۲۸ آذر ۱۳۹۴

طبع انسان

ارسطو «متافیزیک»‌ش را با این جمله آغاز می‌کند: «همه‌ی انسان‌ها بالطبع خواهان ِ دانستن اند.» (1) به‌گمان‌م همین جمله راوی ِ اتفاق شگرف ِ زایش متافیزیک است. انسان ِ متافیزیکی بنا به طبع‌ش به دنبال «دانستن» است. چنین انسانی است که ذاتاً «حیوان ناطق» می‌شود. نُطق ربط وثیقی به متافیزیکی‌اندیشی دارد. 

(1) All men by nature desire to know

رنج ِ فیلسوف

نیچه در همان ابتدای «چنین گفت زرتشت» ماجرای بازگشت زرتشت را تعریف می‌کند. زرتشت ده سال در کوهستان گوشه‌ی عزلت گرفته بود و به بصیرتی دست یافته بود و حالا قصد داشت به میان ِ مردم بازگردد:
چون زرتشت به نزدیک‌ترین شهر ِ کنار ِ جنگل‌ها رسید، انبوهی از مردم را در بازار گرد آمده دید. زیرا نوید داده بودند که بندبازی نمایش خواهد داد. و زرتشت با مردم چنین گفت:«من به شما اَبَرانسان را می‌آموزانم ...»
زرتشت مفصل درباره‌ی ابرانسان سخن می‌گوید. اما ...
چون زرتشت چنین گفت، یکی از میان ِ مردم فریاد برآورد: «آن‌چه باید درباره‌ی بندباز شنیدیم. حال بگذار خودش را نیز ببینیم!» و مردم همگی به زرتشت خندیدند. اما بندباز که گمان کرده بود این سخنان اشاره به اوست، کار ِ خویش آغاز کرد.
* * *
این ماجرای هماره‌ی فیلسوف است. فیلسوف سخن می‌گوید اما حرف‌ش ناشنیده و نافهمیده می‌ماند تا شاید فیلسوفی دیگر بیاید و صدایی که در عصر پیچیده را بشنود.

۸ مهر ۱۳۹۴

تسلای غم

وقتی غم، خروار ـ خروار، به دل ِ انسان سوار می‌شود، دیگر نمی‌توان با افعال معمولی‌، تاب‌ش بیاورد؛ پس به سراغ «مراسم» می‌رویم. مراسم آمیزه‌ای از «نماد»‌هاست؛ نمادهایی که معنایی بسیار بیش‌تر از خودشان دارند و کمک می‌کنند فرد غم را تاب بیاورد. مثلاً وقتی روضه‌ی حسین (ع) را می‌شنویم، آن‌سان که پاره شدن ِ بند دل‌های‌مان نزدیک می‌شود، «مراسم» است که آرام می‌کند. ممکن است آرام دست‌مان را بر سرمان بزنیم. این‌جا دیگر «بر سر زدن» معنایی بسیار بیش‌تر از یک «بر سر زدن» ِ ساده دارد. 

غم اگر عمیق‌تر، مراسم هم باشکوه‌تر. برای یک «مرگ ِ ساده» همان تشییع جنازه‌ی ساده کفایت می‌کند. اما گاهی مرگ‌ها آن‌قدر جان‌کاه اند که دل‌ها به‌راحتی آرام نمی‌شوند؛ بعضی دمام می‌زنند، بعضی مارش نظامی می‌نوازند، بعضی ماشین گل می‌زنند و ... البته که «مراسم» منحصر به «غم» نیست و می‌توانم تعمیم‌ش بدهم به هر نوع «احساس» عمیق و پرتلاطمی که جان را در برمی‌گیرد؛ مثلا عشق که شاید کوه کندن بتواند جان ِ عاشق را آرام‌ کند. 

اگر «مراسم» را این‌طور ببینم، به‌گمان‌م نگاه‌م به مراسم‌های دینی هم تغییر خواهد کرد. «نماز» یک مراسم است. اما «نماز» زمانی معراج مومن می‌شود که مومن قلب‌ش از هر چه غیر خداست اطمینان یافته و حالا فقط اضطراب خدا را دارد. یحتمل مومن «عطش»ی دارد که «نماز» سیراب‌کننده‌ی آن عطش است. طبیعتاً اف بر من به خاطر چنین حرفی که می‌زنم و عملی که دارم. اما بگذریم. 

مراسم‌های دینی دیگرمان چه؟ روزه تکرار یک منسک در یک بازه‌ی یک‌ماهه است. اما «حج» مجموعه‌ای از مناسک مختلف است که یک کل واحد را تشکیل می‌دهند. اگر بپذیریم که باشکوه‌تر شدن «مراسم» رابطه‌ای با عمق احساس دارد، و اگر بپذیریم که «مناسک» دینی در مقام ِ رفع عطش مومن برای لقاء معبودش است، آن‌وقت مناسک حج اهمیت خودشان را نشان‌مان می‌دهند. 

نوجوان که بودم، مربی‌ای داشتم که الان هم‌کارم است. گاهی اگر سوالی داشتم پیش‌ش می‌رفتم و با او در میان می‌گذاشتم. تازه ماه رمضان تمام شده بود و من هم سوال تازه‌ای پیدا کرده بودم: چرا اکثر دعاهای ماه رمضان یک‌صدا «حج» را از خدا می‌طلبند؟ آن روزها دوست حرفی زد که ریشه در حرف‌های علی صفایی داشت؛ آن‌جا که می‌گوید: «حج‏ تحقق اسلام است و اسلام هم سه بُعد دارد: بُعد تاريخى، بُعد سلوكى و بُعد اجتماعى‏. و اين هر سه بُعد در حج‏ محقق است.» حاجی در دو، سه هفته‌ای که دست اندر کار ِ حج است انگار دارد تحقق اسلام در تمام طول ِ زندگی‌ش را بازسازی می‌کند. 

تمام شد الّا یک چیز: وقتی حج این‌قدر عظیم است، حاجی می‌شود یکی از ضیوف‌الرحمان و وای از روزی که حاجی‌ها به خاک بیفتند. غم عظیمی است؛ که ضیوف‌الرحمان جان داده‌اند و من از فوز ِ بودن ِ در جای‌گاه ِ این ضیوف‌الرحمان جا مانده‌ام. غم عظیم را چه باید کرد؟ چه مراسمی این غم را تسلا می‌دهد؟ چیزی غیر از روضه‌ی وداع حضرت زینب می‌شناسید؟ 

۵ مهر ۱۳۹۴

یا لیت کنا معهم

اگر «وطن آمیزه‌ای است از تاریخ و جغرافیا و آدم‌ها در نسبت با من» (+)، پس اگر داغ فقدان کسی را ببینم، انگار «بی‌وطن» شده‌ام. سوگوار همان غریب است و غریب همان سوگوار.
*     *     *
سوگواری وقتی از حد می‌گذرد، ناگزیر به «مراسم/ریچوال» پناه می‌بریم تا غم را سامان بدهیم. وقتی قلب ِ سوگوار قلب‌ نزدیک است که بشکافد، وقتی جان ِ سوگوار انگار که به حلقوم رسیده و بغض سرتاپاش را گرفته، «مراسم» است که به او قوت زنده ماندن می‌دهد؛ انگار که مراسم او را در جایی سکنا می‌دهد و سرپناهی بر سرش می‌آورد. «سرپناه» وطن نیست اما غربت ِ محض هم نیست. 
*     *     *
ما سرپناه‌ها را یکی‌یکی از سر گذرانده‌ایم و هماره بی‌وطن مانده‌ایم و حالا ... و حالا در زبان لانه می‌کنیم و با نوشتن دردهامان را آلام می‌دهیم. درد ِ آن‌چنانی، سوگواری آن‌چنانی می‌خواهد و سوگواری آن‌چنانی مراسمی در خور می‌طلبد و مراسم ِ در خور ِ فقدان ِ «خود»، نوشتن است. ما در رثای خودمان می‌نویسیم. 
*     *     *
شروع کردن بدون اندیشیدن به پایان کار نابخردان است. ما ناخودآگاه در میان ِ زندگی افکنده شده‌ایم اما ناچار ایم از اندیشیدن به پایان‌ زندگی این‌جهانی‌مان ـ أعنی مرگ. 
*     *     *
حاجیانی در منا روی خاک افتاده‌اند و کم‌کم هویت اجسادشان احراز می‌شود. «بودن در حال عبادت» و «آرمیده در لباس احرام» و «بودن در سرزمین مکه» و «جان دادن در روز عید قربان» و «سختی ِ ظاهری ِ جان دادن [که حرف‌هایی در آن است]» و ... از چیزهایی است که ما را به غبطه می‌اندازد که کاش مرگ‌مان چنین باشد. 

ما نوع مرگ را نتیجه‌ای از «نحوه‌ی وجود فرد» در این عالم می‌دانیم. وقتی به نوع خاصی از مرگ حسرت می‌بریم، به «نحوه‌ی خاصی از وجود ِ خودمان» حسرت می‌خوریم؛ «نحوه‌ی خاصی از وجود خودمان» را مفقود دیده‌ایم. 

اگر «وطن آمیزه‌ای است از تاریخ و جغرافیا و آدم‌ها در نسبت با من»، پس اگر داغ فقدان خودم را ببینم، به «بی‌وطنی» عُظمی دچار شده‌ام. ما سوگوار خودمان ایم. ما از «خودمان» دور افتاده‌ایم و یالیتنا کنّا معهم مدام بر زبان‌مان است.
*     *     *
اگر قول حق صادق است که «نفخت فیه من روحی» و اگر ما در رثای «خودمان» می‌نالیم، پس انگار سوگوار آن «روح» الاهی هستیم.    

     

۲۵ مرداد ۱۳۹۴

وقتی انسان متافیزیکی از دیوار مرگ می‌پرد

ماهی‌گیری را تصور کن که توی قایق‌ش نشسته و دارد تورش را پهن می‌کند توی آب. دیده‌ای تن‌ش را کش می‌دهد تا تورش را جوری پرت کند که بیش‌ترین سطح ِ آب را در بربگیرد؟ حالا انگار می‌کنم که همین ماهی‌گیر بخواهد توری بیندازد که نه‌تنها دو، سه متر اطراف‌ش را بل تمام دریا را بپوشاند. فراتر از این، توری بیندازد که تمام عالم را هضم کند و با کمک آن تور، تمام عالم را «فراچنگ»‌ بیاورد. در خیالات ِ من، این مقام ِ «انسان متافیزیکی» است؛ انسانی که می‌خواهد عالَم را زیر سیطره‌ی طرحی بیاورد و موضوع اندیشه‌ش کند. [اکثر] تلاش‌های متفلسفانه‌ای که دیده‌ایم همان کش آوردن عضلات برای پرت کردن تور است. 

برای انسان متافیزیکی، «دانستن» یک باید است. هرچه طرح‌ش، تحلیل‌ش یا نظریه‌ش فراخ‌تر باشد و توضیح به‌تری از عالم بدهد، خیال‌ش راحت‌تر است. انسان‌های متافیزیکی در این‌که باید تور را بر عالم بیفکنند اختلافی ندارند بل اختلاف‌شان در این است که تور من فراگیرتر است یا تور تو؟ تور من راحت‌تر توضیح می‌دهد یا تور تو؟ تور من فلان‌تر است یا تور تو و این «فلان» همان معیارهایی است که در مقام مقایسه‌ی دو نظریه به سراغ‌شان می‌رویم. 

اما مرگ؛ با مرگ چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا همه چیز ِ عالم منکشف می‌شود و دیگر نقطه‌ای باقی نمی‌ماند که شهوت ِ فراچنگ آوردن‌ش تحریک‌م کند که تور بیندازم و نظریه ببافم؟ آیا ساحت ِ دیگری از انسان پدیدار می‌شود که رابطه‌ش با عالم به‌ گونه‌ای دیگر است (أعنی غیر از مناسبات متافیزیکی)؟ نمی‌دانم و نمی‌دانید و هیچ‌گاه نخواهیم دانست. مرگ وضعیتی عجیب برای شهوت ِ نظریه‌بافی است. از یک طرف اگر همه چیز عالم منکشف شود، یحتمل دیگر جدلی باقی نخواهد ماند. اما در این حالت، اگر فصل انسان ِ متافیزیکی همین تلاش برای تور افکندن بر عالم باشد، آیا انسان متافیزیکی در چونان عالمی انسان خواهد بود؟

چه بگوییم؟ چه می‌توانیم بگوییم که خودش متافیزیک‌زده نباشد؟ هیچ به‌گمان‌م. فقط سکوت است که جریان خواهد داشت.    

۸ خرداد ۱۳۹۴

در وطن ِ خویش غریب

وطن یعنی نسبتی که من با زمان و مکان و آدم‌ها دارم. شاید این فهرست «زمان»، «مکان» و «آدم‌‌ها» هم‌چنان ادامه داشته باشد. خلاصه آن‌که وطن یعنی وضعیتی که «من» در آن «هستم». با این توصیف، مُرادم از وطن نه‌لزوماً یک مُشت خاک که شاید گروهی از دوستان یا مختصات یک عصر و زمانه باشد. وقتی «وطن» این باشد، «غربت» هم می‌شود دوری «من» از آن‌چه باید در آن «باشم». [با این کلمه‌ی «باشم» دل‌م صاف نمی‌شود. «باشم» را در نه در معنای is که در معنای exist بخوانیم.]

*
مسئله/problem چیست؟ می‌گویند وقتی کسی به ذهنیت علمی می‌رسد، ممکن است در مواجهه با یک فکت، رخداد یا فرد یا هر چیز دیگری، احساس کند که ذهنیت‌ش نمی‌تواند آن فکت، رخداد یا فرد یا هر چیز دیگری را «تبیین» کند. این مخمصه را مسئله می‌نامند و فرایند حل مسئله را فرایند هضم کردن آن فکت، رخداد، فرد یا هر چیز دیگر در دل آن ذهنیت علمی. بین کسانی که با «مسئله» دست‌به‌گریبان‌ اند عُرف است که گاهی از «مسئله‌ی آکادمیک» سخن می‌گویند و گاهی از «مسئله‌ی وجودی». مُراد از مسئله‌ی وجودی مسئله‌ای است که هستی فرد را درگیر خود کرده است و روز و شب‌ش را در نوردیده. با این توضیح، مسئله‌ی وجودی زمانی پیش می‌آید که فرد حس می‌کند در وطن‌ش نیست. حس می‌کند در وضعیتی قرار دارد که با «هستی‌»‌ش در تعارض است و وطن‌ش در دسترس‌ش نیست.

*
مسئله‌مندی یکی از ویژگی‌های انسان است. انسان هماره به دنبال وطن‌ش می‌گردد و تا وقتی در وطن‌ش آرام نگیرد، «هست» بودن‌ش را در خطر می‌بیند. معتقدم در فرایند حسِّ غربت و جست‌و‌جوی وطن‌ است که انسان، «انسان» می‌شود. معتقدم در این فرایند است که «قداست» شکل می‌گیرد. اگر از «شهید وطن» قداست می‌چکد از آن روست که «وطن» را در تهدید دیده است. «عالِم»‌ای که مسئله‌ی وجودش را دنبال می‌کند و دغدغه‌ش جستن «وطن» و «روزگار وصل‌»ش است نیز از «قداست» بهره برده که مشهور است «مداد العلماء افضل من دماء‌ الشهدا».

*
ما در زمانه‌ای جا گرفته‌ایم که انگار «وطن» ماست اما نسبت به آن حس غربت داریم. «در وطن ِ خویش غریب» وصف ماست. 


   



۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۴

مقام فلسفه: فلسفه‌ی تحلیلی و دین فقاهتی

معتقدم مقام فلسفه مقام «آشنای غریب» است؛ کسی که می‌بیند ذره‌ذره‌ی وجودش با مختصات یک «عصر» آمیخته است اما حس می‌کند با آن عصر بیگانه است (پیش‌تر در این‌جا بیش‌تر در این باره سخن گفته بودم). مسئله‌ی فیلسوف درگیری میان این «آشنایی» و «غربت» است. جانب کدام را بگیرد؟ وطن‌ش را همین «عالم خاک» بداند و ملکوت را نفی کند یا «مرغ باغ ملکوت‌م» بخواند؟ 

معتقدم فلسفه‌ی تحلیلی در مقام آن است که حیرت‌زده‌ی این میانه را تسلی دهد که همین‌جا زمانه‌ی توست و وطن ِ تو همین‌جاست. می‌کوشد نشان دهد که آن حس غربت، واقعی نیست و توهمی بیش نیست؛ درست مانند توهم مادری که تازه زایمان کرده و نوزادش را در دست گرفته اما خیال می‌کند چیزی را از دست داده است. 

معتقدم فلسفه‌ی تحلیلی برای اثبات توهم بودن آن حس غربت، از ما می‌خواهد که بی‌اضطراب کنار ِ دست‌ش بنشینیم و فیلسوف تحلیلی، هم‌چون یک تراپیست، کنارمان باشد و آرام‌آرام قانع‌مان کند که همه چیز در کنترل است و ورای آن‌چه مختصات ِ عصر «علم» و «عقل» و «مدرنیته» می‌دانیم، هیچ خبری نیست. 

تمثیل «تراپیست» از آن رو راه‌گشاست که فلسفه‌ی تحلیلی را در جایگاه «حلّال مسئله» می‌نشاند. اما چون مسئله بغرنج است و پیچیده، لاجرم حل آن نیز پیچیده است و صبر و حوصله و زمان و «تخصص» می‌طلبد. باید ریزه‌کاری‌ها را بدانی تا بتوانی ریزه‌کاری‌های توهم غربت را وابشکافی. 

*     *     *
دین فقاهتی عرصه‌ی حیرت نیست. دین فقاهتی عرصه‌ی حل مسئله‌ی «غربت» است؛ عرصه‌ی تجویز یک نسخه‌ی مجرّب. فقیه در مواجهه با متحیر ِ سرگردان، با اعتماد به کتاب و اصول، او را به آرامش فرامی‌خواند. با طمأنینه به ستون مستحکم دین تکیه می‌زند و پاسخ حیرت «آشنای غریب» را از لابه‌لای آموزه‌ها بیرون می‌کشد. اما چون مسئله بغرنج است و پیچیده، لاجرم حل آن نیز پیچیده است و صبر و حوصله و زمان و «تخصص» می‌طلبد. باید ریزه‌کاری‌ها را بدانی تا بتوانی ریزه‌گاری‌های مسئله‌ی «آشنای غریب» را وابشکافی. 

کسی هست که با دین فقاهتی دم‌خور باشد و در مواجهه با یک مخالف ِ غیرحوزوی، این نکته به ذهن‌ش نرسیده باشد که «از جزییات خبر نداری! اگر جزییات دقیق فقه، اصول، علم‌الحدیث یا ... را بشناسی، می‌فهمی که حرف‌ت باطل است»؟

*     *     *
معتقدم جذابیت فلسفه‌ی تحلیلی برای حوزویان تا حدودی برآمده از این اشتراک است که هر دو می‌خواهند هم‌چون تراپیست «مسئله‌ی آشنای غریب» را برای فرد متحیر حل کنند. 

پ.ن: شاید باید مجالی فراخ‌تر برای توضیح بیابم. اما این نکته در هم‌سخنی با دوستی برای‌م نمایان شد؛ آن‌قدر با دوست گران‌قدر هم‌دل بودم که حس می‌کردم حرفی که مدت‌ها در پس ِ ذهن‌م مانده بود در فرایند هم‌سخنی با دوست، به بیان رسیده است.


۲۷ فروردین ۱۳۹۴

وطن، فلسفه و تمنای سینه‌ای آتش‌افروز

دوست می‌گفت وقتی مادرش می‌خواهد غلیظ قربان‌صدقه‌شان برود می‌گوید: «وطن‌م!»
*     *     *
«وطن». وطن یعنی رابطه‌ی زمانی و مکانی ما با محیط اطراف‌مان. ما ماهیانی هستیم که گاهی محیط دورادورما را یادمان می‌رود. اما درست وقتی که یکی از پیوندهای زمانی و مکانی با محیط اطراف‌مان قطع شود، آن‌وقت است که تازه می‌فهمیم «وطن» یعنی چه. التفات ِ ما به «وطن» زمانی است که «بی‌وطن» شده باشیم و زمانی می‌توانیم «وطن» را در میانه‌ی الفاظ عاشقانه‌مان بگنجانیم که به آن ملتفت شده باشیم. «غریب» است که می‌فهمد وطن چه دست‌نایافتنی و شیرین است. 
*     *     *
"بشر ... اهل تذکر و غفلت است؛ هرچه بیش‌تر در غفلت فرو رود، بستگی او به زمانه و زمانیات محکم‌تر می‌شود و چون حال ِ تذکر پیدا کند، دیگر در قید تعلقات نیست، تعلق‌ش کم‌تر است و در حقیقت، متفکران آزادگان اند. بدون رسوخ در فلسفه و انس با شاعران، این حال تذکر و تفکر پیش نمی‌آید." (تمدن و تفکر غربی، رضا داوری، 11)
*     *     *
میان «فیلسوف» و «غریب» نسبتی هست. فیلسوف به محض تذکر و التفات، بستگی‌ش به زمانه گسسته می‌شود. اما در همین حین، هم‌چون «غریب»ی می‌شود که از وطن دور افتاده است. فیلسوف سرگشته‌ای است که در رثای وطنی که «اصل» و «آرام‌گه» اوست می‌سُراید. 
*     *     *
فیلسوف و شاعر در هم می‌آمیزند. شاعر برای معشوق می‌سراید و فیلسوف برای وطن‌ و هر دو برای حقیقت. هر دو قلّت زاد و بُعد مسیر را می‌بینند و هرچه  وصال را دست‌نایافتتنی‌تر بیابند، سوز‌ سخن‌شان بیش‌تر می‌شود. 

تمنای سینه‌ی پر سوز و گداز یکی از مضامین شاعرانه است؛ چرا که از چنین سینه‌ای شعر فوران می‌کند. یحتمل تمنای غُربت از زمانه هم یکی از مضامین فیلسوفانه باشد. اگر این سخن درست باشد، فیلسوفی که گمان می‌کند بر ساحل امن ِ «وطن» آرمیده و هیچ امر لاینحلی برای‌ش باقی نمانده، فیلسوف نیست. آن‌چه از حس «غربت» از زمانه و از تمنای «باز جویی روزگار وصل» برنیامده باشد، فلسفه نیست.   

۱۲ اسفند ۱۳۹۳

انسان به‌مثابه‌ی تلنباری از خاطرات

هفته‌ی پیش هم‌سایه‌مان مرد
*     *     *
آدم‌های اطراف‌م تلنباری از تجربه‌هایی هستند که با آن‌ها شریک بوده‌ام. دوست ده‌ساله‌م تلنباری از ده سال تجربه‌ی دوستی است. هم‌سرم تلنباری از ماه‌ها تجربه‌ی با هم بودن. مادرم تلنباری از تجربه‌هایی به قدمت تمام عمرم.
*     *     *
تا آن هنگام که تجربه‌ای قابل تکرار باشد، به آلبوم خاطرات وارد نشده است. اما درست لحظه‌ای که دست‌نیافتنی بشود، دیگر با یک «خاطره» رودررو‌ ایم. خاطره در دل‌ش «حسرت» را باردار است. خاطره یعنی دیواری به بلندای سرنوشت میان من و آن تجربه‌ فاصله انداخته باشد؛ آن‌گونه که تکرار آن تجربه دیگر میسر نباشد. 
*     *     *
رفتم برای تسلیت. هم‌سرش داشت تعریف می‌کرد که متوفا روزهای آخر را چه‌طور گذرانده بود. گفت روز آخر رفت مسجد و گفتم‌ش که «مگر سردرد نداشتی؟ نمی‌رفتی.» می‌گفت توی بیمارستان تا برادرش را دید، آهی کشید و یک ساعت بعد تمام کرد و ...
*     *     *
عجیب است. آدمی که چهل سال با او زیسته باشی و تلنباری از تجربه‌ها باشد، ناگاه بمیرد. سنگینی غم فراق در این است که در یک لحظه‌ی کوتاه، تمام تجربه‌های چهل‌ساله به «خاطره» تبدیل می‌شوند؛ به خاطراتی که دیواری به بلندای سرنوشت پیش روی‌شان کشیده شده و دیگر تجربه‌شدنی نیستند. خاطراتی که له‌له می‌زنی برای تجربه‌شان اما بازگشتی در کار نیست. 

تلخی فراق در این است که آن نگاه روزمره، آن خنده‌ی متعارف، آن لباس بوگرفته، آن صدای خروپف، آن چهره‌ی درهم‌رفته و ... که صرفا تجربه‌هایی قابل تکرار بودند، ناگاه به خاطره تبدیل می‌شوند. انگار که کوهی به لحظه‌ای خاک شود و فروریزد.

تلخی فراق در آن است که حسرت همان وقایع روزمره‌ای را داری که قبلا تجربه‌ی حاشیه‌ای بودند اما حالا دیگر شدنی نیستند و ناگهان شده‌اند متن واقعه. 
*     *     *
من انسان ِ این لحظه نیستم. من تلنباری از تلنبارهای تجربه‌ها و خاطراتی هستم که سرتاسر عمر با دیگران داشته‌ام.ظ

۴ بهمن ۱۳۹۳

حس زیستن در دل یک حادثه

دُرست مثل خط‌های درهم‌و‌برهم نوار قلب؛ اگر زندگی ماشینی این روزهای‌مان را بسپاریم به یکی از همین دست‌گاه‌ها، خروجی‌ش می‌شود نوساناتی که در نگاه نخست، پرتلاطم است اما با کمی تأمل، یک نظم همیشگی از دل‌ش بیرون می‌آید. ما صبح‌ها سر ِ تیک‌تاک ِ ساعت پلک باز می‌کنیم و مسیر تاکسی‌ها را پی می‌گیریم و کار روزانه‌مان را انجام می‌دهیم و عصر، با بیم از دست ندادن سرویس یا مترو، چراغ‌های دفتر را خاموش می‌کنیم و با تولرانس چند‌دقیقه‌ای می‌رسیم خانه. زندگی‌مان روتین شده است؛ درست مثل یک کنداکتور پُرملاط که یک ناظر پخش وسواسی زیرو‌بم‌ش را کنار هم چیده باشد.

ما دل‌مان «حادثه» و «ماجرا» می‌خواهد. دل‌مان می‌خواهد در دل ِ یک حادثه‌ی یگانه زندگی کنیم. به‌گمان‌م این‌که در حادثه‌های یگانه گوشی از جیب درمی‌آوریم و می‌خواهیم ثبت‌ش کنیم، ناشی از همین تمایل است. می‌خواهیم به دیگران هم نشان دهیم که ما در دل یک حادثه یگانه زندگی کرده بودیم. 

پدران‌مان، آن روزها که «سرّ و رازآلودگی» این‌قدرها نایاب نشده بود، از شنیدن عوعوی سگی در دوردست، از صدای ریز و مبهم پتکی در دل کوه، از فرار شعله‌ی نوری در آسمان، از شکستن آینه، از دیدن شاپرک و از پیچیدن بادهای زمستانی، «حادثه» و «ماجرا» می‌ساختند و در دل ِ آن زندگی می‌کردند. شاید عروسی جنیان بوده باشد؛ شاید کسی پی گنج به کوه‌ ِ دیوخانه سرک کشیده؛ شاید روح کسی ام‌شب می‌میرد؛ شاید از‌ـ‌ما‌ـ‌بهتران نحسی به جان کسی انداخته‌اند؛ شاید روح کسی به زن و زندگی‌ش سر زده و شاید ننه‌سرما دارد خانه‌ها را سرک می‌کشد. دنییای که در دل آینه‌هایش هم زندگی جریان داشته است.

وقتی زندگی‌مان خالی از «سرّ و رازآلودگی» شده و در دنیای «عدد بده» همه چیزمان روی نمودار رفته و زندگی‌مان شده یک کنداکتور دقیق و پُرجزییات، مجبور ایم  «حادثه» و «ماجرا» را از دل همین نظم دقیق بجوییم. «نظم» زندگی‌مان را تحت قواعد و قانون و رویه کنترل می‌کند. شرایط اجرای بعضی از این قوانین بسیاربسیار نادر است. پس، «ماجراجویی‌ها» و «حادثه‌ها»ی زندگی‌مان می‌شود فراهم شدن شرایط اجرای این قوانین. 

دی‌روز ایران و عراق در جام ملت‌های آسیا بازی داشتند و ایران در دل ِ یک بازی «عجیب و ماجراجویانه» باخت. حالا ام‌روز خبر رسیده که شاید عراق بابت دوپینگی بودن یکی از بازی‌کنان‌ش حذف شود و ایران برود بالا. این یکی از همان قوانین نادر است که تمام شوق و ذوق‌مان این است که حس «زیستن در دل ِ یک حادثه‌ی یگانه» بشود اجرای همین قانون خاص. در افغانستان، هم‌زمان دو نفر شده‌اند رئیس‌جمهور (که یکی لقب معاون اجرایی را به خودش چسبانده). برخلاف جریان معمول، یکی‌ـ‌دو سال پیش اسکار را اصغر فرهادی برد. آلمان در نیمه‌نهایی برزیل را گل‌باران کرد. چند سال پیش، پاپ استعفا داد و ...

ما دوست داشتیم در دل ِ حادثه‌‌های یگانه زندگی کنیم و از نزدیک تاریخ و جغرافیای‌شان را لمس کنیم. حس‌مان هم‌چون سیمرغ بلندپرواز بود و وادارمان می‌کرد که از شهر و روستای‌مان مهاجرت کنیم و در پی تجربه‌ی ناشناخته‌ها به کوه و بیابان بزنیم. اما این روزها، دست و پای سیمرغ‌مان را بسته‌اند و درگیر همان زندگی کنداکتوری خودمان هستیم. آمال و آرزوی این سیمرغ اسیر آن است که در دوره‌ای زندگی کند که یکی از نادرترین قوانین اجرا شده باشد و بعدها بتوانیم برای نوه‌مان خاطره بگوییم که «من ... خودم آن‌جا بودم.»