۲ شهریور ۱۳۹۲

این عدد‌های لعنتی

تلویزیون روشن است. پشت سر هم اخبار را بلغور می‌کند و من ـ بی‌ که حواس‌م به تلویزیون باشد ـ سرم را سپرده‌ام به کار خودم. می‌گوید به مناسبت هفتمین سالگرد جنگ حزب‌الله و اسرائیل، سید حسن نصرالله صحبت کرده. بی‌تفاوت‌م نسبت به این کلمات که مامان می‌گوید: «یعنی هفت سال شد؟» و من سرم را بلند می‌کنم و توی ذهن‌م تاریخ‌ها را عقب‌جلو می‌کنم؛ پیروزی حزب‌الله که اوایل خردادماه بود ... در چند سال اخیر هم که جنگی نبود که یک‌دفعه یادم از جنگ سی و سه روزه می‌آید. انگار برق مرا گرفته باشد. حالا نوبت من است که سوال ِ مامان را با خودم تکرار کنم: «یعنی هفت سال شد؟» 

یادم است سال‌ها پیش مدتی در موسسه‌ای کار می‌کردم؛ موضوع کارمان حزب‌الله و لبنان بود. هنوز خروجی کارمان سروسامان نگرفته بود که جنگ لبنان شروع شد. آن موقع‌ها، ته ِ دل‌م حظ می‌کردم که خوشا به حال صاحب ِ این کار که کارش درست وسط هیاهوی لبنان درمی‌آید؛ داغ ِ داغ. 

«یعنی هفت سال گذشت؟» انگار برق مرا گرفته. یعنی هفت سال از آن روزگاری که من آن‌جا کار می‌کردم گذشته؟ حالا گذر ِ زمان و پیر شدن ِ روز‌به‌روزم عریان و بی‌پرده پیش چشمان‌م رژه می‌روند.

آدم‌ها گاهی لازم است این‌سان سیلی بخورند تا بی‌خیال ِ روزهای رفته نباشند. چند ماه پیش هم حادثه‌ای مشابه اتفاق افتاد. وقتی سر ِ میز شام با دوستانی نشسته بودیم و یکی از بچه‌ها ـ انگار که کشف تازه‌ای کرده باشد ـ گفت: «می‌دونید چند سال‌ه با هم رفیق‌ایم؟» و وقتی ادامه داد «دوازده سال» تن‌مان یخ کرد. یخ کرد از این‌که کم‌کم داریم پیر می‌شویم. کم‌کم داریم از آدم‌هایی می‌شویم که چند دهه خاطرات دارند. این ... مرثیه‌ای است برای حس «هنوز وقت داریم!».

۲۹ مرداد ۱۳۹۲

داستان هم‌شهری و فوتبالیست‌ها

ام‌روز بعد از ماه‌ها، بل سال‌ها داستان هم‌شهری خریدم.
*     *     *
برنامه‌های کودک آن‌قدر نبود که هر وقت دل‌مان خواست کانال‌ها را بالا و پایین کنیم و یکی‌شان را پیدا کنیم. جمعه‌ها جشن ِ ما بود. صبح‌ها یک وعده کامل کارتون می‌دیدیم. برنامه دیگری هم نبود که مثلا مامان بخواهد ببیند و ما را بی‌نصیب بگذارد. گل ِ کارتون‌های صبح ِ جمعه «کارآگاه گجت» و «میتی‌کومان» بود.  وقتی این‌ها تمام می‌شدند، یعنی وعده صبح تمام شده است و حالا باید منتظر می‌ماندیم تا وعده عصر.

ظهر تا اخبار ساعت دو تمام می‌شد، برنامه تحلیل سیاسی شروع می‌شد. و ما ادریک ما «تحلیل سیاسی». خون خون‌مان را می‌خورد وقتی آقای مجری ِ تحلیل هفته را ارائه می‌داد. آهسته و باطمأنینه می‌خواند؛ انگار نه انگار که فوجی از ما کودکان نشسته‌ایم پای تلویزیون و منتظریم زودتر حرف‌هاش را بزند و وعده عصرگاهی کارتون‌مان را ارتزاق کنیم.

گل ِ کارتون‌های عصر هم «فوتبالیست‌ها» بود. تمام کارتون‌ها را به انتظار «دیری دی دید» ِ فوتبالیست‌ها زل می‌زدیم. مطمئن نیستم اما انگار این خاطره مشترک همه‌ی ما پسرهاست که وقتی فوتبالیست‌ها تمام می‌شد، شور و هیجان می‌افتاد به جان‌مان که پابه‌توپ بشویم. از خردسالی که درآمده بودم، بعد از فوتبالیست‌ها با بچه‌ها توی کوچه گعده می‌گرفتیم و فوتبال بازی می‌کردم. اما تا وقتی سن‌م زیاد نشده بود، با توپ پلاستیکی‌ای که بادش می‌کردیم، بازی می‌کردم. به دیوار هال پنالتی می‌زدم و البته گاهی چیزی را هم می‌شکاندم. خدا نبخشد کسی که کنداکتور برنامه کودک را تنظیم می‌کرد. لامصب وقتی فوتبالیست‌ها تمام می‌شد که بزرگ‌ترهای خانه چرت ظهر جمعه‌شان را نش‌خوار می‌کردند. کمی که ژست فوتبال می‌گرفت‌مان، صدای خواب‌آلود مامان بلند می‌شد که "آروم بگیر سر ظهری" و ما افسرده از این‌که استعداد پابه‌توپ بودن‌مان نادیده گرفته شده، بل له شده، گوشه‌ای کز می‌کردیم. این استعداد سرکوب‌شده خاطره ما پسرهاست وقتی پابه‌توپ شدن سوباسا و کاکرو را می‌دیدیم. دخترها را نمی‌دانم. شاید آن‌ها هم وقتی «حنا دختری در مزرعه» را می‌دیدند، دل‌شان چرخ خیاطی یا ریسندگی می‌خواست اما ما با فوتبالیست‌ها مالیخولیای توپ و شوت می‌گرفت‌مان.
*     *     *
ام‌روز داستان هم‌شهری خریدم (بعد از مدت‌ها که با هم‌شهری قهر کرده بودم بابت احساس احمق‌ پنداشته شدن از جانب آن‌ها). توی مترو خودم را چسباندم گوشه‌ دنجی و داستان به داستان‌ش را خواندم. درست مثل فوتبالیست‌ها، هر داستان را که می‌خواندم ویر ِ نوشتن می‌افتاد توی جان‌م. سرم را بلند می‌کردم و از پنجره چشم می‌دوختم به منظره‌های بیرون و موضوعی را که به ذهن‌م رسیده بود، می‌پروراندم. پشت سر هم شوت می‌زدم به دیواره‌های ذهن‌م و خوش‌حال بودم که کسی نیست بگوید: «آروم بگیر سر ِ ظهری»! 

۱۶ مرداد ۱۳۹۲

ماه عسل ِ علی‌خانی و فرزندخواندگی


قسمت دوازدهم برنامه ماه عسل، ماجرای پرتنشی داشت. خانواده‌ای پیش‌تر فرد معلولی را به فرزندخواندگی پذیرفته بودند و اخیرا از دست‌ش داده بودند. وضع روحی نامناسبی داشتند و هرچند دوباره برای برعهده گرفتن کفالت فرزندی به به‌زیستی مراجعه کرده بودند، اما به‌زیستی صلاحیت‌شان را رد کرده بود. در میانه برنامه، احسان علی‌خانی کودکی را روی صحنه آورد و آن را به این خانواده «هدیه» داد. به همین سادگی. 

بحث‌های زیادی درگرفت حول فعل ِ علی‌خانی در این برنامه که اکثرا ً ماهیتی «اخلاقی» داشت. اما احساس می‌کنم مسئله پیچیده‌تر از آن است که تحت «یک» بحث اخلاقی قابل ارائه باشد. به‌گمان‌م به‌ترین کار در چنین مواردی مجزا کردن بحث‌های مختلف اخلاقی حول ِ این فعل است. من سعی می‌کنم برخی مواردی که به ذهن‌م می‌رسد را بگویم و دست‌آخر گمانه مختصری را مطرح کنم. فی‌الحال چنین بحث‌هایی را تشخیص می‌دهم [به‌عنوان یک فرد ِ عامی در اخلاق و فلسفه اخلاق]:

1. در حالتی که به‌زیستی صلاحیت این افراد را رد کرده است، آیا می‌توان با رای‌زنی‌های رسانه‌ای، نظر به‌زیستی را تغییر داد؟ آیا این نوعی «پارتی‌بازی» نیست؟
2. آیا می‌توان در میانه یک برنامه زنده، خانواده‌ای را در عمل انجام‌شده قرار داد؟
3. آیا برای گریز از این موارد، در پشت صحنه هماهنگ کرده بوده‌اند؟ اگر چنین باشد، این یک شوی رسانه‌ای نبوده است؟
4. آیا این روی‌کرد رسانه‌ای که یک «واقعه» در حین برنامه به وقوع بپیوندد، درست است؟ (این بحث در حوزه اخلاق نیست).
5. آیا نوع رفتار احسان علی‌خانی حاکی از نوعی نگاه «کالاگون» به کودک نیست؟ این‌که می‌تواند آن را هدیه بدهد و ...

این‌جا فقط به پرسش (5) می‌پردازم و کاری به مابقی ندارم و البته تلاش هم نمی‌کنم که پاسخی به این پرسش بدهم بل می‌کوشم نکته‌ای را مطرح کنم که به‌گمان‌م باید به هنگام داوری مدنظر داشته باشیم. 

از منظر من شاید بتوان نقد پنهان‌شده در این سوال را چنین خلاصه کرد: «شهودا ً رفتار علی‌خانی حاوی نگاه کالاگون به کودک بود. نگاه کالاگون به کودک نامناسب است. پس این قسمت از برنامه ماه عسل دارای اشکال بود.» معتقدم این‌که ما رفتار علی‌خانی در این مورد خاص، شهود ِ اخلاقی ما را قلقلک می‌دهد، ممکن است ریشه عمیق‌تری داشته باشد. به‌گمان‌م این ادعا قابل بررسی است که خود ِ پدیده «فرزند‌خواندگی» حاوی نگاه کالاگون است فارغ از این‌که در برنامه ماه عسل چه‌طور رفتار شود. مؤیداتی برای این ادعا دارم: 

یکم آن‌که روند فرزندخواندگی مرا یاد «خرید و فروش» می‌اندازد. پدر و مادری مراجعه می‌کنند و فرزندی را انتخاب می‌کنند و طی مراحل قانونی، اسناد و مدارکی رد و بدل می‌شود. فرایند فرزندخواندگی این‌جا نگاهی کالاگون دارد به بچه‌ها؛ هرچند می‌توانیم قائل شویم که این مقدار از نگاه کالاگون برای فرایند فرزندخواندگی ضروری است.

دوم آن‌که بیاییم خودمان را در موقعیت احسان علی‌خانی بگذاریم. در آن موقعیت چه‌ الفاظی می‌توانستیم استفاده کنیم که حاوی نگاه کالاگون نباشد؟ به نظرم بسیاربسیار سخت است پیدا کردن این لفظ. شاید یکی از دلایل‌ش این باشد که خود ِ فرایند فرزندخواندگی نگاه کالاگون دارد و به هر لفظی که بیان‌ش کنی، باز هم دم ِ خروس نگاه کالاگون نمایان است. 

اگر حرف‌م درست باشد، احساس می‌کنم می‌توانیم نتیجه بگیریم که در این‌جا همان نگاه کالاگون ِ فرزندخواندگی، صرفا تبلور بیش‌تری پیدا کرده است. به بیان دیگر، در این برنامه، تلخی آن نگاه را توانسته‌ایم درک کنیم اما مسئله اصلی، بررسی اخلاقی فرایند فرزند‌خواندگی است. 

۱۲ مرداد ۱۳۹۲

با خون نمی‌توان شوخی کرد

دیده‌اید گاهی میانه برنامه‌های تلویزیون، صحنه‌هایی به‌ظاهر بامزه‌ پخش می‌کنند که مثلا کسی از پله‌ها افتاده یا اسکیت از زیر پای کسی در رفته یا دوچرخه و موتور کسی واژگون شده؟ همان صحنه‌هایی که هم‌راه‌شان صدای «خنده حضار» را هم پخش می‌کنند تا بیش‌تر قلقلک‌مان بدهند برای خنده. هر وقت چشم‌م به این صحنه‌ها می‌خورد، ناخودآگاه خودم را می‌گذارم جای همان فردی که ـ مثلا ـ سرش محکم خورده به درخت. تجربه‌های قبلی‌م یادم می‌آید و درد ِ سر می‌گیرم. بعد، این درد را می‌گذارم کنار همان «خنده حضار». نمی‌فهمم که چرا باید در چنین موقعیتی خندید. هرچند اگر بگوییم این درد از آن دردهایی است که «بزرگ بشی یادت می‌ره»، شاید محملی برای خنده ایجاد شود.

این جمله‌ها را شنیده‌اید یحتمل که: «بچه‌ها شوخی‌شوخی سنگ می‌انداختند و قورباغه‌ها [گنجشک‌ها] جدی‌جدی می‌مردند.» این دو قید «شوخی‌شوخی» و «جدی‌جدی» به زاویه دید ما بستگی دارد وقتی که داریم به یک «واقعه» می‌نگریم؛ واقعه رها شدن سنگ از نقطه‌ای و رسیدن به نقطه‌ای دیگر. اگر دوربین‌مان را در میان هیاهوی بچه‌ها بکاریم، شاید اسیر غوغای‌شان بشویم و به این شوخی بخندیم. اما اگر بار و بندیل‌مان را ببندیم و برویم کنار قورباغه‌های هراسان پناه‌گرفته در عمق برکه، سنگ‌باران و چکیدن خون را می‌بینیم.

مجموعه‌ای از آدم‌های دغدغه‌مند (خانه طراحان انقلاب اسلامی)، پوسترهایی طراحی کرده‌اند با عنوان «NationalTrollism» با موضوعیت فلسطین؛ پوسترهایی که تنش بین سربازان اسرائیلی و شهروندان فلسطینی را نشان می‌دهد؛ با این ویژگی که به جای سر سربازان، از الگوهای ترول (+) استفاده کرده‌اند.


شاید کسی در مقام دفاع از این تصویرها بگوید که ترول‌ها شرارت را می‌رسانند؛ این‌جا هم شرارت سربازان اسرائیلی را. قبول! برای من ِ عامی، ترول‌ها تصویرهایی هستند حاوی شیطنت و شرارت. اما کدام نوع از شرارت؟ گاهی به بچه‌ای که زیاده شلوع می‌کند، می‌گوییم: «بچه شرّ». گاهی هم حجّاج بن یوسف را که مروی است پیش روی‌ش سر می‌بریدند تا اشتهاش باز شود را هم می‌گوییم: «آدم شرّ». به‌گمان‌م ترول‌ها نهایتا به شرارتی از جنس «بچه‌ شرّ» اشاره دارند حالی که ما سربازان اسرائیلی را شرورهایی از جنس «آدم شرّ» می‌بینیم (در تعریف «ترول» به معنی مزاحم اینترنتی، شاید مفاهیم کلان ِ «شرّ» را هم شامل شود، اما کاربران اینترنتی از این تصاویر، معمولا مفاهیم خرد و کودکانه «شرّ» را استنباط می‌کنند.)


من وقتی این مجموعه را می‌بینم، ناگاه یاد همان صحنه‌های خنده‌دار می‌افتم. صحنه‌هایی که دردهایی کشیده می‌شوند اما ما به آن می‌خندیم. گمان می‌کنم این‌جا «واقعه»ای در جریان است: واقعه «تنش میان سربازان و شهروندان». واقعه‌ای که با خون و درگیری هم‌راه است. اما این پوسترها، واقعه «تنش میان سربازان و شهروندان» را با استفاده از شکلک‌های مضحک ترول، به یک شوخی ساده ـ همان نوع شوخی‌هایی که در زبان عرفی‌مان «شوخی شهرستانی» می‌گوییم‌ش ـ فروکاسته؛ شوخی‌ای که به آن می‌خندیم در حالی که از «درد» گنجشک‌های پناه‌گرفته میان شاخ و برگ درختان تهی هستیم. با خون نمی‌شود شوخی کرد. 

۳۱ تیر ۱۳۹۲

تنبیهات: آخرین نکته‌ها درباره فیلم «گذشته»

قبل‌تر دو نوشته درباره گذشته نوشته‌ام (این‌جا و این‌جا). حالا این مطلب‌م که کشکولی است از نکته‌هایی که درباره این فیلم به ذهن‌م رسیده، پایان این سه‌گانه خواهد بود.

یکم
برای من چهره «احمد» [با بازی علی مصفا] در «گذشته» شباهت زیادی با چهره «نادر» [با بازی پیمان معادی] در «جدایی نادر از سیمین» دارد. نمی‌دانم آیا این شباهت می‌تواند محمل نکته‌هایی باشد یا نه اما برای من جالب است که شخصیت مرد ِ فرهادی، چه در ایران و چه در خارج از ایران، شباهت‌هایی به هم دارند. شاید بی‌ارتباط هم نباشد که جایی از فیلم، لوسی رو به احمد می‌گوید که دلیل تمایل مارین به سمیر، شباهت چهره او به چهره احمد است. 

دوم
خانه نادر و سیمین در تهران را به یاد بیاورید. خانه‌ای شبیه دخمه است از منظر من. ساختمانی کهنه و درهای چوبی قدیمی. شاید کسی در نگاه نخست این را نوعی سیاه‌نمایی نسبت به زندگی ِ ایرانی تلقی کند. اما خانه مارین در فرانسه نیز چنین حالتی دارد. لوکس نیست؛ رنگ و لعاب ندارد. به هم ریخته و کهنه است. ظرف‌شویی چکه می‌کند و دیوارش رنگ نخورده. به‌گمان‌م نشان دادن زندگی طبقه متوسط ـ از نظر مالی ـ یکی از دلایلی است که فرهادی چنین لوکیشن‌هایی را انتخاب می‌کند. 

سوم
من از فیلم‌نامه و اصول نوشتن‌ش هیچ چیزی بلد نیستم. اما با همین نگاه عامیانه‌م، فیلم‌نامه «گذشته» را جذاب می‌یابم. دریا را به‌هنگام مد تصور کنید: موج می‌آید و تا مچ پای‌ت را خیس می‌کند. دقایقی بعد، موج از مچ پای‌ت می‌گذرد و چند قدم آن‌طرف‌تر را هم مسح می‌کشد. ساعتی بعد فضای بیش‌تری را به کام‌ش می‌گیرد و دائم بیش‌تر می‌شود. فیلم‌نامه «گذشته» را مثل این موج‌ها می‌دانم. حرکتی نوسانی دارد و می‌آید و می‌رود و هربار، ماجرایی تازه را دربرمی‌گیرد. گاهی مشکلی پیش می‌آید و بعدتر، احساس می‌کنی مشکل حل شده ـ و شاید نفس راحتی بکشی ـ اما ناگاه می‌بینی در دل همین حل شدن مشکل، مشکل بزرگ‌تری شکل می‌گیرد و داستان تازه‌تری و شخصیت بکرتری وارد صحنه می‌شود. پیش‌بینی‌ناپذیری یک فیلم از این جهت، برای من ِ عامی، جذاب است. احساس نمی‌کنم که کارگردان یا فیلم‌نامه‌نویس یک داستان نخ‌نماشده را هی کش می‌دهند.

چهارم
من به‌عنوان یک تماشاگر عامی «درباره الی» دائم چنین جمله‌ای ـ میانه فیلم ـ در ذهن‌م جولان می‌دهد که: "اگر این دروغ را نمی‌گفتند، مسئله این‌قدر پیچیده نمی‌شد." 
در فیلم «جدایی نادر از سیمین» نیز چنین جمله‌ای در ذهن‌م هست که "اگر این دروغ را نمی‌گفت، مسئله این‌قدر پیچیده نمی‌شد."
اما به‌گمان‌م داستان «گذشته» را با چنین جمله‌ای می‌توان تماشا کرد که "اگر چنین کاری نمی‌کرد، مسئله این‌قدر پیچیده نمی‌شد." تفاوت این دو نوع جمله برای من چنین است: گاهی شما کار اشتباهی انجام می‌دهید ـ دروغ گفتن ـ تا مسئله‌ای حل شود اما بدتر می‌شود. اما گاهی شما کار ِ به‌ظاهر غیراشتباهی انجام می‌دهید اما مسئله را بغرنج‌تر می‌کند. حالت ِ دوم، دایره مسئولیت ما آدم‌ها را بیش‌تر می‌کند؛ حتی نسبت به رفتارهایی که خود را در انجام آن‌ها موجه می‌دانیم هم مسئولیت جدی داریم.

پنجم
از «گذشته» عبرت بگیریم که روی امنیت «میل»‌هامان حساسیت بیش‌تری داشته باشیم. از این‌ آدرس می‌توانید اقدام به دومرحله‌ای کردن رمز جی‌میل‌تان کنید. 

۲۵ تیر ۱۳۹۲

پل گیشا؛ پلی میان خاطرات نوجوانی و زندگی فعلی‌م

سوم راه‌نمایی بودم. موسسه‌ای توی تهران کلاس ِ المپیاد ریاضی برگزار کرده بود و اطلاعیه‌ش را به مدرسه ما هم رسانده بود. من هم ثبت‌نام کرده بودم و هر هفته جمعه‌ها، می‌آمدم تهران. تاکسی‌های خطی کرج ـ انقلاب را سوار می‌شدم و از انقلاب، کارگر شمالی را بالا می‌رفتم تا برسم به بیمارستان قلب. پیاده می‌شدم و حدود دویست قدم به سمت چپ می‌رفتم. کلاس‌ها توی دانش‌کده اقتصاد دانش‌گاه تهران تشکیل می‌شد. 


پل گیشا را همیشه از دور می‌دیدم. برای من که تهرانی نبودم و آدرس‌ها را دست‌و‌پاشکسته می‌شناختم، کمی آن‌ورتر از ورودی دانش‌کده اقتصاد، آن سوی دنیا بود. هیچ وقت قدمی آن‌طرف‌تر نگذاشتم. احساس می‌کردم این‌طرف تهران است و آن طرف جایی دیگر.

کارشناسی ارشد که قبول شدم، قرار بود برای ثبت‌نام بیایم دانش‌گاه تربیت مدرس. به دوست گفتم من تهران را خوب بلد نیستم و به خاطر پیشامدی در کرج، باید صبح زود بروم برای ثبت‌نام و زود هم برگردم. دوست هر روز از کرج می‌رفت تهران سر ِ کار. گفت مسیرم به دانش‌گاه‌ت می‌خورد بیا. از کرج راه افتادیم و ستارخان را گذراندیم و رسیدیم به پل آزمایش. از آن‌جا هم رفتیم پل گیشا و دانش‌گاه. ثبت‌نام کردم و برگشتم. آن‌ورتر از دانش‌گاه را از دور نگاهی کردم و چون فعلا کاری نداشتم، بی‌خیال‌ش بودم. همین‌که مسیر رفت‌و‌آمد از کرج به دانش‌گاه را بلد باشم کافی بود. 


گذشت و گذشت تا روزی یکی از هم‌کلاسی‌ها گفت پدرش را می‌خواهد بیاورد بیمارستان قلب و آدرس‌ش را نمی‌داند. گفتم خب از کارگر سوار می‌شوی و می‌آیی بالا و می‌رسی به بیمارستان قلب. چند روز بعدش مرا دید و گفت بیمارستان قلب همین‌جا کنار دانش‌گاه است. ناگاه جرقه‌ای توی کله‌م زد؛ جرقه‌ای حاصل از برخورد دو تصویر. کم‌کم تصویر سوم راه‌نمایی توی ذهن‌م پررنگ‌تر شد و مثل قطعه‌ای پازل چسبید به تصویری که از نقشه فعلی در ذهن داشتم.

آن‌روزها که سوم راه‌نمایی بودم، نسبت به پل گیشا و اطراف‌ش بی‌خیال بودم. نمی‌دانستم که سرنوشت و آینده‌م به همین پل گره خورده است. پل گیشا برای من نه یک پل جغرافیایی، که پلی است میان خاطرات نوجوانی‌ و زندگی فعلی‌م.

۲۲ تیر ۱۳۹۲

گذشته (2): بقای هیولای استرس


ثانیه‌های پایانی فیلمی 130‌دقیقه‌ای چه ارزشی ممکن است داشته باشد؟ اگر قرار بر گشوده شدن گره‌ها و به خانه رسیدن کلاغ‌ها باشد که یحتمل همان دو ساعت و خرده‌ای کفایت می‌کند. اما ماجرا برای فیلم «گذشته» این‌گونه نیست. در آخرین ثانیه‌های فیلم، دوربین زوم کرده است بر دست ِ سمیر که دست سِلین را گرفته است. این ثانیه‌ها کش می‌آیند و در همین میانه‌ها، بخشی از تیتراژ پایانی فیلم هم در کناره می‌آید؛ اما با درصد بالایی از اطمینان می‌گویم‌تان که چشم‌های حاضران ِ سینما خیره به این دو دست خواهد ماند و کسی از صندلی‌‌ش بلند نخواهد شد و حتی شاید کسی به آن تیتراژ نیز توجه نکند.

اندکی قبل‌تر از این صحنه، پزشک ِ سلین حرفی می‌زند که راز ِ این خیرگی را از دل آن می‌توان بیرون کشید: «در این وضعیت، هر اطمینانی مشکوک‌ه!» مُردن یا نمردن سلین می‌تواند پایانی بر استرس‌های داستان باشد. شاید بودن یا نبودن‌ش تفاوت‌هایی در نحوه این «پایان یافتن» ایجاد کند اما قطعا استرس‌ها را به پایان می‌رساند. ممکن است سمیر دوباره به زندگی با سلین دل ببندد و عذاب وجدان لوسی و کارگر خشک‌شویی به پایان برسد و مارین به سقط‌ جنین یا زنده نگه‌داشتن آن فکر کند و احمد با پایان این جدال، به آرامش برسد (در صحنه‌های ابتدای فیلم، احمد سیگار نمی‌کشد اما به موازات درگیر شدن با ماجرای لوسی و رابطه سمیر و مارین، دست‌به‌سیگار می‌شود؛ یعنی، او هم اسیر اضطراب شده)؛ با این حال ـ آن‌گونه که پزشک می‌گوید ـ راهی برای رسیدن به اطمینان پیرامون ماندن یا نماندن سلین وجود ندارد و هر اطمینانی، مشکوک است. سمیر می‌کوشد که با عطر ِ دل‌خواه هم‌سرش، راهی برای دست‌یابی به این اطمینان پیدا کند اما به همان ثانیه‌های پایانی می‌رسد که منتظریم اتفاقی بیفتد و این اطمینان حاصل شود.

استرس ـ این هیولای زندگی مدرن ـ روح را می‌ساید و کم‌کم از توان آدم می‌کاهد؛ آن‌چنان که پس از مدتی چهارستون بدن آدم فرو‌می‌ریزد. با این حال، لحظه‌ی به پایان رسیدن استرس، حتی اگر منجر به واقعه‌ای تلخ شود، باز هم شیرین است. تصور‌ کن یکی از عزیزا‌ن‌ت روی تخت بیمارستان افتاده و تو خواب و خوراک نداری بابت‌ش و ناگاه خبر می‌دهند که سرانجام جان داده. شاید تلخی از دست دادن ِ عزیز زیاد باشد اما همین که استرس‌ت به پایان رسیده می‌ارزد که نفس راحتی بکشی. از سوی دیگر، بدترین حالت ِ یک استرس، «بقای استرس» است!

اصغر فرهادی ـ به‌گمان‌م ـ استرس را می‌فهمد؛ وحشت‌ناک بودن ِ «بقای استرس» را می‌فهمد. جمله کلیشه‌شده‌ی «درباره الی» هم دل‌هره «بقای استرس»‌ را نشان می‌دهد: «پایان تلخ به‌تر از تلخی بی‌پایان‌ه»! و داستان فیلم «گذشته» به‌گونه‌ای رقم می‌خورد که «پایان تلخ» مترتب بر اطمینانی باشد که از مردن یا نمردن سلین به دست می‌آید اما وضعیت به‌گونه‌ای است که «هر اطمینانی مشکوک است» و استرس‌ها هم‌چنان به‌جا.

ارسطو نتیجه تراژدی را «تطهیر و تزکیه نفس انسان از عواطف و انفعالات» می‌داند؛ تطهیری و تزکیه‌ای که با واژه «کاتارسیس» به آن اشاره می‌کند. "کاتارسیس را می‌توان «سبک‌شدگی» هم ترجمه کرد زیرا غرض از آن این است که بیننده بعد از دیدن تراژدی از این‌که خود دچار چنان سرنوشت فجیعی نشده است، احساس سبکی می‌کند. (انواع ادبی، سیروس شمیسا)" به‌گمان‌م وقتی از صندلی سینما بلند می‌شویم، نفس راحتی می‌کشیم که ما در میانه این کارزار ِ استرس نبوده‌ایم و صدالبت باید به این بیندیشیم که چه‌طور می‌توانیم از پدید آمدن چنین شرایط بغرنجی جلوگیری کنیم و اگر با آن‌ها مواجه شدیم، چه کنیم که روز‌به‌روز بغرنج‌تر نشود.  


۲۱ تیر ۱۳۹۲

گذشته (1): سونامی حاصل از خطا

Hereafter فیلمی است پیرامون حیات پس از مرگ که گوشه‌ای از آن به سونامی سال‌های اخیر جنوب شرق آسیا ارتباط دارد. در صحنه‌ای از فیلم، دوربین از ساحل به عمق دریا می‌نگرد و ناگاه ارتفاع آب به‌شدت زیاد می‌شود و دیوار وحشت‌ناکی را پیش ِ روی مخاطب شکل می‌دهد. تصویر، تصویر دل‌هره‌آوری است و حقیقت سونامی را در تصویرهایی مانند این می‌توانم ببینم. سونامی حاصل زمین‌لرزه‌ای است در میانه دریا که ناگاه موجی چنین سرسام‌آور ایجاد می‌کند؛ زلزله‌ای که اگر در خشکی اتفاق بیفتد، شاید تلفات به‌مراتب کم‌تری داشته باشد.  

دو فیلم پیشین اصغر فرهادی ـ درباره الی و جدایی ـ را می‌توانیم با تقریب خوبی حول محور «دروغ و عواقب» آن تبیین و تعریف کنیم. اما به‌گمان‌م فیلم «گذشته» جنبه‌های مختلفی دارد که یکی از آن‌ها را «سونامی حاصل از خطا» می‌نامم. 

نمی‌خواهم داستان فیلم را تعریف کنم اما شاید بتوانم در یک تعریف کلی چنین بگویم: آدم‌ها در موقعیت‌های مختلف، تصمیماتی می‌گیرند که به‌گمان‌شان مشکلی را حل می‌کند. اما بعدتر مشخص می‌شود که نه‌تنها مشکل را حل نکرده است، که تصمیم اشتباهی بوده و مشکلاتی نیز افزوده است. اما «سونامی حاصل از خطا» این نیست؛ سونامی زمانی حاصل می‌شود که مشکلات ناشی از تصمیم اشتباه آن‌قدر بزرگ و دامنه‌دار است که قابل مقایسه با آن تصمیم نیستند. مثال می‌زنم:

لوسی ـ دختر مارین ـ در مواجهه با مشکل ازدواج مجدد مادرش، تصمیم می‌گیرد که ای‌میل‌های‌ عاشقانه مادر و سمیر ـ دوست ِ مادرش ـ را برای هم‌سر ِ سمیر ـ سِلین ـ بفرستد. در نگاه ِ نخست، نتیجه این تصمیم آن است که هم‌سر ِ سمیر از رابطه این دو مطلع شده و از ازدواج مارین و سمیر جلوگیری می‌کند. اما درواقع، چه نتیجه‌ای حاصل می‌شود؟‌ «خودکشی سِلین»؛ هرچند در گام‌های بعدی فیلم نسبت به چنین تاثیری تشکیل وارد می‌شود.

یا در جایی دیگر، کارگر ِ سمیر برای برطرف کردن شک هم‌سر ِ سمیر نسبت به رابطه او و سمیر تلاش می‌کند زمینه ارسال ای‌میل‌ها به هم‌سر ِ سمیر را فراهم کند؛ تا هم‌سر ِ سمیر بداند که سمیر با کسی غیر از کارگرش ارتباط دارد. باز هم در نگاه ِ نخست این راه‌کار می‌تواند جواب‌گو باشد اما در مقابل نتیجه‌ای وحشت‌ناک می‌آفریند که همان خودکشی سلین است. 

هم‌چنین وقتی کارگر سمیر دارد ماجرای دعوای سلین و مشتری خشک‌شویی را شرح می‌دهد و به حرکت سمیر مبنی بر اخراج سلین و طرف‌داری از کارگر اشاره می‌کند، مشخص می‌شود که سمیر کار ِ کوچکی  انجام داده است اما نتیجه آن، شعله‌ور کردن کینه سلین و زمینه‌سازی برای نهایت ِ بحران است.

«سونامی حاصل از خطا» گاهی آن‌قدر گسترده است که صرف معذرت‌خواهی و گفتن «ببخشید» ماجرا را ختم به خیر نمی‌کند. جای‌جای فیلم کُدهایی از جانب شخصیت‌های مختلف داده می‌شود که معذرت‌خواهی راهی برای جبران مافات نیست. جایی سمیر در مقام تربیت فرزندش به احمد می‌گوید [به‌مضمون]: «اگه الان به‌ش کادو رو بدی، یاد می‌گیره گفتن «ببخشید» یه راه ِ فرار از قبول مسئولیت اشتباه‌ه!»

ما آدم‌ها باید یاد بگیریم که رفتار ما، شاید به‌ظاهر بی‌اهمیت باشد اما ممکن است سونامی‌ای برانگیزد که تا ابد قابل جبران نباشد. دل‌هره بر عهده داشتن مسئولیت اشتباه در چنین مواقعی، وادارمان می‌کند که در هر گام، سنجیده‌تر رفتار کنیم. شاید رفتار ما صرفا تکان دادن دست‌مان باشد اما ممکن است همین تکان دادن، فندکی را در میانه انباری از کاه روشن کند. 

۱۸ تیر ۱۳۹۲

خودآگاهی باشکوه جان نش یا: «مغزی که از خمره فرار کرد»!

«ذهن زیبا» نسخه سینمایی زندگی «جان نش»، ریاضی‌دان بزرگی است که «نظریه بازی‌ها» و برخی مسائل سیستم‌های پیچیده را پروراند در حالی که اسیر بیماری شیزوفرنی بود. ماجرای زندگی شیزوفرنیک‌ش این‌"گونه است: آدم‌هایی وارد زندگی‌ش می‌شوند و با آن‌ها ارتباط نزدیکی برقرار می‌کند اما پس از مدتی مشخص می‌شود که هیچ یک از آن‌ها واقعی نیستند و فقط ساخته «ذهن ِ زیبا»ی جان نش هستند. یکی‌شان هم‌اتاقی خیالی او در دانش‌گاه است و دیگری، یک مأمور امنیتی که از دانش ریاضیاتی جان نش برای رمزگشایی کدهای جاسوسی استفاده می‌کند و دیگری، دختربچه‌ خردسالی که خواهرزاده همان هم‌اتاقی جان نش است. 

ما به‌عنوان تماشاگر نیز تا میانه راه می‌پذیریم که این‌ها شخصیت‌هایی واقعی هستند اما ناگاه پرده‌ها برمی‌افتد و حدود و ثغور توهم رخ می‌نمایاند. بزن‌گاه فیلم آن‌جایی است که جان ناگاه خیالی بودن این شخصیت‌ها را می‌فهمد. خلاصه این خودآگاهی چنین است که می‌بیند نه دختربچه سن‌ش زیاد می‌شود و نه آن هم‌اتاقی‌ش دچار چین و چروک پیری حال آن‌که خودش شکسته‌تر و پیرتر شده است. و همین امر، نشانه‌ای می‌شود برای نتیجه تاریخی جان نش؛ که این شخصیت‌ها واقعی نیستند هرچند کاملا واقعی می‌نمایانند. 

برای من، ماهیت این خودآگاهی جان نش جذاب و باشکوه است. بگذارید دلیل‌م را این‌گونه شرح بدهم: 
موقعیت جان نش را تصور کنید؛ موقعیتی که همه چیز را در کمال وضوح و واقع‌نمایی می‌بیند. شکی ندارد که هم‌کلاسی‌ش وجود‌ ِ خارجی دارد. شکی ندارد که واقعا کدهای جاسوسی را رمزگشایی کرده است و شکی ندارد که هر از گاهی به آن دختربچه سلام داده است. اما ناگاه دیگرانی می‌گویند که چنین افرادی وجود ندارند. این‌جا یقین حاصل از مشاهده خودش به جدال ظن حاصل از سخن دیگران می‌رود. حالا اوست که متهورانه از یقین خودش کوتاه می‌آید و می‌پذیرد که آن‌چه می‌بینم، واقعی نیست. به‌گمان‌م وقتی هم‌ذات‌پنداری کنیم و پافشاری خودمان بر یقین و قطع‌مان را ببینیم، آن‌وقت خواهیم توانست شکوه خودآگاهی جان نش را بفهمیم؛ که چه‌گونه آزاداندیشانه نشانه‌ها و قرائن را به نفع یقین خودش مصادره نکرد و «یقین» خودش را قربانی «نشانه‌ها» کرد. 

داستان مشهوری در معرفت‌شناسی هست به نام «مخ در خمره»: مغزی را در خمره‌ای بگذاریم و الکترودهایی به آن وصل کنیم به‌گونه‌ای که تمام تکانه‌های عصبی ِ یک انسان کامل را شبیه‌سازی کند. این مغز، احساس می‌کند که یک فرد واقعی است و دست و پا دارد و از طریق آن‌ها، به جهان اطراف‌ش مرتبط می‌شود در حالی که چنین نیست. هرچند داستان جان نش تفاوت‌هایی با «مخ در خمره» دارد اما می‌توانم بگویم تلاش جان نش ـ بر سبیل مبالغه ـ شبیه مخ ِ در خمره‌ای است که فهمیده است چیزی نیست جز مخ ِ در خمره!


پ.ن: داستان‌هایی مشابه ماجرای جان نش را در معرفت‌شناسی با نام «توهم/Hallucination» بررسی می‌کنند: وقتی چیزی را ادراک کنی در حالی که واقعا وجود نداشته باشد؛ مثلا سراب. مسئله ادراک حسی در معرفت‌شناسی چیزهای جالبی در این زمینه دارد.

۱۷ تیر ۱۳۹۲

با راننده‌های تاکسی مهربان باشید یا: «حس ِ یک لوزر بودن»

درست پنج سال دیگر! درست پنج سال دیگر در چنین روزی من کجای این جهان خواهم بود؟ دارم اوضاع فعلی و شرایط دور و برم را وارسی می‌کنم که ببینم پنج سال دیگر چه وضعیتی خواهم داشت. با صادق و امیر سر ِ جواب‌های محتمل‌مان چانه می‌زنیم. اول می‌گویم شاید سی‌سالگی‌مان بتوانیم مثل آدم‌های عادی زندگی کنم و بعد، خودم جواب‌م را می‌دهم که یحتمل حول و حوش سی‌سالگی‌مان هم می‌گوییم: «شاید سی و پنج‌سالگی شبیه آدم‌های عادی شغل و زندگی داشته باشیم!»‌ و همین‌طور تا روزهای آخرمان سیر می‌کنیم.

کم‌کم هم‌رأی می‌شویم که آخر و عاقبت‌مان همان است که باید باشد: «تاکسی می‌خریم و روی تاکسی کار می‌کنیم.» بعد، سر یکی از ظهرهای گرم تابستانی، وقتی لنگ‌م را از پنجره آویزان کرده‌ام که تیر ِ آفتاب سرم را نزند و یکی، دو تا مسافر هم توی ماشین‌م افتاده‌اند به خماری آفتاب، برای‌شان زبان می‌گیرم که:

"بعله ... شوما از جوونی ما خبر ندارین که ... من خودم می‌خواستم برم دانش‌گاه‌های آمریکا ... دانش‌گاه‌های در ِ پیت نه‌ها! ... دانش‌گاه نوتردیم و میشیگان ... اصن شوما اسم اینا رو تا حالا شنیدین؟ ... خیلی خفن‌ان ... داشتم می‌گفتم ... نشد ولی ... خوردیم به گرونی دلار ... شوما یادتون می‌آد دلار یه دفعه کشید بالا؟! ... مستقیم؟! بیا بالا ... آ باریکلّا ... همون موقع ما می‌خواستیم بریم اونور آب ... نشد اما ... چی؟ ... مدرک‌م چی بود؟ ... نگفتم مگه؟ ... ارشد رو گرفتم و رفتم دکترا ... اگه یادت باشه اون موقع ارشد آزمونی بود ... درست‌ه ... داداش‌ت رتبه یک شد اما کار نبود ... دکترا قبول شدم اما گفتم واسه چی خو ... دو سال زودتر بیام رو تاکسی کار کنم هم دو سال‌ه ... هرچی پول داشتیم هم با بچه‌ها زدیم به کار قمار ... هه هه ... نه از این قمارها که ... گفتیم یه سایت می‌زنیم بشه سایت اول ایران ... کلی وقت و پول خرج‌ش کردیم اما ته‌ش چی؟! ... هیچی شدیم بی‌پول و عمرمون به فنا رفت ... از مادرمون خدابیامرز یه مقدار پول قرض کردیم و با قرض و قوله این لکنته رو خریدیم ... آزادگان؟! ... از من به تو نصیحت داداش ... هرچی بیش‌تر بری سراغ مدرک ... پفیوز عوضی! گاوتو فروختی اومدی ماشین خریدی؟! .... می‌بینی آقا؟! ... می‌بینی چه احمقایی پیدا می‌شن ... یه راه‌نما هم نزد بی‌پدرمادر ... چی داشتم می‌گفتم؟! ... پیاده می‌شید؟! ... همین جا؟! .... یه لحظه صب کنین ... این که گوشه نداره داداش؟! ... ینی چی آخه؟! ..."  

یحتمل یکی از همان مسافرها هم می‌رود توی توئیتر یا فیس‌بوک یا پلاس‌ش می‌نویسد: "راننده‌های تاکسی همه‌شون یه پا خالی‌بندند! امروز یه راننده خورد به پست من که ..."