‏نمایش پست‌ها با برچسب من وقتی کوچک بودم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب من وقتی کوچک بودم. نمایش همه پست‌ها

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳

جام جهانی، نوستالژی و خداحافظ جهان کودکی

چند هفته مانده تا آغاز جام جهانی فوتبال. و اینْ خارخاری از خاطرات و نوستالژی انداخته توی سرم. 
*     *     *
امام‌زاده داود اگر رفته باشی، میان کوه‌های پیچاپیج تیرهای چوبی [یا فلزی] را خواهی دید که با فاصله توی زمین فرو رفته‌اند. پیرترها می‌گویند قدیم‌ها رد این تیرها را می‌گرفتند و از شهر می‌رسیدند به امام‌زاده. «Mile-stone» هم چیزی شبیه همان تیرهاست. سنگ‌هایی است که قدیم‌تر به فاصله یک مایل از یک‌دیگر کنار جاده‌ها می‌کاشتند تا فاصله طی‌شده را نشان ِ عابران بدهند. 
*     *     *
آن‌هایی که می‌خواهند از فوتبال بازی کردن بازنشسته شوند، معمولا حول و حوش یک واقعه مهم را برمی‌گزینند. مثلا "بعد از جام ملت‌ها خداحافظی می‌کنم!" یا "بعد از جام جهانی بازنشستگی‌م را اعلام می‌کنم" یا ... 

این‌طور می‌شود که واقعه‌های مهم فوتبالی، مثل جام جهانی، چیزی شبیه همان مایل‌استون‌ها یا تیرهای امام‌زاده داود می‌شوند. هرچه به‌شان نزدیک‌تر می‌شویم، به بزن‌گاه‌های خداحافظی بازیکن‌ها نزدیک‌تر می‌شویم.
*     *     *
چیزهایی هست که مرا به کودکی‌م وصل می‌کنند. درواقع قلاب‌هایی هستند که بین حالای من و دوران کودکی‌م پیوند زده‌اند. مثلا همان خانه‌ای که از کودکی در آن زیسته‌ام یا مدرسه‌ای که درس‌م را آن‌جا خواندم یا چیزهایی مانند این‌ها. وقتی از کنار آن مدرسه بگذرم، چیزی را می‌بینم که بین جهان کنونی‌م و جهان کودکی‌م مشترک است. اما امان از آن روزی که مدرسه‌مان را خراب کنند؛ امان از روزی که خانه‌مان را بفروشیم. آن‌وقت است که این قلاب پاره می‌شود و جهان کودکی‌م دورتر می‌شود. 

اسطوره‌های فوتبالی یا همان فوتبالیست‌هایی که از دوران کودکی‌م بازی می‌کردند نمونه‌ای از این قلاب‌ها اند؛ مثلا دیوید بکام. دوره کودکی‌م مصادف بود با اوج او و حالا روزهای آخر بازی‌ش است. اما هنوز کسی است که بین جهان فعلی و جهان کودکی‌م مشترک است.  
*     *     *
جام جهانی نزدیک است و خداحافظی‌های فوتبالی نزدیک‌تر. کم‌کم قلاب‌هایی که جهان کنونی و جهان کودکی‌م را به هم وصل کرده بود دارند پاره می‌شوند. حالا دیگر جهان کودکی‌م دور و دورتر می‌شود. آن‌قدر که گاهی مردّدم که واقعی بود یا آن‌که فقط در خواب و خیال دیده بودم‌ش. 
*     *     *
جام جهانی 2002 بود. هم‌راه بابا می‌رفتم سر کار و عصر ـ وقتی که بازی‌ها شروع می‌شد ـ خودم را می‌رساندم خانه و بازی‌ها را دنبال می‌کردم. چند ماه بعد بابا مُرد. 

جام جهانی 2006 بود. سالی بود که مدرسه را بوسیدم و گذاشتم کنار تا خودم درس بخوانم. چند روزی بود که رفته بودم سر کار و عصرها ـ زیر تیغ آفتاب ـ برمی‌گشتم خانه. هنوز گرمای آن عصر‌ها را می‌توانم روی پوست‌م حس کنم. هنوز مغازه‌ای را یادم است که بین دو نیمه رفتم و نتیجه بازی را پرسیدم؛ هنوز هم گاهی خنکای کولر و یخچال‌ش یادم می‌آید. 
*     *     *
دوره‌ای آغاز خواهد شد که دیگر دوره من نیست. دوره‌ای است که هیچ نشان و بویی از کودکی‌م ندارد. چند هفته مانده تا جام جهانی و خارخار خاطرات و نوستالژی افتاده توی کله‌م.

۱۴ تیر ۱۳۹۲

دلهره چغلی یا «من» به‌عنوان کودک

چهار، پنج‌ساله بودم. مادرم داشت با خانم هم‌سایه صحبت می‌کرد و من ناخودآگاه وقتی داشتم حرف می‌زدم، آب دهان‌م پرید بیرون! خانم هم‌سایه با مهربانی گفت: "ئه وا ... چرا تف کردی؟" و من در عالم کودکانه تصمیم گرفتم یک‌بار دیگر عامدانه تف کنم. حس آن موقع کاملا توی ذهن‌م هست؛ با خودم گفتم وقتی من ناخودآگاه چنین رفتاری انجام داده‌ام و طرف گمان کرده عامدانه بوده، چرا یک‌بار هم عامدانه این کار را نکنم؟ قبول کنید که منطق ِ من در آن موقع قرار نیست در حال ِ حاضر قانع‌کننده باشد.

این‌ بار، مادرم چشم‌غره‌ای رفت و خانم هم‌سایه هم گفت: «عیبی نداره! به آقای قدیری ـ پدرم ـ می‌گم که تف کردی!» و مادرم هم ادامه حرف‌ش را گرفت: «آره ... به باباش می‌گم» و چند دقیقه‌ای ادای قهر بودن درآوردند. پدرم دست بزن نداشت اما ناگاه با شنیدن این حرف‌ها آب داغی توی دل‌م ریخت. حالا استرس گرفته بودم و تا شب، این فشار روی دل ِ من ـ منی که چهار، پنج‌ سال بیش‌تر نداشتم ـ سنگینی می‌کرد. شب که پدرم آمد، دلهره داشت مرا می‌کشت اما مادرم یادش رفته بود که اصلا چنین اتفاقی افتاده.

الان که نگاه می‌کنم می‌بینم زیاد اتفاق می‌افتد که در مقام تنبیه، به بچه کوچکی می‌گوییم: «باوشه ... به بابات می‌گم که شلوغ کردی!» و خودمان همان لحظه می‌دانیم که صرفا یک حرف است و واقعا قرار نیست چغلی کنیم یا اگر چغلی کنیم، اتفاق خاصی نمی‌افتد. من از روان‌شناسی و تربیت کودک چیزی نمی‌دانم اما تمام ِ حرف‌م این‌جا این است که گاهی ما بی‌محابا بچه‌ای را تهدید می‌کنیم و خیال می‌کنیم خود ِ بچه هم می‌فهمد که این تهدید، فقط یک بلوف است؛ پس به‌راحتی از کنارش می‌گذریم. اما بچه با این حرف، استرس می‌گیرد و زندگی آن روزش به دلهره می‌گذرد. گفتم ... من از روان‌شناسی چیزی نمی‌دانم و ممکن است کسی بگوید اتفاقا آن برخورد باعث شده که تا به‌ ام‌روز ـ که چند دهه از آن اتفاق می‌گذرد ـ هم‌چنان جزییات واقعه را به یاد داشته و قبح تف کردن را فهمیده‌ باشم. اما حرف‌م چیز دیگری است! باید در رفتارهام با بچه‌ها حواس‌م باشد که نکند مسئله‌ای از نظر من بی‌اهمیت باشد اما درواقع، زندگی بچه را مختل کند. 

این حرف البته گسترده‌تر از مواجهه با بچه است؛ هر مخاطبی را در برمی‌گیرد.