گیری آقای ج بر اساس آن نادانسته‌های من، معقول باشد.
حالا طبق این مجموعه دوازده‌تایی باورهای من، باور آقای ج نامعقول است؟ 
نمی‌دانم :)

۶ فروردین ۱۳۹۱

واقعا «چدا» وجود دارد؟ یا: بحثی درباره یک آیه

«آدم نامردی پیدا شد و به کشاورزی که از آخوندی چیزی سردرنمی‌آورد، گیر داد. با مغالطه برای او اثبات کرد که برای خدا شریکی وجود دارد که اسم‌ش «چدا»ست. بعد ویژگی‌هایی برای چدا تعریف کرد؛ به‌گونه‌ای که کشاورز او را هم مانند خدا توی ذهن‌‌ش آورد. غروب که شد، کشاورز برگشت به خانه و بچه‌ش را دعوت کرد که با هم بحثی داشته باشند درباره خدا. بچه هم ناآشنا به این مباحث بود. اما با همان استدلال‌های آن آدم ِ نامرد، قانع شد که چدا وجود دارد. آیا او به وجود چدا علم دارد؟»

آیه فرموده است:
«وَإِن جَاهَدَاكَ عَلى أَن تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفًا وَاتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَيَّ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (لقمان ـ 15) (+)
ترجمه‌ش هم چون‌این است که:
«اگر تلاش کردند ]پدر و مادرت[ که به چیزی شرک بورزی که به آن علم نداری، اطاعت‌شان نکن و با نیکی باهاشان رفتار کن و ....»
در نگاه نخست، جای‌گاه «ما لیس لک به علم» را نمی‌فهمم. پس باید کمی عمیق شوم درباره‌ش. تلاش‌م این است کمی درباره این قید، فکر کنم و بنویسم‌ش. ناگفته واضح است که این‌جا تنها گمانه‌زنی می‌کنم و رأیی نمی‌دهم. از سوی دیگر شاید جهت ِ حرف‌هام کمی معرفت‌شناسانه باشد.
احساس می‌کنم به چند تفسیر شاخص سر بزنیم، به‌تر باشد. به ترتیب از مجمع‌البیان (+)، جوامع‌الجامع (+)، تفسیر نمونه (+) و تفسیر المیزان (+) به آن می‌پردازم و بخش‌های مربوط به این آیه و خصوصا قیدی که گفتم را نقل می‌کنم:

تفسیر مجمع‌البیان پیرامون آیه:
«و إن جاهداك» أيها الإنسان أي جاهداك والداك « على أن تشرك بي » معبودا آخر فلا تطعهما و هو قوله « ما ليس لك به علم » لأن ما يكون حقا تعلم صحته فما لا تعلم صحته فهو باطل فكأنه قال فإن دعواك إلى باطل « فلا تطعهما » في ذلك « و صاحبهما في الدنيا معروفا » أي و أحسن إليهما و ارفق بهما في الأمور الدنيوية و إن وجبت مخالفتهما في أبواب الدين لمكان كفرهما « و اتبع سبيل من أناب إلي » أي و اسلك طريقة من رجع إلى طاعتي و أقبل إلي بقلبه و هو النبي (صلى الله عليه وآله وسلّم) و المؤمنون قال « ثم إلي » أي إلى حكمي « مرجعكم » و منقلبكم « فأنبئكم » أي أخبركم « بما كنتم تعملون » في دار الدنيا من الأعمال و أجازيكم عليها بحسبها. (+)

تفسیر جوامع‌الجامع پیرامون آیه:
«ما ليس لك به علم» أراد بنفي العلم به نفيه، أي: لا تشرك بي ما ليس بشيء، كقوله: «ما يدعون من دونه من شىء» (+)

تفسیر نمونه پیرامون آیه:
ضمنا جمله «ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ» (چيزى كه به آن علم و آگاهى ندارى) اشاره به اين است كه اگر فرضا دلائل بطلان شرك را ناديده بگيريم، حداقل دليلى بر اثبات آن نيست، و هيچ شخص بهانه‌جويى نيز نمى‏تواند دليلى بر اثبات شرك اقامه كند.
از اين گذشته اگر شرك حقيقتى داشت، بايد دليلى بر اثبات آن وجود داشته باشد، و چون دليلى بر اثبات آن نيست خود دليلى بر بطلان آن مى‏باشد. (+)

تفسیر المیزان پیرامون آیه:
قوله تعالى: «و إن جاهداك على أن تشرك بي ما ليس لك به علم فلا تطعهما» إلى آخر الآية.
أي إن ألحا عليك بالمجاهدة أن تجعل ما ليس لك علم به أو بحقيقته شريكا لي فلا تطعهما و لا تشرك بي، و المراد بكون الشريك المفروض لا علم به كونه معدوما مجهولا مطلقا لا يتعلق به علم فيئول المعنى: لا تشرك بي ما ليس بشيء، هذا محصل ما ذكره في الكشاف، و ربما أيده قوله تعالى: «أ تنبئونه بما لا يعلم في السماوات و لا في الأرض»: يونس: 18.
و قيل: «تشرك» بمعنى تكفر و «ما» بمعنى الذي، و المعنى: و إن جاهداك أن تكفر بي كفرا لا حجة لك به فلا تطعهما و يؤيده تكرار نفي السلطان على الشريك في كلامه تعالى كقولهما تعبدون من دونه إلا أسماء سميتموها أنتم و آباؤكم ما أنزل الله بها من سلطان»: يوسف: 40، إلى غير ذلك من الآيات. (+) برای ترجمه هم: (+)

اما جمع‌بندی آن‌چه گفته‌اند: صاحب مجمع‌البیان می‌گوید هر چیزی که حق باشد، صحت‌ش را خواهی دانست و آن‌چه صحت‌ش را نمی‌دانی، باطل خواهد بود. پس چون به شرک، علم نداری، پس باطل است. پس انگار آیه گفته است: اگر تو را به باطل دعوت کردند ...
صاحب جوامع‌الجامع هم می‌گوید: با نفی علم به شرک، قصدش این بوده است که بگوید اصلا وجود ندارد. یعنی چیزی شریک خدا نیست که به آن علم پیدا کنی. پس انگار آیه گفته است: چیزی که نیست را شریک من نگردان.
صاحبان نمونه معقتدند دلیلی برای اثبات شرک وجود ندارد. اما هر حقی اثباتی دارد. پس نشان از ناحق بودن‌ش است.
صاحب المیزان هم چیزی شبیه جوامع‌الجامع می‌گوید که چون شریک، معدوم است، علمی به آن تعلق نمی‌گیرد.

تا این‌جا نقل قول دیگران بود. حالا صرفا حالاتی را در نظر می‌گیرم که شاید استدلال‌ها را کمی مخدوش کند (و شاید هم نه).
یکم آن‌که تکلیف وجود یا عدم استدلال را مشخص کنم. به نظرم منظور استدلال اقناعی است؛ استدلالی که طرف مقابل را قانع کند. وجود چون‌این استدلالی برای شریک ممکن است حتی اگر خود شریک وجود نداشته باشد. اما در مقابل، استدلال یقینی یا (قیاسی) قرار می‌گیرد که هنوز چون‌این استدلالی بر شرک پیدا نکرده‌ایم. اما عدم‌الوجدان به معنی عدم‌الوجود نیست. پس می‌توانیم حالتی را تصور کنیم که فردی برای دیگری استدلالی بیاورد و او را قانع کند که شریکی برای خدا وجود دارد اما در حقیقت شریکی وجود نداشته باشد.
از سوی دیگر، ممکن است چیزی وجود داشته باشد اما استدلالی برای آن نیافته باشیم. این‌جا می‌خواهم این را بگویم که نبود استدلال، به معنی نبود شریک نیست.
حالا با همین دو نکته برویم سراغ تفسیرها: ادعای مجمع‌البیان را نمی‌فهمم. چرا لازم است هر چیزی که استدلالی بر آن نیست، باطل باشد؟ بگذریم از آن که شاید بتوان استدلال اقناعی بر وجود شریک آورد. یعنی ممکن است فردی قانع شود که شریکی وجود دارد.
هم‌چون‌این ادعای جوامع‌الجامع را هم مخدوش می‌دانم. نفی علم به وجود شریک، لزوما به معنی نفی شریک نیست. گفتم که ممکن است شریکی باشد، اما علمی به آن نداشته باشیم. هرچند این‌جا صاحب جوامع‌الجامع معتقد است شارع لفظی را گفته است و معنایی دیگر را مراد کرده است. اما لازم است ملازمه‌ای بین این معنای اصلی این لفظ و آن معنای دیگر، برقرار باشد. اما این ملازمه به شکل عقلی وجود ندارد.
ادعای صاحبان نمونه هم همین‌گونه است. این‌که دلیلی نداریم، به معنی باطل بودن‌ش نیست. این ادعا شبیه ادعای کسانی است که با تمسک به قرینه‌گرایی (+)، وجود خدا را نفی می‌کنند. این‌ها می‌گویند دلیلی بر وجود خدا نیست. پس خدا وجود ندارد. همان جواب‌هایی که به قرینه‌گراها داده شده است، این‌جا هم می‌توان داد (پ.ن1).
صاحب‌ المیزان هم بحث عدم علم به معدوم را مطرح کرد. این‌جا نمی‌دانم که واقعا علم به چه معنی آمده است؛ به معنی تصور یا تصدیق. اما برای هر دو حالت بحثی خواهم داشت. اگر به معنی تصور باشد، ادعای صاحب المیزان چون‌این می‌شود که نمی‌توان شی معدوم را تصور کرد. نظراتی هست که حتی اشیای متناقض (مثل پنج‌ظلعی دارای زاویه‌های 125درجه‌ای) را می‌توان تصور کرد. پس حتی اگر شریک خدا مفهومی متناقض باشد، پس می‌توان تصویری از آن در ذهن شکل داد. حالا که علم تصوری را «حضور صورة الشیء عند العقل» بدانیم، پس می‌توانیم قائل شویم که علم تصوری به شریک وجود دارد. اما علم تصدیقی؛ می‌توانم قبول کنم که استدلالی قیاسی بر وجود شی معدوم نمی‌توان آورد. اما همان‌طور که قبلا گفتم، استدلال اقناعی برای شی‌ معدوم آوردن ممکن است. حالا فرض کنیم آورنده‌ی استدلال، قصد مغالطه داشته باشد و سعی کند جوری استدلال را بچیند که شنونده خیال کند استدلالی برهانی (قیاسی) است. در این‌جا شنونده علم تصدیقی به وجود شریک پیدا می‌کند هرچند درواقع چون‌این شریکی وجود نداشته باشد و هرچند درواقع چون‌این استدلالی وجود نداشته باشد.

اما شاید بتوانیم بگوییم آیه در مقام بیان مباحث مربوط به استدلال له یا علیه وجود شریک نیست. اما همین فراز را در جاهایی دیگر داریم: و لا تقف فی ما لیس لک به علم. این‌ شاید نشان دهد که این فراز، کمی به فضای استدلال هم وارد می‌شود. اما مطمئن نیستم.

حالا برای این‌که جمع‌بندی کرده باشم بحث‌م را، برگردم به داستان که تعریف کردم:
آدم نامردی پیدا شد و به کشاورزی که از آخوندی چیزی سردرنمی‌آورد، گیر داد. با مغالطه برای او اثبات کرد که برای خدا شریکی وجود دارد که اسم‌ش «چدا»ست. بعد ویژگی‌هایی برای چدا تعریف کرد؛ به‌گونه‌ای که کشاورز او را هم مانند خدا توی ذهن‌‌ش آورد. غروب که شد، کشاورز برگشت به خانه و بچه‌ش را دعوت کرد که با هم بحثی داشته باشند درباره خدا. بچه هم ناآشنا به این مباحث بود. اما با همان استدلال‌های آن آدم ِ نامرد، قانع شد که چدا وجود دارد. حالا بچه را تصور کنید که آمده است و این آیه را دیده و از قضا، به اینترنت هم دست‌رسی دارد و این تفسیرها را هم می‌خواند. آیا او به وجود چدا علم دارد؟ (علم در این‌جا اصطلاح معرفت‌شناسی نیست که متضمن «صدق» باشد.)

پ.ن1: چند جواب عمده داده‌اند به متمکسین به قرینه‌گرایی. یکی این‌که قرار نیست پذیرفتن چیزی که برآمده از استدلال نباشد، غیرعقلانی باشد. جواب دوم هم آن است که بر خلاف ادعای متمکسین به قرینه‌گرایی در نفی خدا، قرائنی بر وجود خدا در دست داریم.

۴ اسفند ۱۳۹۰

معرفت‌شناسی؛ آن‌گاه که طبیعی می‌شود

این روزها پست‌هام کمی رنگ‌و‌بوی معرفت‌شناسی گرفته‌اند. توضیح‌م آن است که شروع کرده‌ام متون معرفت‌شناسی را به‌طور اصولی خواندن. هر جا هم که نکته‌ جالبی می‌بینم، من‌باب حدیث قیدوالعلم بالکتابة می‌نویسم‌ش این‌جا که یادم بماند. البته نکته‌ها آن‌گونه نیست که حتما مخاطب خاص بطلبد. 
*     *     *
سنت معرفت‌شناسی تلاش می‌کرد نشان دهد انسان چه کند تا باورهاش موجه باشد. اما سختی‌های پیش ِ روی این سنت و سوال‌های بی‌جواب آن، بعضی را بر آن داشت که شاید راه را اشتباه آمده‌ایم. یکی از این این بعضی‌ها کواین است. کواین گفت معرفت‌شناسی سنتی جواب‌گو نیست بل باید معرفت‌شناسی طبیعی را دنبال کنیم (پ.ن1).
یکی از خوانش‌های معرفت‌شناسی طبیعی استدلالی می‌آورد که جالب است. این خوانش، سه گزاره زیر را نشان‌مان می‌دهد:

(1) ما انسان‌ها چه‌طور باید باور پیدا کنیم؟
(2) ما انسان‌ها چه‌طور باور پیدا می‌کنیم؟ (پ.ن2)
(3) این‌که چه‌طور باور پیدا می‌کنیم دقیقا همان روشی است که باید طبق آن باور پیدا کنیم. 

این خوانش معتقد است معرفت‌شناسی سنتی، (1) را مدنظر قرار می‌داد و دنبال ِ پاسخ ِ آن بود. مثلا پاسخ می‌داد باید از طریق منابع توجیه باور پیدا کنیم یا بر اساس روش‌های اتکاپذیر یا ...
اما معرفت‌شناسی طبیعی به دنبال پاسخ به (2) است و آن را سوال اصلی می‌داند. روش‌ش برای پاسخ نیز روش‌های روان‌شناسانه و مبتنی بر علوم شناختی (Cognitive Science) است. به بیانی دیگر، کاملا علمی و تجربی. یعنی می‌گوید انسان در حالت فلان ِ سلول‌ها و نورون‌ها احساسی به اسم باور دارد و ...
کار معرفت‌شناسی طبیعی تمام نشده است. او باید نشان دهد که گزاره (3) صادق است. اگر این گزاره صادق باشد، آن‌گاه لازم است برای باور پیدا کردن، همان روشی را دنبال کنیم که در روان‌شناسی و علوم شناختی نشان‌مان می‌دهند. اما این گزاره چه‌طور صادق است؟ در این‌جا، معرفت‌شناسان طبیعی از تئوری‌های داروینی استفاده می‌کنند. این‌گونه که طبیعت، ما را به مناسب‌ترین روش ِ باور پیدا کردن سوق داده است. آن‌گونه که جسم‌مان با مقوله باور سروکار دارد، به‌ترین روشی بوده است که طبق آن حیات ما باقی مانده است. 
معرفت‌شناسان طبیعی معتقدند با صدق (3)، بین پاسخ (1) و پاسخ (2) این‌همانی برقرار می‌شود. در نتیجه، موضوع ِ علم ِ معرفت‌شناسی، چیزی نیست جز برخی مطالعات علمی و تجربی در زمینه روان‌شناسی و علوم شناختی.

پ.ن1: لفظ دقیقی که کواین به کار برده است، Epistemology Naturalized است که در ترجمه چیزی شبیه این است: «معرفت‌شناسی آن‌گاه که طبیعی می‌شود.» اما آن‌گونه که متداول است، معرفت‌شناسی طبیعی را به کار برده‌ام که جای‌گزینی است برای Naturalistic Epistemology.
پ.ن2: تفاوت دو سوال (1) و (2) واضح است. سوال یکم، سوالی است دستوری (Normative). سوال دوم اما سوالی است توصیفی (Descriptive).
پ.ن3: این‌که ادعای معرفت‌شناسان طبیعی ِ متعلق به این خوانش در صدق (3) درست است یا خیر، مسئله‌ای است که نیازمند ارجاع به منابع خودشان دارد. این‌جا صرفا گزارشی داده‌ام.  

۲ اسفند ۱۳۹۰

مغز در خمره را من خوردم؛ شما بحث‌تان را ادامه دهید

شک‌گرا (Skepticist) معقتد است نمی‌توان معرفتی پیدا کرد. دلایل مختلفی می‌آورد. پیش از نشان دادن استدلال‌ش، مقدماتی را بچینیم. گزاره (الف) را چون‌این تعریف می‌کنیم:
الف) تو مغزی در خمره هستی که الکترودهایی به نورون‌هات وصل کرده‌اند و جوری تحریک‌ت می‌کنند که احساس می‌کنی دست و پا داری و داری صفحه وبلاگ نردبام را می‌خوانی.
حالا می‌خواهیم درباره (ب) بحث کنیم:
ب) من دست دارم.
شک‌گرا چون‌این استدلال می‌کند:

(1) ب را می‌دانی تنها اگر نقیض ِ الف را بدانی.
(2) نقیض ِ الف را نمی‌دانی.
(3) پس ب را نمی‌دانی.

این استدلال برای هر گزاره‌ای تکرار می‌شود؛ هر گزاره‌ای را جای ب می‌نشانی و شک‌گرا نشان‌ت می‌دهد که نمی‌توانی به‌ش باور داشته باشی.
استدلال کمی مشکوک است. شک‌گرا رد نشدن مغز در خمره را پیش‌فرض گرفته است؛ چیزی که مخالف‌ش در مقام رد آن است. در هر حال، این استدلالی است با این عنوان: استدلال از طریق جهل (Argument From Ignorance). 
جی. ای. مور از همین استدلال استفاده کرده است تا شک‌گرا را بکوبد؛ من‌باب استعاره می‌گویند «استدلال را بر روی سرش به پا داشته.» چه‌طور؟ این‌چون‌این:

(1) ب را می‌دانی تنها اگر نقیض ِ الف را بدانی.
('2) ب را می‌دانی.
('3) نقیض الف را می‌دانی = شکاکیت بر هواست.

آن‌چه در این استدلال رخ می‌نمایاند، ادعای مور است که دانستن، اثبات نمی‌خواهد. این‌که بگویی «ب را می‌دانم» به اثبات نیاز ندارد بل یک‌سری شاهد و سند می‌طلبد. شاهد و سندش را هم از زندگی روزمره پیدا می‌کنیم؛ این‌که با دست‌م می‌زنم زیر گوش کسی و دردش می‌آید؛ این‌که با دست‌م تایپ می‌کنم و تاثیرات‌ش را احساس می‌کنم و ...

پ.ن: شک‌گرایی انواع مختلفی دارد که این‌جا صرفا یکی‌شان را به نظاره نشستیم.

۱ اسفند ۱۳۹۰

چرا وقتی من چیزی را می‌بینم، باید به دیدن‌م اعتماد کنم؟

یکی از مطالب جالب در «معرفت‌شناسی»، مسئله دور معرفتی است (Epistemic Circularity). مفاد این مسئله چون‌این است که اگر بخواهید استدلالی برای اتکاپذیری منابع توجیه بیاورید، دچار دور می‌شوید. فی‌المثل بخواهید نشان دهید «ادراک حسی» (به‌عنوان یکی از منابع توجیه)، اتکاپذیر است. چه‌گونه نشان می‌دهید؟ بگذارید مسئله را در «بینایی» خلاصه کنیم. فرض کنید می‌خواهید اتکاپذیری «بینایی» خود را اثبات کنید. می‌نشینید روبه‌روی یک چارت بینایی‌سنجی (از آن‌هایی که E‌های کوچک و بزرگ را کنار هم چیده‌اند) و آن‌چه را می‌بینید، یادداشت می‌کنید. بعد، نزدیک‌تر می‌روید و یادداشت‌کرده‌هاتان را با خود چارت مطابقت می‌دهید. اگر درست تشخیص داده باشید، می‌گویید: «بینایی من قابل اتکاست.» اما این‌جا همان دور، رخ می‌نمایاند. شما به‌ هنگام تطبیق نوشته‌هاتان با چارت، دوباره از بینایی استفاده کرده‌اید و فرض گرفته‌اید که بینایی‌تان قابل اتکاست (استنفورد درباره مشکلات حافظه +).
معرفت‌شناسانی هستند که می‌گویند مفرّی از این دور وجود ندارد. پس چه‌طور به اتکاپذیری منابع توجیه دست بیابیم؟ آلستون می‌گوید درست است که نمی‌توانیم از این دور فرار کنیم اما نمی‌توانیم بی‌خیال منابع توجیهی مثل ادراک حسی یا حافظه بشویم. از این رو استدلالی می‌چیند که بر مبنای عقلانیت عملی نتیجه می‌گیرد که به‌تر است به ادراک حسی و حافظه‌مان اتکا کنیم. استدلال‌ش چون‌این است:
(1) ما راه‌های زیادی برای ساخت باور داریم؛ اعم از ادراک حسی، حافظه، درون‌نگری و ... که البته نتایجی مستحکم و محرز به ما می‌دهند.
(2) خیلی سخت است بتوانیم جلوی این راه‌ها را بگیریم. مثلا خودمان را قانع کنیم که از دیدن یک لیوان بر روی میز، نتیجه نگیر که لیوانی این‌جاست.
(3) اما اگر بخواهیم اتکاپذیری این‌ها را اثبات کنیم، به دور می‌افتیم.
(4) به‌ترین راه این است که طبق عقلانیت عملی، اتکا به همین‌ها را ادامه دهیم.
معرفت‌شناسان دیگری جواب‌ش داده‌اند که همین استدلال را برای فردی پیش‌گویی جاری کن که با زل زدن به گوی شیشه‌ای، آینده را به تو می‌گوید. او هم مدعی است نتایج مستحکمی با کمک گوی شیشه‌ای به دست می‌آید و سخت است که جلوی خودم را بگیرم که باور پیدا نکنم و البته در اثبات اتکاپذیری‌ش به دور می‌افتم؛ پس به‌ترین راه این است که اتکاپذیر بودن‌ش را قبول کنم. 
اما همه می‌دانیم که چون‌این فردی در باورهای حاصل‌شده از گوی شیشه‌ای، موجّه نیست.

گمان می‌کنم این ماجرا، چیزی شبیه داستانی است که در فلسفه علم تحت عنوان «مسئله استقرا» مطرح می‌کنند. آن‌جا می‌گویند که دلیل اعتماد به «استقرا» چیست؟ و موافقان ِ استقرا جواب می‌دهند که استقرا، از آزمون‌ها سربلند بیرون آمده است. بنابراین:
(1) در مورد الف، استقرا کردیم و بعدها دیدیم که استقرا نتیجه درستی به ما داده بود.
(2) در مورد ب، استقرا کردیم و بعدها دیدیم که استقرا نتیجه درستی به ما داده بود.
.
.
.
(n) در مورد nام، استقرا کردیم و بعدها دیدیم که استقرا نتیجه درستی به ما داده بود.
نتیجه: استقرا نتیجه درستی به ما می‌دهد.
تقریر «مسئله استقرا» چون‌این است که در بالا، برای اثبات اتکاپذیری استقرا، از خود استقرا استفاده کرده‌ام؛ به بیانی دیگر، دچار دور شده‌ایم. در نتیجه راه مناسبی برای اثبات اتکاپذیری استقرا وجود ندارد.
اما موافقان استقرا، همین‌جا نمی‌مانند و ادعا می‌کنند که استفاده از استقرا، خیلی از مشکلات ما را حل کرده است. این‌جا دلیل موافقان، دلیلی عمل‌گرایانه و پراگماتیکی است و احتمالا بی‌جواب خواهد ماند (تا آن‌جا که دانش اندک من در فلسفه علم یاری‌م می‌کند). 
خلاصه آن‌که در هر دو مورد (هم مسئله اتکاپذیری منابع توجیه و هم مسئله اتکاپذیری استقرا)، هر جور بخواهیم اثبات‌ش کنیم به دور می‌افتیم. اما با دلایلی از جنس «به‌ترین تبیین» (IBE) مسئله را حل کرده‌اند.