‏نمایش پست‌ها با برچسب کتابخدای‌نامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتابخدای‌نامه. نمایش همه پست‌ها

۱۲ فروردین ۱۳۹۲

آب‌پریا و نگاه اساطیری به جهان

«آب‌پریا» (+) سریال نوروزی شبکه دوم است. داستان آن را طبق آن‌چه در سایت‌شان آمده، می‌توان چنین خلاصه کرد:
"هر سال ـ روز سیزدهم نوروز ـ ابرپری، سبزپری و آب‌پری در خانه خواهر بزرگ‌ترشان ـ برف‌پری ـ گرد هم می‌آیند، آش چل‌دانه چل‌گیاه می‌خورند، گل می‌گویند و گل می‌شنوند و درددل می‌کنند، سپس برف‌پری می‌خوابد تا زمستان دیگر. این چهار خواهر نوه‌های "بی‌بی آب‌پری" هستند و اینک پس از مادربزرگ‌شان وظیفه پاسداری از آسمان، زمین و آب را بر عهده دارند. صدها سال پیش بی‌بی آب‌پری در نبردی سخت، اَپوش (دیو خشک‌سالی) را شکست داده و پشت کوه‌های سر به فلک کشیده البرز به بند کشیده، اما امسال نشانه‌های شوم اَپوش کم‌کم دارد ظاهر می‌شود. ابرها سیاه و دودآلودند، از آسمان آبی خبری نیست، رودها و چشمه‌ها دارند می‌خشکند، گیاهان کم بار و پژمرده‌اند و خواهر کوچک‌شان آب‌پری دیر کرده است. درواقع، آب‌پری اسیر آپوش شده است."
آن‌چه مرا به کلیت این سریال جذب کرده ـ حال آن‌که متأسفانه نتوانسته‌ام درست و حسابی ببینم‌ش ـ استفاده از اسطوره‌هاست. در این سریال، پدیده خاصی وجود دارد که همانا «خشک‌سالی» است. حالا این دو پدیده را به دو زبان می‌توان بررسی کرد:
الف) به زبان علمی؛ که زباله‌ها در جنگل‌ها زیاد شده است و درختان کم شده‌اند و در مصرف آب زیاده‌روی می‌شود؛ 
ب) به زبان اسطوره؛ که دیو خشک‌سالی پری ِ گماشته بر آب را به اسارت گرفته است. 
سریال آمیخته‌ای است از هر دوی این تبیین‌ها. پری‌ها به زمین آمده‌اند و هم‌راه چند آدمی‌زاد مسئله گم شدن آب‌پریا را پی‌گیری می‌کنند اما حل این مسئله نیازمند تلاش برای حل علمی مسئله خشک‌سالی است؛ به‌گونه‌ای که پری‌ها به هم‌راه استاد آرام نزد شهردار کلاردشت می‌روند و از او می‌خواهند کاری برای زباله‌های آن‌جا کند و ... 

درواقع، سریال «آب‌پریا» تلاقی دو خوانش علمی و اسطوره‌ای از مسئله خشک‌سالی است. فرض کنیم کسی بخواهد کسانی را مجاب کند که با طبیعت مهربان باشد؛ اگر از گزاره‌های علمی و گزارش‌های سازمان‌های جهانی در سریال‌ها استفاده کند ـ کما این‌که نمونه‌های زیادی هم دیده‌ایم ـ تنها باعث بی‌حوصلگی مخاطب می‌شود. اما مرضیه برومند در این سریال، با استفاده از مواجهه اسطوره‌ای توانسته است مخاطب را ـ که با توجه به اهداف شبکه دو، غالبا کودکان هستند ـ پای برنامه بنشاند. هدف یک‌خطی برنامه بسیار کسل‌کننده است اما نحوه پردازش آن، رنگ و لعاب دیدنی به آن داده است. با تمام این حرف‌ها، سخن ِ اصلی من درباره اسطوره است.

تعریف اسطوره، سخت است انگار. من در پ.ن1 یکی از تعریف‌هایی که به نظر جامع است، خواهم آورد. به‌طور کلی اسطوره‌ها تلاشی بوده‌اند برای تبیین برخی اوضاع و احوالات. منشأ اسطوره‌ها چه بوده است؟ بحث‌های زیادی حول‌ش درگرفته است. من اما صرفا می‌خواهم به بعضی از کاربردهای اسطوره‌ها بپردازم. 

شاید بدانید که برخی از کسانی که به تعارض میان «نظریه فرگشت» و «نظریه خلقت دینی» می‌پردازند، می‌کوشند با استفاده از مبحث اسطوره این تعارض را حل کنند: به این شکل که نظریه فرگشت، تبیینی است علمی از ماوقع و نظریه خلقت دینی تبیینی است اسطوره‌ای. به همین سان، برخی قائل‌اند داستان‌های دینی هم داستان‌هایی هستند اسطوره‌ای که طی آن، موضوعی را از زاویه‌ای دیگر نگاه کرده‌اند. (پ.ن2)

برخی هم بوده‌اند که با ترکیب جامعه‌شناسی و فلسفه قائل بوده‌اند که جامعه و فرد از یک نظر با هم شباهت دارند: این‌که سه دوره را طی می‌کنند:
- دوره کودکی: که در آن با بیان اسطوره‌ای به توضیح اوضاع می‌پردازند ("لولو آمد عروسک‌ت را برد" در مقام گم شدن عروسک یک کودک.)
- دوره نوجوانی: که در آن با بیان فلسفی به توضیح اوضاع می‌پردازند
- دوره بلوغ: که در آن با بیان علمی وضع امور را توضیح می‌دهند. 
 گروهی هم قائل‌اند که «دین» مسئله‌ای است زاده دوران اسطوره‌ انسان‌ها و انسانی که از این دوران می‌گذرد، دیگر با تبیین علمی سروکار خواهد داشت و بی‌نیاز از دین خواهد شد. البته این تلاش‌ها نظر آخر نبوده و نیست و پاسخ‌هایی نیز به آن‌ها داده شده است انگار. کوتاه سخن‌م آن‌که اسطوره‌ها ماجراهای جالبی هستند که می‌ارزد کسانی که به عرصه «اندیشه» علاقه دارند، مختصری هم درباره آن‌ها بدانند.

وقتی که مسئله «آب‌پریا» برای من جالب شد، یادم افتاد روزگاری کسی کتابی به‌م هدیه داده بود با عنوان «گذار از جهان اسطوره به فلسفه» به قلم محمد ضیمران. سراغ‌ش رفته‌ام و به نظرم هماهنگ خواهد بود با کنج‌کاوی فعلی‌م پیرامون اسطوره‌ها! 

پ.ن1: در کتابی که نام‌ش را بردم، تعریف تفصیلی دوتی از اسطوره را چنین بیان می‌کند:
"منظومه اساطیری مشتمل است بر شبکه‌ای در هم پیچیده از اساطیر که از لحاظ فرهنگی واجد اهمیت بوده و دارای صور خیالی گوناگون و قصه‌ها و حکایات استعاری و نمادین متعدد است و تصویرهای تجسمی متنوعی را به کار می‌گیرد تا باورهای عاطفی و انبازی آدمیان را میسر سازد. این اساطیر اغلب مشتمل است بر روایات آفرینش و پیداش عالم و آدم و از این رو جنبه‌هایی از عالم واقعیت و تجربه را مجسم می‌سازد و نقش و منزلت آدمیان را در این عالم معلوم می‌دارد. 
اسطوره‌ها به طور کلی ممکن است ارزش‌های سیاسی و اخلاقی یک فرهنگ را متبلور ساخته و در سایه نظامی از تأویل‌ها، تجارب فردی را در چارچوبی کلی تبلور دهند که در پاره‌ای از موارد، مداخله نیروهای مینوی و فراطبیعی بعضی از نظام‌های فرهنگ و طبیعی را مجسم می‌سازد. اسطوره‌ها ممکن است در مراسم و مناسک و نمایش‌هایی خاص به معرض اجرا درآیند. به‌طور کلی، اسطوره‌ها در پاره‌ای موارد، مواد و مصالحی را برای بسط و تفصیل رویدادها و تجارب فراهم می‌آورند که البته همین اسطوره‌ها اغلب در شرح و توضیح مفاهیم ادبی، تاریخی، حماسی و یا رویدادهای روزمره به کار می‌روند. " (محمد ضیمران، 1379، گذار از جهان اسطوره به فلسفه، نشر هرمس، ص39)

پ.ن2: روزگاری که ادبیات می‌خواندم، مواردی از تأویل‌های اسطوره‌ای از آفرینش را شنیده بودم و مایل بودم پی‌شان را بگیرم. یکی از مواردی که یادم مانده، به کوشش فردی به نام «جان میلتون» بوده است. 

پ.ن3: این‌که مثال‌هام حول محور دین بود چون با توجه به مطالعات‌م با نظرات مبتنی بر اسطوره در این وادی آشنا بوده‌ام. ممکن است در جاهای دیگری نیز از اسطوره‌ها استفاده شده باشند که من بی‌اطلاع‌م. هم‌چنین این اشارات، به معنی تأیید این نظرات نیست.

پ.ن4: تلاش دست‌اندرکاران «آب‌پریا» در پردازش سایت‌شان بسیار جالب و قابل قدردانی است. 

پ.ن5: پیش‌تر در جایی این ماجرا را تعریف کردم که مرحوم طبرسی در جوامع‌الجامع ذیل تفسیر «تسبیح رعد» می‌گوید: برخی می‌گویند "رعد" نام فرشته‌ای است گمارده بر ابرها تا آن‌ها را به تسبیح وادارد و برخی دیگر می‌گویند از آن رو که مومنان با شنیدن صدای رعد به تسبیح خدا می‌پردازند، پس سخن از «تسبیح رعد» شده است. شاید بتوانم این دو نوع مواجهه با تفسیر را تحت دو عنوان مواجهه اسطوره‌ای و غیراسطوره‌ای بیاورم.

۲۲ آبان ۱۳۹۱

آن‌گاه که بر بالین محتضر نشسته‌ای و خرخر می‌کند

ام‌روز کسی داشت درباره نظر الیوت سوبر زیست‌شناس/فیلسوف پیرامون برهان نظم سخن‌رانی می‌کرد. جایی در آخرهای بحث‌ش چیزی در این حدود گفت که متأسفانه متکلمان اسلامی، برهان نظم را برهانی برای عوام در نظر می‌گرفتند. اما چندصد آیه از قرآن و بخش‌های زیادی از نهج‌البلاغه ـ به‌عنوان یکی از متون دینی مسلمانان ـ بر اساس این برهان، سخن گفته‌اند و مثال زد از جایی در نهج‌البلاغه که علی می‌گوید: "هل یکون بناء مِن غیر بانی و جنایة من غیر جانی؟" که استفهام انکاری‌ش می‌رساند که هر ساختمانی را بنّایی لازم است. نتیجه گرفت که به‌تر است ادعای متکلمان مبنی بر عوامانه بودن برهان نظم تعدیل شود وگرنه بخش بزرگی از متون مقدس را برچسب عوامانه خواهند زد.

همان‌جا مثالی که مدت‌ها بود در ذهن‌م وول می‌خورد را تعریف کردم برای‌ش: در آیه‌های واپسین سوره واقعه، گوینده چنین می‌خواندمان:

"آن‌گاه که جان کسی به حلقوم‌ش می‌رسد حالی که شما نظاره‌گرید؛ ما نزدیک‌تریم به او از شما اما نمی‌بینید. اگر حیات به دست شما یا طبیعت است، پس برش گردانید اگر راست‌گویید؟"

احساس می‌کنم بخشی از استدلال این آیات، بر «بهت» استوار است؛ بهت من به خاطر ندانم‌کاری‌م به هنگام خرخر یک محتضر. از سوی دیگر اما، از چندین نفر که کارشان پزشکی و پرستاری و زیست بود درباره این آیه پرسیده‌ام که معتقدند: "ما دچار بهت نمی‌شویم." یعنی حالات متداولی قابل فرض هستند که «بهت» حاصل نشود. می‌خواهم بگویم که استدلال این آیه، یک استدلال فلسفی نیست؛ بل دست‌کم یکی از مقدمات‌ش، ماهیتی روان‌شناختی دارد: فرد در موقعیت خاصی و تحت فشار روانی خاصی، گزاره خاصی را راجح می‌داند.

از این منظر، آیات مصحف و فرازهای نهج‌البلاغه، [شاید] قرارشان بر این نبوده است که استدلالی فلسفی ارائه دهند. بل می‌کوشیدند بر اساس مجموعه‌ای از مقدمات ـ چه فلسفی و چه غیرفلسفی، نتیجه‌ای بگیرند. شاید ادعای متکلمان مسلمان هم بر این اساس بوده است که برهانی مثل برهان نظم را که چیزی شبیه این نوع استدلال‌هاست، از نظر فلسفی ضعیف می‌دانند. یعنی اگر من باشم و مقدمه‌های برهان و فلسفه، می‌توانم ایرادهایی به مقبول بودن استدلال بگیرم. اما وقتی فرد در موقعیت خاصی قرار می‌گیرد ـ مثل حضور بالای سر محتضر یا تعجب به هنگام دیدن یک شتر ـ مقدمه‌ای غیرفلسفی و روان‌شناختی به آن افزوده می‌شود و نتیجه می‌دهد. 

نتیجه‌ای که من از این داستان برای خودم گرفته بودم این است که شاید بتوان تلاش‌هایی کرد که در بحث‌های پیرامون مسئله «عقلانیت»، برخی مقدمات و حالات روان‌شناختی را نیز معقول و توجیه‌ساز در نظر گرفت. 

۲۹ خرداد ۱۳۹۱

تقدم اخلاق بر فقه یا: بالاخره توریه بکنم یا نه؟

دروغ گفتن اخلاقا بد است؛ دروغ گفتن شرعا حرام است. اما شیخ انصاری دو مورد از استثنائات حرمت دروغ‌گویی را می‌شمارد:
الف) وقتی اضطرار پیش بیاید؛
ب) وقتی برای اصلاح ذات‌البین باشد.
دومی را کاری ندارم. صرفا به اولی می‌پردازیم: وقتی ضرورتی برای دروغ گفتن پیش می‌آید و این جایی است که ضرر جانی، مالی چه برای خود ِ فرد و چه برای برخی بستگان‌ش وجود داشته باشد. (پ.ن1)
مجاز بودن دروغ در حالت اضطرار را هم از دلایل مختلفی اثبات می‌کند که یکی‌ش عقل است: حتی اگر دروغ قبیح باشد، این‌جا دروغ نگفتن قبح بیش‌تری دارد و عقلاً ارتکاب اقل‌القبیحین (موردی که قبح کم‌تری دارد) مجاز است.

تا این‌جا فقط زادگاه بحث را گفته‌ام. اما مسئله اصلی کجاست؟
مسئله آن‌جاست که برخی می‌گویند آیا وقتی طرف در موقعیت اضطراری قرار گرفت، آیا لازم است ابتدا توریه (پ.ن2) کند و اگر نتوانست دروغ بگوید یا آن که ناتوانی از توریه شرط نیست و حتی اگر بتواند توری کند، باز هم می‌تواند سراغ توریه نرفته و دروغ بگوید. 
این پیش‌فرض را داشته باشیم که حداقل از نظر شیخ انصاری (ره)، توریه مصداقی از دروغ نیست.

گروهی می‌گویند فردی که در اضطرار گیر کرده، ابتدا باید توریه کند؛ اگر امکان توریه نبود آن‌وقت می‌تواند دروغ بگوید. پس اگر به جای توریه، همان اول دروغ بگوید، مرتکب حرام شده است.
این افراد دو استدلال می‌آورند که یکی‌ش به آن‌چه می‌خواهم بگویم مرتبط است:

استدلال: "قبح کذب، عقلی است؛ پس دروغ گفتن جایز نمی‌شود مگر زمانی که عنوان حَسَنی در کذب وجود داشته باشد که از قبح آن بیش‌تر باشد. آن‌گاه تحقق آن عنوان حسن، متوقف بر تحقق کذب باشد. اما تا وقتی که فرد می‌تواند توریه کند ـ و دروغ نگوید ـ توقف آن عنوان حَسن [که همانا رهایی از اضطرار است] متوقف بر دروغ گفتن نیست [چون فرد می‌تواند با توریه از اضطرار خارج شود.]" (مکاسب | چاپ کنگره | جلد دوم | 24)

این استدلال می‌گوید که خود «دروغ گفتن» کاری است قبیح. اما زمانی می‌توانیم انجام‌ش دهیم که انجام یک فعل حَسن که حسن‌ش بیش‌تر از قبح دروغ است، متوقف بر دروغ گفتن باشد. اما اگر فرد توانایی توریه داشته باشد، رهایی از اضطرار از دو راه امکان‌پذیر است: یا فرد دروغ بگوید یا فرد توریه کند. پس رهایی از اضطرار متوقف بر دروغ گفتن نیست. پس دروغ گفتن هم‌چنان به قبح خود باقی است. 

پاسخ شیخ انصاری: تا این‌جا بحث خاصی نیست. اما پاسخ شیخ انصاری به این استدلال کمی مناقشه‌برانگیز است. ایشان می‌فرماید:
"هرچند حکم عقل به قبح کذب در این مورد مسلّم است اما می‌توان قائل شد که این قبح شرعاّ [از جانب شارع] بخشیده می‌شود ... پس اگر گفته شود که شارع امر را بر بندگان آسان گرفته و در این موارد آثار کذب [ضمانت‌اجرای آن] را جاری نکند، نیکوست مگر آن‌که احتیاط ..." (مکاسب | چاپ کنگره | جلد دوم | 26)

پاسخ شیخ این است که قبول داریم که در این‌جا کذب هم‌چنان به قبح خود باقی می‌ماند اما معتقد می‌شویم که خدا، اثرات مترتب بر دروغ را در این مورد اجرا نمی‌کند (مثلا اگر قرار بود دروغ‌گو را عذاب کنند، در این موقعیت، عذاب‌ش نمی‌کنند.)
این دقیقا چیزی است که به گمان‌م ناشی از ذهنیت فراتر بودن فقه بر اخلاق است: به‌گونه‌ای که می‌تواند حتی چیزی را که عقلاّ به قبح‌ش پی برده‌ایم، از قبح خارج کند.
در مقابل، اگر بگوییم اخلاق بر فقه مسلط است، این استدلال شیخ انصاری بی‌وجه خواهد شد.

بحث اصلی‌م تمام شد. حالا نقد کوچکی بر شیخ انصاری می‌گویم از آن جهت که گمان می‌کنم این سخن، حتی با مبنای خود شیخ و قائلان به حسن و قبح ذاتی هم نمی‌خواند. این نقد، لزوما صواب نیست و صرفا گمانه‌زنی است:
قائلان به حسن و قبح ذاتی معتقدند خدا بر اساس حسن و قبح عمل کرده و احکام را بر اساس مصلحت و مفسده می‌دهد. اما گاهی مصلحت و مفسده برخی چیزها را ما نمی‌فهمیم اما چون خدا از آن‌ها آگاه است، برای ما کافی است. در نتیجه، احکام الاهی در نفس‌الامر مطابق عدالت و اخلاق هستند هرچند بر شبهه‌ای عارض شده که این احکام را فعلا غیراخلاقی می‌بینیم. بر فرض قبول این سخن، آن‌چه شیخ انصاری فرموده است، با این نکته مخالفت دارد. چون دست‌کم در این حالت، حکم فقهی‌ای پیدا شد که حتی در نفس‌الامر غیراخلاقی است. یعنی قبول کرده‌ایم قبح دارد اما خدا قبح‌ش را برطرف کرده است.
البته در این‌جا اگر شیخ بگوید که مجاز دانستن کذب در این حالت، مصلحتی دارد که مفسده دروغ گفتن را جبران می‌کند، پسندیده است اما به نظر می‌رسد این را هم مراد نکرده است. چون این مورد را چنین تعریف کرده است: «حکم عقل به قبح کذب در غیر از جاهایی که تحقق یک مصلحت بیش‌تر بر آن توقف دارد، مسلم است.» یعنی پذیرفته است که در این امر، هیچ مصلحت راجحی وجود ندارد که مفسده دروغ‌گویی را جبران کند. (پ.ن3)

پ.ن1: درباره این‌که محدود این ضرر چه‌قدر است و چه کسانی را شامل می‌شود و ... تفصیل‌هایی گفته‌اند که واردشان نمی‌شوم. اجمالا همان که گفته‌ام کافی است برای ادامه بحث.
پ.ن2: معنای «توریه» را می‌دانید احتمالا. یک جمله‌ای دارای دو معنا باشد که گوینده معنای الف را قصد کند و طبق آن، حرف‌ش راست باشد، اما جوری بیان کند که شنونده معنای ب را برداشت کند در صورتی که معنای ب کاذب است. مثلا الان دم در ایستاده‌ام و کسی می‌پرسد: حسن خانه است؟ و جواب بدهم: «حسن این‌جا نیست.» با این قصد که منظورم از «این‌جا» درست دم ِ در باشد و البته حسن در خانه باشد.
پ.ن3: البته شیخ انصاری در کنار این استدلال، دلیل دیگری هم می‌آورد که می‌گوید اگر در این حالت توریه را واجب کنیم، بندگان خدا را به چیزی که سخت است ـ پیدا کردن توریه در موقعیت اضطرار به هنگام دست‌پاچگی طرف ـ ملزَم کرده‌ایم. شاید این بتواند آن مصلحت را فراهم کرده و مفسده و قبح دروغ را جبران کند. 

۲۶ خرداد ۱۳۹۱

وقتی اخلاق بر فقه مقدم شود یا: یک مثال

این‌جا قرار است یک مورد عینی را تعریف کنم که تغییر حکم فقهی را در صورت عام دانستن اخلاق نسبت فقه نشان دهد. 
شیخ انصاری (ره) در کتاب شریف «مکاسب» پیرامون غیبت می‌گوید: 

"غیبت با استناد به ادله چهارگانه ـ کتاب، سنت، عقل و اجماع ـ حرام است و از کتاب، این سخن خدا بر این امر دلالت می‌کند: «برخی‌تان برخی‌ دیگر را غیبت نکند. آیا فردی از شما دوست دارد که دوست برادر مرده‌ش را بخورد؟» (حجرات/12). ... [در این‌جا چند آیه و چند روایت در بیان حرمت غیبت نفل می‌کند] ... سپس، همانا ظاهر روایات، اختصاص حرمت غیبت به مومن را می‌رساند؛ پس غیبت کردن فرد غیرشیعه جایز است ... و این توهم که عموم آیه ـ مانند برخی روایات ـ برای مطلق مسلمان [اعم از شیعه و سنی] است، دفع می‌شود به این‌که به شکل ضروری از مذهب شیعه، عدم احترام غیرشیعه ... دانسته می‌شود ... هم‌چنین  تمثیل یادشده در آیه [خوردن گوشت برادر مرده]، مختص به کسی است که برادری‌ش اثبات شده پس شامل کسی که تبری از او واجب است نمی‌شود." (مکاسب | چاپ کنگره | جلد یکم | 313-319)

متن شیخ واضح است. صرفا یاد‌آوری این نکته لازم است که در ادبیات فقهی، کلمه «مؤمن» دلالت بر شیعه دارد.
این‌جا به‌گمان‌م می‌تواند موضعی باشد که بحث رابطه اخلاق و فقه قابل بررسی باشند.
حالا فرض کنیم اخلاق می‌تواند برخی دستورات فقهی را قید بزند. آن‌وقت متن بالا چه تغییراتی خواهد داشت؟
فرض کنیم که «غیبت» از نظر اخلاقی قبیح باشد. حکم اخلاقی قبح غیبت احتمالا عام بوده و شامل همه انسان‌ها می‌شود. پس غیبت از هر انسانی، بد خواهد بود حتی غیرمسلمان. (پ.ن1)
برای نشان دادن قبح غیبت، استدلال دست‌و‌پاشکسته‌ای دارم. معنای لغوی «غیبت» را شیخ چنین بیان کرده:

المصباح المنیر: کسی را غیبت کردن یعنی آن را به عیبی که از آن کراهت دارد، یاد کند و البته صادق باشد (افترا نباشد).
القاموس المحیط: غیبت کردن کسی یعنی عیب‌جویی کردن از او و یاد کردن او به بدی‌ای که دارد.
النهایه: این‌که در نبود کسی، او را به‌ بدی‌ای که دارد یاد کند.

احساس می‌کنم این گزاره‌ها را اگر با قاعده زرین اخلاقی جمع کنیم، احتمالا به دست می‌آید که غیبت هیچ فردی اخلاقا جایز نیست. (پ.ن2)
هم‌چنین شاید بتوان تاییدی از خود شیخ برای قبح اخلاقی غیبت ـ به‌گونه‌ای که حتی غیبت از غیرمسلمان‌ها هم زشت باشد ـ به دست آورد: آن‌جا که معقتد است غیبت با ادله چهارگانه و مشخصا با عقل حرام اعلام می‌شود. البته این لزوما مؤید ما نخواهد بود. چون ممکن است شیخ در جواب بگوید که آن‌چه از عقل فهمیده می‌شود، قبح غیبت مومن (شیعه) است ولاغیر. هم‌چنین می‌تواند روندی برای روش عقلانی در رسیدن به این نتیجه بیان کند که با روش عقلانی مورد توجه در اخلاق، متمایز باشد. اما احساس می‌کنم اگر دلیل عقلی شیخ شنیده شود، شاید بتوانیم جوری بازسازی‌ش کنیم که دلالت بر قبح مطلق غیبت داشته باشد. اما بر این نکته پافشاری نمی‌کنم.

اگر آن‌چه تا به این‌جا گفته‌ام درست باشند، آن‌گاه غیبت هر انسانی قبیح است؛ اعم از مسلمان و شیعه و غیر این‌ها. حالا اگر کسی با این نگاه به بحث فقهی بپردازد:
1. حکم غیبت غیرمومن (غیرشیعیان) را هم حرام اعلام خواهد کرد؛
2. حرمت غیبت، حکمی ارشادی خواهد بود در صورتی که در بیان شیخ، حکمی مولوی است (پ.ن3)؛ 
3. تاکید آیات و روایات بر حرمت غیبت مومن، بر شدیدتر بودن حرمت آن دلالت می‌کند؛
4. مجالی برای استناد به قاعده تبری هم نخواهد بود. چون قائل به حکومت اخلاق بر فقه، تبری را هم در محدوده اخلاق جاری می‌داند و این‌جا اصلا وجه مشترکی بین حرمت غیبت انسان‌ها و قاعده تبری پیش نمی‌آید.
5. تردد در مورد غیبت خردسال و دیوانه هم حل می‌شود: شک می‌کنیم که آیا غیبت از آن‌ها هم حرام است؟ رجوع می‌کنیم به اصل. اصل چیست؟ قبح غیبت هر انسانی. پس در مورد این‌ها نیز حکم به حرمت غیبت‌شان می‌دهیم. 


پ.ن1: البته بسیاری جاها را می‌توان پیدا کرد که غیبت قبیح نباشد؛ مثلا کسی که مورد ظلم واقع شده و مظلوم واقع شدن‌ش را برای سایرین تعریف می‌کند.
پ.ن2: البته فقها بعد از بیان لغوی «غیبت»، تعریف فقهی‌ای نزدیک به این تعاریف ارائه می‌دهند که غالبا غیبت‌شونده را با عنوان «برادر/أخ» خطاب می‌کنند.
پ.ن3: «ارشادی» احکامی هستند که عقل مستقلا به آن‌ها دست می‌یابد و بیان آن توسط شارع، صرفا ارشاد به آن‌ چیزی است که عقل درمی‌یابد. مولوی اما احکامی هستند که عقل مستقلا به آن‌ها نمی‌رسد.
پ.ن4: این‌ها صرفا گمانه‌زنی‌هایی بود نه‌لزوما صواب.

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

شرح لمعه و داوری یا: همه چیز درست‌اند مگر آن‌که خلاف‌ش ثابت شود

ام‌روز می‌خواهم فقه‌خوانی کنم. بخشی از باب قذف شرح لمعه را می‌گویم. شما هم انگار هم‌مباحثه‌ای من که دارم برای‌ش تقریر می‌کنم. وقتی درسی می‌دهند، استاد حتما باید تقریر درست را بگوید اما بعدش که شاگردها با هم بحث می‌کنند، تقریرهاشان را به هم عرضه می‌کنند؛ شاید درست باشد و شاید نادرست. پس مدعی نیستم که تقریرم ـ و نتیجه احتمالی آن ـ حتما درست است. 
قذف چیست؟ می‌گویند مثل آن است که به کسی بگوید «تو زنا کرده‌ای» یا چیزهایی مانند این (مثلا پدرت زنا کرده است و ...) که اولا صراحت داشته باشد و ثانیا گوینده بداند که این لفظ برای این معنا وضع شده است. قذف که ثابت شود، مجازات‌ش حد است: هشتاد ضربه تازیانه. 
اما گاهی حد ثابت نمی‌شود نهایتا لازم است فرد تعزیر شود. چه مواقعی؟ اوقاتی که لزوما برداشت قذف از آن حرف نشود. اما چون آزار رسانده، طبق آن‌چه قاضی حکم می‌کند، تعزیرش می‌کنند. حالا این تکه از متن را بخوانیم: 

«اذیت کردن، یعنی چیزی بگوید که موجب آزار و اذیت است و این را بداند و البته برای قذف وضع نشده باشد و عرف هم قذف نداندش، و هم‌چنین کنایه زدن به قذف بدون تصریح به آن، صرفا موجب تعزیر می‌شود؛ چون کاری حرام است  اما موجب حد (قذف) نمی‌شود؛ چون قذف صریح صورت نگرفته.»

بعد یکی از این موارد را مثال می‌زند: «مثلا بگوید: تو حرام‌زاده‌ای». نویسنده معقتد است این صراحتی در زنازادگی ندارد. چرا؟ این‌گونه که حرام‌زاده بودن لزوما به معنی زنازادگی نیست. محتمل است معناش این باشد که مثلا زمانی که مادرش حائضه بوده یا زمانی که در احرام بوده‌اند نطفه بسته شده باشد. در این مواقع چون نزدیکی حرام است، اطلاق حرام‌زادگی هم می‌توان کرد اما به معنی زنازادگی نیست.
بعد مثالی دیگر می‌زند: «مثلا بگوید تو حلال‌زاده نیستی.» می‌گوید این هم صریح در زنازادگی نیست. برخی از عرف‌ها این را به معنی «بی‌اخلاق» بودن به کار می‌برند.

متن‌خوانی‌م تمام شد. حالا یک نتیجه کلی بگیرم: برای این‌که حد ثابت شود، این‌چنین وسواس‌هایی هست. این‌چنین احتمالاتی را در نظر می‌گیرند که شاید مراد گوینده چیزی دیگر باشد؛ شاید این لغت در آن عرف معنای دیگری هم داشته باشد؛ شاید طرف آگاه نبوده باشد؛ شاید و شاید و شاید. حد عنوانی فراتر از تعزیر است؛ شاید مجازات فرد، تعزیر است و ما با دست‌بالا گرفتن، حد بر او جاری کنیم. آن وقت در حق‌ش ظلم شده است.
این را نوعی «احتیاط خوب» می‌دانم. وقتی قرار است درباره کسی داوری کنیم، شاید لازم باشد احتمالات مختلف را در نظر بگیریم و ساده‌ترین یا دل‌خواه‌ترین برداشت را نداشته باشیم. وقتی کار کسی را زشت می‌بینیم، سعی نکنیم بدترین عنوان را بر آن اطلاق کنیم. سعی کنیم کمی پس‌و‌پیش کنیم که شاید بتوانیم تحت عنوانی ساده‌تر بیاوریم‌ش. 
شاید به‌تر باشد اصل را بر «درستی و صحت»‌ بگذاریم مگر آن‌که خلاف‌ش ثابت شود.

پ.ن: واضح و مبرهن است که این پست، یک بحث فقهی نیست.

۶ فروردین ۱۳۹۱

واقعا «چدا» وجود دارد؟ یا: بحثی درباره یک آیه

«آدم نامردی پیدا شد و به کشاورزی که از آخوندی چیزی سردرنمی‌آورد، گیر داد. با مغالطه برای او اثبات کرد که برای خدا شریکی وجود دارد که اسم‌ش «چدا»ست. بعد ویژگی‌هایی برای چدا تعریف کرد؛ به‌گونه‌ای که کشاورز او را هم مانند خدا توی ذهن‌‌ش آورد. غروب که شد، کشاورز برگشت به خانه و بچه‌ش را دعوت کرد که با هم بحثی داشته باشند درباره خدا. بچه هم ناآشنا به این مباحث بود. اما با همان استدلال‌های آن آدم ِ نامرد، قانع شد که چدا وجود دارد. آیا او به وجود چدا علم دارد؟»

آیه فرموده است:
«وَإِن جَاهَدَاكَ عَلى أَن تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفًا وَاتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَيَّ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (لقمان ـ 15) (+)
ترجمه‌ش هم چون‌این است که:
«اگر تلاش کردند ]پدر و مادرت[ که به چیزی شرک بورزی که به آن علم نداری، اطاعت‌شان نکن و با نیکی باهاشان رفتار کن و ....»
در نگاه نخست، جای‌گاه «ما لیس لک به علم» را نمی‌فهمم. پس باید کمی عمیق شوم درباره‌ش. تلاش‌م این است کمی درباره این قید، فکر کنم و بنویسم‌ش. ناگفته واضح است که این‌جا تنها گمانه‌زنی می‌کنم و رأیی نمی‌دهم. از سوی دیگر شاید جهت ِ حرف‌هام کمی معرفت‌شناسانه باشد.
احساس می‌کنم به چند تفسیر شاخص سر بزنیم، به‌تر باشد. به ترتیب از مجمع‌البیان (+)، جوامع‌الجامع (+)، تفسیر نمونه (+) و تفسیر المیزان (+) به آن می‌پردازم و بخش‌های مربوط به این آیه و خصوصا قیدی که گفتم را نقل می‌کنم:

تفسیر مجمع‌البیان پیرامون آیه:
«و إن جاهداك» أيها الإنسان أي جاهداك والداك « على أن تشرك بي » معبودا آخر فلا تطعهما و هو قوله « ما ليس لك به علم » لأن ما يكون حقا تعلم صحته فما لا تعلم صحته فهو باطل فكأنه قال فإن دعواك إلى باطل « فلا تطعهما » في ذلك « و صاحبهما في الدنيا معروفا » أي و أحسن إليهما و ارفق بهما في الأمور الدنيوية و إن وجبت مخالفتهما في أبواب الدين لمكان كفرهما « و اتبع سبيل من أناب إلي » أي و اسلك طريقة من رجع إلى طاعتي و أقبل إلي بقلبه و هو النبي (صلى الله عليه وآله وسلّم) و المؤمنون قال « ثم إلي » أي إلى حكمي « مرجعكم » و منقلبكم « فأنبئكم » أي أخبركم « بما كنتم تعملون » في دار الدنيا من الأعمال و أجازيكم عليها بحسبها. (+)

تفسیر جوامع‌الجامع پیرامون آیه:
«ما ليس لك به علم» أراد بنفي العلم به نفيه، أي: لا تشرك بي ما ليس بشيء، كقوله: «ما يدعون من دونه من شىء» (+)

تفسیر نمونه پیرامون آیه:
ضمنا جمله «ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ» (چيزى كه به آن علم و آگاهى ندارى) اشاره به اين است كه اگر فرضا دلائل بطلان شرك را ناديده بگيريم، حداقل دليلى بر اثبات آن نيست، و هيچ شخص بهانه‌جويى نيز نمى‏تواند دليلى بر اثبات شرك اقامه كند.
از اين گذشته اگر شرك حقيقتى داشت، بايد دليلى بر اثبات آن وجود داشته باشد، و چون دليلى بر اثبات آن نيست خود دليلى بر بطلان آن مى‏باشد. (+)

تفسیر المیزان پیرامون آیه:
قوله تعالى: «و إن جاهداك على أن تشرك بي ما ليس لك به علم فلا تطعهما» إلى آخر الآية.
أي إن ألحا عليك بالمجاهدة أن تجعل ما ليس لك علم به أو بحقيقته شريكا لي فلا تطعهما و لا تشرك بي، و المراد بكون الشريك المفروض لا علم به كونه معدوما مجهولا مطلقا لا يتعلق به علم فيئول المعنى: لا تشرك بي ما ليس بشيء، هذا محصل ما ذكره في الكشاف، و ربما أيده قوله تعالى: «أ تنبئونه بما لا يعلم في السماوات و لا في الأرض»: يونس: 18.
و قيل: «تشرك» بمعنى تكفر و «ما» بمعنى الذي، و المعنى: و إن جاهداك أن تكفر بي كفرا لا حجة لك به فلا تطعهما و يؤيده تكرار نفي السلطان على الشريك في كلامه تعالى كقولهما تعبدون من دونه إلا أسماء سميتموها أنتم و آباؤكم ما أنزل الله بها من سلطان»: يوسف: 40، إلى غير ذلك من الآيات. (+) برای ترجمه هم: (+)

اما جمع‌بندی آن‌چه گفته‌اند: صاحب مجمع‌البیان می‌گوید هر چیزی که حق باشد، صحت‌ش را خواهی دانست و آن‌چه صحت‌ش را نمی‌دانی، باطل خواهد بود. پس چون به شرک، علم نداری، پس باطل است. پس انگار آیه گفته است: اگر تو را به باطل دعوت کردند ...
صاحب جوامع‌الجامع هم می‌گوید: با نفی علم به شرک، قصدش این بوده است که بگوید اصلا وجود ندارد. یعنی چیزی شریک خدا نیست که به آن علم پیدا کنی. پس انگار آیه گفته است: چیزی که نیست را شریک من نگردان.
صاحبان نمونه معقتدند دلیلی برای اثبات شرک وجود ندارد. اما هر حقی اثباتی دارد. پس نشان از ناحق بودن‌ش است.
صاحب المیزان هم چیزی شبیه جوامع‌الجامع می‌گوید که چون شریک، معدوم است، علمی به آن تعلق نمی‌گیرد.

تا این‌جا نقل قول دیگران بود. حالا صرفا حالاتی را در نظر می‌گیرم که شاید استدلال‌ها را کمی مخدوش کند (و شاید هم نه).
یکم آن‌که تکلیف وجود یا عدم استدلال را مشخص کنم. به نظرم منظور استدلال اقناعی است؛ استدلالی که طرف مقابل را قانع کند. وجود چون‌این استدلالی برای شریک ممکن است حتی اگر خود شریک وجود نداشته باشد. اما در مقابل، استدلال یقینی یا (قیاسی) قرار می‌گیرد که هنوز چون‌این استدلالی بر شرک پیدا نکرده‌ایم. اما عدم‌الوجدان به معنی عدم‌الوجود نیست. پس می‌توانیم حالتی را تصور کنیم که فردی برای دیگری استدلالی بیاورد و او را قانع کند که شریکی برای خدا وجود دارد اما در حقیقت شریکی وجود نداشته باشد.
از سوی دیگر، ممکن است چیزی وجود داشته باشد اما استدلالی برای آن نیافته باشیم. این‌جا می‌خواهم این را بگویم که نبود استدلال، به معنی نبود شریک نیست.
حالا با همین دو نکته برویم سراغ تفسیرها: ادعای مجمع‌البیان را نمی‌فهمم. چرا لازم است هر چیزی که استدلالی بر آن نیست، باطل باشد؟ بگذریم از آن که شاید بتوان استدلال اقناعی بر وجود شریک آورد. یعنی ممکن است فردی قانع شود که شریکی وجود دارد.
هم‌چون‌این ادعای جوامع‌الجامع را هم مخدوش می‌دانم. نفی علم به وجود شریک، لزوما به معنی نفی شریک نیست. گفتم که ممکن است شریکی باشد، اما علمی به آن نداشته باشیم. هرچند این‌جا صاحب جوامع‌الجامع معتقد است شارع لفظی را گفته است و معنایی دیگر را مراد کرده است. اما لازم است ملازمه‌ای بین این معنای اصلی این لفظ و آن معنای دیگر، برقرار باشد. اما این ملازمه به شکل عقلی وجود ندارد.
ادعای صاحبان نمونه هم همین‌گونه است. این‌که دلیلی نداریم، به معنی باطل بودن‌ش نیست. این ادعا شبیه ادعای کسانی است که با تمسک به قرینه‌گرایی (+)، وجود خدا را نفی می‌کنند. این‌ها می‌گویند دلیلی بر وجود خدا نیست. پس خدا وجود ندارد. همان جواب‌هایی که به قرینه‌گراها داده شده است، این‌جا هم می‌توان داد (پ.ن1).
صاحب‌ المیزان هم بحث عدم علم به معدوم را مطرح کرد. این‌جا نمی‌دانم که واقعا علم به چه معنی آمده است؛ به معنی تصور یا تصدیق. اما برای هر دو حالت بحثی خواهم داشت. اگر به معنی تصور باشد، ادعای صاحب المیزان چون‌این می‌شود که نمی‌توان شی معدوم را تصور کرد. نظراتی هست که حتی اشیای متناقض (مثل پنج‌ظلعی دارای زاویه‌های 125درجه‌ای) را می‌توان تصور کرد. پس حتی اگر شریک خدا مفهومی متناقض باشد، پس می‌توان تصویری از آن در ذهن شکل داد. حالا که علم تصوری را «حضور صورة الشیء عند العقل» بدانیم، پس می‌توانیم قائل شویم که علم تصوری به شریک وجود دارد. اما علم تصدیقی؛ می‌توانم قبول کنم که استدلالی قیاسی بر وجود شی معدوم نمی‌توان آورد. اما همان‌طور که قبلا گفتم، استدلال اقناعی برای شی‌ معدوم آوردن ممکن است. حالا فرض کنیم آورنده‌ی استدلال، قصد مغالطه داشته باشد و سعی کند جوری استدلال را بچیند که شنونده خیال کند استدلالی برهانی (قیاسی) است. در این‌جا شنونده علم تصدیقی به وجود شریک پیدا می‌کند هرچند درواقع چون‌این شریکی وجود نداشته باشد و هرچند درواقع چون‌این استدلالی وجود نداشته باشد.

اما شاید بتوانیم بگوییم آیه در مقام بیان مباحث مربوط به استدلال له یا علیه وجود شریک نیست. اما همین فراز را در جاهایی دیگر داریم: و لا تقف فی ما لیس لک به علم. این‌ شاید نشان دهد که این فراز، کمی به فضای استدلال هم وارد می‌شود. اما مطمئن نیستم.

حالا برای این‌که جمع‌بندی کرده باشم بحث‌م را، برگردم به داستان که تعریف کردم:
آدم نامردی پیدا شد و به کشاورزی که از آخوندی چیزی سردرنمی‌آورد، گیر داد. با مغالطه برای او اثبات کرد که برای خدا شریکی وجود دارد که اسم‌ش «چدا»ست. بعد ویژگی‌هایی برای چدا تعریف کرد؛ به‌گونه‌ای که کشاورز او را هم مانند خدا توی ذهن‌‌ش آورد. غروب که شد، کشاورز برگشت به خانه و بچه‌ش را دعوت کرد که با هم بحثی داشته باشند درباره خدا. بچه هم ناآشنا به این مباحث بود. اما با همان استدلال‌های آن آدم ِ نامرد، قانع شد که چدا وجود دارد. حالا بچه را تصور کنید که آمده است و این آیه را دیده و از قضا، به اینترنت هم دست‌رسی دارد و این تفسیرها را هم می‌خواند. آیا او به وجود چدا علم دارد؟ (علم در این‌جا اصطلاح معرفت‌شناسی نیست که متضمن «صدق» باشد.)

پ.ن1: چند جواب عمده داده‌اند به متمکسین به قرینه‌گرایی. یکی این‌که قرار نیست پذیرفتن چیزی که برآمده از استدلال نباشد، غیرعقلانی باشد. جواب دوم هم آن است که بر خلاف ادعای متمکسین به قرینه‌گرایی در نفی خدا، قرائنی بر وجود خدا در دست داریم.