‏نمایش پست‌ها با برچسب بی‌خیال منطق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بی‌خیال منطق. نمایش همه پست‌ها

۲۵ مرداد ۱۳۹۴

وقتی انسان متافیزیکی از دیوار مرگ می‌پرد

ماهی‌گیری را تصور کن که توی قایق‌ش نشسته و دارد تورش را پهن می‌کند توی آب. دیده‌ای تن‌ش را کش می‌دهد تا تورش را جوری پرت کند که بیش‌ترین سطح ِ آب را در بربگیرد؟ حالا انگار می‌کنم که همین ماهی‌گیر بخواهد توری بیندازد که نه‌تنها دو، سه متر اطراف‌ش را بل تمام دریا را بپوشاند. فراتر از این، توری بیندازد که تمام عالم را هضم کند و با کمک آن تور، تمام عالم را «فراچنگ»‌ بیاورد. در خیالات ِ من، این مقام ِ «انسان متافیزیکی» است؛ انسانی که می‌خواهد عالَم را زیر سیطره‌ی طرحی بیاورد و موضوع اندیشه‌ش کند. [اکثر] تلاش‌های متفلسفانه‌ای که دیده‌ایم همان کش آوردن عضلات برای پرت کردن تور است. 

برای انسان متافیزیکی، «دانستن» یک باید است. هرچه طرح‌ش، تحلیل‌ش یا نظریه‌ش فراخ‌تر باشد و توضیح به‌تری از عالم بدهد، خیال‌ش راحت‌تر است. انسان‌های متافیزیکی در این‌که باید تور را بر عالم بیفکنند اختلافی ندارند بل اختلاف‌شان در این است که تور من فراگیرتر است یا تور تو؟ تور من راحت‌تر توضیح می‌دهد یا تور تو؟ تور من فلان‌تر است یا تور تو و این «فلان» همان معیارهایی است که در مقام مقایسه‌ی دو نظریه به سراغ‌شان می‌رویم. 

اما مرگ؛ با مرگ چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا همه چیز ِ عالم منکشف می‌شود و دیگر نقطه‌ای باقی نمی‌ماند که شهوت ِ فراچنگ آوردن‌ش تحریک‌م کند که تور بیندازم و نظریه ببافم؟ آیا ساحت ِ دیگری از انسان پدیدار می‌شود که رابطه‌ش با عالم به‌ گونه‌ای دیگر است (أعنی غیر از مناسبات متافیزیکی)؟ نمی‌دانم و نمی‌دانید و هیچ‌گاه نخواهیم دانست. مرگ وضعیتی عجیب برای شهوت ِ نظریه‌بافی است. از یک طرف اگر همه چیز عالم منکشف شود، یحتمل دیگر جدلی باقی نخواهد ماند. اما در این حالت، اگر فصل انسان ِ متافیزیکی همین تلاش برای تور افکندن بر عالم باشد، آیا انسان متافیزیکی در چونان عالمی انسان خواهد بود؟

چه بگوییم؟ چه می‌توانیم بگوییم که خودش متافیزیک‌زده نباشد؟ هیچ به‌گمان‌م. فقط سکوت است که جریان خواهد داشت.    

۲۷ فروردین ۱۳۹۴

وطن، فلسفه و تمنای سینه‌ای آتش‌افروز

دوست می‌گفت وقتی مادرش می‌خواهد غلیظ قربان‌صدقه‌شان برود می‌گوید: «وطن‌م!»
*     *     *
«وطن». وطن یعنی رابطه‌ی زمانی و مکانی ما با محیط اطراف‌مان. ما ماهیانی هستیم که گاهی محیط دورادورما را یادمان می‌رود. اما درست وقتی که یکی از پیوندهای زمانی و مکانی با محیط اطراف‌مان قطع شود، آن‌وقت است که تازه می‌فهمیم «وطن» یعنی چه. التفات ِ ما به «وطن» زمانی است که «بی‌وطن» شده باشیم و زمانی می‌توانیم «وطن» را در میانه‌ی الفاظ عاشقانه‌مان بگنجانیم که به آن ملتفت شده باشیم. «غریب» است که می‌فهمد وطن چه دست‌نایافتنی و شیرین است. 
*     *     *
"بشر ... اهل تذکر و غفلت است؛ هرچه بیش‌تر در غفلت فرو رود، بستگی او به زمانه و زمانیات محکم‌تر می‌شود و چون حال ِ تذکر پیدا کند، دیگر در قید تعلقات نیست، تعلق‌ش کم‌تر است و در حقیقت، متفکران آزادگان اند. بدون رسوخ در فلسفه و انس با شاعران، این حال تذکر و تفکر پیش نمی‌آید." (تمدن و تفکر غربی، رضا داوری، 11)
*     *     *
میان «فیلسوف» و «غریب» نسبتی هست. فیلسوف به محض تذکر و التفات، بستگی‌ش به زمانه گسسته می‌شود. اما در همین حین، هم‌چون «غریب»ی می‌شود که از وطن دور افتاده است. فیلسوف سرگشته‌ای است که در رثای وطنی که «اصل» و «آرام‌گه» اوست می‌سُراید. 
*     *     *
فیلسوف و شاعر در هم می‌آمیزند. شاعر برای معشوق می‌سراید و فیلسوف برای وطن‌ و هر دو برای حقیقت. هر دو قلّت زاد و بُعد مسیر را می‌بینند و هرچه  وصال را دست‌نایافتتنی‌تر بیابند، سوز‌ سخن‌شان بیش‌تر می‌شود. 

تمنای سینه‌ی پر سوز و گداز یکی از مضامین شاعرانه است؛ چرا که از چنین سینه‌ای شعر فوران می‌کند. یحتمل تمنای غُربت از زمانه هم یکی از مضامین فیلسوفانه باشد. اگر این سخن درست باشد، فیلسوفی که گمان می‌کند بر ساحل امن ِ «وطن» آرمیده و هیچ امر لاینحلی برای‌ش باقی نمانده، فیلسوف نیست. آن‌چه از حس «غربت» از زمانه و از تمنای «باز جویی روزگار وصل» برنیامده باشد، فلسفه نیست.   

۴ بهمن ۱۳۹۳

حس زیستن در دل یک حادثه

دُرست مثل خط‌های درهم‌و‌برهم نوار قلب؛ اگر زندگی ماشینی این روزهای‌مان را بسپاریم به یکی از همین دست‌گاه‌ها، خروجی‌ش می‌شود نوساناتی که در نگاه نخست، پرتلاطم است اما با کمی تأمل، یک نظم همیشگی از دل‌ش بیرون می‌آید. ما صبح‌ها سر ِ تیک‌تاک ِ ساعت پلک باز می‌کنیم و مسیر تاکسی‌ها را پی می‌گیریم و کار روزانه‌مان را انجام می‌دهیم و عصر، با بیم از دست ندادن سرویس یا مترو، چراغ‌های دفتر را خاموش می‌کنیم و با تولرانس چند‌دقیقه‌ای می‌رسیم خانه. زندگی‌مان روتین شده است؛ درست مثل یک کنداکتور پُرملاط که یک ناظر پخش وسواسی زیرو‌بم‌ش را کنار هم چیده باشد.

ما دل‌مان «حادثه» و «ماجرا» می‌خواهد. دل‌مان می‌خواهد در دل ِ یک حادثه‌ی یگانه زندگی کنیم. به‌گمان‌م این‌که در حادثه‌های یگانه گوشی از جیب درمی‌آوریم و می‌خواهیم ثبت‌ش کنیم، ناشی از همین تمایل است. می‌خواهیم به دیگران هم نشان دهیم که ما در دل یک حادثه یگانه زندگی کرده بودیم. 

پدران‌مان، آن روزها که «سرّ و رازآلودگی» این‌قدرها نایاب نشده بود، از شنیدن عوعوی سگی در دوردست، از صدای ریز و مبهم پتکی در دل کوه، از فرار شعله‌ی نوری در آسمان، از شکستن آینه، از دیدن شاپرک و از پیچیدن بادهای زمستانی، «حادثه» و «ماجرا» می‌ساختند و در دل ِ آن زندگی می‌کردند. شاید عروسی جنیان بوده باشد؛ شاید کسی پی گنج به کوه‌ ِ دیوخانه سرک کشیده؛ شاید روح کسی ام‌شب می‌میرد؛ شاید از‌ـ‌ما‌ـ‌بهتران نحسی به جان کسی انداخته‌اند؛ شاید روح کسی به زن و زندگی‌ش سر زده و شاید ننه‌سرما دارد خانه‌ها را سرک می‌کشد. دنییای که در دل آینه‌هایش هم زندگی جریان داشته است.

وقتی زندگی‌مان خالی از «سرّ و رازآلودگی» شده و در دنیای «عدد بده» همه چیزمان روی نمودار رفته و زندگی‌مان شده یک کنداکتور دقیق و پُرجزییات، مجبور ایم  «حادثه» و «ماجرا» را از دل همین نظم دقیق بجوییم. «نظم» زندگی‌مان را تحت قواعد و قانون و رویه کنترل می‌کند. شرایط اجرای بعضی از این قوانین بسیاربسیار نادر است. پس، «ماجراجویی‌ها» و «حادثه‌ها»ی زندگی‌مان می‌شود فراهم شدن شرایط اجرای این قوانین. 

دی‌روز ایران و عراق در جام ملت‌های آسیا بازی داشتند و ایران در دل ِ یک بازی «عجیب و ماجراجویانه» باخت. حالا ام‌روز خبر رسیده که شاید عراق بابت دوپینگی بودن یکی از بازی‌کنان‌ش حذف شود و ایران برود بالا. این یکی از همان قوانین نادر است که تمام شوق و ذوق‌مان این است که حس «زیستن در دل ِ یک حادثه‌ی یگانه» بشود اجرای همین قانون خاص. در افغانستان، هم‌زمان دو نفر شده‌اند رئیس‌جمهور (که یکی لقب معاون اجرایی را به خودش چسبانده). برخلاف جریان معمول، یکی‌ـ‌دو سال پیش اسکار را اصغر فرهادی برد. آلمان در نیمه‌نهایی برزیل را گل‌باران کرد. چند سال پیش، پاپ استعفا داد و ...

ما دوست داشتیم در دل ِ حادثه‌‌های یگانه زندگی کنیم و از نزدیک تاریخ و جغرافیای‌شان را لمس کنیم. حس‌مان هم‌چون سیمرغ بلندپرواز بود و وادارمان می‌کرد که از شهر و روستای‌مان مهاجرت کنیم و در پی تجربه‌ی ناشناخته‌ها به کوه و بیابان بزنیم. اما این روزها، دست و پای سیمرغ‌مان را بسته‌اند و درگیر همان زندگی کنداکتوری خودمان هستیم. آمال و آرزوی این سیمرغ اسیر آن است که در دوره‌ای زندگی کند که یکی از نادرترین قوانین اجرا شده باشد و بعدها بتوانیم برای نوه‌مان خاطره بگوییم که «من ... خودم آن‌جا بودم.» 

  

۱۹ فروردین ۱۳۹۳

این روضه مکشوف که ای‌وای من از مسئله‌هایم

درست یادم نیست. ماه‌ها و شاید سال‌ها پیش توی وبلاگی خوانده بودم این صحنه فیلم را. که مرد ِ داستان دل‌ داده بود به سینما و کارگردانی؛ آن‌قدر که زندگی‌ش از هم پاشیده بود و زن‌ش خواسته بود ترک‌ش کند. وقتی زن چمدان‌ش را بسته بود که از خانه برود، برای لحظه‌ای صورت‌ش را برگردانده و دیده بود مرد ِ داستان انگشتان سبابه و شست دو دست‌ش را جوری روی هم گذاشته که ـ شبیه کارگردان‌ها ـ انگار دارد کادر می‌بندد؛ انگار دارد رفتن هم‌سرش کادر می‌بندد.

گاهی کک ِ چیزی می‌افتد به جان آدمی [یا به بیان پاچه ورمالیده‌ش: گربه‌ی چیزی می‌افتد توی خشتک آدمی] و تمام فکر و ذکر آدم را پر می‌کند. مثل خوره تمام هستی فرد را می‌خورد و خودش می‌شود هدف و غایت زندگی‌ش. اسم‌ش را هرچه می‌خواهی بذار: «مسئله»، «مسئله‌وار»، «پرابلماتیک»، «ویر»، «خارخار» یا هر چیزی دیگر. قدیم‌ترها می‌گفتند ناف‌ش را با فلان چیز بریده‌اند! حالا یکی ممکن است دغدغه فیلم و سینما داشته باشد و یکی دغدغه تیاتر و یکی دغدغه دوربینی شدن و یکی دغدغه جمع کردن کلکسیون فلان و یکی دغدغه دین و یکی دغدغه سیاست و یکی ...

استادی داشتیم که روش تحقیق درس می‌داد. می‌گفت دانش‌جوی ارشد «سوال» دارد و دانش‌جوی دکترا «مسئله». می‌گفت دانش‌جوی ارشد از خواب‌ش می‌زند تا جواب سوال را پیدا کند اما دانش‌جوی دکترا به دنبال مسئله‌ش سراسیمه از خواب می‌پرد. راست می‌گفت. آدمی که مسئله دارد زندگی‌ش را می‌گذارد برای پی‌گیری آن مسئله. هر جا که می‌رود مسئله‌ش را می‌بیند. هرچه که می‌خواند مسئله‌ش را می‌خواند. هرچه که می‌شنود ردْ پای مسئله‌ش را می‌یابد. از ابر و باد و مه و خورشید و فلک اگر چیزی به او برسد که ربطی به مسئله‌ش داشته باشد، قلب‌ش می‌شود گنجشککی توی سینه و تالاپ تولوپ می‌کند. مسئله حتی از محبوب و معشوق هم حیاتی‌تر است مگر آن‌که خود ِ محبوب مسئله‌ش باشد یا آن‌که محبوب‌ را طبق دغدغه‌ش انتخاب کرده باشد. تاریخ را بخوانیم: چه‌بسا محبوب‌ها که فدای مسئله عاشق‌ها شده‌اند.

مسئله و دغدغه و خارخاری که ذهن را درمی‌نوردد را تعریف کردم. بگذارید مثل منبری‌ها بگویم «عرض‌م تمام» و آخرش را با روضه تمام کنم: دل‌ها بسوزد برای غربت کسی که می‌بیند راهی ندارد به جز وداع با مسئله‌ش. درست مصداق «من به چشم خویشتن دیدم که جان‌م می‌رود» است شرح ِ این وداع. روضه را مکشوف نمی‌خوانم. باقی با خودتان! 

۱۲ آذر ۱۳۹۲

چراغ این‌جا به نام «تو» روشن باشد ... صلوات!

بچه‌تر که بودم، زیادتر درگیر کتاب‌خانه‌ها بودم؛ کتاب‌خانه مدرسه که جایی در طبقه سوم مدرسه بود و رمان‌ها و عجایب مثلث‌ برموداوارش دل‌مان را غنج می‌برد یا کتاب‌خانه‌های محلی که بزرگ بودند و پر از قفسه‌های رنگ‌رنگ حالی که من همیشه حس غربت می‌کردم در این کتاب‌خانه‌های عمومی.

اهل کتاب که باشی و راه‌ت به کتاب‌خانه یا کتاب‌فروشی بیفتد، دست و دل‌ت مردّد می‌شود که «همه» کتاب‌هایی که دوست دارم را بگیرم یا برخی‌شان را. وقتی به حجم کتاب‌های داشته‌ی نخوانده‌ت نگاه می‌کنی، بی‌خیال خریدن یا گرفتن کتاب تازه می‌شوی اما اسم و رسم کتاب گاهی آن‌قدر وسوسه‌انگیز می‌شود که خودت را میان یک دایلمای جان‌فرسا اما شیرین حس می‌کنی. آن روزها که کتاب‌خانه می‌رفتم، گاهی این دایلمای جان‌فرسا به سراغ‌م می‌آمد؛ بیش‌تر زمان‌هایی که چند کتاب مورد علاقه‌م را در کتاب‌خانه نشان می‌کردم اما به ضرس قاطع قانون و ضوابط، تنها می‌شد دو کتاب را به امانت برد. راه چاره چه بود؟ کتاب را برمی‌داشتم و جایی دور از دیدگان بقیه پنهان می‌کردم؛ پشت کتاب‌ها یا در نقطه کور قفسه‌ها یا به شکل برعکس یا ... حاصل آن‌که دیگران یحتمل چشم‌شان به این کتاب نمی‌افتاد و می‌توانستم مطمئن باشم که اگر دوباره گذرم به کتاب‌خانه افتاد، می‌توانم با خیال راحت به امانت بگیرم‌ش. گاهی اما خود ِ کتاب آن‌چنان در عمق نقطه کور قفسه‌ها فرو رفته بود که خود‌به‌خود دیده نمی‌شد. این اوقات زمانی بود که افتخار می‌کردم و ذوق‌مرگ می‌شدم که من ـ تاکید می‌کنم من ـ توانسته‌ام این کتاب ِ خوب را در میان نادیدنی‌ها بیابم‌ش. خب ذوق کردن هم دارد؛ به مثابه یافتن زردآلو میان برف یخ‌زده است. این، شرح ِ حال من و کتاب‌خانه بود.

بروم سراغ اصل مطلب‌م. گاهی ما آدم‌ها بی‌التفات به آدم‌های دور و برمان توی خیابان‌ها قدم می‌زنیم و با ملت مراوده داریم. اما برخی اوقات حادثه‌ها حواس‌مان را جمع می‌کنند و از قضا افراد ِ نازنینی می‌یابیم که درست مانند همان کتاب‌های خوب در نقطه کور قفسه‌ها هستند؛ نازنین‌هایی که ذوق می‌کنی که چه خوب که توانستم کشف‌ش کنم زیر این همه لایه روزمرگی. این آدم‌ها، این کتاب‌های دوست‌داشتنی را نباید بی‌توجه رها کرد. باید چسبید به‌شان و حواس‌ت باشد که از دست‌ت درنرود. باید همان‌طور که کتاب‌های دوست‌داشتنی‌ت را پشت قفسه‌ها پنهان می‌کردی، تمهیدی بیندیشی که این فرد را برای خودت کنی. شاید حتی به‌تر باشد که خودت را برای او کنی. 

الغرض، یافتن آدم‌هایی این‌چنین نادر در میانه‌ی غوغای آدم‌های عادی، لذت‌بخش است اما مسئولیت‌آور. مسئولیت ِ‌ این‌که تلاش کنی برای مصاحبت با آن‌ها. وگرنه می‌شود مانند کتابی که فقط دوست‌ش داشته‌ای و بی‌خیال از کنارش گذشته‌ای و یک عمر دربه‌در کتاب‌خانه‌ها شده‌ای تا دوباره بیابی‌ش اما غافل از آن‌که الطیبات للطیبین. فتأمل.