‏نمایش پست‌ها با برچسب بعد از حیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بعد از حیات. نمایش همه پست‌ها

۱۲ اسفند ۱۳۹۳

انسان به‌مثابه‌ی تلنباری از خاطرات

هفته‌ی پیش هم‌سایه‌مان مرد
*     *     *
آدم‌های اطراف‌م تلنباری از تجربه‌هایی هستند که با آن‌ها شریک بوده‌ام. دوست ده‌ساله‌م تلنباری از ده سال تجربه‌ی دوستی است. هم‌سرم تلنباری از ماه‌ها تجربه‌ی با هم بودن. مادرم تلنباری از تجربه‌هایی به قدمت تمام عمرم.
*     *     *
تا آن هنگام که تجربه‌ای قابل تکرار باشد، به آلبوم خاطرات وارد نشده است. اما درست لحظه‌ای که دست‌نیافتنی بشود، دیگر با یک «خاطره» رودررو‌ ایم. خاطره در دل‌ش «حسرت» را باردار است. خاطره یعنی دیواری به بلندای سرنوشت میان من و آن تجربه‌ فاصله انداخته باشد؛ آن‌گونه که تکرار آن تجربه دیگر میسر نباشد. 
*     *     *
رفتم برای تسلیت. هم‌سرش داشت تعریف می‌کرد که متوفا روزهای آخر را چه‌طور گذرانده بود. گفت روز آخر رفت مسجد و گفتم‌ش که «مگر سردرد نداشتی؟ نمی‌رفتی.» می‌گفت توی بیمارستان تا برادرش را دید، آهی کشید و یک ساعت بعد تمام کرد و ...
*     *     *
عجیب است. آدمی که چهل سال با او زیسته باشی و تلنباری از تجربه‌ها باشد، ناگاه بمیرد. سنگینی غم فراق در این است که در یک لحظه‌ی کوتاه، تمام تجربه‌های چهل‌ساله به «خاطره» تبدیل می‌شوند؛ به خاطراتی که دیواری به بلندای سرنوشت پیش روی‌شان کشیده شده و دیگر تجربه‌شدنی نیستند. خاطراتی که له‌له می‌زنی برای تجربه‌شان اما بازگشتی در کار نیست. 

تلخی فراق در این است که آن نگاه روزمره، آن خنده‌ی متعارف، آن لباس بوگرفته، آن صدای خروپف، آن چهره‌ی درهم‌رفته و ... که صرفا تجربه‌هایی قابل تکرار بودند، ناگاه به خاطره تبدیل می‌شوند. انگار که کوهی به لحظه‌ای خاک شود و فروریزد.

تلخی فراق در آن است که حسرت همان وقایع روزمره‌ای را داری که قبلا تجربه‌ی حاشیه‌ای بودند اما حالا دیگر شدنی نیستند و ناگهان شده‌اند متن واقعه. 
*     *     *
من انسان ِ این لحظه نیستم. من تلنباری از تلنبارهای تجربه‌ها و خاطراتی هستم که سرتاسر عمر با دیگران داشته‌ام.ظ

۷ شهریور ۱۳۹۳

در باب پابند کردن واقعیت‌ها با تصویر

قدیم‌تر توی روستای ما کسی بود که به‌ش می‌گفتند «هپنگ‌قاسم»؛ شاید معناش بشود چیزی مثل «قاسم‌ جوشی». قاسم شش‌ماهه به دنیا آمده بود و زود عصبانی می‌شد. الان که هپنگ‌قاسم آمده به این متن، به خاطر جوشی بودن‌ش نیست. ماجرای دیگری دارد. هپنگ‌قاسم تنها بود؛ هم‌سری نداشت. اما نوار کاستی داشت که نمی‌دانم محتواش چه بود. هر شب نوارش را برمی‌داشت و می‌رفت خانه‌ی یکی از اهالی روستا و می‌گفت آمده‌ام با هم نوار را گوش کنیم. شب را آن‌جا می‌گذراند و فرداش دوباره جایی دیگر. هپنگ‌قاسم با نوارش معروف شده بود.
*     *     *
آن روزها هنوز دستگاه ویدئو رایج نشده بود. هنوز دوربین‌های هندی‌کم از عجایب بود و داشتن‌ش یک اتفاق نادر. یکی از دایی‌های من دوربین هندی‌کم داشت و البته تشکیلات ویدئو و یک فیلم ویدئویی خاص به زبان ترکی. معمولاً در هر ماجرایی دوربین‌ش را علم می‌کرد و بعضی وقت‌ها هم ویدئو و فیلم‌ش را به خانه‌ی اقوام می‌برد. دایی از آن‌ آدم‌هایی بود که سعی می‌کرد از دور هم جمع شدن‌های‌مان فیلم بگیرد؛ ولو با دوربین‌های بی‌کیفیت گوشی‌ها. 

بعضی از افراد خانواده گاهی ریزریز پشت سر ِ دایی می‌خندیدند که شده هپنگ‌قاسم دوم. تازه‌به‌دوران‌رسیده است و هی با دوربین‌هاش ور می‌رود. تا دی‌شب.

دی‌شب خانه‌ی همین دایی میهمان بودیم. میهمانی هیچ ویژگی خاصی نداشت؛ درست مثل سایر میهمانی‌ها. اما آخر میهمانی ناگهان دایی هم‌چون شعبده‌باز وارد میدان شد و وضع را تغییر داد؛ ذهنیت‌هامان را هم. 

دایی فیلم‌هایی که قبلا گرفته بود را جمع و جور کرده بود و مبتدیانه سرهم کرده بودشان. یکی از صحنه‌های آن، برای سال 79 بود؛ مراسم چهلم ِ مادربزرگ پدری مادرم. همه‌ی خانواده رفته بودند روستا و قبل از شروع مراسم، خانه‌ی پدربزرگ مادری مادرم جمع شده بودند زیر کرسی‌ها. فیلم تدوین شده بود تا یادبودی باشد برای همان مادربزرگ مرحوم. اما اتفاق تازه‌ای افتاد. همان‌طور که دوربین روی حاضران می‌چرخید، ناگهان آدم‌هایی را دیدیم که تکان می‌خوردند، می‌خندیدند، نفس می‌کشیدند، میوه می‌خوردند و حرف می‌زدند اما سالیانی بود که مُرده بودند. فیلم برای یادبود یک نفر بود اما ناگهان یادمان آمد که چندین‌نفر از آن جمع مُرده‌اند. بهت‌آفرین بود. من بعد از حدود ده سال تصویر متحرکی از پدرم را دیدم. مادربزرگ و پدربزرگ مادری مادرم هم آن روزها زنده بودند. گوشه‌ای از تصویرها، جوانی بود که مدتی بعد به‌کلی مفقود شد و هیچ خبری ازش نشد؛ یا جوان دیگری که در یک اتفاق ناگوار همین چندسال پیش فوت کرد. چشم‌های همه‌ی میهمان‌ها اشک‌آلود شده بود. 

تصویرها زندگی آدم‌های مُرده را نشان‌مان می‌دادند نه ژست عکاس‌خانه‌ای عکس‌های یادبودشان را. این عکس‌ها معمولا جوری گرفته می‌شوند که انگار عکاس و سوژه «ملتفت‌»اند که باید از قالب روزانه‌شان خارج شوند و تصویری بگیرند که ربط چندانی با حیات روزمره نداشته باشد. اما این فیلم‌ها «بی‌التفات» بودند؛ هیچ یک از این سوژه‌ها نمی‌دانستند که یک سوژه‌ اند و بعدها همین تصویر، یادبودی برای مرگ‌شان خواهد بود. همه خودشان بودند؛ با واقعیت روزمره‌شان.

من این حس را داشتم؛ بعدتر کسی هم به زبان آورد که ای کاش دایی دوربین‌ش را بیاورد و از همین جمع کنونی‌مان هم فیلمی بگیرد؛ از همین لحظه‌هایی که آن‌قدر نزدیک‌ش هستیم که «با هم بودن‌»‌مان را نمی‌فهمیم و روزگاری تمنای تصویری از آن را خواهیم داشت. 
*     *     *
خاطرات وقتی در حافظه می‌مانند خاک می‌خورند. کم‌کم وضوح‌شان از بین می‌رود و جایی می‌رسد که به قول آن نویسند، مرده‌ها را جوری به یاد می‌آوریم که جای چشم‌هاشان فقط دو تا گودی روی صورت دارند. دیگر نمی‌توانیم جزییات را به خاطر بیاوریم. آن‌قدر وضوح‌شان کم می‌شود که کم‌کم مردّد می‌شویم که خواب بودند یا واقعیت ِ دور. وقتی وضوح‌شان کم می‌شود، کم‌کم می‌توانیم در آن‌ها دست ببریم و خیالات‌مان را هم با آن‌ها بیامیزیم. دیگر از آن «اتفاق ِ افتاده» فاصله می‌گیرند.

تصویرها لطف بزرگی به واقعیت‌ها می‌کنند. دست‌کم آن‌ها را واقعی نگه می‌دارند و نمی‌گذارند به دامان رؤیاهای مبهم بیفتند. تصویرها واقعیت‌ها را در بند ِ واقعیت نگه می‌دارند ولو دیگر آن واقعیت‌ها وجود نداشته باشند. تصویرها ...   

پ.ن: شاید چندان دل‌چسب نباشد که در لحظه‌ی وقوع یک واقعیت، دوربین به دست به دنبال جمع کردن سند باشیم. شاید واقعیتی که به یک رؤیا تبدیل شده است شیرین‌تر از واقعیتی باشد که سفت و محکم جلومان می‌ایستد و می‌توانیم جزییات‌ش را ببینیم. نمی‌دانم.
  

۱۷ آذر ۱۳۹۲

پای‌م را دوست داشته باشم

می‌گویند پاها قلب دوم ما آدم‌هاست. یحتمل چون تأثیرش در دوران زندگی‌مان آن‌قدر مهم است که با قلب هم‌آوردی می‌کند.
اما پاهای‌مان نه‌تنها در دوران زندگی که جاهای دیگری هم برای‌مان مهم‌اند. وقتی به دنیا می‌آییم، آن هنگام که دست‌هامان کوچک‌تر از آن‌اند که حامل هویت‌مان باشند، پای‌مان مهر پای برگه تولدمان می‌شود
وقتی می‌میریم، انگشت شست پاهامان را به هم گره می‌زنند تا وا نروند، آن هنگام که ماهیچه‌ها سست‌تر از آن‌اند که مقاوم بمانند. 

۱۳ تیر ۱۳۹۲

ام‌روز روز ِ ذُکر بود، ‌امروز روز ِ «مرگ»!

یکم
گرما بی‌حال‌م کرده بود؛ گرمای نیمه تیرماه؛ گرمای ظهر نیمه تیرماه در حوالی قم. با این حال، وقتی کم‌کم می‌توانستم هاله‌ای از خانه‌های قم ببینم، نگاه‌م افتاد سمت چپ‌م؛ بهشت معصومه قم. نمی‌دانم تا به حال چشم‌تان به این آرام‌گاه افتاده است یا نه ... اگر توجه کرده باشید، حتما دیده‌اید که مقبره‌های خانوادگی هم‌چون ویترین قبرستان کنار ِ اتوبان قد کشیده‌اند. سرگرمی هربار قم رفتن ِ من خواندن جسته‌گریخته نام سردر ِ این مقبره‌هاست. یکی‌شان پسوند «کرمانشاهی» دارد و ابهت خانواده را نشان می‌دهد. یکی‌شان چیزی شبیه «فیوجی» است در حالی که خطاط نتوانسته به‌درستی حق فاء و یاء را ادا کند و ...
نام بعضی‌شان را با قلم کوچک نوشته‌اند و برخی را با قلمی بزرگ‌تر. در نگاه ِ نخست، یادم از تبلیغاتی آمد که سعی می‌کنند درشت‌تر بنویسند تا ذهن مخاطب را درگیر کنند. اما به خودم آمدم و دیدم این‌جا تبلیغ معنا ندارد؛ این‌جا مرگستان است.

دوم
با صادق نشسته‌ام توی حرم، زیر ِ خنکای کولرهایی که نمی‌بینم‌شان. نماز خواندن آن سه زائر چاق عرب را زل می‌زنم؛ بحث کردن آن طلبه‌ها را سیر می‌کنم و تلاش زائران خارجی را که سعی می‌کنند با گوشی از هم‌دیگر عکس یادگاری بگیرند. ناگاه چند نفر را می‌بینم که تابوتی را روی دست آوردند و گذاشتند روی زمین! تصویرهای دیگر محو شد. حالا سفیدی کفن ِ میت است که مرا میخ‌کوب کرده است. دوباره می‌روم سراغ داستان‌سرایی درباره آدم‌های این تصویر. مثلا میتی که الان ساکت و بی‌حرکت خوابیده، شاید همین دی‌روز نمازش را توی حرم خوانده و حواس‌ش به حساب دخل مغازه‌ش بوده. یا شاید آن جوانک گریان ِ بالای سرش، یاد کودکی‌هاش افتاده که دست‌در‌دست میت، برای زیارت می‌آمد و حالا ...
همان چند دقیقه‌ای که آن‌جا نشسته‌ام، چند میت دیگر را هم می‌آورند. هربار ـ از همان ابتدا تا آخرین لحظه ـ محو تماشای تابوت می‌شوم. روزی هست که کسی تابوت ِ مرا ببیند و بگوید: "یحتمل روزی او هم خودش به تابوتی زل زده بود؟"

سوم
زیارت مختصری می‌کنم و از بالاسر بیرون می‌آیم. کمی آن‌طرف‌تر بالای سر قبر علما می‌روم. قبر ِ آیت‌الله بهجت شلوغ است. چند نفری نشسته‌اند و دست‌‌به‌سنگ دارند دعا می‌خوانند بعضی هم ایستاده لب‌هاشان تکان می‌خورد. جوانکی هم پشت جمعیت ایستاده و با پاش، جعبه‌ای سبزرنگ را تکان می‌دهد؛ جعبه‌ای به طول یک متر و عرض نیم‌متر و ارتفاع 40 سانت. کم جلوتر می‌روم و می‌بینم روی جعبه ـ که درست کنار قبر محمد منتظری است ـ چیزکی نوشته که نشان می‌دهد این‌جا مدفن آیت‌الله منتظری است. کمی عقب‌تر می‌آیم تا هر دو قبر در دایره نگاه‌م باشد. چیزی شبیه بغض ـ بی‌آن‌که بدانم سبب‌ش چیست ـ راه گلوم را می‌گیرد. سرم را می‌چرخانم و فاتحه‌ای برای شهید مطهری می‌خوانم و کمی بالای سر علمای دیگر قدم می‌زنم.

چهارم
تازه سوار ماشین شده‌ایم و داریم برمی‌گردیم. تیزی آفتاب فرونشسته اما خورشید هنوز در آسمان است. گرما و خستگی امان‌م را بریده. سرم را کج می‌کنم که روی شانه صادق بگذارم اما نگاه‌م می‌افتد به مقبره‌های خانوادگی بهشت معصومه؛ خطی از حجره‌های ساکت و خاموش؛ حجره‌هایی خالی از جان و پر از مرگ.  

۱ دی ۱۳۹۱

اتفاقی که در 21 دسامبر افتاد و نفهمیدیم

در ادبیات دینی حکایتی تعریف می‌شود که فرد می‌میرد اما نمی‌فهمد؛ جزو مشایعت‌کنندگان دنبال جنازه‌ش راه می‌افتد و شاید در دل‌ش بگوید "خدا بیامرزدش". اما وقتی به سر قبر می‌رسند، می‌بیند که خودش است و این‌جا بهت آغاز می‌شود.

نظریه من درباره 21 دسامبر این است که همه ما مرده‌ایم الان. دقیقا مانند آن فرد مرده، داریم زندگی خودمان را می‌کنیم اما یک دانای کل، دارد نگاه‌مان می‌کند و می‌خندد که مرده‌اند و هنوز بدن‌شان گرم است؛ نمی‌فهمند.

القصه، هیچ راهی هم ندارم که نشان‌تان دهم که وضع امور فعلی، با وضع امور سابق متفاوت است؛ مگر آن‌که بالای قبر، جنازه خودتان را ببینید و مطمئن شوید، 21 دسامبر پایان جهان بوده است.

پ.ن: ابطال‌ناپذیر

۲۲ آبان ۱۳۹۱

آن‌گاه که بر بالین محتضر نشسته‌ای و خرخر می‌کند

ام‌روز کسی داشت درباره نظر الیوت سوبر زیست‌شناس/فیلسوف پیرامون برهان نظم سخن‌رانی می‌کرد. جایی در آخرهای بحث‌ش چیزی در این حدود گفت که متأسفانه متکلمان اسلامی، برهان نظم را برهانی برای عوام در نظر می‌گرفتند. اما چندصد آیه از قرآن و بخش‌های زیادی از نهج‌البلاغه ـ به‌عنوان یکی از متون دینی مسلمانان ـ بر اساس این برهان، سخن گفته‌اند و مثال زد از جایی در نهج‌البلاغه که علی می‌گوید: "هل یکون بناء مِن غیر بانی و جنایة من غیر جانی؟" که استفهام انکاری‌ش می‌رساند که هر ساختمانی را بنّایی لازم است. نتیجه گرفت که به‌تر است ادعای متکلمان مبنی بر عوامانه بودن برهان نظم تعدیل شود وگرنه بخش بزرگی از متون مقدس را برچسب عوامانه خواهند زد.

همان‌جا مثالی که مدت‌ها بود در ذهن‌م وول می‌خورد را تعریف کردم برای‌ش: در آیه‌های واپسین سوره واقعه، گوینده چنین می‌خواندمان:

"آن‌گاه که جان کسی به حلقوم‌ش می‌رسد حالی که شما نظاره‌گرید؛ ما نزدیک‌تریم به او از شما اما نمی‌بینید. اگر حیات به دست شما یا طبیعت است، پس برش گردانید اگر راست‌گویید؟"

احساس می‌کنم بخشی از استدلال این آیات، بر «بهت» استوار است؛ بهت من به خاطر ندانم‌کاری‌م به هنگام خرخر یک محتضر. از سوی دیگر اما، از چندین نفر که کارشان پزشکی و پرستاری و زیست بود درباره این آیه پرسیده‌ام که معتقدند: "ما دچار بهت نمی‌شویم." یعنی حالات متداولی قابل فرض هستند که «بهت» حاصل نشود. می‌خواهم بگویم که استدلال این آیه، یک استدلال فلسفی نیست؛ بل دست‌کم یکی از مقدمات‌ش، ماهیتی روان‌شناختی دارد: فرد در موقعیت خاصی و تحت فشار روانی خاصی، گزاره خاصی را راجح می‌داند.

از این منظر، آیات مصحف و فرازهای نهج‌البلاغه، [شاید] قرارشان بر این نبوده است که استدلالی فلسفی ارائه دهند. بل می‌کوشیدند بر اساس مجموعه‌ای از مقدمات ـ چه فلسفی و چه غیرفلسفی، نتیجه‌ای بگیرند. شاید ادعای متکلمان مسلمان هم بر این اساس بوده است که برهانی مثل برهان نظم را که چیزی شبیه این نوع استدلال‌هاست، از نظر فلسفی ضعیف می‌دانند. یعنی اگر من باشم و مقدمه‌های برهان و فلسفه، می‌توانم ایرادهایی به مقبول بودن استدلال بگیرم. اما وقتی فرد در موقعیت خاصی قرار می‌گیرد ـ مثل حضور بالای سر محتضر یا تعجب به هنگام دیدن یک شتر ـ مقدمه‌ای غیرفلسفی و روان‌شناختی به آن افزوده می‌شود و نتیجه می‌دهد. 

نتیجه‌ای که من از این داستان برای خودم گرفته بودم این است که شاید بتوان تلاش‌هایی کرد که در بحث‌های پیرامون مسئله «عقلانیت»، برخی مقدمات و حالات روان‌شناختی را نیز معقول و توجیه‌ساز در نظر گرفت. 

۱۱ آبان ۱۳۹۱

بهت سربریدگی

یادم نمی‌آید چه کسی تعریف می‌کرد برای‌م اما فقط می‌دانم که به خرم‌شهر مربوط بود؛ به‌ روزهای ابتدایی حمله عراق به خرم‌شهر. می‌گفت دیده بود که مردی سوار بر دوچرخه‌ی کاکاموجه می‌رود و ناگاه صدای سوت توپ یا خم‌پاره‌ای و وقتی گردوغبار می‌خوابد، می‌بیند که دوچرخه‌سوار هنوز رکاب می‌زند بی‌که سری بر بدن داشته باشد. نهایتا ً هم چند قدم جلوتر بر زمین می‌افتد. 

انگار می‌کنم که دوچرخه‌سوار ِ قصه خودم باشم. دارم سوت‌زنان رکاب می‌زنم که ناگاه صدایی و اندکی بعد، دردی فراگیر در ناحیه گلو و احتمالا اندکی بعد، مرگ. دقیقا کدام لحظه خواهم مرد؟ وقتی که گوش‌تاگوش ِ سرم بریده می‌شود یا زودتر؟ آیا بعد از بریده شدن سرم، چشم‌هام به مغزم پیغام می‌فرستند؟ در این صورت، آیا به چشم خویشتن خواهم دید که دست و پای‌م از من دور می‌شوند؟ من کدام‌م؟ سر یا دست‌و‌پا؟ 

فارغ از خون و درد و مرگ، تجربه جالبی است دیدن این‌که خودت از خودت دور می‌شوی.

۲۰ مهر ۱۳۹۱

استدلالی عاشقانه ـ مبهم از نظر صدق و اعتبار ـ برای جهان پسین

شاید کسی بتواند برای اثبات وجود جهان پسین، چنین استدلال کند:

در طول تاریخ عاشقان ِ بسیاری زیسته‌اند که ابر و باد و مه و خورشید و فلک نگذاشته‌اند که به معشوق برسند؛ یا بدتر از آن، با وجود گداختگی دل ِ عاشق، معشوق از ماجرای عشق بی‌خبر بوده است. برای سادگی بیاییم چنین حالتی را تصور کنیم که فرهاد عاشق شیرین می‌شود اما شیرین، با خسرو ازدواج می‌کند و از بد ِ حادثه، فرهاد می‌میرد بی‌که از وصال بهره‌مند شود.

فرهاد تا آخرین لحظه زندگی‌ش در فکر ِ خود به شیرین می‌اندیشیده و نمی‌توانسته قبول کند که وصالی به دست نمی‌آید. با خود می‌گفته: "مگر می‌شود این عشق، عبث و بیهوده بوده باشد؟" پس نتیجه می‌گیرد که عمری دگر بباید، بعد از وفات ما را؛ چرا که این عمر طی نمودیم، در حسرت وصال. پس وجود جهان پسین به‌ترین نتیجه است برای فرهاد. از آن‌جا که هر انسانی که عاشق باشد و عشق‌ش مستدام و البته وصالی حاصل نشده باشد، چنین حسی دارد، پس این حس، مختص به فرهاد نیست و عمومی است.

شاید خلاصه استدلال این‌گونه باشد:
1. وجود داشته‌اند عاشقانی که به معشوق نرسیده‌اند و تا لحظه مرگ، در شوق وصال بوده‌اند.
2. چنین عاشقی با خود می‌گوید: "برای‌م متصور نیست که با وجود میل شدید قلبی‌م، هیچ‌گاه وصال حاصل نشود."
3. پس باید آنا ًمایی بعد از وفات وجود داشته باشد که در آن وصال حاصل می‌شود.
4. پس بعد از وفات، جهانی دیگر وجود دارد.

این استدلال، کمی مبهم است البته؛ هم از جهت صدق مقدمات و هم از جهت اعتبار کلی. مناقشه‌برانگیز‌ترین گام‌ش هم سطر دوم است که شاید کسی بگوید، کجا عاشقان چنین چیزی با خود می‌گویند. با این حال، ظاهری پذیرفتنی دارد. اما ته ِ قلب‌م حس می‌کنم پذیرفتن این استدلال، منطقی نیست و صرفا شاعرانه است.

چه تفاوتی است بین این استدلال و استدلالی که برخی متکلمان برای جهان آخرت آورده‌اند مبنی بر این‌که: 
"انسان حس بقا دارد؛ پس، به سبب حکمت الاهی، جهان آخرتی وجود دارد که این حس را ارضا کند."؟

گمان می‌کنم از نظر ضعف و قوه، هر دو در یک اندازه هستند. هر دو از یک مقدمه روان‌شناختی استفاده کرده‌اند. از آن‌جا که در پذیرفتن استدلال نخست، کمی مردّدم، استدلال دوم را هم با تردید می‌نگرم.

پ.ن: در استدلال معروف متکلمان، از "حکمت الاهی" استفاده شده است که قرار دادن چنین احساسی، بی‌دلیل نبوده است. فکر نمی‌کنم این نکته، تمایزی بین این دو استدلال ایجاد کند. چرا که در اولی نیز می‌توانیم به پشتوانه حکمت الاهی استدلال را پیش ببریم.

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

وقتی ورزش، سلامتی نیست و برهان، ایمان

مدتی است درگیر برخی از برهان‌های مرتبط با خدا شده‌ام؛ دقیق‌تر، از وقتی که پایان‌نامه‌م را شروع کرده‌ام و به برهان وجودی آنسلم پرداخته‌ام. البته این مدت، آن‌چنان پربار نبوده است که بتوانم قاطع حرف بزنم. نهایت چیزی که با کمی اطمینان می‌توانم درباره‌ش حرف بزنم، یکی ـ دو پاراگراف‌ از متن آنسلم است که برهان‌ش را آن‌جا گفته؛ و دیگر هیچ.
با این حال، بی‌که در معرفت‌شناسی دین، صاحب‌نظر باشم، این خط‌مشی را برای خودم برگزیده‌ام:

«آن‌هایی که خدا را اثبات می‌کنند و آن‌هایی که رد می‌کنند، قرار نیست کسی را مومن بار بیاورند یا ایمان کسی را بربایند. تنها کارکردش در حیطه ایمان آن است که فرد را مطمئن می‌کند به گزاره‌ای باور/ایمان آورده است که هنوز کذب‌ش ثابت نشده.»

برهان‌های وجود خدا در سمتی صف می‌کشند و برهان‌های عدم‌ش در کنجی دیگر. دائم با هم می‌جنگند و این وسط ـ با این پیش‌فرض که فعلا هیچ‌کدام به‌طور کامل غالب نشده و شاید هم نشود ـ تنها مرا دل‌گرم می‌کنند که اگر باور پیدا کردم «خدا وجود دارد»، مطمئن باشم که هنوز کذب‌ش اثبات نشده؛ قس‌علی‌هذا در گزاره «خدا وجود ندارد.»
برای خودم مثال می‌زنم که صبح‌ها باید بدوم تا بدن‌م سالم باشد. ورزش کنم تا تن‌درست بمانم. حالا ورزش‌کاری را انگار کن که به المپیک لندن راه یافته است. ورزش حرفه‌ای دیگر هدف‌ش سلامتی نیست؛ حتی مضرات زیادی نیز دارد. المپیک هدف‌ش سلامتی ورزش‌کاران نیست بل از قِبَل حضور ورزش‌کاران، اهدافی دیگر میسر می‌شود: اقتصاد به چرخش می‌افتد؛ تبلیغات گسترده می‌شود؛ شادی ایجاد می‌شود؛ توریسم رشد می‌کند و ...
همین‌ سان است بحث‌های الاهیاتی در خط‌مشی شکسته‌بسته من. اگر قرار بود روزگاری پشتوانه‌ای برای ایمان ایجاد کنند، الان دیگر به المپیک راه یافته‌اند. دیگر کارکردشان چیز دیگری است؛ قرار نیست پشتوانه ایمان باشند. در مقابل، کارکردهای دیگری خواهند داشت. گاهی در میانه بحث‌ها، مدلی شکل می‌گیرد و مسئله‌ای دیگر را حل می‌کند؛ گاهی چیزی گفته می‌شود که نظریه‌ای را رد می‌کند. به‌طور کلی، آوردگاهی شده‌اند برای نظریات. شاید چیزی مثل «پادشاه کچل فرانسه» که صرفا بحث‌هایی را جلو می‌برد بی‌حرفی از سیاست.

پ.ن1: این بحث‌ها بیش‌تر با برهان‌های وجودی می‌سازد. غیر برهان‌های وجودی هم شاید این‌چنین باشند اما ادعاش را ندارم.
پ.ن2: شاید ـ و صرفا شاید ـ نتیجه این گمانه آن شود که ایمان به وجود خدا/باور به نابودن خدا چیزی غیر از برهان و دلیل معرفت‌شناختی است. 

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱

عکس خدا رو پاره کردی؟


سوار پژوی آردی شدم. سنی از راننده‌ش گذشته بود. آخر مسیر، گفتم‌ش کرایه 350 تومن است و 500 داده‌ام. درواقع منتظر 150 تومان باقی بودم. گفت: «نه‌خیر ... کرایه این‌جا 500 تومن‌ه.» خب کرایه یکی از بی‌معیارترین چیزهاست. واقعا در دعوای بین من و راننده ـ در صورتی که مسافر دیگری نباشد ـ تنها زور حکم‌ران است. وقتی دید مصمم‌م که پول را بگیرم، گفت: «اصلا بیا این پونصد‌تومن‌ت.» من در این جور مواقع پول را می‌گیرم. دست‌م را بردم طرف پول، آن‌چنان پول را قاپ زد مجدد که نزدیک بود خنده‌م بگیرد.
پیاده شدم و چیزکی گفتم که کمی تند بود اما خلاصه‌ش این می‌شد که «راضی نیستم.» این، حربه‌ای بود که او نمی‌توانست جوابی در مقابل‌ش داشته باشد اما داشت.
گفت: «برو ببینم ... کرایه 600 تومنی رو 500 تومن گرفته‌ام ... اصلا من راضی نیستم.» و رفت.
* * *
نمی‌خواهم از یک مورد جزیی نتیجه کلی بگیرم. اما این می‌تواند محملی شود برای نتیجه‌گیری‌های دم‌دستی اخلاقی. بگذارید داستان را این‌طور تعریف کنم:
1)      در جایی گیر کردیم که قانون واضحی راه‌گشا نبود. یعنی نمی‌توانستیم با حضور پلیس مسئله را حل کنیم: وقتی تنها من و او توی ماشین بودیم؛
2)      از گزاره (1) نتیجه می‌گیرم که این‌جا بحثی است که هر کس فی‌نفسه باید تصمیم درستی بگیرد درباره‌ش و فشار جدی‌ای از سمت ضمانت‌اجراهای حقوقی بر گردن‌ش نیست. پس می‌گویم این‌جا جایی بود که با اخلاق باید تصمیم می‌گرفتیم؛
3)      من چه کار کردم؟ من رفتم سراغ ضمانت‌اجرای دینی برای اخلاق: این‌که «راضی نیستم» و اگر راضی نباشم، عملیات چوب و آستینی در انتظارت خواهد بود.
4)      او چه کار کرد؟ او ـ دست‌کم در ظاهر ـ به ضمانت‌اجراهای دینی پای‌بند بود؛ از این‌که آن دنیا عذابی باشد می‌ترسید. اما آمد و از همین ترفند استفاده کرد: داستان را جوری تغییر داد که خودش هم از نظر اخلاق دینی (رضایت و عدم رضایت)، صاحب‌حق باشد: مسیری که 350 است (و مطمئن‌م که 350 است چون روی شیشه تاکسی‌های خطی این را نوشته) را تبدیل به 600 کرد. در نتیجه، به‌نوعی از من طلب‌کار شد و توانست به‌راحتی از ضمانت‌اجرای دینی استفاده کند: «اصلا من راضی نیستم.»
* * *
مسئله‌ آشنایی است این‌که فردی، کمی در واقعیت دست می‌برد تا خود را از نظر دینی محق بداند. این‌جا ربطی به دین ندارد. یعنی با هر سیستم اخلاقی دیگری هم وقوع چنین مشکلی محتمل است. فرد می‌تواند شدیدا متدین باشد اما روحیه «غلبه‌ناپذیری» هم داشته باشد؛ یعنی دین‌دار باشد اما از آن استفاده کند برای ارضای حس غلبه‌ناپذیری؛ حسی که طی آن، هیچ‌وقت نمی‌توان او را نقد کرد.

پ.ن: غلبه‌ناپذیری را همین الان وضع کردم؛ درست یا نادرست، اشاره‌م به حالتی است که فرد هیچ‌وقت نمی‌تواند بپذیرد که در بحثی، دعوایی، گفت‌و‌گویی، رقابتی یا هر چیز دیگری، مغلوب شده یا حرف دیگری صادق و حرف او کاذب باشد.
پ.ن:‌ البته باید توجه داشت که «تغییر واقعیت» از نظر اخلاقی چیزی مثل دروغ گفتن است. یعنی اگر فرد نسبت به تغییر واقعیت حساس باشد، نمی‌تواند شدیدا متدین (یا پای‌بند به یک سیستم اخلاقی) باشد اما به‌راحتی واقعیت را تغییر دهد.


۴ اردیبهشت ۱۳۹۱

مسئله مرگ یا: وقتی تو مُردی چه‌طور ببینم‌ت؟

دی‌شب Hereafter را دیدم. فیلمی که با سونامی جنوب‌شرق آسیا آغاز می‌شود و فردی دچار مکاشفه می‌شود: در آغوش مرگ می‌افتد اما زنده می‌ماند. در نقطه‌ای دیگر، پسرکی برادر دوقلوش را از دست می‌دهد و افسرده می‌شد. سردرگم می‌شود که الان برادر کجاست تا دل‌تنگی‌ش را برای‌ش تعریف کند. در نقطه‌ای دیگر نیز فردی می‌تواند با روح‌ها ارتباط بگیرد.

در صحنه‌ای از فیلم، پسرک دنبال جواب سوال‌هاش می‌گردد. پس به سراغ اینترنت می‌رود و کلیپ‌هایی از یوتیوب باز می‌کند. همین‌جا بگویم که لود شدن صفحه‌ش آن‌قدر سریع بود که داغ اینترنت را تازه کرد برای‌م.
کلیپ یکم، تکه‌فیلمی است که یک مبلغ مسلمان می‌گویدش.
The angel of death comes to you and will find you,
no matter where you are hiding. Even if you are hiding in,
like a rich man in a castle, the angel of God will find you.
فرشته مرگ به سوی‌ت می‌آید و پیدای‌ت خواهد کرد.
مهم نیست که کجا پنهان می‌شوید. حتی اگر به‌سان قارون، در قلعه پنهان شوی، فرشته خدا تو را می‌یابد.


کلیپ دوم، گفت‌و‌گوی یک مبلغ مسیحی است:
A number of us are probably
too frightened to ask: "What happens to us when we die?" But the good news is, if you believe
in Christ, you have nothing to fear.
برخی از ما ممکن است از پرسیدن این سوال وحشت‌زده می‌شوند که:
چه اتفاقی برای‌مان می‌افتد وقتی که می‌میریم؟
اما خبر خوب این است که اگر به مسیح باورمند باشید، چیزی برای ترس نخواهید داشت.


گفته مبلغ مسلمان را خلاصه بخواهم بکنم، «انذار» است. مبلغ مسیحی اما «تبشیر» می‌کند. اما مسئله این‌جاست که پسرک، هر دو کلیپ را می‌بندد؛ انگار جواب‌ش را نیافته است. این به گمان‌م مسئله بشر مدرن است که برخوردش با مقوله‌ای مثل مرگ، با این انذارها و تبشیرها حل نمی‌شود. او نوع دیگری به مسئله مرگ می‌نگرد انگار.
در آخر فیلم، زمانی پسرک اقناع می‌شود که با کمک همان فرد مرتبط با ارواح، چیزهایی از زبان روح برادرش می‌شنود. بعد از آن است که می‌خندد. 

۲۹ بهمن ۱۳۹۰

شیخ اجل و برهان بر وجود جهان آخرت

شیخ در فضای شعرش برهانی آورده است برای وجود جهان آخرت. شاید بتوان چون‌این مدل‌ش کرد:
1. تمام عمر در امیدواری طی نمی‌شود؛ (مقدمه)
2. تمام عمر دنیوی ما در امیدواری طی شد؛ (مقدمه)
3. این‌طور نیست که «تمام عمر ما در امیدواری طی شود»؛ (بیانی از سطر 1)
4. بعضی از عمر ما در امیدواری طی نمی‌شود؛ (از سطر 3 با قاعده نقض سور)
5. فرض کنیم تمام عمر ما در همین دنیا باشد؛ (فرض)
6. تمام عمر ما در امیدواری طی شد؛ (از سطر 2 و سطر 5)
7. «تمام عمر ما در امیدواری طی شد» و «بعضی از عمر ما در امیدواری طی نمی‌شود.» (عطف سطر 4 و سطر 6)
8. سطر 7 تناقض است و تناقض از فرض کذب نتیجه شده است. پس نقیض فرض‌مان صادق است.
9. تمام عمر ما در این دنیا نیست؛ (معرفی نفی سطر 5 = نقیض فرض)
10. وجود دارد لحظه‌ای از عمر ما که در دنیایی دیگر است؛ (تغییر بیان و اعمال نقض سور در 9)

اما برهان شیخ، تنها نتیجه می‌گیرد که:
(الف) «وجود دارد لحظه‌ای از عمر ما که در دنیایی دیگر نیست.»
با فرض صدق مقدمات‌ش، همین که یک لحظه از عمر فرد پس از وفات‌ش ادامه داشته باشد، گزاره (الف) صادق خواهد شد. به بیانی دیگر، نیازی نیست که ابدیتی در کار باشد. پس برهان شیخ، تنها لحظه‌ای بعد از مرگ را اثبات می‌کند و نسبت به بیش‌تر از آن ساکت است؛ نه سلباً و نه ایجاباً حرفی نزده است.

با یکی از دوستان بحثی درگرفت بر این روال که شاید آن بخش از عمر غیردنیوی، برای پیش از حیات دنیوی باشد نه پس از آن. پس لزوما اثبات جهان آخرت را نمی‌کند.
من دو پاسخ به ذهن‌م رسید:

یکم: مقدمه سطر یک، مقدمه‌ای است که شاعر ساخته است. این‌طور نیست که در جایی خارج از ذهن شاعر وجود داشته باشد. حتی در خود ِ شعر هم اشاره‌ای به آن نشده است و تنها باید آن را بازسازی کنیم. برای بازسازی آن، مهندسی معکوس باید داشته باشیم. چه‌طور؟ نتیجه برهان و مقدماتی را که داریم و اعتبار برهان را فرض می‌گیریم. بعد می‌بینیم چه مقدمه‌ای کم است. بدین ترتیب، می‌توانیم مقدمه را بازسازی کنیم. حالا آماده‌ایم که جواب ایراد را بدهیم. مقدمه شاعر، درواقع چون‌این بوده است:
('1) تمام عمری که نسبت به آن آگاهی داشته‌ام، در امیدواری طی نمی‌شود.
و چون نسبت به عمرم پیش از تولد، آگاهی (درواقع خودآگاهی) ندارم، پس مشمول این جمله نمی‌شود.

دوم: برای بازسازی مقدمه، راه دیگری هم می‌توان پیش‌نهاد داد:
(''1) تمام عمری که از تولدم در این جهان آغاز شده است، در امیدواری طی نمی‌شود.
در این‌جا هم چون حیات پیش از تولد، تحت عموم این جمله قرار نمی‌گیرد، پس اشکالی وارد نیست.