۱۲ آبان ۱۳۹۳

حسین ِ رو به کوفه؛ چرا حسین هم‌چنان به سوی کوفه رفت؟

محمدبن‌اشعث فرمانده شرطه‌هایی بود که مسلم‌بن‌عقیل‌ را دستگیر کردند. مسلم از او خواست که نامه‌ای به حسین‌بن‌علی بنویسد و ماجرای کوفه را تعریف کند. در دربار عبیدالله‌بن‌زیاد هم مسلم چشم می‌گردانَد و عمر‌بن‌سعد را می‌بیند. به او سه وصیت می‌کند که یکی از آن‌ها این است: به حسین‌بن‌علی نامه بنویس که کوفه نیاید. شاید این اولین جایی باشد که ردّ پای «حکم ری» را می‌بینیم که عمر‌بن‌سعد برای نیازردن خاطر ِ ابن‌زیاد، بی‌خیال ِ نوشتن ِ نامه می‌شود. اما محمد‌بن‌اشعث نامه می‌نویسد.

آن‌طور که در تاریخ‌ها آمده است، بیست‌و‌‌دوم ذی‌الحجه حسین‌بن‌علی به منزل ثعلبیه می‌رسد و در آن‌جا از دو، سه نفر از کوفیان می‌شنود که مسلم را در کوفه کشته‌اند. روز بعد و در منزل زباله، نامه محمد‌بن‌اشعث به حسین می‌رسد و دیگر مطمئن می‌شود که بیعت‌های کوفیان سراب بوده است. اما حسین دوباره رو به کوفه دارد. چرا؟ 

دلایل مختلفی برای این حرکت ِ امام آورده‌اند؛ از وفای به عهد تا علم به شهادت و ... اما در این‌جا می‌کوشم یکی از جواب‌ها را مطرح کنم و تا آن‌جا که ممکن است و سوادم قد می‌دهد، مؤیداتی برای‌ش بیابم.

*     *     *

باید «کوفه» را بشناسیم. در آن روزگار، کوفه شهری تازه‌تأسیس بود که بیش‌تر شأن نظامی داشت. مردمان‌ش بیش‌تر جنگ‌جو بودند و همان‌طور که در نامه‌ی شبث به حسین آمده، واقعا محفل «جُنُد مجنّده = لشگرهای مجهز و آماده» بوده است. در کنار این، کوفه شهری است که در همان آغاز حکم‌رانی یزید، نمی‌پذیرد که با یزید بیعت کند. یعنی فارغ از این‌که حسین‌بن‌علی با یزید بیعت می‌کرد یا نه، کوفیان با یزید مشکل می‌داشتند و وقتی می‌بینند که حسین‌بن‌علی نیز از بیعت با یزید سرتافته، به او نامه می‌نویسند که ما امام و ره‌بر نداریم و بیا که همه گوش به فرمان تو ایم. 

با این توصیفات، کوفه یکی از بحران‌های اصلی حکومت یزید است. کوفه انبار باروتی است که هر جرقه‌ای آن را به شعله‌هایی تبدیل می‌کند که حکومت یزید را می‌بلعد. همان‌طور که کوفیان در مدت کوتاهی دست از بیعت با مسلم برمی‌دارند، ممکن است که با نزدیک شدن حسین به کوفه، بشورند و دوباره برای حکومت یزید دردسرساز شوند. هر گامی که حسین به کوفه نزدیک می‌شود، رعب و وحشت به دل حکومت یزید می‌افتد. انبوه سربازان کوفی منتظر جرقه‌ای هستند تا ورق را برگردانند و از این سو به آن سو بروند. 

حسین‌بن‌علی می‌داند که کوفه چنین وضعیتی دارد. می‌داند که دشمن از نزدیک‌ شدن‌ش به کوفه می‌ترسد و او می‌داند که کوفه شهری است که هر لحظه آبستن اتفاق تازه‌ای است و فعلاً با فشار عبیدالله‌بن‌زیاد دم فرو بسته‌ است. این پاسخ من به آن «چرا»ی آغازین است. اما می‌خواهم مؤیداتی برای این پاسخ بیاورم. پیش‌تر بگویم که منظورم از «مؤید» این نیست که می‌خواهم «دلیل» بیاورم. بلکه در تاریخ، نشانه‌‌هایی هست که این پاسخ را تقویت می‌کند. به عبارت دیگر، رویدادهایی در تاریخ است که اگر این پاسخ را بپذیریم، می‌توانیم آن رویدادها را معنادارتر بفهمیم. با این توضیحات، به سراغ برخی از این نشانه‌ها می‌روم.

*     *     *

یکم. هشتم ذی‌الحجه حسین از مکه خارج شد و رو به کوفه رفت. در اخبار است که یزید پیغام داده بود که اگر می‌‌توانند حسین را در مکه ترور کنند اما نتوانسته بودند. با خروج حسین از مکه، والی مکه نیروهایی را می‌فرستد تا جلوی حرکت حسین به سمت کوفه را بگیرد. به‌گمان‌م این نشانه‌ای است که حرکت ِ حسین به سمت کوفه یکی از خطوط قرمز حکومت یزید است که می‌خواهد به‌گونه‌ای جلوی آن را بگیرد. 

دوم. وقتی ابن‌زیاد در روز نهم ذ‌ی‌الحجه مسلم را می‌کشد، نامه‌ای به یزید می‌نویسد و گزارش می‌دهد. یزید دست‌مریزادی به او می‌گوید و فرمان ِ جدیدی هم صادر می‌کند:
"به من خبر رسیده است که حسین به سوی عراق می‌آید. در راه‌ها و منازل، دیده‌بان‌ها و جاسوس‌ها بگذار و جمعی از لشگریان را با اسباب جنگ و سلاح به راه‌ها بفرست تا نگهبانی دهند. اگر به کسی گمان بد و خیانت داشتی، او را زندانی کن و به تهمت خیانت بکش اگرچه یقین به مخالفت و خیانت نداشته باشیم. هرچه رخ می‌دهد را روزانه به من گزارش بده."
از این نامه دو نکته برمی‌آید؛ یکی آن‌که یزید دستور می‌دهد که در بیابان‌ها آدم بگمار تا مانع از نزدیک شدن ِ حسین به کوفه شوند. هم‌چنین، فضا را امنیتی‌تر کن و به کوچک‌ترین احتمالی، مخالفان را دربند کن و بکش. به‌گمان‌م یعنی هرگونه کودتایی محتمل است و مواظب باش که کوفه چهره نچرخاند.

سوم. منقول است که فضای کوفه امنیتی می‌شود. ورودی‌ها و خروجی‌های شهر بسته می‌شود. تا آن‌جا که هرکس می‌خواست از کوفه به حسین بپیوندد، باید از بیراهه‌ها می‌رفت و به سراغ راه‌بلد‌ها می‌رفت.

چهارم. وقتی همان نگه‌بانان بیابان کاروان حسین‌بن‌علی را می‌بینند، هزارنفر را با حُر می‌فرستند تا مانع از حرکت ِ کاروان ِ حسین شوند. ابن‌زیاد دستور می‌دهد که حسین را در سرزمینی بی‌آب‌و‌علف متوقف کنند. حتی حسین می‌گوید که ما به قریه‌ی غاضریه برویم و آن‌جا ساکن شویم. اما اجازه نمی‌دهند. من این‌گونه می‌فهمم که قرار است حسین را به‌دور از هرگونه آبادی‌ای نگه دارند تا مبادا زمینه‌هایی برای شورش و یاری‌رسانی به ایشان فراهم شود. دور بودن از کوفه و نزدیک نبودن به اماکنی که قابلیت شورش نداشته باشند؛ این‌ها می‌توانند از علل ِ این حکم باشد. حسین روز دوم محرم در کربلا متوقف شد.

پنجم. سوم محرم، عمربن‌سعد با چهارهزار سرباز به کربلا می‌رسد. عمر‌بن‌سعد نمی‌خواست با حسین رودررو شود. می‌خواست غائله را ختم کند. از این رو، کسی را نزد حسین فرستاد که برای چه آمده‌ای. حسین جواب داد که برای من نامه نوشتید که بیا و من آمده‌ام. حال اگر نمی‌خواهید، من برمی‌گردم. عمربن‌سعد از شنیدن این جواب ِ حسین خوش‌حال شد؛ چرا که محملی برای ختم ِ غائله پیدا کرده بود. پس به ابن‌زیاد نامه نوشت که حسین می‌گوید اگر مرا نمی‌خواهید من برنمی‌گردم. اما ابن‌زیاد در پاسخ می‌نویسد که حسین باید بیعت کند و هیچ راه ِ گریزی ندارد.
محل ِ اشاره‌م به خشنودی عمربن‌سعد از پاسخ ِ حسین است. زیرا گمان می‌کند اگر حسین بخواهد برگردد و دیگر به سمت ِ کوفه نیاید، خواسته‌ی ابن‌زیاد و یزید برآورده می‌شود. این می‌تواند نشان‌مان دهد که نزدیک شدن ِ حسین به کوفه یکی از نگرانی‌های ابن‌زیاد و یزید بوده است که اگر حسین برمی‌گشت، برطرف می‌شد.

ششم. در شهر کوفه، چیزی شبیه حکومت نظامی حکم‌فرما می‌شود. همگان می‌بایست در اردوگاه‌های نظامی جمع می‌شدند و آماده جنگ. در داستان است که کسی را در شهر پیدا می‌کنند که به اردوگاه نرفته. مواخذه‌ش می‌کنند که می‌گوید من اهل شام هستم و این‌جا در پی ِ طلبی آمده‌ام. اما او را می‌کشند. این نشان می‌دهد که اوضاع کوفه چه‌قدر حساس شده بود که به کوچک‌ترین احتمالی کسی را کشته‌اند.

هفتم. حتی پیش از آن‌که یاران حسین او را تنها بگذارند، باز هم لشگرِ حسین‌بن‌علی چندان پرتعداد نبود. مؤیدم این است که وقتی حُر با هزار نفر جلوی حسین را می‌گیرد، زهیر‌بن‌قین می‌گوید همین الان بجنگیم با ایشان که بعدتر تعدادشان زیاد شود، نمی‌توانیم شکست‌شان دهیم. اما امام قبول نمی‌کند. این سخن ِ زهیر نشان می‌دهد که در به‌ترین حالت، یاران امام هزار نفر بوده‌اند. با این توصیفات، در روزهای منتهی به عاشورا، دائماً به تعداد لشگریان ِ ابن‌زیاد در کربلا اضافه می‌شود تا آن‌جا که به سی‌هزارنفر می‌رسند. به نظر می‌رسد یکی از دلایل ِ جمع کردن این لشگر در مقابل لشگر کم‌تعداد حسین‌بن‌علی، ترس و واهمه‌ای است که ابن‌زیاد از شورش کوفیان و مغلوبه شدن جنگ دارد. این‌که هر لحظه ممکن است ورق برگردد و یاران ِ حسین افزوده شوند.

*     *     *

خلاصه‌ی آن‌چه گفتم این است که حرکت ِ حسین به سمت کوفه یعنی بحرانی‌تر کردن وضع ِ کوفه؛ یعنی لرزاندن پایه‌های حکومت یزید و البته با این توصیفات، بازگشت ِ حسین می‌توانست به نفع حکومت یزید تمام شود. اما حسین‌بن‌علی با توجه به شرایط روزگار، گزینه‌ای را انتخاب می‌کند که باعث متزلزل کردن پایه‌های حکومت یزید شود. حواس‌مان باشد که معاویه در آخرین روزهایش به یزید وصیت می‌کند که با حسین‌بن‌علی درگیر نشو که باعث تزلزل پایه‌های حکومت‌ت می‌شود.

با این حال، هر آن‌چه گفتم صرفاً گمانه‌زنی‌هایی بود که «والله اعلم» به‌ترین پایان بر آن است.

پ.ن: گویا مرحوم علی‌ صفایی نیز در پاسخ به چرایی حرکت حسین‌بن‌علی به سمت کوفه، چیزی شبیه این را گفته است. مطمئن نیستم البته.

۲۵ مهر ۱۳۹۳

زبان دینی یا: آنتن‌دهی در نقطه‌های کور

خانه‌ی ما بد‌آنتن است؛ افتاده‌ای گوشه‌ای از محله‌‌ که دور و برمان را خانه‌های بلند احاطه کرده و نه‌تنها آنتن گوشی‌ها که آنتن تلویزیون هم چندان صائب نیست. بنابراین یکی از مشکلات ِ هماره‌ی ما این است که گوشی‌هامان را در نقاط ِ آنتن‌گیر ِ خانه بگذاریم. اما این‌ها را گفتم تا ماجرای چند روز پیش را تعریف کنم.

بانو نشسته بود جایی از خانه و با گوشی‌ش کار می‌کرد. خوش‌حال گفت که انگار آنتن‌ها تقویت شده و همین‌جا که نشسته‌ام هم گوشی‌مان آنتن می‌دهد. راست می‌گفت. در آن‌ نقطه‌ی خاص از خانه‌مان گوشی‌ها آنتن می‌داد اما بلافاصله جفت‌مان به نتیجه‌ی دیگری رسیدیم. ما از همان اول که آمده بودیم این خانه، بلای آنتن افتاده بود به جان‌مان. چه وقت‌ها که منتظر یک تماس مهم بودیم و بعدتر یادمان آمد که کلاً گوشی‌مان را در نقطه‌های کور خانه نشانده‌ایم. اما هرچه بیش‌تر در خانه «زندگی» کردیم، بیش‌تر از نقشه‌ی نقاط کور و ناکور خانه سردرآورده‌ایم. مثلاً می‌دانیم که اگر روی مبل سوم بنشینیم و به دسته‌ی سمت راست‌ش تکیه بدهیم، گوشی آنتن می‌دهد و مثلا اگر کمی به سمت چپ مایل شویم، آنتن از دست می‌رود.

اما همه‌ی این «فهم‌»‌ها و «دانش»‌های ما درباره‌ی آنتن‌دهی به شکل «ناخودآگاه» است. یعنی همین‌طور که داریم «زندگی» می‌کنیم، این چیزها را فهمیده‌ایم و شاید هیچ التفاتی به این «فهم»‌مان نداشته باشیم. ما به خاطر زندگی در محیط خانه، وقتی گوشی‌مان را دست‌مان می‌گیریم، بی‌که حواس‌مان باشد روی همان مبل سوم می‌نشینیم و به سمت راست تکیه می‌دهیم. ما ناخودآگاه با محیط خانه «اُخت» شده‌ایم و کم‌کم بی‌آنتی دیگر بلای حان‌مان نیست.

*     *     *

«مشکل آنتن خانه‌مان حل شده است». این یک فکت است. حالا اگر بخواهیم تبیین‌ش کنیم چه می‌توانیم بگوییم؟ ساده‌ترین تبیین این است که بگوییم:
- مخابرات آنتن‌ها را تقویت کرده است. 
اما اگر کمی دقیق‌تر به مسئله نگاه کنیم، می‌بینیم که تبیین‌ش چیز دیگری است:
- به خاطر زندگی در محیط خانه، ناخودآگاه نقشه‌ی نقاط کور و ناکور خانه را فهمیده‌ایم و زیست‌مان را با آن هماهنگ کرده‌ایم.
تبیین دوم معقول‌تر است برای‌م.

*    *    *

من فعلاً دین را یک رویکرد به عالَم می‌بینم. رویکردی که مبتنی بر یک زبان است و این زبان ِ خاصْ منطق و تاریخ و جغرافیای خاص خودش را دارد. البته واضح است که رویکرد و زبان ِ دینْ تنها رویکرد و تنها زبان ِ موجود نیست. زبان‌های دیگری هم وجود دارند؛ مثلاً زبان ساینس، زبان جادو و ...

اگر این‌گونه ببینیم، معیار انتخاب بین زبان‌ها را چیزی نمی‌بینم مگر انگیزه‌های عمل‌گرایانه (پرگماتیک). من به شکل پرگماتیکی انتخاب می‌کنم که زبان دین را برگزینم یا زبان علم را (پ.ن1). حالا اگر تنها معیار ِ انتخاب ِ میان ِ این زبان‌ها پرگماتیک است، پس این همه بحث و جدل میان متولیان این زبان‌ها در کجای ماجرا جا می‌گیرد؟ آن‌هایی که به رابطه‌ی میان علم و دین می‌پردازند؛ آن‌هایی که با زبان ِ علم به نقد دین می‌پردازند و برعکس. وقتی تنها معیار پرگماتیک است، این بحث‌ها که تلاش می‌کنند طرف مقابل را متعارض نشان دهند به چه دردی می‌خورند؟ 

پاسخ ِ فعلی‌م این است که این گفت‌و‌گوها و بحث‌ها و جدل‌ها ظاهراً در مقام نقد ِ مستقیم ِ موضع ِ مخالف هستند. اما در حقیقت، تلاش می‌کنند نشان دهند که زبان آن‌ها دارای قدرت بیش‌تری است. اگر بخواهم به زبان تمثیل و استعاره حرف بزنم، باید بگویم که شاخ‌و‌شانه‌ کشیدن زبان‌ها برای هم‌دیگر برای این است که نشان دهند زور و بازوی‌شان چه اندازه است و شخص ِ ثالث (یعنی فردی که ناظر ِ جدال این دو زبان است) را قانع کنند که آن‌ها «قوی‌تر/قدرت‌مندتر» از رقیب‌شان هستند. در این حالت، شخص ِ ثالث به شکل پرگماتیکی فرد ِ قوی‌تر را انتخاب می‌کند. بنابراین، بحث‌های میان زبان‌ها درواقع محملی برای نشان‌ دادن قدرت آن زبان است. 

*     *    *

تمام ِ این داستان‌ها را گفتم تا بگویم ـ به نظرم ـ دین‌داری ماجرایی شبیه همان آنتن‌دهی ِ خانه‌ی ماست. ما مشکل آنتن‌دهی‌مان را حل می‌کنیم. اما نه با تقویت آنتن‌های مخابراتی. بل با زیستن در خانه و خو گرفتن با شرایط و قواعد خانه و اُخت شدن با نقشه‌ی آنتن‌دهی آن (و همه‌ی این‌ها ناخودآگاه است). در دین‌داری هم همین‌طور است. فرض کنیم (پ.ن2) شخصی می‌خواهد میان دین‌داری و عدم آن انتخابی کند. متولی دین می‌تواند تلاش کند قدرت ِ زبان دینی را نشان‌ش دهد؛ درست مانند تقویت آنتن‌‌های مخابراتی. دائم استدلال بیاورد که وجود واجب‌الوجود نهایتاً مستلزم شکر منعم است و دائم فهوالمطلوب بیاورد (پ.ن3). اما می‌تواند دست او را بگیرد و در چارچوب ِ زندگی دینی بگرداندش تا خود ِ او کم‌کم قواعد را یاد بگیرد. به نظرم زیست مؤمنانه به این راه نزدیک‌تر است. 

پ.ن1: پرگماتیک یکی از معیارهایی است که ما در زندگی‌مان به‌شدت با آن خو گرفته‌ایم اما معمولاً تقریر نادرستی از آن در ذهن‌مان داریم. پرگماتیک به معنای منفعت‌طلبی تاجرمآبانه نیست. وقتی با کسی حرف می‌زنیم و می‌گوییم: «بذار یه جور دیگه به‌ت بگم» درواقع یک انتخاب پرگماتیکی کرده‌ایم. یعنی می‌کوشیم زبانی دیگر برای انتقال منظورمان بیابیم.

پ.ن2: این فرض بسیار بسیار ساده‌انگارانه است و شاید حتی با محتوای همین متن مشکل داشته باشد. این‌که فرض کنیم فردی نشسته است و منازعه‌ای را تماشا می‌کند و می‌خواهد بر اساس نتیجه‌ی این نزاعْ تصمیم بگیرد، فرض ساده‌انگارانه‌ای است. 

پ.ن3: البته این به معنا نیست که هیچ نیازی به مباحث استدلالی نیست. اتفاقاً لازم است که کسانی خود را وقف جبهه‌ی «زورآزمایی» بکنند. اما مسئله این‌جاست که فکر نکنند کل ِ ماجرا همین‌جاست.  

۲۱ مهر ۱۳۹۳

نماز باران و اسطوره

مناسک طلب باران یکی از جالب‌ترین و البته عجیب‌ترین بخش‌های یک دین است. چرا؟ چون رابطه‌ی خدای یک دین و متدینان آن دین به انضمامی‌ترین حالت ممکن می‌رسد. یعنی متدینان می‌خواهند که خدایشان در اسرع وقت نیازشان را برطرف کند و در صورت مستجاب شدن ِ درخواست‌شان، به نظر می‌رسد که متدینان نقش پررنگی در تصمیم خدای‌شان داشته‌اند. 

در اسلام، مناسک طلب باران را تحت عنوان «صلاة استسقاء» می‌شناسند؛ نماز باران. بخشی از لمعه و شرح لمعه‌ی شهیدین گرامی را این‌جا می‌آورم که در آن‌، کیفیت نماز باران را توضیح داده‌اند:

«و هو طلب السُقیا ... و أفضله الاستسقاء برکعتین و خطبتین. و هی کالعیدین فی‌الوقت و التکبیرات و ... و الخروج الی الصحراء و غیر ذالک إلّا أنّ القنوت هنا بطلب الغیث و توفیر المیاه و الرحمة. و یُحوِّل الإمام و غیرُه الرداء یمیناً و یساراً بعد الفراغ من الصلاة ... للاتباع و التفؤل و لو جعل مع أعلاه أسفله و ظاهره باطنه کان حسناً. و یُترک محوّلا حتی یُنزع ... ولیخرجوا حُفاة و نعالهم بأیدیهم فی ثیاب بذلة و تشخع. و یُخرجون الصبیان و الشیوخ و البهائم؛ لأنّهم مظّنة الرحمة علی المذنبین.»

«نماز باران طلب سیرابی است ... و بهترین حالت آنْ طلب باران در دو رکعت و دو خطبه است. این نماز مانند نماز عید فطر و قربان است از جهت وقت و تکبیرها و ... و رفتن به صحرا و چیزهای دیگر؛ تنها اختلاف‌ش این است که در قنوت این نماز، باران و افزایش آب و رحمت درخواست می‌شود. بعد از فارغ شدن از نماز، امام و سایران رداهایشان را برعکس بیند؛ چپ و راست‌ش را برعکس کنند ... به خاطر پیروی از رسول‌الله و به خاطر فال نیک زدن. و اگر بالا و پایین عبا را هم برعکس کند و پشت‌و‌رو بپوشد بهتر است. و همان‌طور برعکس بماند تا خودش بیفتد ... و پابرهنه از شهر خارج شوند در حالی که کفش‌هایشان در دست‌هاشان است و لباس‌های کهنه پوشیده‌اند. کودکان، پیران و حیوانات را هم به خارج شهر بیاورند؛ چرا که آن‌ها باعث رحمت بر گناه‌کاران خواهند بود.»

چندتا چیز در نماز باران برای‌م جالب است.
تلاش برای نشان دادن عجز بشری؛ برای این کار، توصیه شده که ظاهری آشفته داشته باشند و افرادی مانند کودکان و پیران و حیوانات را همراه خود ببرند تا این‌گونه رحمت خدا را کسب کنند. چند روز پیش دوستی از کتاب «شاخه‌ی زرین» نقل می‌کرد که در برخی از آیین‌های کهن، توصیه می‌کردند که برای طلب باران، بره‌ها را از گوسفندها جدا کنند تا گریه کنند و این گریه، خدای باران را به گریه بیندازد و به تبع آن، باران ببارد. به گمان‌م ماهیت این دو نوع تلاش یکی است؛ تلاش برای گریاندن خدا و تلاش برای کسب رحمت الاهی. البته در این‌جا حرف بسیار است و به‌گمان‌م نباید به این نتیجه بسنده کرد که بین مناسک دینی و مناسک اسطوره‌ای رابطه‌هایی وجود دارد. چیزهای عمیق‌تری از این بحث‌ها قابل کشف است. 

نکته‌ی دیگر آن توصیه‌ای است که برای نماز باران شده است؛ که بعد از نماز، رداهایشان را برعکس کنند. وقتی روایات مربوط به این بخش را در کتاب وسائل‌الشیعه دنبال کنیم، می‌بینیم که قصد پیام‌بر این بود که همان‌سان که ردا برعکس شده است، اوضاع بی‌بارانی به پربارانی تبدیل شود (انقلاب الجَدَب خصباً). احساس می‌کنم ماجرا چیزی شبیه این است: خارج از دسترس تو اتفاقاتی می‌افتند. اما تو نماد و سمبلی برای آن اتفاق‌ها برمی‌گزینی که بتوانی دستکاری‌ش کنی. بعد، آن‌ نمادها را دستکاری می‌کنی به این امید که مابه‌ازای آن، یعنی آن اتفاق ِ خارج از دسترس، مطابق میل و خواسته‌ی تو دستکاری شوند. در این‌جا، رداء نمادی از اوضاع جوّی می‌شود و تغییر در حالت این رداء نمادی برای تغییر در اوضاع جوی است. 

همان ابتدا که این نکته به ذهن‌م رسید، یاد اسطوره‌هایی افتادم که در آن‌ها، عروسکی را می‌سازند و آن را نماد فردی قرار می‌دهند و در نتیجه، هر فعل و انفعالی را که بر این عروسک اِعمال می‌کنند، بر آن فرد نیز اِعمال می‌شود. این دو رفتار هم بسیار شبیه یک‌دیگراند.

خلاصه کنم حرف‌م را. به گمان‌م می‌توانیم در بخش‌هایی از دین که مناسک این‌چنینی دارند پژوهش‌های اسطوره‌شناسانه کرد؛ بخش‌هایی مانند نماز باران، کفن و دفن میت، حج، آداب عقیقه و ...


۴ مهر ۱۳۹۳

پناه‌گاه، وطن، خانه

صبح سعید زنگ زد و گفت ویزای‌شان جور شده است؛ ویزای او و امیر. و این جمله مثل پتک بر سرم فرود آمد.
*     *     *
شبی تا دیروقت مانده بودم دفتر. باران هم می‌آمد. تصمیم گرفتم نروم خانه و شب را در همان دفتر بخوابم. وقتی آیت خداحافظی کرد که برود، چیزی گفت که تا مدت‌ها ذهن‌م را درگیر کرد؛ که فرق است بین «خانه» و «پناه‌گاه». آن شب آن‌جا یک پناه‌گاه بود برایم و نه خانه. ویژگی پناه‌گاه آن است که تو را از گزند برف و باران و سرما حفظ می‌کند. درست؛ اما وقتی بیدار می‌شوی، هنوز حس می‌کنی خسته‌ای. تعلقی بین خودت و آن‌جا نمی‌بینی و تا حدودی حس می‌کنی که روح‌ت ناآرام است.
*     *     *
چندماهی هست که از شهرم کرج اعراض کرده‌ام و ساکن تهران شده‌ام. گاهی دل‌م برای کوچه‌‌پس‌کوچه‌های کرج تنگ می‌شود. هر از گاهی که می‌روم خانه‌ی مادرم و می‌بینم که ساختمانی را کوبیده‌اند تا آپارتمان بسازند، قلب‌م فشرده می‌شود. انگار حضور آن خانه‌ی کلنگی بخشی از «وطن» من بود و حالا انگار درنده‌ای آمده باشد و آن تکه را با دندان‌هایش کَنده باشد. البته کتمان نمی‌کنم که کم‌کم این خانه‌ی جدید و مصاحبت با محبوب دارد وطن ِ زیبای من می‌شود.

اما وطن فقط یک مکان جغرافیایی نیست. وطن آمیزه‌ای از مکان و تاریخ و آدم‌هاست. پس وقتی سعید زنگ زد و گفت ویزای‌شان جور شده، ناگاه حس کردم که دوباره آن درنده‌ی وحشی به سراغ‌م آمده است. این بار نوبت روابط خوب‌م با سعید و امیر است که کم‌کم به یک خاطره‌ی مبهم تبدیل شود؛ درست مثل جای خالی خانه‌ی کلنگی.
*     *     *
گاهی ما در دل ِ یک خاطره زندگی می‌کنیم اما حواس‌مان نیست. یعنی سال‌ها و ماه‌ها می‌گذرد و دل‌مان برای این لحظه تنگ می‌شود اما حالا نمی‌دانیم که قرار است این لحظات‌مان به خاطرات زیبای آینده تبدیل شود.

من و سعید و امیر و صادق سال‌ها با هم بودیم. گاهی دور و گاهی نزدیک. از صبح، خاطرات با هم بودن‌مان توی کله‌م رژه می‌روند. عصرهایی بود که با امیر و صادق می‌رفتم قدم می‌زدیم و از هر دری حرف می‌زدیم. غروب‌هایی بود که خانه‌ی سعید جمع می‌شدیم. یکی از انتخابات‌ها، همه با هم رفتیم پای صندوق؛ و اینْ داستان حدود ده سال با هم بودن‌مان است. شاید دغدغه‌هامان یکی نبود، اما با هم بودن‌مان ریشه در رفاقت‌های ساده‌ی دوران مدرسه داشت. حالا می‌بینم که با هم بودن‌های ساده‌مان که شاید تا دی‌روز، ویژگی خاصی نداشت، از ام‌روز تبدیل شده است به یک خاطره‌ی لایتکرر.

نمی‌دانم. نمی‌دانم حواس‌مان باشد که همین برخوردهای «ام‌روز‌»مان خاطره‌ی «فردا»‌یمان می‌شود یا نه. شاید اگر همواره بخواهیم به این نکته «ملتفت» باشیم، از زندگی اصیل و روزمره دور شویم و دائم «درباره‌ی زندگی» را زندگی کنیم نه خود زندگی را. نمی‌دانم.
*     *     *
وطن آمیزه‌ای است از تاریخ و جغرافیا و آدم‌ها در نسبت با من. وقتی خدشه‌ای به این مناسبت‌ها وارد می‌شود، وطن متزلزل می‌شود. وطن ِ متزلزل چیزی شبیه پناه‌گاه است. وطن اما باید خانه‌ باشد.     

  

۲۹ شهریور ۱۳۹۳

گفتمان «درود بر شما» و دانش‌آموز به مثابه‌ی آدم‌بزرگ

بچه‌تر بودم؛ شاید ده-دوازده سال پیش. محمد رجبی تاریخ تمدن می‌گفت و با واسطه‌ی دوستان، فیلم‌ها و نوارهاش را پیدا کرده بودم و هر روز چندساعتی گوش‌شان می‌دادم. جایی از این درس‌ها، می‌گفت نسل‌های ابتدایی ِ روشن‌فکران می‌خواستند بالاتر از مردم ِ عادی باشند اما آن‌قدر هم اهل اندیشه نبودند که به طبقه‌ی اندیش‌مندان برسند. پس جایی در این میانه خانه کردند؛ نه از مردم ِ عادی بودند و نه در حلقه‌ی اندیشه‌وران.
*     *     *
وقتی دانش‌آموز بودم، حس می‌کردم بعضی از معلم‌ها ادبیات خاصی برای خودشان دست‌و‌پا کرده‌اند. اسم‌ش را می‌گذارم گفتمان «درود بر شما». نوعی ادیب‌نمایی و مؤدب‌گویی که گاهی مبالغه‌آمیز می‌شد. این یکی، دو سال که خودم به کسوت تدریس درآمده‌ام و حشرونشر دیگر با بعضی از معلم‌ها و کادری‌های مدرسه‌ها دارم، باز هم شمه‌ای از این گفتمان را می‌بینم‌شان. همین‌جا بگویم که اینْ یک حس‌ّ ِ شخصی است. کسی اگر موافق من نیست، شرمنده‌م که نمی‌توانم حس‌م را و علل‌ و نشانه‌هاش را نشان‌ش دهم. یحتمل همین یکی، دو خط مشخص می‌کند که ادعام آن‌قدرها هم سفت و سخت نیست.

گفتمان «درود بر شما». چه می‌شود که فرهنگیان (دقیق‌تر: بخشی از فرهنگیانی که من دیده‌ام) خواسته‌ و ناخواسته به آغوش این گفتمان می‌افتند؟ من این گفتمان را با «قدرت» می‌فهمم. قدیم‌ترها معلم‌ها قدرت داشتند. آقا یا خانم معلم یحتمل باکلاس‌ترین و داناترین فرد روستا یا محله می‌بود. آقا یا خانم معلمْ فرهیخته بود و نتیجتاً در عرصه‌ی اجتماعی قدرت داشتند. بعدتر اما وضع تغییر کرد. دیگر فرهیختگی به معلم بودن منحصر نبود. شغل‌ها و جایگاه‌های دیگری هم متولد شده بودند که فرهیختگی از سر و روی‌شان می‌بارید و البته دست یافتن به‌شان آن‌چنان سخت نبود (حال آن‌که در روزگار قدیم‌تر، جایگاه‌های فراتر از معلمی ـ مثل استادی دانش‌گاه ـ هم بود اما رسیدن به آن‌ها دشوار بود). کم‌کم «قدرت» ِ طبقه‌ی معلم‌ها و اهالی مدرسه را از دست‌شان قاپیدند. حالا دیگر مرجع محله و روستا نبودند. پس دست به کار ِ جبران شدند (پ.ن1). آرام‌آرام رفتند سراغ گفتمانی که طبقه‌شان را متمایزتر کند. کم‌کم سعی می‌کردند «فرهنگی» دیده شوند. یکی از جلوه‌های فرهنگی بودن نیز استفاده از واژه‌های اصیل‌تر و پرطمطراق‌تر و البته رفتار ادیب‌منشانه‌تر بود. گام‌به‌گام گفتمان «درود بر شما» شکل گرفت. روی آوردن به گفتمان این‌چنینی حکایت از آن دارد که نمی‌توانستند با ابزاری غیر از ادبیات، خودشان را متمایز کنند؛ حالا شده بودند طبقه‌ای که بالاتر از آدم‌های عادی و روزمره می‌نشستند اما دست‌ روی دست‌شان زیاد بود.

خلاف ِ جریان آب شنا کردن همیشه خاص است. گفتمان «درود بر شما» جریان یافت اما بعضی دریافتند که این گفتمان آن‌ها را از دانش‌آموزان جدا کرده است. پس انقلاب کردند و از خود ِ این گفتمان فاصله گرفتند. انگار کردند که دانش‌آموزان دوست دارند معلم‌هاشان نه ادیب‌منشانه که مثل خود ِ آن‌ها هم‌صحبت‌شان شود. این‌جا بود که از دل ِ گفتمان «درود بر شما» فرهنگیانی سربرآوردند که حتی به شوخی‌دستی و متلک‌های تین‌ایجری روی می‌آوردند.
*     *     *
بزرگ‌ترهایی که گمان می‌کنند راه ِ درست تربیت را پیش گرفته‌اند، خیال می‌کنند اگر کودکانه حرف بزنند، فرزندشان خوش‌ش می‌آید. پس سعی می‌کنند مقاصد خودشان را، اندیشه‌ی خودشان را در قالب اداهای کودکانه بریزند و با بچه صحبت کنند. لطیفه‌ای هست که می‌گویند مادری با بچه‌ش این‌گونه حرف می‌زد که ناگاه بچه رو می‌کند به‌ش که: «چرا مثل آدم حرف نمی‌زنی؟!». این یک واقعیت است که اتفاقاً بچه‌ها عالم ِ بزرگ‌ترها را دوست دارند. مایل‌ اند که بزرگ‌ترها با آن‌ها جدی‌ صحبت کنند اما اندیشه‌ی آن‌ها را بفهمند. وقتی من ِ کودکْ از پلی‌استیشن لذت ببرم اما مادرم بیاید و بگوید خاموش کن که می‌خواهم برنامه‌ی آشپزی ببینم، حس می‌کنم که مادرم جایگاه پلی‌استیشن در ذهن من را نمی‌فهمد. او مختصات اندیشه‌ش شبیه من نیست. اما اگر مادری با بچه‌ش جدی حرف بزند اما تلاش کند خودش را به مختصات اندیشه‌ی فرزندش نزدیک کند و در تصمیمات‌ش دخیل‌شان کند، به نظرم برای فرزند خوشایندتر است.
*     *     *
آن‌چه در بالا گفتم، حاصل ِ یک تأمل ناشیانه‌ و نابلدانه بود که البته به خودم حق می‌دهم که منتشرش کنم. حالا اگر فرض کنیم که این ادعا درست باشد، حتی آن فرهنگیان ِ گریخته از گفتمان «درود بر شما» هم نمی‌توانند مصاحب خوبی برای دانش‌آموزان باشند. شاید در لحظه، دانش‌آموزان خوش‌شان بیاید که با او مصاحبت کنند اما چنین معلمی در ذهن آن‌ها نمی‌ماند.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا تجلیلی کرده باشم از معلمانی که در دوره‌ی راه‌نمایی و دبیرستان داشتم و مثل آدم‌بزرگ‌ها با ما حرف می‌زدند و خودشان را کوچک نمی‌کردند اما مختصات اندیشه‌ی ما را می‌فهمیدند.

پ.ن1: حواس‌مان باشد که این‌جا دارم تسامحاً نوعی «اراده» را نسبت می‌دهم به این آدم‌ها. اما فرایند یادشده حقیقتاً ارادی نیست. فضا و کانتکست است که ملت را به این سمت سوق داده است.

۷ شهریور ۱۳۹۳

در باب پابند کردن واقعیت‌ها با تصویر

قدیم‌تر توی روستای ما کسی بود که به‌ش می‌گفتند «هپنگ‌قاسم»؛ شاید معناش بشود چیزی مثل «قاسم‌ جوشی». قاسم شش‌ماهه به دنیا آمده بود و زود عصبانی می‌شد. الان که هپنگ‌قاسم آمده به این متن، به خاطر جوشی بودن‌ش نیست. ماجرای دیگری دارد. هپنگ‌قاسم تنها بود؛ هم‌سری نداشت. اما نوار کاستی داشت که نمی‌دانم محتواش چه بود. هر شب نوارش را برمی‌داشت و می‌رفت خانه‌ی یکی از اهالی روستا و می‌گفت آمده‌ام با هم نوار را گوش کنیم. شب را آن‌جا می‌گذراند و فرداش دوباره جایی دیگر. هپنگ‌قاسم با نوارش معروف شده بود.
*     *     *
آن روزها هنوز دستگاه ویدئو رایج نشده بود. هنوز دوربین‌های هندی‌کم از عجایب بود و داشتن‌ش یک اتفاق نادر. یکی از دایی‌های من دوربین هندی‌کم داشت و البته تشکیلات ویدئو و یک فیلم ویدئویی خاص به زبان ترکی. معمولاً در هر ماجرایی دوربین‌ش را علم می‌کرد و بعضی وقت‌ها هم ویدئو و فیلم‌ش را به خانه‌ی اقوام می‌برد. دایی از آن‌ آدم‌هایی بود که سعی می‌کرد از دور هم جمع شدن‌های‌مان فیلم بگیرد؛ ولو با دوربین‌های بی‌کیفیت گوشی‌ها. 

بعضی از افراد خانواده گاهی ریزریز پشت سر ِ دایی می‌خندیدند که شده هپنگ‌قاسم دوم. تازه‌به‌دوران‌رسیده است و هی با دوربین‌هاش ور می‌رود. تا دی‌شب.

دی‌شب خانه‌ی همین دایی میهمان بودیم. میهمانی هیچ ویژگی خاصی نداشت؛ درست مثل سایر میهمانی‌ها. اما آخر میهمانی ناگهان دایی هم‌چون شعبده‌باز وارد میدان شد و وضع را تغییر داد؛ ذهنیت‌هامان را هم. 

دایی فیلم‌هایی که قبلا گرفته بود را جمع و جور کرده بود و مبتدیانه سرهم کرده بودشان. یکی از صحنه‌های آن، برای سال 79 بود؛ مراسم چهلم ِ مادربزرگ پدری مادرم. همه‌ی خانواده رفته بودند روستا و قبل از شروع مراسم، خانه‌ی پدربزرگ مادری مادرم جمع شده بودند زیر کرسی‌ها. فیلم تدوین شده بود تا یادبودی باشد برای همان مادربزرگ مرحوم. اما اتفاق تازه‌ای افتاد. همان‌طور که دوربین روی حاضران می‌چرخید، ناگهان آدم‌هایی را دیدیم که تکان می‌خوردند، می‌خندیدند، نفس می‌کشیدند، میوه می‌خوردند و حرف می‌زدند اما سالیانی بود که مُرده بودند. فیلم برای یادبود یک نفر بود اما ناگهان یادمان آمد که چندین‌نفر از آن جمع مُرده‌اند. بهت‌آفرین بود. من بعد از حدود ده سال تصویر متحرکی از پدرم را دیدم. مادربزرگ و پدربزرگ مادری مادرم هم آن روزها زنده بودند. گوشه‌ای از تصویرها، جوانی بود که مدتی بعد به‌کلی مفقود شد و هیچ خبری ازش نشد؛ یا جوان دیگری که در یک اتفاق ناگوار همین چندسال پیش فوت کرد. چشم‌های همه‌ی میهمان‌ها اشک‌آلود شده بود. 

تصویرها زندگی آدم‌های مُرده را نشان‌مان می‌دادند نه ژست عکاس‌خانه‌ای عکس‌های یادبودشان را. این عکس‌ها معمولا جوری گرفته می‌شوند که انگار عکاس و سوژه «ملتفت‌»اند که باید از قالب روزانه‌شان خارج شوند و تصویری بگیرند که ربط چندانی با حیات روزمره نداشته باشد. اما این فیلم‌ها «بی‌التفات» بودند؛ هیچ یک از این سوژه‌ها نمی‌دانستند که یک سوژه‌ اند و بعدها همین تصویر، یادبودی برای مرگ‌شان خواهد بود. همه خودشان بودند؛ با واقعیت روزمره‌شان.

من این حس را داشتم؛ بعدتر کسی هم به زبان آورد که ای کاش دایی دوربین‌ش را بیاورد و از همین جمع کنونی‌مان هم فیلمی بگیرد؛ از همین لحظه‌هایی که آن‌قدر نزدیک‌ش هستیم که «با هم بودن‌»‌مان را نمی‌فهمیم و روزگاری تمنای تصویری از آن را خواهیم داشت. 
*     *     *
خاطرات وقتی در حافظه می‌مانند خاک می‌خورند. کم‌کم وضوح‌شان از بین می‌رود و جایی می‌رسد که به قول آن نویسند، مرده‌ها را جوری به یاد می‌آوریم که جای چشم‌هاشان فقط دو تا گودی روی صورت دارند. دیگر نمی‌توانیم جزییات را به خاطر بیاوریم. آن‌قدر وضوح‌شان کم می‌شود که کم‌کم مردّد می‌شویم که خواب بودند یا واقعیت ِ دور. وقتی وضوح‌شان کم می‌شود، کم‌کم می‌توانیم در آن‌ها دست ببریم و خیالات‌مان را هم با آن‌ها بیامیزیم. دیگر از آن «اتفاق ِ افتاده» فاصله می‌گیرند.

تصویرها لطف بزرگی به واقعیت‌ها می‌کنند. دست‌کم آن‌ها را واقعی نگه می‌دارند و نمی‌گذارند به دامان رؤیاهای مبهم بیفتند. تصویرها واقعیت‌ها را در بند ِ واقعیت نگه می‌دارند ولو دیگر آن واقعیت‌ها وجود نداشته باشند. تصویرها ...   

پ.ن: شاید چندان دل‌چسب نباشد که در لحظه‌ی وقوع یک واقعیت، دوربین به دست به دنبال جمع کردن سند باشیم. شاید واقعیتی که به یک رؤیا تبدیل شده است شیرین‌تر از واقعیتی باشد که سفت و محکم جلومان می‌ایستد و می‌توانیم جزییات‌ش را ببینیم. نمی‌دانم.
  

۲۳ مرداد ۱۳۹۳

ببین احاطه کرده است «خبر» فکر خلق را

ما فرزندان عصری هستیم که «خبر» یکی از مهم‌ترین بخش‌های رسانه‌های آن است. به‌گمان‌م وقتی می‌خواهند کنداکتور‌های شبکه‌ها را بدوزند، «بخش‌های خبری» همان کوک‌هایی است که تکه‌پاره‌های مختلف را کنار هم نگه می‌دارد؛ بخش‌هایی که همواره ثابت‌اند و سال‌ها پخش می‌شوند. نیاز به «خبر» آن‌قدر هست که کنداکتور را ردایی در تن «بخش‌های خبری» بدانیم.

خبر چیست؟ خبرْ انتقال «دانش» از یک فرد «مطلع» به یک فرد «جاهل» است. در این‌جا واژگان ِ «دانش»، «مطلع» و «جاهل» می‌توانند ره‌زن باشند. در خبر، دانش از جنس علم نیست [مصیبت فزون شد؛ حالا علم چیست؟]. در مقام عمل، می‌توانم میان محتوای خبر و علم تمایز بگذارم اما در مقام نظر، سخت‌م است. شاید بتوانم بگویم تفاوت‌شان در ویژگی «بیات‌پذیری»‌ باشد. خبرْ بیات‌پذیر است؛ بعد از مدتی بیات می‌شود. اما گزاره علمی یا بیات نمی‌شود [که بعید است این حالت] یا مدت ِ بیات‌پذیری‌ش آن‌قدر طولانی است که کالمعدوم است. «مطلع» کسی است که این نوع دانش را دارد و «جاهل» فاقد ِ این نوع دانش است.

بیایید سرخط بعضی از خبرهای هرروزه‌مان را بخوانیم. 
- سرمایه‌گذاری ایران در سد فلان در تاجیکستان با بهمان‌میزان سرمایه؛
- پیرترین زن جهان فلانی است در بهمان‌جا؛
- رئیس‌جمهور در فلان همایش بهمان‌سخن را گفت [جمله‌ای پر از اصطلاحات تخصصی که من نمی‌فهمم‌ش!]؛
- برنامه‌ریزی برای 500 هزار صندلی خالی ِ مدارس؛
- زلزله فلان‌ریشتری در بهمان‌جا؛
- تصادف رانندگی در بهمان کشور؛
- ...

چه شد که به «خبر» نیاز پیدا کردیم؟ تنها چیزی که فعلا به ذهن‌م می‌رسد «شوق به درـجریان‌ـبودن» است. «جریان» ویژگی چیزی امر «پیش‌رفت»‌دار است و «در-جریان-بودن» ویژگی مطلوب برای کسانی است که پیش‌رفت را نیکو می‌دانند. «بیات‌پذیری» خبرها هم در این‌جا وارد بازی می‌شود: اگر قرار باشد گام‌های «جریان» آن‌قدر طولانی باشند که کسی نفهمد که گامی برداشته شده است، آن‌گاه کسی از حرکت ِ «جریان» خبر نمی‌داشت. پس نیاز است که گام‌هایی را انتخاب کنیم که بیات‌پذیری بالایی داشته باشند. که ام‌روز اگر ساعت 14 چیزی را از تلویزیون شنیدیم، جا برای شنیدن گام بعدی‌ش در ساعت 14 فردا هم باشد. 

ما مردمان ِ عصر ِ غوطه‌ور در خبر ایم. 

پ.ن: چرا برخی آدم‌ها ـ به‌خصوص مُسن‌ترها ـ تمایل زیادی به شنیدن خبر دارند؟ شاید آن‌چه گفتم نوری بر آن بتاباند. که خبرْ گم‌شده‌ی آن‌ها را به آن‌ها بازمی‌گرداند. که نسل ِ کهنه مدت‌هاست از پیش‌رفت‌های لحظه‌به‌لحظه عقب مانده است و پی‌گیری خبر تنها راه برای «در-جریان-بودن» است.  

 

۲۷ تیر ۱۳۹۳

فرار از شاوشنک با اکانت فیس‌بوک

در فیلم «رستگاری در شاوشنک» اندی آدم کارکشته‌ای است که با زیر و بم بوروکراسی آشناست. رئیس زندانْ پول‌شویی می‌کند و  اندی را به کار می‌گیرد. اندی هم امکان ِ مکاتبه با اداره‌ها برای‌ش فراهم می‌شود. او هوشمند است؛ از طریق همین مکاتبات، برای خودش هویتی تازه می‌سازد؛ هویتی که در بانک‌ها و اداره‌ها ثبت شده است. برای او، برگه‌های هویتی هم صادر شده است. 
*     *     *
دنیا دنیای تصویرهاست. دنیا دنیای کدها و پس‌وردهاست. در این دنیا، هر فردْ مجموعه‌ای از دیتاهاست که در یک سرور ثبت شده است. مهم نیست که در عالم ِ واقعیت چگونه‌ای. مهم این است که چه تصویری از خود به جا گذاشته‌ای. مهم این است که رد پای تو در کجاست. شخصیت ِ تو نه در تعامل مستقیم با آدم‌ها که از طریق شبکه‌های اجتماعی شکل می‌گیرد.
*     *     *
گاهی توی فیس‌بوک یا گوگل‌پلاسْ کامنت‌ها یا پست‌هایی می‌بینم که در نگاه ِ نخست، من را به شک وامی‌دارد. نمی‌توانم مکانیزم‌ش را به‌خوبی توضیح دهم. اما ساده‌ش این است که میان انتظارات‌م از نویسنده‌ی اغلب ناشناس و نوشته‌ش فرق است. خب ... می‌روم متن‌ش را گوگل می‌کنم. چندین بار برای‌م اتفاق افتاده است. متن ِ نویسنده کپی‌ای است از نوشته‌ای در جای دیگر. در یکی از موارد، فرد کپی‌کننده چند کامنت از نوشته‌ی کسی در گوگل‌پلاس را برداشته بود و در فیس‌بوک به‌عنوان کامنت‌ استفاده کرده بود. در یکی دیگر از موارد هم کسی در گفت‌و‌گو با صاحب پست، تکه‌هایی از مطالب یک وبلاگ ِ وزین را کپی کرده بود. 
*     *     *
حالتی را تصور می‌کنم که کسی با متن‌های دیگران برای خودش شخصیتی در فضای مجازی بسازد. کم‌کم دوره‌ای فرا می‌رسد که شخصیت اصلی فرد همان است که در همین شبکه‌ها می‌سازد. کم‌کم برای فرار از شاوشنگ، باید شخصیتی دیگر داشته باشیم. دوره‌ی حاضر ـ شاید بتوان مدرنیته نامیدش ـ امکان‌ش را فراهم کرده که شخصیتی داشته باشیم که نه خود ِ ما بلکه برساخته‌ای باشد که آگاهانه آجر‌به‌آجرش را روی هم چیده‌ایم.

دست‌به‌کار شوید. افکارتان را منظم کنید. ببینید شخصیت ایده‌آل‌تان کیست. حالا می‌توانید کم‌کم تکه‌های شخصیت‌تان را از جاهای مختلف گوگل کنید و در یک پروفایل بریزید. حواس‌تان باشد که منبعی نزنید. باید تلقی شود که آن متن‌ها از آن ِ خودتان است. آفرین ... شخصیت جدید‌تان مبارک. 

۲۰ تیر ۱۳۹۳

واقعیت چگال؛ دوربین و فوتبال

یکم
فوتبال است دیگر. می‌شود خیلی از اتفاقات ام‌روز ِ آن را با اتفاقات چند دهه‌ی قبل مقایسه کرد. مجری می‌گوید فلان اتفاقْ آخرین بار سال 1920 افتاده است اما هیچ تصویری از آن نداریم. 

دوم
پیش‌ترها یک مسابقه 90 دقیقه‌ای فوتبال را می‌شد در یک پاراگراف خلاصه کرد. هرچه می‌جستی، داده‌ای نمی‌یافتی تا به این پاراگراف بیفزایی. فقط می‌گفتی این دو تیم در قالب مسابقات بهمان دیدار داشتند و گل‌هایی رد و بدل شد و کارت‌هایی داده شد. همین. 
حالا اما ثانیه به ثانیه یک مسابقه فوتبال، بل فریم به فریم آن ثبت می‌شود. چشم دوربین‌ها تیزتر شده و هر صحنه‌ای با جزییات ضبط می‌شود. نه فقط کلوزآپ که لانگ‌شات و به قول فردوسی‌پور، سوپراکتسریم‌لانگ‌شات هم گرفته می‌شود. نود دقیقه همان نود دقیقه است. اما داده‌هایی که از این نود دقیقه در خاطره‌ها می‌ماند بسیار بیش‌تر از یک پاراگراف است. واکنش‌ تماشاگران، پرواز پرونده‌ای بر فراز ورزش‌گاه، خنده یکی از نیم‌کت‌نشینان، فریاد بازیکن‌ها، پرتاب شدن قطره‌های عرق بازیکن به هنگام دویدن، تکان خوردن پارچه‌ی پیراهن بازیکن و ... ؛ همه این‌ها ثبت می‌شوند.

سوم
بودریار می‌گفت کم‌کم تصویرها جای واقعیت را گرفته‌اند. انسان جامعه پسامدرن نمی‌تواند میان تصویر و واقعیت فرق بگذارد. تصویرها واقعیت را شبیه‌سازی می‌کنند و به جای آن می‌نشینند. شبیه‌سازی واقعیت را نشان نمی‌دهد؛ بل واقعیت را می‌سازد. ویژگی دنیای پسامدرنْ گسترش رسانه‌های جمعی است.

چهارم
کیفیت ِ دوربین‌ها به‌تر می‌شود و کم‌کم همان 90 دقیقه فوتبال، فریم‌های بیش‌تری را نتیجه می‌دهد. واقعیتی که از 90 دقیقه قرن بیستم ساخته می‌شود، چگال‌تر از واقعیتی است که همین 90 دقیقه در دهه 1920 می‌ساخت. کم‌کم واقعیت‌ها چگال‌تر می‌شوند. به دوران واقعیت‌های چگال خوش آمدید. بعید نیست هم‌اینک یک دوربین روی شما زوم کرده باشد. بخندید تا جزیی از واقعیت باشید. بگویید «سیب».

۱۳ تیر ۱۳۹۳

کنجکاوی؛ تقلیل فاصله زمانی و مکانی با چیزهای عجیب

گاهی کسی می‌نشیند گوشه‌ پیاده‌رو و مثلاً طراحی می‌کند یا با چوبْ آدمک‌هایی درست می‌کند؛ کم‌کم مردم دورش جمع می‌شوند. گاهی دهان‌به‌دهان می‌چرخد که فلان روز بهمان‌جا کسی را اعدام می‌کنند. با آن‌که معمولا این مراسم‌ها صبح ِ زود برگزار می‌شوند، اما مردم جمع می‌شوند تا ماجرا را ببینند. گاهی دوستی به‌مان می‌گوید: «یه خبر خوب دارم که دو روز دیگه به‌ت می‌گم!». ما کنجکاو می‌شویم و اصرار می‌کنیم که «همین الان بگو». صبر نمی‌کنیم که دو روز بگذرد.

کنجکاوی؛ ما آدم‌ها موجودات کنجکاو ایم. اما گاهی حسی در دل‌مان هست که می‌خواهیم قرابت‌مان با چیزهای عجیب و خارق‌العاده کم‌ باشد. مثلا از نزدیک ببینیم به هنگام اعدام چه اتفاقی می‌افتد؛ جای آن‌که بایستیم و از کسی بشنویم و تصویرسازی کنیم. دوست داریم زودتر مطلع شویم؛ نمی‌توانیم صبر کنیم که خبری را به‌موقع به ما بدهند. دوست داریم زودتر از موعد مطلع شویم تا حس کنجکاوی‌مان ارضا شود. «قرابت» هم از نظر «زمانی» است و هم از نظر «مکانی». چیزهایی هست که کیلومترها آن‌طرف‌تر اتفاق می‌افتند اما من هم‌زمان از آن خبر دارم (مثلا پی‌گیری اخبار روزانه). این‌جا بُعد زمان را درنوردیده‌ام.

دانستن چیزهایی که دیگران نمی‌دانند؛ دانستن چیزهایی که دیگران به‌سختی می‌دانندش؛ تجربه چیزهای خارق‌العاده؛ حضور داشتن به هنگام ساخته شدن یک اثر هنری؛ این‌ها چیزهایی مانند ارزش اند برای‌مان. داشتن‌شان به ما قدرت می‌دهد در قبال کسانی که فاقدشان اند. 

وقتی می‌خواهیم فوتبال ببینیم، تماشای «زنده»‌اش چندین برابر «غیرزنده»‌اش می‌ارزد. وقتی مسقتیم می‌بینیم‌ش، انگار فاصله زمانی‌مان با وقوع یک صحنه کم‌تر می‌شود. شاید بازی زیبایی در انتظارمان نباشد. اما «زیبایی» ویژگی محتوای فوتبال است. «زیبایی» باعث می‌شود یک فوتبال مانند یک فیلم سینمایی باشد که سال‌ها بعد هم بتوانیم ببینیم‌ش. اما حس ِ کنجکاوی ... حس ِ دانستن چیزها با کم‌ترین فاصله زمانی و مکانی از آن‌هاست که ما را تحریک می‌کند تا فوتبالی را «زنده» ببینیم. 

پ.ن:‌ 
گاهی حس «زیبایی» با حس «کنجکاوی» آن‌چنان کنار هم می‌نشینند که «نوستالژی» زاییده می‌شود. یادم است روزگاری برای بازی‌های استقلال می‌رفتیم استادیوم. یکی از بازی‌های خاطره‌انگیز استقلال بود؛ بازی استقلال و سپاهان. نیمه نخست، استقلال سه گل زد و نیمه دوم سه گل خورد. دقایق پایانی اما گل چهارم را استقلال زد و پیروز شد. این اولین بازی‌ای بود که قلعه‌نویی به‌عنوان مربی سپاهان با استقلال داشت. «زیبایی» بازی ـ آن‌چنان که بعدها هم بتوان به‌عنوان فیلم سینمایی آن را دید ـ هم‌راه شد با ارضای حس «کنجکاوی»؛ که من از نزدیک بازی را می‌دیدم. این‌گونه خاطره‌ی یک تجربه‌ی ناب برای‌م ساخته شد.